| وا فریادا ز عشق وا فریادا | کارم بیکی طرفه نگار افتادا | |
| گر داد من شکسته دادا دادا | ور نه من و عشق هر چه بادا بادا |
□
| گفتم صنما لاله رخا دلدارا | در خواب نمای چهره باری یارا | |
| گفتا که روی به خواب بی ما وانگه | خواهی که دگر به خواب بینی ما را |
□
| در کعبه اگر دل سوی غیرست ترا | طاعت همه فسق و کعبه دیرست ترا | |
| ور دل به خدا و ساکن میکدهای | می نوش که عاقبت بخیرست ترا |
□
| وصل تو کجا و من مهجور کجا | دردانه کجا حوصله مور کجا | |
| هر چند ز سوختن ندارم باکی | پروانه کجا و آتش طور کجا |
□
| تا درد رسید چشم خونخوار ترا | خواهم که کشد جان من آزار ترا | |
| یا رب که ز چشم زخم دوران هرگز | دردی نرسد نرگس بیمار ترا |
□
| گفتی که منم ماه نشابور سرا | ای ماه نشابور نشابور ترا | |
| آن تو ترا و آن ما نیز ترا | با ما بنگویی که خصومت ز چرا |
□
| یا رب ز کرم دری برویم بگشا | راهی که درو نجات باشد بنما | |
| مستغنیم از هر دو جهان کن به کرم | جز یاد تو هر چه هست بر از دل ما |
□
| یا رب مکن از لطف پریشان ما را | هر چند که هست جرم و عصیان ما را | |
| ذات تو غنی بوده و ما محتاجیم | محتاج بغیر خود مگردان ما را |
□
| گر بر در دیر مینشانی ما را | گر در ره کعبه میدوانی ما را | |
| اینها همگی لازمهی هستی ماست | خوش آنکه ز خویش وارهانی ما را |
□
| تا چند کشم غصهی هر ناکس را | وز خست خود خاک شوم هر کس را | |
| کارم به دعا چو برنمیآید راست | دادم سه طلاق این فلک اطلس را |
توشه ای خالی از ......
فرصت ناب كبوتر شدن....
شب ميعاد خلوتيان راز
همچنان چینی نازک تنهایی ها
شب چه شاهد غمناكييست كه بايد خون دل خوردن شكسته دلان عاشق را هميشه در چشم خود داشته باشد. با هزاران اميد سرشار مي شوي و به خود مي گويي نه نه ديگر تمام شده است و پايان يافته است اين همه دلهره هايت و دركت مي كند. ساعتها پشت ديواري از تماس . و در ان زمان كه او ازاد است تماسي ووو بعد با دلهره اي تازه كه خدا به خير كند كه جوابم را بدهدو مي بيني كه نه نه ..... حدس دلت درست بود... خبري نيست هر چي زنگ مي زني كسي جوابت را نمي دهد. مي ماني در كار اين ادم ... مدتي است كه اين بازي ها را شروع كرده است . بيش از ده ساعت از او خبري نيست و زماني هم كه هست اين بازي را در مي اورد و ضربه اي بر دلت زده مي شود و هر بار بهانه اي .. اي واي سايلنت بود... اي واي كرك بود ... اين بار واي خداي من .... تو ماشين بودم .. صدايش را .. نشنيدم ... چهل .و پنج دقيقه است . دلت به شدت تحقير مي شود و مي بيني كه تماس هايش شروع مي شود تا بهانه هايش را .... دلت شكسته است و تو مي ماني با شب . زانوي غم ... . به خودت مي گويي اين چه داستاني است كه هر بار اين ادم اين چنين روحيه زخم خورده ات ... افسوس مانده است كه يك هفته خبري از ارامش باشد. به روشني اشكار است كه همه اين كار را به عمد صورت مي دهد تا روحيه ات را ويرانتر كند......
دلت هر لحظه مي شكند . رو به سوي خدا مي كني .... و از اين گرداب نجاتت ار مي خواهي .... به همه چيز اين زمان كه با او بودي نگاه مي كني يك زجر عظيم ارزاني ات شده است . گريه امانت نمي دهد. هر بار دوباره ترميم مي كني به زيبايي تمام. همشه به خودم مي گفتم اگر روزي به او خبر دهم كه دل از هجران نيلوفر چي مي كشد همراه صادق من مي شود... اما اما كار به جايي رسيد كه بايدالتماس كنم كه پيامي به نيلوفرم بدهد ... دو سال براي چه كسي ناله كرده بودم كه دلم كوه درد است و لابد به خودش مي كفت به من چه ؟؟؟؟؟ وقتي همه چيز بر مبناي فريب شد داستان همين مي شود....
مكر و فريب را در بي نهايت هاي رفتار او شاهد شده ام ... نيمه هاي شب برخاستم به خدا گفتم . انقدر صدايت مي كنم تا از شر اين گرداب .... اين فتنه عظيم ... مانند ان كار بزرگي كه مرا از شر ان كابوس نجات داد... اين ادم از جنسي نبود كه من فكر مي كردم .... او امده بود تا لحطه هابي بيكاري خودش را ..... هر بار تمنها در شعار از تلاش تازه براي مهرباني ها . اما در عمل ..............
اما پايان شب سيه سپيده است هرگز اين دو تا دل به هم نمي رسند كه يكي سرشار از مهربانيها ديگري در انديشه فريبي تازه ....
اما اين ادم ها چقدر سياه دلند كه به دل هاي شكسته نيز رحم نمي كنند.. دلي كه در ارامش غريبانه خود بود و جز خدا به هيچ چيز فكر نمي كرد اما اين دل اينك خرابه اي شده است و اين ادم از اين ويرانه نيز نمي گذرد ....
زماني بود كه مي پنداشتم وسعت بي پايان مهرباني هست اما اما زمان گفت اين ادم به فريب امده است و جديتي تدارد . اگر يك ساعت وقت است كه تو مي تواني صدايش ... و دراين مدت اين همه بازي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ پس همه چيزاو فريب است و نبايد گول حرفهايش را خورد...... ديشب جرفهاي زيادي به خدا زدم .... حرف هايي كه ارامش من بود......... شبي بود كه او رفته بود براي ..... گوشي تلفمن همراه بخرد.. گو اينكه چنين به نظر مي رسيد كه از سر ناچاري اين كار را كرده است كه اين چنين دل مرا شكسته است !!!!!
اشكي به زيبايي نيلوفرانه من
اشک عاشقانه
هر بامداد باراني از شبنم بر روي پرچين هاي پر از تمشك زيباترين چشم انداز يك حس تازه را زنده مي كرد.... همه چيز در وسعت ارامش و پاكي بود. صداي پرنده ها مي امد چكاوك ها و باغ و بهار بيكرانه ترين احساس بود كه دردل من جاري مي شد. باغي پر از شكوفه هاي به و سيب . ساعت ها در اين باغ محو تماشاي چكاوك ها مي شدم .... مست بودند گويي دوباره زنده شدند . من روي زمين به تنه درخت سيبي تكيه داده بودم ... ان سوتر شاليزارها با زناني كه سرگرم نشا كاري بودند.... چه سيمايي داشتند انها . سرشار از طراوت بودند در گل و لاي با چادرهايي كه به كمرشان بسته شده بود زيبايي يك تلاش عطرتازه اي دااشت و نسيمي دل انگيز با عطر شكوفه هاي سيب و به درهم اميخته بود ..
همه جا بوي مهرباني مي امد ..... مادرم را مي ديدم كه با زننيلي از علف به خانه باز مي گشت ... پدرم كمي ديرتر با زننيبلي از بوته باقالي و نخود فرنگي ... به انها سلام كردم ... به زبان محلي گفت / ري ايره چي كاري .... ؟ ( اينجا چي كار مي كني پسر؟) من با او راه افتادم به خانه كه رسيدم خواهرم ليلا داشت غذاهايش را سر سفره مي چيد.. خورشت گوجه فرنگي محلي . سير تازه . سبزيجات و ماست و بوي غذا در ايوان خانه پيچيده بود..... صداي اذان در متن روستا پيچيده بود... وسعت تازه اي بود از ارامش معنوي .... سر سفره پدر و مادر چه صفايي داشت /
مادرم به ما اموخته بود بسم الله بگوييم ....و ادابي ديگر ..... همه چيز زيبا بود ... ارامشي در اين روستا.... استراحتي مي كرديم . تا عصر كتابهايم را بردارم و بروم در جنگل پدر بزرگم و براي گاوها علف بچينم .... ارامش جنگل دنياي ديگري بود. پرنده ها سرگرم ساختن لانه بودند جنب و جوش همه جا به چشم مي خورد.....برگ هاي درختان نارون وتوسكا با رنگ سبز فسفري .......
شكوفه بوته هاي تمشك كه و روش نام داشتند. به رنگ صورتي و سفيد..... شاليزارها با جوانه هاي برنج زيبايي خاصي داشت . بهار وسعت واقعي خود را بروز مي داد.... همه جو شور و نشاط طبيعت بود. بركه ها باميهماني دوباره نيلوفرانه ها عطر تازه اي داشتند .
لك لك هاي سفيد با طمانينه خاصي در كنار جويبارها زيبايي يك چشم انداز را جلوه تازه اي مي بخشيدند .... هدهدها نيز از راه رسيده بودند . الاله هاي زرد همدم نيلوفر ها به زيبايي طبعيت جان تازه اي مي دادند.
اسمان ابي بود گاه ابرهاي سفيد در راه بودند....
صداي امواج دريا به گوش مي رسيد. كلبه هاي روستائيان چشم نوازي مي كردند. مردان و زنان در شاليزارها سرگرم كار بودند..... لباس رنگارنگ دختران با زيبايي چهره هايشان درهم اميخته بودند....... همه جا عطر خدا بود.... اين كلك خيال انديش طبعيت چون پنجره اي تازه هزاران افق را مي گوشيدند . همه جا درس هاي تازه اي از افرينش بود... مردي سالخورده با نوه اش از جاده شاليزار مي گذشت..... خورشيد ارام ارام به مغرب زمين نزديك مي شد................ وسعتي تازه از هستي جلوه مي كرد..... رنگ طلايي بر شاليزارها در وصف نمي گنجيد........... مردان وزنان روستايي با چهره اي متبسم و پيشاني عرق كرده به خانه هاي خود باز مي گشتند.. عطر سلام انها نيز زيبا بود. همه چيز به رنگ طبيعت بود. رنگ خدا بود. شاليزارها چون سفره اي بي ريا از هستي جايي در چشمان ما داشتند . شب از راه رسيده بود و هزاران غوك چنان مي كردند كه در باور عشق نمي گنجيد زيباترين سمفوني .... مهتاب با مهرباني خود درخشش زيبايي را بر طبعت عرضه مي داشت و لذت ذكر شبانه دروسعت جاده هاي شاليزار راه روشني بود از پرده ديگري از هستي خداوند... دنياي ديگري به رويت باز مي شد دامن شب مهربانتر از هميشه ارامش اسرايي مي داد . بوي علف ها وشبنم ها .و بركه ها با بوتيمارها افقي ديگر از درك هستي بودند. عابري سرشار از اميد در جاده هاي شاليزار مي رفت . نيزارها از نسيم شبانه به رقص سماعي زيبا روي اورده بودند. مرغ شب مي خواند و من دركنار بركه اي نشستم و نيلوفري را همدمي كردم................... شب به نيمه رسيده بود اسمان در جذبه اسرار اميزي فرو رفته بود....................................... از اب بركه وضويي ساختم و نماز شب و نيلوفر همراه من به نماز ايستاده بود.... اسمان چشم انداز قنوت مرا معنا مي كرد.... شب انقدر در تابش مهتاب روشن شده بود كه مي شد ايات قران را خواند سوره شمس..... قد افلح من زكي ها و خد خاب من دسيها................................ بوتيمار ها اين پرندگان اسرار اميز شب با بركه ها خو گرفته بودند.. شب رازهاي نهاني خود را عرضه مي كرد . سفراسرايي دلم به ان سوي اسمان و اين دل چه كشيد در گذر زمان با همان طراوت بماند اما در گردابي قرارش داده بودند كه خداوند به ياري دل ما امد .. اين دل هيچ فرقي با دل يك كبوتر نداشت . اما سياه دلان .... انان كه با بهار بيگانه بودند انان كه در وسعت يك حس تازه از عشق به هم مي ريزند در اين وادي عشق خونخوار دل مي شوند. دل ما در جدال با اهريمن فريب تنهاي تنها ماند و با عطر خاطره هاي هر بهار سرزمين سبزش به راه عشق رفت تا به كلبه نور برسد............ دوش در حلقه ما قصه گيسوي تو بود .... تا دل شب سخن از سلسله مو توي بود......................................
دلم در هواي دم زدن از عشق دوباره به سرزمين اسرايي عشق مي رود و در گريز از دامي به معجزه ذكر به راه خود خواهد رفت ... راهي روشن كه ترا بي نياز مي كند.... دل بيكرانه ايست كه در سايه صبر به وسعتي از عرفان و خوداگاهي مي رسيد . اشكي جاري شده بود بغض اشك هايش با هق هق گريه هايش دلم را ..... اين نيلوفر من بود... اين همه كسم من بود هاله اي نور شده بود . دلم پر از غم بود. اشكهايش را بوسيدم . دل قشنگ او بيكرانه مهرباني بود. هيچ كس جاي او را د ر دلم نمي گرفت . اين اشك او عطر ديگري داشت او همه نماز بود. قنوت با اشك او معنايي تازه داشت. اسمان در وسعت اين اشك ماتم زده شده بود. اين نيلوفرمن كه پنج سال با من سوخت و ساخت . او را دراعوش گرفتم و شانه هايم خيس اشك او شد. صورتش را با بوسه هايم پاك كردم از اشك .... موهاي سياهش را نوازش دادم و بوسه باران كردم .... سرش را روي شانه هايم كه گذاشت به ارامي گريه مي كرد و چون كودكي به خواب رفت.. ارام ارام سرش را روي پايم گذاشتم من به درخت نارون تكيه داده بودم .. چه معصومانه به خواب رفته بود... او مهربانتر از مادر برايم بود . جاي همه كس را براي من گرفته بود. او بي همتا بود. و.سعت همه خوبي ها ... عميقتر از عشق ..................
این نیلوفر من...........
هر بامداد باراني از شبنم بر روي پرچين هاي پر از تمشك زيباترين چشم انداز يك حس تازه را زنده مي كرد.... همه چيز در وسعت ارامش و پاكي بود. صداي پرنده ها مي امد چكاوك ها و باغ و بهار بيكرانه ترين احساس بود كه دردل من جاري مي شد. باغي پر از شكوفه هاي به و سيب . ساعت ها در اين باغ محو تماشاي چكاوك ها مي شدم .... مست بودند گويي دوباره زنده شدند . من روي زمين به تنه درخت سيبي تكيه داده بودم ... ان سوتر شاليزارها با زناني كه سرگرم نشا كاري بودند.... چه سيمايي داشتند انها . سرشار از طراوت بودند در گل و لاي با چادرهايي كه به كمرشان بسته شده بود زيبايي يك تلاش عطرتازه اي دااشت و نسيمي دل انگيز با عطر شكوفه هاي سيب و به درهم اميخته بود ..
همه جا بوي مهرباني مي امد ..... مادرم را مي ديدم كه با زننيلي از علف به خانه باز مي گشت ... پدرم كمي ديرتر با زننيبلي از بوته باقالي و نخود فرنگي ... به انها سلام كردم ... به زبان محلي گفت / ري ايره چي كاري .... ؟ ( اينجا چي كار مي كني پسر؟) من با او راه افتادم به خانه كه رسيدم خواهرم ليلا داشت غذاهايش را سر سفره مي چيد.. خورشت گوجه فرنگي محلي . سير تازه . سبزيجات و ماست و بوي غذا در ايوان خانه پيچيده بود..... صداي اذان در متن روستا پيچيده بود... وسعت تازه اي بود از ارامش معنوي .... سر سفره پدر و مادر چه صفايي داشت /
مادرم به ما اموخته بود بسم الله بگوييم ....و ادابي ديگر ..... همه چيز زيبا بود ... ارامشي در اين روستا.... استراحتي مي كرديم . تا عصر كتابهايم را بردارم و بروم در جنگل پدر بزرگم و براي گاوها علف بچينم .... ارامش جنگل دنياي ديگري بود. پرنده ها سرگرم ساختن لانه بودند جنب و جوش همه جا به چشم مي خورد.....برگ هاي درختان نارون وتوسكا با رنگ سبز فسفري .......
شكوفه بوته هاي تمشك كه و روش نام داشتند. به رنگ صورتي و سفيد..... شاليزارها با جوانه هاي برنج زيبايي خاصي داشت . بهار وسعت واقعي خود را بروز مي داد.... همه جو شور و نشاط طبيعت بود. بركه ها باميهماني دوباره نيلوفرانه ها عطر تازه اي داشتند .
لك لك هاي سفيد با طمانينه خاصي در كنار جويبارها زيبايي يك چشم انداز را جلوه تازه اي مي بخشيدند .... هدهدها نيز از راه رسيده بودند . الاله هاي زرد همدم نيلوفر ها به زيبايي طبعيت جان تازه اي مي دادند.
اسمان ابي بود گاه ابرهاي سفيد در راه بودند....
صداي امواج دريا به گوش مي رسيد. كلبه هاي روستائيان چشم نوازي مي كردند. مردان و زنان در شاليزارها سرگرم كار بودند..... لباس رنگارنگ دختران با زيبايي چهره هايشان درهم اميخته بودند....... همه جا عطر خدا بود.... اين كلك خيال انديش طبعيت چون پنجره اي تازه هزاران افق را مي گوشيدند . همه جا درس هاي تازه اي از افرينش بود... مردي سالخورده با نوه اش از جاده شاليزار مي گذشت..... خورشيد ارام ارام به مغرب زمين نزديك مي شد................ وسعتي تازه از هستي جلوه مي كرد..... رنگ طلايي بر شاليزارها در وصف نمي گنجيد........... مردان وزنان روستايي با چهره اي متبسم و پيشاني عرق كرده به خانه هاي خود باز مي گشتند.. عطر سلام انها نيز زيبا بود. همه چيز به رنگ طبيعت بود. رنگ خدا بود. شاليزارها چون سفره اي بي ريا از هستي جايي در چشمان ما داشتند . شب از راه رسيده بود و هزاران غوك چنان مي كردند كه در باور عشق نمي گنجيد زيباترين سمفوني .... مهتاب با مهرباني خود درخشش زيبايي را بر طبعت عرضه مي داشت و لذت ذكر شبانه دروسعت جاده هاي شاليزار راه روشني بود از پرده ديگري از هستي خداوند... دنياي ديگري به رويت باز مي شد دامن شب مهربانتر از هميشه ارامش اسرايي مي داد . بوي علف ها وشبنم ها .و بركه ها با بوتيمارها افقي ديگر از درك هستي بودند. عابري سرشار از اميد در جاده هاي شاليزار مي رفت . نيزارها از نسيم شبانه به رقص سماعي زيبا روي اورده بودند. مرغ شب مي خواند و من دركنار بركه اي نشستم و نيلوفري را همدمي كردم................... شب به نيمه رسيده بود اسمان در جذبه اسرار اميزي فرو رفته بود....................................... از اب بركه وضويي ساختم و نماز شب و نيلوفر همراه من به نماز ايستاده بود.... اسمان چشم انداز قنوت مرا معنا مي كرد.... شب انقدر در تابش مهتاب روشن شده بود كه مي شد ايات قران را خواند سوره شمس..... قد افلح من زكي ها و خد خاب من دسيها................................ بوتيمار ها اين پرندگان اسرار اميز شب با بركه ها خو گرفته بودند.. شب رازهاي نهاني خود را عرضه مي كرد . سفراسرايي دلم به ان سوي اسمان و اين دل چه كشيد در گذر زمان با همان طراوت بماند اما در گردابي قرارش داده بودند كه خداوند به ياري دل ما امد .. اين دل هيچ فرقي با دل يك كبوتر نداشت . اما سياه دلان .... انان كه با بهار بيگانه بودند انان كه در وسعت يك حس تازه از عشق به هم مي ريزند در اين وادي عشق خونخوار دل مي شوند. دل ما در جدال با اهريمن فريب تنهاي تنها ماند و با عطر خاطره هاي هر بهار سرزمين سبزش به راه عشق رفت تا به كلبه نور برسد............ دوش در حلقه ما قصه گيسوي تو بود .... تا دل شب سخن از سلسله مو توي بود......................................
دلم در هواي دم زدن از عشق دوباره به سرزمين اسرايي عشق مي رود و در گريز از دامي به معجزه ذكر به راه خود خواهد رفت ... راهي روشن كه ترا بي نياز مي كند.... دل بيكرانه ايست كه در سايه صبر به وسعتي از عرفان و خوداگاهي مي رسيد . اشكي جاري شده بود بغض اشك هايش با هق هق گريه هايش دلم را ..... اين نيلوفر من بود... اين همه كسم من بود هاله اي نور شده بود . دلم پر از غم بود. اشكهايش را بوسيدم . دل قشنگ او بيكرانه مهرباني بود. هيچ كس جاي او را د ر دلم نمي گرفت . اين اشك او عطر ديگري داشت او همه نماز بود. قنوت با اشك او معنايي تازه داشت. اسمان در وسعت اين اشك ماتم زده شده بود. اين نيلوفرمن كه پنج سال با من سوخت و ساخت . او را دراعوش گرفتم و شانه هايم خيس اشك او شد. صورتش را با بوسه هايم پاك كردم از اشك .... موهاي سياهش را نوازش دادم و بوسه باران كردم .... سرش را روي شانه هايم كه گذاشت به ارامي گريه مي كرد و چون كودكي به خواب رفت.. ارام ارام سرش را روي پايم گذاشتم من به درخت نارون تكيه داده بودم .. چه معصومانه به خواب رفته بود... او مهربانتر از مادر برايم بود . جاي همه كس را براي من گرفته بود. او بي همتا بود. و.سعت همه خوبي ها ... عميقتر از عشق ..................
سیاهکارانی که .....اشک تمساح
************* فانوس همدم او بود. اگر ان اشكهاي نيمه شب نبود چگونه مي شد از دام هراس الود او رهايي يافت . لحظه هاي با خود خلوت كرد.... نگاهي به اين سالها كرد كه او امده بود.... جز رنج هيچ چيزي دستاورد اين كار نبود ... همه چيز به روشني اشكار بود كه او ليستي از ادمها در اختيار دارد و دلي مهربان !!!! دلش مي سوزد و در اين وسعت است كه مي رود از خط قرمز ها هم كه عبور كرده است و نقش بازي كردن را كه بسيار بسيار خوب ياد گرفته است و در كار خود چنان حرفه اي شده است كه به راحتي مي تواند به زعم خودش هر كسي را فريب دهد تا لحظه اي به فيض برسد. عجيب بود و تو مي ماندي كه با اين ادم چه كني . حصارهايي دور خودش مي كشيد با هزاران ترفند تا تو به او نزديك نشوي و او با خيال راحت به همه برسد . انقدر خونسرد و طبيعي جلوه مي داد كار خود را كه تو يقين مي كردي او در رنج عظيمي گرفتار است . اما همه اينها يك دام بود .روزي يك نفر حرفي به من زد . گفت ايا هرگز به اين فكر كرده اي كه شايد او با طرف اصلي زندگي اش كاملا هماهنگ است ؟ و اين را مورد تاكيد قرار داد كه بي ترديد تماس مي گيرد كه ايا پول چايي ما را گرفته اي ؟ سه سال بعد در اخرين شب خرداد ماه بود همين امسال 50هزار تومان پول را روي .ميز اشپزخانه گذاشته شد. چند لحظه بعد ديدم با چه شوقي بر مي دارد و در جيبش قرار مي دهد ...... اره ... اين جوري كركس گير نمي دهد .... ان حرف سه سال پيش و اين ......... اما وقتي رفت در همان روز ديداري و مانند هميشه اره اره مي روم همه حرفها را مي زنم به اين لاشي .... من بدم مي ايد .... اما زمان را تعيين مي كنند فردا خوب است ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
همه چيز به خوبي پيش مي رود از توبره و اخور خوردن چقدر زيباست ...... يك نفر فقط مخاطب است و اين ادم سينه چاك است كه به خاطر تو و به دستور تو!!!!!! اما خودش مي دوزد و........... اين داستاني است كه مرز فاجعه را نزديك تر مي كند....... اما اين ادم مشورتي نمي كند .... تصميم با خودش هست .... همه چيز هم اشكار است كه اين ادم ..... اما وقتي خبر هولناكي را مي شنود انگار تير به قلبش زده اند .... نه نه !!!!!!! چهار تا شاهد مي خواهد .......... جدي مي گي ... اره اين را در كتاب هاي فقهي نوشته اند... نه اين جور نيست .... با هراس عجيبي سئوال مي كند كه داستان چي بوده است .... اما در اين ميانه لحن حرفهايش طور ديگري مي شود خودش مي داند در چه منجلابي اسير شده است و مگر مي شوداو هنوز به این می بالید که دور از چشم کسی همه کار می کند و اب از اب تکان نمی خورد.... و می اید چنان حرف می زند و. اما او کار خودش را خوب می داند می خواهد در دل کسی ابهام ایجاد کند تا او در این ابهام بماند.... پس زمینه ذهن او همه چیز را به تو نشان میدهد و اینکه او چکونه فکر می کند می تواندسرت را شیره بمالد به عشوه ای ..... خبر ندارد که در ان سوی این دیار دیگر هیچ التهابی به او نیست او به خلوت خویش رفته است و برایش مهم نیست این بازی ها... تو خودت را داری فریب می دهی . این خودت هستی که با دست های خودت چاه خودت را می کنی ... کسی امده بود به تو راهی نشان داده بود تا بدانی در پیرامونت چه می گذرد و خوب که دقت کردم دیدم تو خودت مست و منگ هستی و درهمین حد هستی که فکر می کنی کسی بیاید و به به چه چه بزند و از تو تعریف کند همه چیز حل است یک بار فکر نکردی این ادم بی سروپا ترا برای چی می خواهد..... و بی تردید برای تو ایا مهم نیست که یک زندگی را به نابودی بکشانی ایا این هنر است که با ادا و عشوه یک جوان را به فریب به راه شهوت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این هنر است < هنر این است که تو به دامان زندگی برگردی . خدا هنوز دارد با تو مدارا می کند یک بار هشدار داد و تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ برای اغفال دیگران کار بزرگی نمی کنی .. که بروی و چون حراج به خودت بزنی و برای دیگران نقش بازی کنی که ای ووای نه نه من نه اصلا اما این ادم می رود . کار خودش را می کند و با خیالی راحت می رود به ................... دلش خوش است که ادمی رعنا برایش می میرد... البتخه برای همان یک ساعت .... خاله ای داشتم که از شهر مرودشت امده بود و می گفت نگاه زن صاحب خانه بدجور مرا تحقیر می کرد........................... این بچه خواهرم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نمي دانستم و درك نمي كردم كه بيكرانه هاي خلوت نشيني وسعت تازه اي در ايجاد زيباترين چشم انداز اميد مي شود و مي تواني از هر بندي و هر فريبي خود را برهاني . از رها مي رسم در يك هواي تفتيده تيرماه . نوزدهم تير ماه است و ساعت چهارده // اولين شوق من در وسعت ايات قران شكل مي گيرد سوره زلزال را مي خوانم تا در حريم دولت او سرشار شوم . .تا از هر دامي برهانم دلم را كه چون كودكي مشتاق همانند يك نيلوفر سپيد است . از دور كه به اين دل نگاه مي كنم هاله از نور را درافق چشمم نظار ه گر مي شوم . گويي در سراپرده حضور قدسيان امده است اين دل ما . ديگر ان زمان گذشته بود كه بي تاب كسي در اين زمين شوم . اين دل با عطر ايات قران راه خود را يافته بود... انان كه در ذهن مسموم خود انديشه هاي شيطاني داشتند رنگ باختند انان كه مي خواستند به فريب مرا در كنار خود نگه دارند انها ديگر رنگي ندارند. زماني بي تاب پيامي از او بودم و صداي او در متن دلم نيازي بود .اما اينك به بركت دولت عشق . در بيكرانه ارامشي است كه مي داند اين بهترين مهرباني خداست . به بارگاه قبول او رسيدن اين بود كه در نهايت اخلاص باشي . ياد او در دلت جاري شود و به حقيقت بندگي بينديشي . در ان روز كه من از زيباترين احساسم گفته بودم كه در ان سوي اسمان نام محمد ان رسول گرامي و سيماي نوراني اش مرا به ارامش اسرايي مي برد و انگاه كه از روز ميعاد با خدا حرف زدم .... همه انها حرفهايي بود كه از جنس اسماني حلوه گر مي شد. اما در اين وسعت من به بيكرانه هاي تازه اي مي انديشيدم و در اين نگاه بودم كه هر روز من .. بهتر شود. در ان ديدار كيميا نامي بود و گل سوره اي كه نام رمزي انها بود. چه تمجيدي مي كردند و چه فضايي از يك مثلث پايدار دوستي اما من كجا بودم و ان دو نفر كه نگو همه حرفشان فيلم بازي كردن است و مي خواهند مرا خام كنند كه از ماندن در جايي بهره هاي خاص خود را ببرندو وقتي رفتتند كسي انها را نديد كه به پبامي نشان دهند سر سوزني صداقت دارند . من بي نهايت صداقت بودم . اما دراين بازار اگر سودي ست با درويش خرسند است . زمان گذشت .و من به خود امدم ... ديگر چشم به راه كسي نبودم ... ديگر فريب ان ادم و ياوه گويي هاي او براي من هيچ فرقي نداشت كه به اين انديشه مي كردم كه ايا اين ادم اسطوره من بود؟ اين
بیکرانه های اسمان... بی نیازی های تازه
************* همه چيز در وسعت تازه اي از اميد شكل گرفته بود / ان سوي بيكرانه دل خبرهاي تازه اي بود . ان پريشاني شب هاي دراز و غم دل .. همه در سايه گيسوي نگار اخر شد/// ان سوي پنجره كلبه ام درختان اقاقي به رقص سماعي تازه روي اورده بودند . نيمه هاي شب بود من برخاستم وضويي ساختم . نمازي خواندم و مانند هميشه شوقي براي سجده در دلم جاري شد. شب بود و سكوت اسرار اميزي همه جا سايه انداخته بود....من ارام و خاموش به سجده رفتم دوباره برخاستم ان سوي پنجره مهتاب سرشار از عطري تازه بود. لبخندي بر چهره داشت . اسمان بود و من .و ان سوي باغ گل محمدي جوانه گل تازه اي را هديه مي داد به سحر// اسمان در هاله اي از نور مهتاب وسعت يك ضيافت اسرايي را جشن گرفته بود . قدسيان اسماني گرد عرش به طوافي عاشقانه روي اورده بودند و من مي ديدم كه چه شوقي داشتند اين قدسيان هميشه سرشار از عشق دلم مي خواست پرستويي شوم و به ان سوي اسمان ها بروم به ياد محمد ان رسول گرامي افتادم ... ان مرد اسماني كه فرستاده خدا بود و دلم به جبل النور رفت و ان ايواني كه جاي پاي ان رسول و عطر حضورش را ... من انجا را ديده بودم ان شب هايي اسرايي حضورش ان لحظه هايي ديدار با جبريل امين و من وامانده در حسرتي عظيم كه كاش مي دانستم .ودرك مي كردم ان سرزمين نور چه بهاي بزرگي است كه خدا به من داده بود. اينك در اين سرزمين من به ياد ان لحظه ها سرشار از اميدي تازه مي شدم سرشار تر از برگ گلي كه به شبنم يك بامداد مه الود خو گرفته بود. من از ان سرزمين وحي امده بودم به عطر درك تازه اي از هاجر . ان بانويي كه هم خانه خدا شد و در اين وسعت زمان من امده بودم تا صاحبدلي برگزينم.... دلم در اين خلوت نيمه شب به قدرت لايزال خدا فكر مي كرد.. بيكرانه تازه اي به رويم گشوده شده بود. به اسمان فكر مي كردم . به اين مشيت كه چه نير.ويي مرا در نيمه هاي شب به اين خلوت فرا
نیلوفرانه دلم....
گمراهان
به سوی معبد دل
اين مرد ۵۶ ساله /؟ اي واي خيلي سخته ها . چرا خواهرات نمي ايند...و من كه حس مي كنم اين ادم داره .... مي كنه ...و اينها چه ادمهايي هستند كه لم مي دهند و ادمي مانند من كه دل گرگ به حالش مي سوزد و جلو چشم شان هستي زحمتي به جسد خود نمي دهند كه بيايند براي خودشان..... پشت پنجره سوز سرماي زمهرير تا بن استخوان مي رفت و اين مرد داشت .... به فكر فرو رفتم به ياد پدرم افتادم كه در مقايسه چقدر درك مي كرد كه كاري صورت دهد. اما اينها ؟ مثل خان بودند..وقتي خوب ناشه شد براي من قصه مي گفت ... كه : اره .. مردي به پسرش نصيحت مي كرد كه درهر شهر خانه اي بسازد... . اين ادم رفت با هزار بدبختي درچند شهر خانه ساخت و پدرش به او گفت احمق..... تو منظورم را نگرفتي .... خانه نساز ... دوستان خوب پيدا كن ...... عجب ؟ چه جالب ... اره خيلي خوبه . اين داستان را با اب و تاب و تحليل هم مي داد...و من اين جوري هستم در هر شهري ؟؟؟؟؟؟؟؟ خودت پيدا مي كني ؟ اره اما نه .. در خانواده او كسي بود كه فوق تخصصي شناسايي و شكار ادمها را داشت ...ادمها را از طريق سايت هاي دوست يابي شناسايي و بعد طرح دوستي و به نوعي انها را خانواده عزيزش وصل مي كرد ... اره ... اين اقا ... خواهرش با من همكار است . اين امير ؟ اين كيه ... اها اين ؟ مادرش همكار منه !!!!!!!!!! كرمانشاه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اره بهش درس مي دادم ...... تو سايت چي كار ميكني .... مال مادرشه... اين هم مي ره .. انجا نه خواهرش با من دوست بود و اين برادر ش هست و هزار جور ... برنامه كه مغزت مي تركه كه اين ادم چه مهارتي دارد .... حالا اين مرد داشت چاي مي نوشيد و بساطي داشت .... ميوه انار را از محل كارم .... اورده بودم به شوقي ...... كه اين حس ابلهانه بود ..... از كيفم دراوردم و به اوگفتم دلم نيامد تنها بخورم .. كه اينجا با هم ... صحنه اي كه از شيوه و رفتار او در انار ديدم يك داستان فكاهي مي شود درست كرد كه اين ادم چه جوري داشت با.... خاصي ............ اگر چشمم را مي بستم مي توانستم تصور كنم يك سنجاب در حال خوردن دانه هاي نرسيده انگور است كهاين حور نوچ نوچ مي كند.... حرص و ولع او.... از تعجب .... مانده بودم ... چرا اين ادم مانند ادمهاي حريص .......... در حالي كه چمپاته زده بود.. سرش را پايي ن اورد و جوري كه من متوجه نشوم و همع اش را خودش بخورد...... شاخ درمي اوردم اين پدر كسي هست كه قرار بود همه كس من شود؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وقتي رفت پشت سرش را نگاه نكرد .... از ادم اصلي اش ه پرسيدم اين ادم تكي هم نزد... كفت ... بلد نيست شماره بگيره ... اه ... نه بابا اره ... خوبي عزيزم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اما اينجا كه بود مانند يك روزنامه نگار با تلفن مفت ما به هر كسي .... منظورش را فهميدم كه خانه درهر شهر يعني چه ................. همه چيز به روشني اشكار بود.... ادمها را به خاطر موقعيت خودشان خواستن؟؟؟؟؟؟؟؟؟ همين ... اين ادم زماني سينه چاك بود كهاين خانواده من دارن از قصه درد تو مي ميرند... من باور مي كردم زماني اما بعد به خودم گفتم ... چرا يك بار تكي نمي زنند ؟؟؟؟؟؟؟؟ نكنه اين ادم براي ........ گرمي داره حتي دراين مورد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ديدم همه اينها..... زماني كه پولي به يكي از انها دادم فردا زنگ زد و گفت ... سلام پسرم خوبي ... بهتر شدي ؟ چرا شرمنده كردي ما را؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ همان يك تماس بود و وووو اينها كي بودند.. تازه دو زاري من افتاد كه پدر و مادرم . چه ارزشي دارند و ارام ارام به خودم و دلم و خانواده حودم ... دويست هزار تومان پول دادم و گوسفند خريدند وبه سلامتي ...... خوردند و به ريش ما خنده كردن................. ريا و تظاهر براي ايجاد يك حس كاذب عمر كوتاهي دارد .... حالا به ان دوران فكر مي كنم و راز ... با س كه اين ادم ... زماني كه ... رفت در ان مكان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خودم را جاي اين ادم ... . به اين زن ها.... به خوبي درك كردم كه اين ادم برنامه ريخت و رفت اين پسره ۲۴ ساله را كه بيش از ۱۵ سال بيشتر از او سن دارد....... واي خداي من ................... پنناه مي برم به تو از شررررررررررررررررررررررررررررر اين روزها به هر بهانه اي از و .... سياهبازي او دراينباره محشر است . قرار بود اوج صداقت شود و ديدم ... ايا اينها از عاقبت اين كار نمي ترسند... كه چوبشان را بخورند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ يك بار هشداري خطرناك گرفت و عبرتي دركار نبود... ادمهايي كه نقش بازي مي كنند تا كساني برايشان خرج كند اينها بدبختند..............................
د
در باور عشق
در نظر بازي ما بي خبران حيرانند .. من چنينم كه نمودم ديگر ايشان دانند /
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولي عشق داند كه دراين دايره سرگردانند...
اين فالي بود كه به يمن حضور نيلوفرما امده بود.و ان روز از يار ما نيز همين امده بود.
نيلوفر ما
اي هدهد صبا به سبا مي فرستمت بنگر كه از كجا تا به كجا مي فرستمت
چه كسي در ميانه راه !!!!!!
اين اظهار نظر او بود كه عشق ما ابديست . و همچنان ادامه دارد . ايا اين حرف او از صداقتي برخوردار است؟ اما همه چيز در حال فروپاشيست ...... چرا كرخه امد ... نه ... من رفتم به سوي او //./ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و در اينجا ماند چه جوابي بدهد.
مرنجان دلم را كه اين مرغ وجشي زبامي كه برخاست مشكل نيشيند.
ارام و خاموش در سايه ذكر گويي مانند كبوتري گريزان از چنگال باز وحشي در يك وشب باراني بهار در متن يك حس تازه مي روم تا در نديري تازه به ارامش دل خود عطري تازه بدهم . من ارام تر از اين كبوتر كه در ميانه شاخه هاي پهن چنار هنوز وحشت دارد از هجوم بي امان پرنده اي چون قو ... درخت اقاقي در پيش روي چشم من است و دلم مي رود به بيكرانه تاملي تازه كه چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟ درمتن نگاهي از دلم مي نگرم كه در دور دست هاي صحرا كسي مي ايد و من چشم به راهم . كوله بارم هر شب سرشار از ذكر مي شود.. خدا را حس كردن بسيار ساده است .. من نمي دانستم كه به قدرت ذكر مي توان خلوتي ساخت .و اشياني كه پاك باشد و عطر ايمان دران موج زد و من وقتي هر شب پاي به اين كلبه مي گذارم جز صدايي تپش قلبم هيچ صدايي را خواستار نيستم وارامشي دارم و دوست دارم در متن خلوت خود اين ارامش در بيكرانه دلم جاري شود. دير زماني بود كه مي ترسيدم اگر او نباشد و اينك ديدم اگر او نباشد من چه ارامشي دارم و مانده ام در رمز وراز اين دل كه به هيچ كس عادت نكرد و اگر به اوج رسيد ناگهان بريد و چون صداقت نديد. شايد دوست داشت همراهي داشته باشد تا در اين راه او سرشار تر شود و اما غافل بودم كه او او امده بود تا من ايمان خود را محك بزنم او يك دام بود و فريب و اين بود همه چيز . گاهي مي رفت و هيچ خبري از اونبود اما در اين ميانه به هزار نيرنگ مدعي مي شد در چنگال بي رحمانه كركسي اسير است و بعد ها خبر مي رسيد كه در دخمه هاي سياهي بود . او هرگز درس عبرت نگرفت كه با خدا نمي توان شوخي كرد و او هميشه طرف حسابش ادمها بودند كه به خوبي فريبشان مي داد يك بار خدا محترمانه هشداري داد به او تا به نا... ... ننازد . هر بار وسعتي از بيكرانه هاي مهرباني من به چالش فريب او .... در روز پنجشنبه چنان صداي بغض الودي ارايه دا كه .......... اما با ادعاي گم شدن كيف پول مي توانست دلي را به رحم و جربان اين رفتارهاي مبهمش را به اين فضا سازي ببرد و بعد از دو روز به خود امدم كه اي دل .... اين بازي بود تا تو از ..... اما چرا ما هشدارهاي خدا را جدي ؟؟؟؟؟؟؟ من هيچ جيز از او نمي خواستم و. حتي كارهايي را كه مرموزانه مي كرد به انها نيز ارزش دادم .. فقط به او گفتم هر كاري بكن اما به صداقت ... شفاف باش . در همان برنامه اخري در ان روز كه پول را گرفت خودش را جر داد نه نه .. صداي منو بشنوه مه .... بدون اجازه تو اب نمي خورم .. ساعت سه همان روز قرار داشتند. ساعت سه به من زنگ زد.... واي .... س زنگ زد مي ايد به ديدن من و من نه نمي خوام مي خوامن حرف اخر را بزنم و.. دوساعت پيش اينها قرار مدارها را گذاشته بودند و
سلام عزيز خوبي ؟ باشه ... اره خوبه ووو حتما بيايي ها و ساعت سه باشگاهم تموم مي شه وو بيا دنبالم با هم مي رييم خونه عزيزم حتما همان ساعت سه بيايي ها و سركار نزاري ها... دكي أ دكش كن يك ساعت . خوبه وو اره من هم عجيب بي تابم ...
نه .. بدم مي ياد من نه ... بره گم شه .....
يك ساعت بعد در ميان سيل نگاه عابرين در ساعت چهار عصر در يك ايستگاه اتوبوس زني را باقيافه تابلو مي بيينند كه بي مهابا منتظر است ..
ذلت به همين مي گويند كه دراين هواي اتيشين خانه و كاشانه را رها كني و براي هوس به دخمانه سياهي بروي وو هزار قسم كه به جان بچه ام مذاكره كرديم .... و تمام كه شد اين خناس در ان ديدار وعده تامين مالي گرفت . براي ... اما نمي دانست كه در صفي كه ايجاد شده است او نفر اخر است اما اين ادم انقدر احمق است كه هر تعريفي را جدي مي گيرد و نمي داند كه طرف براي همان يك ساعت داره فيلم بازي مي كند و اين ادم با خودش مي گويد بد نيست و ما كه به همه داديم به اين هم و اين بچه مايه دار كه برام مي ميره . بد نتيست پول وپله اي دارد . من مي توانم خرج ..... را بدهم .. و به خودش مي بالد يه تكه گوشت چ مشتاقاني دارند....................
مي ايد و مانند هميشه براي فريب ديگران نفشه ها بازي مي كند و مانند هميشه در وسعتي از يك مكر ... اين ادم خودش را مي كشت كه اسماني هستبرکرانه دل .... دریای عشق و زورق شکسته
خوانده می شد عشق در راه
دل هست و او نیامد
او نیامد تا بماند در کنار
دخمه ها ..
کاش می امد به بزم
معطر می شد و
باران عشق دم به دم
همراه با اشک ملائک
در جدال با اخرین حربه های خناسان
زنجيرهاي اسارتي كه پاره شدند
اين جدال پوچ
حيف است كه خود را اين چينني بي اعتبار كردي ... كاش اين همه سياه بازي براي لحظه اي هوس نمي كردي .تو چكاوكي را از دست دادي و. با كركس ها و كفتارها همخانه شدي مي داني چرا به خاطر اين كه فكر كردي انها به تو طراوات مي بخشند و تو نمي داني كه براي انها همان يك ساعت هوس و شهوتشان ارزش داري انها گرفتار دل نشدند كه گرفتار ............. همان چيزي شدند كه روزي سرت را برباد مي دهد .و داده است . تو اين بودي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و تولدي تازه در اعتماد به نفس
همراه با یاد ایامی که باد رفت .
شاید زمانی فرا رسید که من راز ان دلهره عظیم را در اولین لحظه های صدایمان در ان شب سیاه را درک کردم . مانده بودم این راز چرا در دلم مانده است / اخلاص به چاک پیرهن نیست اینجا دل پاره می پسندند. من هنوز در اندیشه این جمله هستم که به عشق نمی توان فرمان داد. اما حالا...خسته ام ..... نيازي به اشك نبود و ضجه اي نيز كه مي شد به عطر صداقتي تازه تر .... به افقي از نور عشق رسيد. ... ان زمان را به ياد نمي اوري كه زيباترين ارامش عشق را به پايت ريختم ؟به هر زباني كه مي شد –
تو دران زمان كه در به در در خيابانهاي شهر به دنبال كافي نت مي گشتي / ان زمان كه فرياد زدم به صدق باش . ان زمان يادت مي ايد وقتي داشتي با ادمهايت قرار و مدار و پيامهاي انها را پاسخ مي دادي در يك كافي نت يادت مي ايد وقتي با تو تماس گرفتم به دروغ گفتي كه در اداره اموزش ... هستم ؟ يادت مي ايد كه در ان پارك ازادي و در خيابان همجوار ان داشتي چت مي كرد و افت اين كار همه زندكي ات را گرفته بود يادت نمي ايد /. ان زمان كه به دروغ سينه چاكي مي كردي كه تو مرا بي نياز كردي و اما دران زمان كه در پس اين حرفهاي فريبنده بي مهابا با ادمهايت .... در سايت .... اينها دران زمان اين فكر مسموم را داشتي كه اي بابا ؟ اينكه نيست و من كه استاد دور زدن هستم و قدرت ان را دارم كه درمقابل ادمي مانند كركس وب بدهم ووو ان روز كه در گوگل مدعي بودي كه به دنبال يافتن مقاله اي در زميه اجتماعي هستي .... و با چه حيله اي از من اطمينان يافتي كه در خانه هستم و دسترس به نت ندارم و با چه بي شرمي ر فريبم دادي كه ببين تا كجا در بيكرانه صداقت هستم و من به سجده شكر رفتم . و ان هراس عظيم من از چي بود ؟ كه داستان اين ادم فراتر از اين مسايل است و همان شد .... يادت مي ايد به التماس از تو خواستم كه برايت هر كاري مي كنم و صادقانه ازت مي خوام دور اين سايت ها .. كه انجا جز فريب براي هوس و گناه نيست يادت رفت ؟ اولين باري كه ضجه زدي يادت مي ياد وقتي گفتي برو مزاحم نشو؟؟؟؟؟؟؟كه مي خوام به دوست پسرم وب بدم؟؟؟؟؟؟؟؟ باورم نشد گفتم نه ... شب تاسوعا هست و وقتي يك ساعت بعد به دوستم زنگ زدم كه اي دي اين ادم. . ديدم بد جور سرگرم كار هستي أأأأأأأأأأأأأأأ همه اينها تنها بخشي از زير ابي رفتن تو بود/////// در مقابل چه كسي ؟ كسي كه با همه صداقتش امده بود تا دركنار تو باشد ... هر بار امد تو او را راندي .... هر بار به هزار حيله و مكر.....
شب و روزم را به هراسي عظيم مبدل كردي ... و تو در انجا دست به هر كاري زدي و مرا نيز داشتي .. ايا نمي دانستي اين درياي بيكران روزي به بركه خشك و بي رمق ؟ حالا چه حرفي براي گفتن داري ؟ هر بار امدم اما تو پس از يك روز بدتر از هميشه شدي .... مهمتزين حرف دلم را گفتم راز نيلوفرانه را و ديدي همان حرف خودم شد ه براي تو هيچ فرقي نكرد؟ يادت مي ايد گفتم اين حيات خلوت تو اخر كار دست تو مي دهد. ؟ ديگر رمقي نمانده است . يك دل عاشق چگونه مي تواند در اين وسعت در برابر اين همعه سياهكاري هايت همچنان با طراوت بماند... امدم همراه تو شدم درهر كاري كه خواستي ... يادت هست گفتي هر كاري برايت مي كنم فقط در وسعت يك .... كرخه .... اما حتي يك تماس تلفني را دريغ كردي أ از ان شب اواراگي ام .... و تو سرمست شهوت و گناه بودي .... فريب دادن هايت را ديدي ؟ دروغ هايت را چه طور؟ ساده سئ.وال كردم ان را ؟؟ نه نه من خواب بودم كيميا امد توي خواب ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ واييييييييييييييي خدايا اين همه دروغ .... توچي كاره بودي كه امده بودي به ويران كردن دلم ... من كه ويرانتر از هميشه بودم ....
تو دلت نسوخت به بي كسي من؟ حالا تو براي من يك ادمي هستي كمتر ازهر كسي و بي ترديد اگر يك صدم اين مهرباني مرا به پاي هر ادم بي چشم ورويي مي ريختم چي مي كرد. ؟ اما تو خود را گم كرده بودي از اينكه دو نفر زبان به تمجيد تو
حالا بايد واقعيي را بگويم به تو /// اخرين باري كه ديدمت در سيماي تو موج گناه و لجن بودن حرام را ديدم ... مو به مو مانند ان زنهايي بودي .... كه .... هيچ فرقي نداشت مانند يك عروسك خيمه شب بازي هوس بازان شده بودي .... درچشم تو هيچ چيز نبود..... زماني بود كه گفتم مي توان درچهره ان عشق و ايمان را ديد. اما تو هول شده بودي . ادمهاي عقده اي كه تا لبخندي را مي ديدي خودت را گم مي كردي . فكر كردي اينجا اروپاست ؟ تو به اس اين را گفته بودي اما خودت چي ؟ ياد شعري افتادم كه گفت ؟ چون نيك نظر كرد پر خويش در ان ديد........
همه ارزويم اين بود كه به تو افتخار كنم اما ظاهرا تو دوست داشتي همه را داشته باشي . فاجعه بودن با س ... برگ سياهي در زندگي ات بود.... بالاتر از ان ... برخورداري از زندگي شرافتمندانه كار دشواري نيست .
اگر تو در رنج بودي ايا من كافي نبودم و اين درياي بيكران عشق ومهرباني كه يك سيب را با تو دوست داشت تقسيم كند؟ اين اواخر هر مهرباني مادي هم به تو كردم انگار نتيجه بدتر داشت . وقتي ديدم تحت هيچ شرايطي حتي دوست نداري بپرسي كه دراين خلوتت چي مي گذرد دريافتم كه تو در چه وادي سير مي كني ..
هر جا كه به سود تو بود من و مايي نبود. اما هرجا كه بايد در وسعت يك تلاش تازه بود تا تو دست به مكري تازه بزني سه سوت مرا دور مي زدي . روزي گفتم خدا را من هرشب به راز و نيازم در مورد تو مي خوانم كاري نكن كه خدا رنجيده شود. اولين هشدار خدا را جدي نگرفتي .... من به صد زبان هشدار دادم و تو مصمم تر از هميشه به گمراهي هاي تازه رفتي ..... و تو اشتهاي بي پاياني داشتي .... اين را هم مورد تاكيد قرار دهم كه با همه زرنگ بازي هاي خود ابله تر و ساده لوح تر از تو نديدم و .....
روز هفتم تير ماه 89 وقتي شماره ات را ديدم دستم به سوي گوشي نرفت ..... و ببين چي كردي كه من به اينجا رسيدم . ان بودم كه چشم به راه بودم تا صدايت را و تو فكر كردي هر بار مي تواني با عشوه اي دلم را ... نه نه ... اين د ل خوگرفته به ذكر ديگر فريب تو را نخواهد خورد كه ... ان پريشاني شب هاي دراز و غم دل ... همه در سايه گيسوي نگار اخر شد............
مکرهای بی پایان
خسته ام ..... نيازي به اشك نبود و ضجه اي نيز كه مي شد به عطر صداقتي تازه تر .... به افقي از نور عشق رسيد. ... ان زمان را به ياد نمي اوري كه زيباترين ارامش عشق را به پايت ريختم ؟به هر زباني كه مي شد –
تو دران زمان كه در به در در خيابانهاي شهر به دنبال كافي نت مي گشتي / ان زمان كه فرياد زدم به صدق باش . ان زمان يادت مي ايد وقتي داشتي با ادمهايت قرار و مدار و پيامهاي انها را پاسخ مي دادي در يك كافي نت يادت مي ايد وقتي با تو تماس گرفتم به دروغ گفتي كه در اداره اموزش ... هستم ؟ يادت مي ايد كه در ان پارك ازادي و در خيابان همجوار ان داشتي چت مي كرد و افت اين كار همه زندكي ات را گرفته بود يادت نمي ايد /. ان زمان كه به دروغ سينه چاكي مي كردي كه تو مرا بي نياز كردي و اما دران زمان كه در پس اين حرفهاي فريبنده بي مهابا با ادمهايت .... در سايت .... اينها دران زمان اين فكر مسموم را داشتي كه اي بابا ؟ اينكه نيست و من كه استاد دور زدن هستم و قدرت ان را دارم كه درمقابل ادمي مانند كركس وب بدهم ووو ان روز كه در گوگل مدعي بودي كه به دنبال يافتن مقاله اي در زميه اجتماعي هستي .... و با چه حيله اي از من اطمينان يافتي كه در خانه هستم و دسترس به نت ندارم و با چه بي شرمي ر فريبم دادي كه ببين تا كجا در بيكرانه صداقت هستم و من به سجده شكر رفتم . و ان هراس عظيم من از چي بود ؟ كه داستان اين ادم فراتر از اين مسايل است و همان شد .... يادت مي ايد به التماس از تو خواستم كه برايت هر كاري مي كنم و صادقانه ازت مي خوام دور اين سايت ها ..حسرتی که بر جای مانده است
خسته ام ..... نيازي به اشك نبود و ضجه اي نيز كه مي شد به عطر صداقتي تازه تر .... به افقي از نور عشق رسيد. ... ان زمان را به ياد نمي اوري كه زيباترين ارامش عشق را به پايت ريختم ؟به هر زباني كه مي شد –
تو دران زمان كه در به در در خيابانهاي شهر به دنبال كافي نت مي گشتي / ان زمان كه فرياد زدم به صدق باش . ان زمان يادت مي ايد وقتي داشتي با ادمهايت قرار و مدار و پيامهاي انها را پاسخ مي دادي در يك كافي نت يادت مي ايد وقتي با تو تماس گرفتم به دروغ گفتي كه در اداره اموزش ... هستم ؟ يادت مي ايد كه در ان پارك ازادي و در خيابان همجوار ان داشتي چت مي كرد و افت اين كار همه زندكي ات را گرفته بود يادت نمي ايد /. ان زمان كه به دروغ سينه چاكي مي كردي كه تو مرا بي نياز كردي و اما دران زمان كه در پس اين حرفهاي فريبنده بي مهابا با ادمهايت .... در سايت .... اينها دران زمان اين فكر مسموم را داشتي كه اي بابا ؟ اينكه نيست و من كه استاد دور زدن هستم و قدرت ان را دارم كه درمقابل ادمي مانند كركس وب بدهم ووو ان روز كه در گوگل مدعي بودي كه به دنبال يافتن مقاله اي در زميه اجتماعي هستي .... و با چه حيله اي از من اطمينان يافتي كه در خانه هستم و دسترس به نت ندارم و با چه بي شرمي ر فريبم دادي كه ببين تا كجا در بيكرانه صداقت هستم و من به سجده شكر رفتم . و ان هراس عظيم من از چي بود ؟ كه داستان اين ادم فراتر از اين مسايل است و همان شد .... يادت مي ايد به التماس از تو خواستم كه برايت هر كاري مي كنم و صادقانه ازت مي خوام دور اين سايت ها ..ان سوی ابرهای تیره ابهام
نمايش مضحكي هست ماجراي او . هيچ نشانه اي از يك صداقت نيست . اگر هم باشد ماهيت رفتار او چنان است كه در مرز تازه اي از يك ابهام سرگردان مي شوي . گويي بار سنگيني از دوش من برداشته شده بود. در اين روز. يك كنجكاوي مرا برا ان دشت كه زنگ بزنم همه چيز درست شده بود . دايورتي در كار نبود. بي شك كار خودش را صورت داده بود و حالا مي توانست مانند هميشه ببافد و داستان درست كند كه نه نه . خودش خواست ...
هراسان به سوي قران مي روم يعني پناه مي برم به اين كتاب از اين شر عظيم ياد سوده فلق افتادم ... من در بيكرانه اي بودم در اوج درد تمناي وصل . شب فرا رسيده بود و دلم پر از غم بود اما نه اين غم هاي زميني كه دلم براي خدا تنگ شده بود . دلم در وسعت يك حس تازه بود . در مرز تازه اي بودم براي رسيدن به ريشه هاي تازه اي از يك خلوت . اين انديشه در من جاري شده بود كه هيچ خبري نيست . اين ادمها اين انسانها همه بيهوده بودند . هيچ كس دلت نمي شود. من با اين زندگي كرده بودم اين دل مدتي بود كه با من قهر كرده بود. تنهايش گذاشته بودم ... اين ساحل ارامش اسرايي را كه مرا از همه بي نياز كرده بود. او را رنجانده بودم ./ ان همراه هميشگي من .... ان دلي كه چون ياري با وفا درهمه لحظه ها بود. وقتي به ضجه هاي دلم مي نگريستم شرمسار مي شدم ... من مشيتي خاص داشتم . من نيلوفري را داشتم و بركه اي كه دلم بود. او را از من گرفتند و من با دلم تنها ماندم دل به كوير زدم و اواره شدم اما دلم جاي همه را گرفت . هيچ كس نبود كه دلم را از من بگيرد. شايد دير زماني نبود كه اين دل نگران من بود . من در وسعتي از يك حس تازه خواستم دلم كسي را داشته باشد اما خبري نبود .... كار دنيا عجيب است . گاهي اين ادم شير خام خورده گويي عقلش را از دست داده است .... از اوج اسمانها به زمين مي ايد و با هزار اميد مي رود تا همدمي در كنار خود داشته باشد . اين حس ذاتي يك انسان است كه گاهي در اوج خلوت خود كسي را مي خواهد كه دركش كند . من خلوتي را برگزيده بودم ... خلوتي از نهايت هاي يك نگاه اسماني كه تنهايي را برگزيده بود. معراج تنهايي . اين بزرگترين لطف خدا بود . سرشار از جذبه هاي اسماني مي شوي . سرشار از عشق به او .... هر شب تو و هر سحر تو و هر دانه اشك گرم تو بي نهايت هاي تازه اي از يك وسعت پارسايي است . همه اش به اين فكر مي كني كه اين لحظه ها را چنان سرشار كني كه در روز موعود در مقابل خدا خجالت نكشي ....همه هدفت اين است . اين دنيا را براي ان روز بزرگ سپري مي كني .هيچ كس به چشم تو نمي ايد .گويي اين ادمها جز مشتي گوشت و استحوان و هدف هاي ... نيستند.. دنياي تازه اي به رويت گشوده مي شود. من به نيكي دريافتم كه خداوند نظري بر من دلسوخته دارد . از ان روزي كه در جنگلي كه مال پدردرد خیانت
هجراني تازه در وسعت اين داغ دوري امده است . من با بهار امده بودم به وسعتي از عشق . حالا ارام ارام به جايي مي رفتم . از دور مي ديدم راه دشواري در پيش بود. هجراني تازه در اين وسعت دوري راخ . هزارسنگ دور از هم و حالا در محروميتي تازه . كركس ها همه جا بودند چون خناسان . پنج سال كه هر لحظه اش به قرني مي ماند و و شب هاي بي پايان انتظار و چه اميد ها ........دلم مي سوزد كه مي شد بهترين ها باشيم مي شد چنان كرد كه اگر روزها و شب ها هيچ خبري از هم نداشتيم گويي در كنار هم هستيم اما نمي دانم چه رازي در كار است كه دلهره اي دائمي وجود دارد كه در دو وسعت دو انديشه متضاد وحود دارد و همگرايي در كار نيست .
مانده ام از چه نگاهي بنويسم . لحظاتي پيش تحليلي از تحولات مصر ارايه دادم .. چشم انداز مصر با ظهور محمد البرداعي كه پايان بخش حاكميت حسني مبارك است . دوستم علي اهي كشيد و گفت . افسوي اين همه استعداد خارق العاده تو در توان تحليل خبر و گزارش از هر جاي جهان و چه كسي مي تواند در ان واحد تنها با سه جمله چنين گزارش شفاهي جامعي را ارايه دهد .؟
او دوست خوب من بود. او به بخشي از توانايي من پي برده بود. اما من مي دانستم اين مهرباني بزرگ خداوند بود كه به من تنهاي دل شكسته داده بود. ان سايه گسيوي نگار // ان نگار اسماني .... ان شاهد يكتا ..... و او اشك هاي غربيانه من در نيمه شب ها را ديد . غريبي هاي مرا ديد. من كسي نداشتم . هيچ كسي در انتطار من نيست . چقدر سخت است كه تو انقدر تنها شوي كه در زادگاهت مجبور شوي با سگي درد دل كني . انقدر تنها شوي و تنهايت بگذارند كه مرگت را از خدا بخواهي . در اين وانفساي انبوه خيانت ها و نامردي ها و نگاه هاي سرد . چون زائري شتابات در ميان سعي و صفاي مروه تمنايدرد خیانت
هجراني تازه در وسعت اين داغ دوري امده است . من با بهار امده بودم به وسعتي از عشق . حالا ارام ارام به جايي مي رفتم . از دور مي ديدم راه دشواري در پيش بود. هجراني تازه در اين وسعت دوري راخ . هزارسنگ دور از هم و حالا در محروميتي تازه . كركس ها همه جا بودند چون خناسان . پنج سال كه هر لحظه اش به قرني مي ماند و و شب هاي بي پايان انتظار و چه اميد ها ........دلم مي سوزد كه مي شد بهترين ها باشيم مي شد چنان كرد كه اگر روزها و شب ها هيچ خبري از هم نداشتيم گويي در كنار هم هستيم اما نمي دانم چه رازي در كار است كه دلهره اي دائمي وجود دارد كه در دو وسعت دو انديشه متضاد وحود دارد و همگرايي در كار نيست .
مانده ام از چه نگاهي بنويسم . لحظاتي پيش تحليلي از تحولات مصر ارايه دادم .. چشم انداز مصر با ظهور محمد البرداعي كه پايان بخش حاكميت حسني مبارك است . دوستم علي اهي كشيد و گفت . افسوي اين همه استعداد خارق العاده تو در توان تحليل خبر و گزارش از هر جاي جهان و چه كسي مي تواند در ان واحد تنها با سه جمله چنين گزارش شفاهي جامعي را ارايه دهد .؟
او دوست خوب من بود. او به بخشي از توانايي من پي برده بود. اما من مي دانستم اين مهرباني بزرگ خداوند بود كه به من تنهاي دل شكسته داده بود. ان سايه گسيوي نگار // ان نگار اسماني .... ان شاهد يكتا ..... و او اشك هاي غربيانه من در نيمه شب ها را ديد . غريبي هاي مرا ديد. من كسي نداشتم . هيچ كسي در انتطار من نيست . چقدر سخت است كه تو انقدر تنها شوي كه در زادگاهت مجبور شوي با سگي درد دل كني . انقدر تنها شوي و تنهايت بگذارند كه مرگت را از خدا بخواهي . در اين وانفساي انبوه خيانت ها و نامردي ها و نگاه هاي سرد . چون زائري شتابات در ميان سعي و صفاي مروه تمناي