خاك نشينان عشق

هر شب زمان كه به سحر دير زماني نيست گويي بيدارم مي كنند هميشه در حوالي ساعت دو و نيم شب. نمي دانم چه رازي در اين بيداري ما نهفته است چيزي شبيه دعوت شدن به ضيافتي است . اين لحظه ها در قران نيز از ارزش خاصي برخوردار است .  خاك نشينان عشق  از پشت پنجره شاخه سرو به ارامي مي رقصند . مهتاب در وسعت يك درخشش زيبا در متن اسمان است . به سجده مي روم سكوتي اسرار اميز  عميق تر از هر زمان ديگري ... احساس ارامش تازه اي مي كنم گويي بار سنگيني از دوشم برداشته شده است . اين سكوت اسرار اميز در اين زمان شب عطر ديگري دارد دنياي تازه اي به رويت گشوده مي شود و  هر كلامت عطر يك رايحه اسماني را دارد. همه چيز من از اين لحظه هاي نيمه شب شروع مي شود. اينجا وسعت تازه از يك نگاه اسماني است . اينجا مهبط وحي تازه دلم هست كه بيندشم  و ناب ترين لحظه اي كه مرا در اين بيكرانه دردهاي بزرگ مي سازد. اينجا عطري هست . اينجا شروع تازه اي هست . مي انديشم به اين زيبايي ها يك كلام كه خاك نشينان عشق بايد جز او به هيچ نينديشند. سراب ها هم بي رنگ مي شوند. اميدهاي عبث و انهايي كه بودنشان هيچ سودي براي دلت نداشتند. اگر كسي بر روي گلي نام عشق را نوشته بود اين دل سرشار از نگاهي تازه بود. نااهلان رنگ مي بازند پوچ مي شوند و مي بيني كه جز حسرت هيچ نمي ماند. كه چرا بيهوده لحظه هايت را براي ادمهايي كه با فريب مي خواستنند به ............. شوند. انها كساني بودند كه خوار و ذليل تن به هر خفتي مي دادند تا خوش باشند . انها مرزي براي حرمت امانت هاي خود نداشتند. انها در گذر زمان انقدر گناه كرده بودند كه دلشان كور شده بود. انها به كار من نيامده بودند. تو را به متن نيمه شب اوردند تا بداني راه تازه اي هست كه از اين نيمه شبها شروع مي شود اينجا وسعت تازه ايست كه بيكرانه هاي اسمان مي رسد. خنده ام مي گيرد. من به كجا چنين شتابان مي رفتم؟ به پاي چه كسي من سرشار از زيباترين احساس مي شدم ............. همه چيز در اين راه شب به دركي تازه مي رسد. بازي هاي بي شرمانه و دروغين پايان يافته بود.... و من در سكوتي     سرشار از رمز و رازي كه مبهم بود به نيروي تازه اي تكيه داده بودم ..... در ان سوي اسمان دل من به جستجويي بود .... دل شكسته و عاشق جز اسمانها هيچ نبايد به اين زمين نگاه كند. در زيباترين نگاه دل به كسي دل بسته بودم او كسي بود كه  در دخمه سياه اموخته بود كه همه را فريب دهد براي او يك عاشق صادق با ادم بي سرو پا يكي بود. براي او لجنرار لحظه ها در پستوي يك زير زمين بهتر از هر چيزي بود  انها كه مي خواستند جوان بمانند به هر قيمتي و خود را حراج كرده بودند و چنان نقش بازي مي كردند كه تو بايد به هر دري مي زدي تا بداني اين ادمها نماينده ابليسند .... انها وقتي شعارشان اين بود كه به عشق نمي توان فرمان داد و در لخظه هاي ان كار....  فرشته به زمين مي ايند و ..... اينها فريب كاري هاي ابلهانه او بود و زمانه اين ها را روسياه كرد تا درسي باشند براي ديگران و تو به دل شب دعوت مي شوي تا بداني  كه خدا به ذكر تو و نيايش و سجده هايت عطري داده است و ترا از بيراه هاي خطرناك نجات داده است و صداي مرغ شب از دوردست به حلاوت خلوت ما  وسعت تازه اي داده بود . اسمان غرق نيلوفرانه ها بود و نيلوفرانم در وسعتي از هاله نور به نماز ايستاده بود و  دست هاي خوبش مي درخشيد درقتوت و اشك شوق از جشم من جاري شده بود

وا فریادا ز عشق وا فریادا کارم بیکی طرفه نگار افتادا
گر داد من شکسته دادا دادا ور نه من و عشق هر چه بادا بادا

□

گفتم صنما لاله رخا دلدارا در خواب نمای چهره باری یارا
گفتا که روی به خواب بی ما وانگه خواهی که دگر به خواب بینی ما را

□

در کعبه اگر دل سوی غیرست ترا طاعت همه فسق و کعبه دیرست ترا
ور دل به خدا و ساکن میکده‌ای می نوش که عاقبت بخیرست ترا

□

وصل تو کجا و من مهجور کجا دردانه کجا حوصله مور کجا
هر چند ز سوختن ندارم باکی پروانه کجا و آتش طور کجا

□

تا درد رسید چشم خونخوار ترا خواهم که کشد جان من آزار ترا
یا رب که ز چشم زخم دوران هرگز دردی نرسد نرگس بیمار ترا

□

گفتی که منم ماه نشابور سرا ای ماه نشابور نشابور ترا
آن تو ترا و آن ما نیز ترا با ما بنگویی که خصومت ز چرا

□

یا رب ز کرم دری برویم بگشا راهی که درو نجات باشد بنما
مستغنیم از هر دو جهان کن به کرم جز یاد تو هر چه هست بر از دل ما

□

یا رب مکن از لطف پریشان ما را هر چند که هست جرم و عصیان ما را
ذات تو غنی بوده و ما محتاجیم محتاج بغیر خود مگردان ما را

□

گر بر در دیر می‌نشانی ما را گر در ره کعبه میدوانی ما را
اینها همگی لازمه‌ی هستی ماست خوش آنکه ز خویش وارهانی ما را

□

تا چند کشم غصه‌ی هر ناکس را وز خست خود خاک شوم هر کس را
کارم به دعا چو برنمی‌آید راست دادم سه طلاق این فلک اطلس را

اين وسعت يك نگاه اسماني ابوسعيد ابي الخير است . هر كلمه ان دنياي تازه اي به روي خسته دلان عاشق مي گشايد. رازهاي نهاني دل دراين بيكرانه مي ايد . و تو در اين سنگلاخ زندگي و جامعه مي تواني به زيبايي هاي اسرار امير نهان خانه دل دست يابي و تو مي تواني خود يك ابوسعيد باشي . مي تواني به خود بيايي به  بيكرانه دل برگردي . قدمي تازه برداري . نهراسيم از اينكه اين يا ان باشد و نباشد چه مي شود. اگر مي خواهيم به بصيرت دل برسيم راه ان اين است كه از اين دامهاي پر فريب خود را نجات دهيم . اين پوچ و بي معناست كه خود را وابسته به ادمهاي زميني كنيم كه مي دانيم چيزي ندارندو انها سوداگراني هستند كه در انديشه .......... هستند. به دنياي اسرار اميز خلوت دل رفتن كار سختي نيست  مهم اين است كه به مرحله اخلاص برسيم و ازاين نعمت عظيم شب كه خود كتاب قراني است بهره ها ببريم . از اين قيل وقال هاي بيهوده بگريزيم ازاين انتظار هاي بيهوده . .و  عبث . به مرز تازه عشق برسيم به بهاري تازه . به واحه اي سبز .و خود را سرشار كنيم .انگاه به ارامشي مي رسيم و ارزش زندگي را مي فهميم. اگر به همين سفره شام خوب نگاه كرديم و به سجده رفتيم اين كار ما بي ترديد ارزش ي دارد كه مي توان به اينده ان اميد بست . راه دشاوراي نيست كه دراين ميانبودن

توشه ای خالی از ......

گاهی می توان جدال پروانه ای را دید که در دام تنیده عنکبوتی گرفتار امده است . شکوفه های سفید رنگ کونوس و برگهای ان که بهار را هنوز در طراوات خود داشت . گوشه ای از تنه این درخت جدالی بود... این پروانه بسیار جوان بود و تجربه دامها را نداشت و به شوقی گل به سوی این دام رفته بود نمی دانست فکر می کند جایی برای تماشای گل است تا در متن لذت گل بیشتر باشد اما نه این یک دام بود. ان سوتر عنکبوتی کمین کرده بود و داشت با هزار ترفند دام خود را با زهر هایی که میریخت برای پروانه .....  شاید این یک سرنوشت مشترک بود. وقتی دورتر ایستادم و نگاه کردم دیدم این عنکبوت های انسان نما این ها چه زهری دارند....ارام ارام به اندیشه تازه ای می رسم . هر روز و هر شب در بیکرانه تازه ای باید سیر کنم . دل من چیزی را می خواهد. روزی بود که می پنداشت ارامش جان خواهد بود. .وقتی در ان شب از او خواستم از گل ما نیز خبری بگیرد. این فاجعه بود. دیر زمانی بود که در این اندیشه بودم که وقتی نیلوفری بیاد او سرشار می شود. تولد تازه ای خواهد این اخرین برگ برنده ای بود که باید رو می شد به این امید که او درک کند در وسعت تازه ای مرا درک خواهد کرد اما بی انکه بدانم راز این کار من درچه هست احساس خوبی نداشتم و دو سال بود که همه نشانه ها را گفته بودم اما او هرگز گوشش بدهکار نبود. در یک مرحله از یک ازمون قرارش دادم دیدم او چه شوقی دارد. دیدم او در چه فضایی خود را حراج می کند اما حسن کار من این بود که خود را هرگز رها نکردم. به خود امدم .... خود را یافتم . کافی بود شبی در عمق یک نگاه تازه قرار گیرم این کارمن یعنی بریدن ... این کا را بارها کرده بودم . حالا کسی امده بود که کتابی برای یک تدبر تازه بود. پنجره ای به سوی درکی تازه.  اما دیار عشق چه معنایی داشت ؟ این دیار عشق کجا بود شیراز؟ سمرقند . میمند؟ یا بلخ /  نه نه ... اینها نبودند . دیار عشق ان سوی اسمانهاست که از دل اغاز می شود همین و بس ..  دیار عشق اینها ساخته و پرداخته کسانی هست که............ وقتی سرزمین دل داری هرچه هست همین جاست . اگر مولانا روزی گفت . دلا نزد کسی بنشین که از دل خبر دارد اینهمه حرف من بود.  حالا کار به جایی رسیده بود که کسی کارش این بود که هر بار نقشه ای برای فریب و  نیرنگ . تا در حیاط خلوت خود ارامشی داشته باشد و با ارامش به کارهای خود برسد و برای اینکار باید به  نیرنگ .و دروغ متوسل می شود....  این جور ادمها کسانی هستند که باید همه را داشته باشند وبرای این کار باید دروغ بگویند و دور بزنند. به هزار قسم باید کار خود را توجیه کنند .  نقاط ضعف ترا خوب می شناسند و در یک کلام خناس . خناس. این ها همان هستند که خدا هشدار می دهد از اینها بترسید. اینها به راحتی قسم می خورند وبه هر نام مقدسی .. تا تو .... اما همه اینها برای این است که همه را داشته باشندو اما اصولا چه نیازی هست .           بی کرانه های شفافیت را ایجاد کرده بودم که در باور نمی گنجد.....  اما باز قصه تکراری مرموز بودن او ..  تا امد اینجا .و دید که کسی سرشار از حس ناب است و زیباتر از کودکی است که شوق دارد رفت و دست به کار شد. در پشت این سیمای او که در نظر اول سرشار ازارامش و متانت است دنیایی از پلیدی و خیانت موج می زند. انجا که لازم باشد و کارش گیر باشد چنان بر خورد می کند که تو می مانی و  من  دیدم بهتر از این نمی شد این پنجره تازه تدبر و تامل در خویش .... این فریبکار در خیال خام خود به سودایی دل ما داشت می خندید که اسیر او شده است اما نه این اسیر او نشده بود او د اشت درس های تاریخی می گرفت . همه فتنه ها و مکر هایی شیطانی را داشت نظاره گری می کرد و این بیکرانه مهربانی خدا بود. من کاری به او نداشتم بود و نبود او برایم هیچ اثری نداشت / او مهره سوخته ای بود .... او خودش هم این را می دانست می دانست که عمر فریب کوتاه است انهم من با این دل شکسته . با این دلی که جهانی را دیده بود این کجا اسیر می شود. این دردمندی که سرشار از اموخته های تازه بود. اما هیچ درسی بهتر از این درس نبود. گاه به صدایی سرشار ازخماری عشق .چنان حرکت زبانی از خود نشان می داد که تو احساس می کردی در برابر یک الهه مقدس و پاک ووو گاه..... وقتی فرصت های تازه برای او با دیگران .... برده ای به نام کرکس....... دو تا تک وو  دو تاپیام و اینادم ای ای وای وای  طرف ... سوتی و و بعد .. ماحراهایی  که  تماس و نه اس ام اس نه... همه اش هم فیلم است که این ادم در اورده است که برود کارهای دیگرش را صورت دهد.. ته کار این است . کرکس که برده زر خرید است و این ادم از هفت دولت ازاد است و می ماند ووووووووووووووو  ... اما دلم ادم می گیرد .... ظاهرا داستان این است که او در زمانی که .... این اندیشه را برای س بکار برد.............من همه چیز را در وسعت...این نگاه پلید او درک می کردم . که این ادم از همین روش برای همه بهره گیری می کرد اما چه سود که دراین وسعت که ما جز این دل ویران شده که هیچ نمی خواهد جز شوق او ///// او جز اسمان امیدی ندارد و صاحب اسمانها....... دراین میانه کار .... زمین جایی نبود///// این کسی که از زندگی بریده بود. تا به  مرتبه عشق و فنا در خویش برسد. این چیزی نداشت .... این سوخته دل .... و در این میانه من همیشه در ان سوی اسمان به سوی چیری بودم ....................  اما او این ادم مدتهای مدیدی بود... که وقتی با شکم پاره پاره رفت تا خبر از ادمهایش بگیرد و ناگهان کسی به او می گوید.... و این می فهمد که چهره های ننگینش در پس این ظاهر نفاق رو شده است  راهی جز این نداشت که بگوید غسل می کند و قران و این ادم چنان نشانه های این را داده بود که گویی سالها درکنار هم بودند و بیا ببین این ادم چه می کرد که القا کند من نبودم اما خداوند........................... از این بنده های نامردش چه در کتاب خود خواهد نوشت و این ادمها که خود را به نام دروغین عشق اسمانی جا می زنند اینها از ان روز میعاد ایا وحشت ندارند؟ نامه سنگین اعمالشان؟ او از خط قرمز زندگی اش به راحتی یک لیوان اب نوشیدن گذشته بود پس او ...........   خناسان واقعی چه مکر بی نهایتی دارند؟ و من پرستوی خیالم می رود تا ان سوی یک جنگل ارام و به بوته های تمشک می نگرد که بر پرچین هایی .......................... و صدایی می اید ................... مطربی دوره گرد می نواخت و صدایش در متن جنگل پیچیده بود  و پیامی داشت .. گاه می اندیشم نکند اینها باند تبه کاری بودند؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ که ......................... مهره ای بسیار سوخته در  همه چیز که خوبی باشد/.

فرصت ناب كبوتر شدن....

رمز و راز رفتن به خلوت همان ست كه ديشب نوشتم كه مانند كبوتري مي شوي سرشار از پاكي و متانت و اميد به ديدن حرم دل در وسعت بي انتهاي اين همه هستي . فرصت ناب كبوتر شدن است . اگر به رمز و راز كبوتران حرم بينديشي يا به كبوتري كه در وسعت دشت ها زندگي مي كند هر غروب به خلوت خود مي رود  دناي تازه كبوتر ها در اين وسعت خلوت يك افق تازه انديشيدن است تا درسي براي ما باشد. انانكه كه به راه دل رفته اند. اين راه در متن خلوت كبوتر تجسم مي يابد . . در همه لحظه ها به او انديشه كردن و ياد او  . دل به او بستن و مشتاق او شدن  و اگر ياري داشته باشي اين همه متانتي است كه در خلوت دل ما حاصل مي شود. دير زماني است كه به اين راه امده ام . از كسي الگو نگرفتم كه دل هر انچه گفت همان است .اينجا در اين زمانه هيچ خبر تازه اي نيست . اگر همدمي سرشار از صداقت يافتي اين را با همه وجودت نگه دار/ اين در مسير خلوت تو مي تواند همراه خوبي باشد.  از تنهايي هرگز هراسي به دل راه ندادم . يادم نرفت كه هميشه خدا بر ما ناظر است و ان دو فرستاده عرش هميشه در كنار ما هستد اگر خوب باشيم و قدر لحظه هاي خود را بدانيم بي ترديد به اوج بي نيازي مي رسيم و بسيار بودند كه ارزويشان اين بود كه به معراج تنهايي برسندو اين رحمت عظيم را خداوند نصيب هر كسي نمي كند  شايد من ان كسي بودم كه لبخندي مرا سرشار از اميد مي كرد و از همه اينها بريدم چون بودا خود شدم . در كنار بركه اي زندگي كردم كه گل نيلوفر ان  زيبايي نيايش من شد. از دور به اين بركه كه مي نگرم گويي هاله اي از نور اين وسعت زيباي بركه مرا در ميان گرفته است. به اسمان مي نگرم اين كتاب هميشه پايدار كه مي تواني به دركي تازه برسي و به ارامش اسرايي . مي تواني به ان سوي اسمان به انجا كه بيت المعمور است خوب نگاه كني و اگر در همه حال با ياد خدا باشي همه چيز به اميدي تازه مبدل مي شود. انگاه درك مي كني كه مسافري هستي كه بايد به ديدار خدا بروي و اگر يادمان نرود كه ما مسافريم و اين جهان يك گذرگاه عبور است همه چيز به زيبايي يك اميد مبدل مي شود. انگاه نه حسادت نه دلتنگي هاي روزمره ازار دهنده نيست و  اين مهم است كه دراين وسعت همه چيز بر اين باشد كه بايد برويم . مردانه بايد رفت و كوله بار من جز اخلاص نيست. مهرباني مي ايد به دلت . و لحظه ها براي تو زيباترين وسعت مي شوند و در اوج تنهايي هرگز اجساس بي كسي نمي كني كه خدا دركنار تو هست در خانه دلت هست .و به درك عظيم مي رسي كه در بيكرانه مهرباني خدا هميشه مد نظر هستي . اين جهان و اين دنياي دون هيچ ندارد هر لذتي مي رود و انچه كه مي ماند ياد خداست . او كه اين همه نعمت داده است و ما ياد اور اين نعمت ها شويم مي توانيم به پارسايي برسيم و  فرصت ناب كبوتر شدن اين است .

شب ميعاد خلوتيان راز

شب ميعاد خلوتيان راز به زيبايي ارامشي اسرايي مي رود . مثل يك كبوتر سپيد كه در اشيانه خود به اميد سحري چشم انتظار مي ماند. تا به بركه اي روي اورد و لختي در سايه سار ناروني . جرعه بياشامد.. شب هنگام به ان سوي پنجره اشيانه خود مي نگرد..  اسمان را سرشار از ستاره و مهتاب .و من در وسعت حضور يك يار چه خلوتي دارم صدايش را در بيكرانه مهري بي پايان هميشه خريدارم ... ان شب هاي بي پايان هراس اينك جاي خود را به زيبايي هاي يك خلوت داده است . گاه از ان سوي ديار صدايم مي كند . مي ايد با دامني سرشار از مهرباني ها و صداي او در متن خلوتم جاري مي شود و تنهايي من عطري اسرايي مي گيرد. در اين دشت قدم مي زنيم به زير درخت سنجدي مي رويم كه دركنار بركه اي ارامشي دارد . نور مهتاب به برگ هاي زيباي اين درخت سرشار از رمز و راز عاشقي  ابهتي داده است .... عطر شكوفه هاي ان مست كننده است .  در زير اين درخت شانه هايمان در وسعت يك همراهي معنا مي يابد به تنه ان تكيه مي دهيم . دل شب هست و ما به اسمان نگاه مي كنيم .ستارگان  درخششي دارند و چشمان ما چون هاله اي از نور اميد و عشق به ان سوي اسمان چشم انداز نگاه ستارگان مي شود. شوق نماز  در د ل يار ما بي تابي مي كند با صدايي ارام صدايم مي كند كه قصد نماز دارد . سيبي به من هديه مي دهد.. شكوه متانت او در نماز ديدنيست . خشوع او ... صدايي جز صداي جيرجيرك ها نيست . دشت پر از عطر نيايش شده است . سيماي روحاني يار ما...با نگاهي ويران شده به يارم مي نگرم وضويي مي سازم و به امامت او نماز مي خوانم صداي قنوت او درسايه سار لبهايش چون صدايي فرشته ايست .. درقامت او حير مي شوم سجده او  چنان است كه گويي بوته اي از گل ياس را دركنار درحت ناروني مي بيني .. ارامش صداي نماز ما و انگاه سلامي دوباره و عطر اغوش ما به نيت تمامي پاكي عشق . و صدايي از متن دل و ارامشي را كه به وصف نمي ايد حس مي كنيم  با هم به كلبه باز مي گرديم . گرم گفت و گو مي شويم و سپيده دم از راه مي رسد و روزي سرشار از نور در وسعت يك اميد شروع مي شود. شب خلوتيان راز در وسعت پارسايي و احلاص چقدر زيبا و بي نهايت است و من به اميد اين خلوت است كه سرشار از عشق مي شوم و دلم ياد خدا را هميشه زمزمه.... يار خوب اين است كه خدا به ما داد و دل ما را در هاله اي  از نور اميد به ان سوي كرانه هاي عشق .......

همچنان چینی نازک تنهایی ها

 

شب چه شاهد غمناكييست كه بايد خون دل خوردن شكسته دلان عاشق را هميشه در چشم خود داشته باشد. با هزاران اميد سرشار مي شوي و به خود مي گويي نه نه ديگر تمام شده است و  پايان يافته است اين همه دلهره هايت و دركت مي كند. ساعتها پشت ديواري از تماس .  و  در ان زمان كه او ازاد است تماسي ووو  بعد با دلهره اي تازه كه خدا به خير كند كه جوابم را بدهدو مي بيني كه نه نه ..... حدس دلت درست بود... خبري نيست هر چي زنگ مي زني كسي جوابت را نمي دهد.   مي ماني در كار اين ادم ...  مدتي است كه اين بازي ها را شروع كرده است . بيش از ده ساعت از  او خبري نيست و زماني هم كه هست اين بازي را در مي اورد و    ضربه اي بر دلت زده مي شود و هر بار بهانه اي .. اي واي سايلنت بود... اي واي كرك بود ... اين بار  واي خداي من .... تو ماشين بودم .. صدايش را .. نشنيدم ... چهل .و  پنج دقيقه است . دلت به شدت تحقير مي شود و مي بيني كه تماس هايش شروع مي شود تا بهانه هايش را .... دلت شكسته است و تو مي ماني با شب . زانوي غم ... . به خودت مي گويي اين چه داستاني است كه هر بار اين ادم  اين چنين روحيه زخم خورده ات ... افسوس مانده است كه يك هفته خبري از ارامش باشد. به روشني اشكار است كه همه اين كار را به عمد صورت مي دهد تا روحيه ات را ويرانتر كند......

دلت هر لحظه مي شكند . رو به سوي خدا مي كني .... و از اين گرداب نجاتت ار مي خواهي .... به همه چيز اين زمان كه با او بودي نگاه مي كني يك زجر عظيم ارزاني ات شده است . گريه امانت نمي دهد.  هر بار دوباره ترميم مي كني به زيبايي تمام. همشه به خودم مي گفتم اگر روزي به او خبر دهم كه دل از هجران نيلوفر چي مي كشد همراه صادق من مي شود... اما اما كار به جايي رسيد كه بايدالتماس كنم كه پيامي به نيلوفرم بدهد ... دو سال براي چه كسي ناله كرده بودم كه  دلم كوه درد است و لابد به خودش مي كفت به من چه ؟؟؟؟؟   وقتي همه چيز بر مبناي فريب شد داستان همين مي شود....

   مكر و فريب را در بي نهايت هاي رفتار او شاهد شده ام ... نيمه هاي شب برخاستم به خدا گفتم . انقدر  صدايت مي كنم تا از شر اين گرداب .... اين فتنه عظيم ... مانند ان كار بزرگي كه مرا از شر  ان كابوس نجات داد... اين ادم از جنسي نبود كه من فكر مي كردم .... او امده بود تا لحطه هابي بيكاري خودش را ..... هر بار تمنها در شعار از تلاش تازه براي مهرباني ها . اما در عمل ..............

اما پايان شب سيه سپيده است  هرگز اين دو تا دل به هم نمي رسند كه يكي سرشار از مهربانيها  ديگري در انديشه فريبي تازه ....

اما اين ادم ها چقدر سياه دلند كه به دل هاي شكسته نيز رحم نمي كنند.. دلي كه در ارامش غريبانه خود بود و جز خدا به هيچ چيز فكر نمي كرد اما اين دل اينك خرابه اي شده است و اين ادم از اين ويرانه نيز نمي گذرد ....

 زماني بود كه مي پنداشتم وسعت بي پايان مهرباني هست اما اما زمان گفت اين ادم به فريب امده است و جديتي تدارد . اگر يك ساعت وقت است كه  تو مي تواني صدايش ... و دراين مدت اين همه بازي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ پس همه چيزاو فريب است و نبايد گول حرفهايش را خورد...... ديشب جرفهاي زيادي به خدا زدم .... حرف هايي كه ارامش من بود......... شبي بود كه او رفته بود براي ..... گوشي تلفمن همراه بخرد.. گو اينكه چنين به نظر مي رسيد كه از سر ناچاري اين كار را كرده است كه اين چنين دل مرا شكسته است !!!!!

اشكي به زيبايي نيلوفرانه من

اشك هايت زيباتر از خروش جيجون بود در متن يك سحرگاهان . اشك هايت همه دردانه بودند . زيباتر از متن يك باران سحرگاهي . از ان اشك ها بركه اي خواهم ساخت تا نيلوفري در ان برويد. تا وسعتي پاكي نيلوفرم نشاني از اشك زيباي تو باشد كه از چشمه زمزم چشمانت جاري شد و مي دانم كه از اين اشك ها كه بغض يك فراق را در بيكرانه دلت جاري كرده بود نيلوفري خواهد امد تا نجابت اشكت را معنا كند تا من در هر سحر به پاي بوسي هر قطره ان اشكهايت بروم و نمازم شود و تو در وسعت جيحون دلت هميشه اين بيكرانه را در افق دلم پديدار كن . اشكهايت با هق هق گريه هايت بي نهايتي بود از همه يك حس خوب ... من به خاك بوسي قدمهاي اشكت به ان سوي صحراي دلت خواهم رفت در هر سحر تا ببالم . تو قدر خود بدان كه اشك هايت مي تواند هماند اشك قدسيان اسماني سرشار از رحمتي تازه تر از بهار باشد. بغض دلت را به گوش دل شنيدم . حرمتي را خواهم ساخت تا در متن هر نگاهت پاك تر از هميشه جلوه كني و ان شب موعود به يادم امد كه در دل سحرش نمازي خواندم و اشكهايت را بوسه زدم ... از دور دست هاي شهر دلت ان اشك ها گوهري بودند. كه مي درخشيدند چون هاله اي اي از نور. هر قطره اشكت نيلوفري خواهدشد تا در بيكرانه پيوند ما اسماني تر شود.... شب بود و من به ميعادي از ذكر شبانه با اين اشك ها وضويي ساختم . دير زماني بود كه اشكهايت را نبوسيده بودم و تو در ان عصر ۲۲تير ماه ارامش اسرايي دلم را  با اشك هايت معطر كردي و مرا در بيكرانه دلت سرشار از اميدي تازه كردي كه همرهي دارم كه مي تواند وسعت بي انتهاي همه خوبي ها باشد  نام تو در نيلوفرانه اشكت زيبايي نام ترا جاودانه كرده است و در سايه سار هر سحر به شكر او كه اين مهربان را به من هديه داده است .فالي زدم و اين امد: انكه از سنبل او غاليه تابي دارد............. باز با دلشدگان ناز وعتابي دارد.........................

اشک عاشقانه

 

 

هر بامداد باراني از شبنم بر روي پرچين هاي پر از تمشك  زيباترين چشم انداز يك حس تازه را زنده مي كرد.... همه چيز در وسعت ارامش و پاكي بود. صداي پرنده ها مي امد چكاوك ها و باغ و بهار بيكرانه ترين احساس بود كه دردل من جاري مي شد. باغي پر از شكوفه هاي به و سيب .   ساعت ها در اين باغ محو تماشاي چكاوك ها مي شدم ....  مست بودند گويي دوباره زنده شدند . من روي زمين به تنه درخت سيبي تكيه داده بودم ... ان سوتر شاليزارها با زناني كه سرگرم نشا كاري بودند....  چه سيمايي داشتند انها . سرشار از طراوت بودند در گل و لاي با چادرهايي كه به كمرشان بسته شده بود زيبايي  يك تلاش عطرتازه اي دااشت و نسيمي دل انگيز با عطر شكوفه هاي سيب و به درهم اميخته بود ..

 همه جا بوي مهرباني مي امد .....  مادرم را مي ديدم كه با زننيلي از علف به خانه باز مي گشت ... پدرم  كمي ديرتر با زننيبلي از بوته باقالي و نخود فرنگي ... به انها سلام كردم ...  به زبان محلي گفت / ري ايره چي كاري .... ؟ ( اينجا چي كار مي كني پسر؟)   من با او راه افتادم  به خانه كه رسيدم خواهرم ليلا داشت  غذاهايش را سر سفره مي چيد.. خورشت گوجه فرنگي محلي  . سير تازه . سبزيجات و ماست و بوي غذا در ايوان خانه پيچيده بود..... صداي اذان در متن روستا پيچيده بود... وسعت تازه اي بود از ارامش معنوي .... سر سفره پدر و مادر چه صفايي داشت /

مادرم به ما اموخته بود  بسم الله بگوييم ....و ادابي ديگر .....   همه چيز زيبا بود ... ارامشي در اين روستا.... استراحتي مي كرديم . تا عصر كتابهايم را بردارم و بروم در جنگل پدر بزرگم و براي گاوها علف بچينم .... ارامش جنگل دنياي ديگري بود. پرنده ها سرگرم ساختن لانه بودند جنب و جوش همه جا به چشم مي خورد.....برگ هاي درختان نارون وتوسكا با رنگ سبز فسفري .......

شكوفه بوته هاي تمشك كه و روش نام داشتند. به رنگ صورتي و سفيد..... شاليزارها با جوانه هاي برنج زيبايي خاصي داشت . بهار وسعت واقعي خود را بروز مي داد.... همه جو شور و نشاط طبيعت بود. بركه ها باميهماني دوباره نيلوفرانه ها  عطر تازه اي داشتند .

لك لك هاي سفيد با طمانينه خاصي در كنار جويبارها زيبايي يك چشم انداز را جلوه تازه اي مي بخشيدند .... هدهدها نيز از راه رسيده بودند . الاله هاي زرد همدم نيلوفر ها  به زيبايي طبعيت جان تازه اي مي دادند.

اسمان ابي بود گاه ابرهاي سفيد در راه بودند....

صداي امواج دريا به گوش مي رسيد. كلبه هاي روستائيان چشم نوازي مي كردند. مردان و زنان در شاليزارها سرگرم كار بودند..... لباس رنگارنگ دختران با زيبايي چهره هايشان درهم اميخته بودند.......  همه جا عطر خدا بود.... اين كلك خيال انديش طبعيت چون پنجره اي تازه هزاران افق را مي گوشيدند . همه جا درس هاي تازه اي از افرينش بود... مردي سالخورده با نوه اش از جاده شاليزار مي گذشت.....  خورشيد ارام ارام به مغرب زمين نزديك مي شد................ وسعتي تازه از هستي جلوه مي كرد..... رنگ طلايي بر شاليزارها در وصف نمي گنجيد........... مردان وزنان روستايي با چهره اي متبسم و پيشاني عرق كرده به خانه هاي خود باز مي گشتند.. عطر سلام انها نيز زيبا بود. همه چيز به رنگ طبيعت بود. رنگ خدا بود. شاليزارها چون سفره اي بي ريا از هستي جايي در چشمان ما داشتند .  شب از راه رسيده بود و هزاران غوك چنان مي كردند كه در باور عشق نمي گنجيد زيباترين سمفوني .... مهتاب با مهرباني خود درخشش زيبايي را بر طبعت عرضه مي داشت و لذت ذكر شبانه دروسعت جاده هاي شاليزار راه روشني بود از پرده ديگري از هستي خداوند... دنياي ديگري به رويت باز مي شد دامن شب مهربانتر از هميشه ارامش اسرايي مي داد . بوي علف ها وشبنم ها .و  بركه ها با بوتيمارها افقي ديگر از درك هستي بودند. عابري سرشار از اميد در جاده هاي شاليزار مي رفت . نيزارها از نسيم شبانه به رقص سماعي زيبا روي اورده بودند. مرغ شب مي خواند و من دركنار بركه اي نشستم و نيلوفري را همدمي كردم...................  شب به نيمه رسيده بود اسمان در جذبه اسرار اميزي فرو رفته بود....................................... از اب بركه وضويي ساختم و نماز شب و نيلوفر همراه من به نماز ايستاده بود.... اسمان چشم انداز قنوت مرا معنا مي كرد.... شب انقدر در تابش مهتاب روشن شده بود كه مي شد ايات قران را خواند سوره شمس..... قد افلح من زكي ها و خد خاب من دسيها................................ بوتيمار ها اين پرندگان اسرار اميز شب با بركه ها خو گرفته بودند.. شب رازهاي نهاني خود را عرضه مي كرد . سفراسرايي دلم به ان سوي اسمان  و اين دل چه كشيد در گذر زمان با همان طراوت بماند اما در گردابي قرارش داده بودند كه خداوند به ياري دل ما امد .. اين دل هيچ فرقي با دل يك كبوتر نداشت . اما سياه دلان .... انان كه با بهار بيگانه بودند  انان كه در وسعت يك حس تازه از عشق  به هم مي ريزند در اين وادي عشق خونخوار دل مي شوند. دل ما در جدال با اهريمن فريب تنهاي تنها ماند و با عطر خاطره هاي هر بهار سرزمين سبزش به راه عشق رفت تا به كلبه نور برسد............  دوش در حلقه ما قصه گيسوي تو بود .... تا دل شب سخن از سلسله مو توي بود......................................

دلم در هواي دم زدن از عشق دوباره به سرزمين اسرايي عشق مي رود و در گريز از دامي به معجزه ذكر به راه خود خواهد رفت ... راهي روشن كه ترا بي نياز مي كند.... دل  بيكرانه ايست كه در سايه صبر به وسعتي از عرفان و خوداگاهي مي رسيد . اشكي جاري شده بود  بغض اشك هايش با هق هق گريه هايش دلم را ..... اين نيلوفر من بود... اين همه كسم من بود هاله اي نور شده بود . دلم پر از غم بود. اشكهايش را بوسيدم . دل قشنگ او بيكرانه مهرباني بود. هيچ كس جاي او را د ر دلم نمي گرفت . اين اشك او عطر ديگري داشت او همه نماز بود. قنوت با اشك او معنايي تازه داشت. اسمان در وسعت اين اشك ماتم زده شده بود. اين نيلوفرمن كه پنج سال با من سوخت و ساخت . او را دراعوش گرفتم و شانه هايم خيس اشك او شد. صورتش را با بوسه هايم پاك كردم از اشك .... موهاي سياهش را نوازش دادم و بوسه باران كردم .... سرش را روي شانه هايم كه گذاشت به ارامي گريه مي كرد و چون كودكي به خواب رفت.. ارام ارام سرش را روي پايم گذاشتم من به درخت نارون تكيه داده بودم .. چه معصومانه به خواب رفته بود... او مهربانتر از مادر برايم بود . جاي همه كس را براي من گرفته بود. او بي همتا بود. و.سعت همه خوبي ها ... عميقتر از عشق ..................

 

این نیلوفر من...........

 

 

هر بامداد باراني از شبنم بر روي پرچين هاي پر از تمشك  زيباترين چشم انداز يك حس تازه را زنده مي كرد.... همه چيز در وسعت ارامش و پاكي بود. صداي پرنده ها مي امد چكاوك ها و باغ و بهار بيكرانه ترين احساس بود كه دردل من جاري مي شد. باغي پر از شكوفه هاي به و سيب .   ساعت ها در اين باغ محو تماشاي چكاوك ها مي شدم ....  مست بودند گويي دوباره زنده شدند . من روي زمين به تنه درخت سيبي تكيه داده بودم ... ان سوتر شاليزارها با زناني كه سرگرم نشا كاري بودند....  چه سيمايي داشتند انها . سرشار از طراوت بودند در گل و لاي با چادرهايي كه به كمرشان بسته شده بود زيبايي  يك تلاش عطرتازه اي دااشت و نسيمي دل انگيز با عطر شكوفه هاي سيب و به درهم اميخته بود ..

 همه جا بوي مهرباني مي امد .....  مادرم را مي ديدم كه با زننيلي از علف به خانه باز مي گشت ... پدرم  كمي ديرتر با زننيبلي از بوته باقالي و نخود فرنگي ... به انها سلام كردم ...  به زبان محلي گفت / ري ايره چي كاري .... ؟ ( اينجا چي كار مي كني پسر؟)   من با او راه افتادم  به خانه كه رسيدم خواهرم ليلا داشت  غذاهايش را سر سفره مي چيد.. خورشت گوجه فرنگي محلي  . سير تازه . سبزيجات و ماست و بوي غذا در ايوان خانه پيچيده بود..... صداي اذان در متن روستا پيچيده بود... وسعت تازه اي بود از ارامش معنوي .... سر سفره پدر و مادر چه صفايي داشت /

مادرم به ما اموخته بود  بسم الله بگوييم ....و ادابي ديگر .....   همه چيز زيبا بود ... ارامشي در اين روستا.... استراحتي مي كرديم . تا عصر كتابهايم را بردارم و بروم در جنگل پدر بزرگم و براي گاوها علف بچينم .... ارامش جنگل دنياي ديگري بود. پرنده ها سرگرم ساختن لانه بودند جنب و جوش همه جا به چشم مي خورد.....برگ هاي درختان نارون وتوسكا با رنگ سبز فسفري .......

شكوفه بوته هاي تمشك كه و روش نام داشتند. به رنگ صورتي و سفيد..... شاليزارها با جوانه هاي برنج زيبايي خاصي داشت . بهار وسعت واقعي خود را بروز مي داد.... همه جو شور و نشاط طبيعت بود. بركه ها باميهماني دوباره نيلوفرانه ها  عطر تازه اي داشتند .

لك لك هاي سفيد با طمانينه خاصي در كنار جويبارها زيبايي يك چشم انداز را جلوه تازه اي مي بخشيدند .... هدهدها نيز از راه رسيده بودند . الاله هاي زرد همدم نيلوفر ها  به زيبايي طبعيت جان تازه اي مي دادند.

اسمان ابي بود گاه ابرهاي سفيد در راه بودند....

صداي امواج دريا به گوش مي رسيد. كلبه هاي روستائيان چشم نوازي مي كردند. مردان و زنان در شاليزارها سرگرم كار بودند..... لباس رنگارنگ دختران با زيبايي چهره هايشان درهم اميخته بودند.......  همه جا عطر خدا بود.... اين كلك خيال انديش طبعيت چون پنجره اي تازه هزاران افق را مي گوشيدند . همه جا درس هاي تازه اي از افرينش بود... مردي سالخورده با نوه اش از جاده شاليزار مي گذشت.....  خورشيد ارام ارام به مغرب زمين نزديك مي شد................ وسعتي تازه از هستي جلوه مي كرد..... رنگ طلايي بر شاليزارها در وصف نمي گنجيد........... مردان وزنان روستايي با چهره اي متبسم و پيشاني عرق كرده به خانه هاي خود باز مي گشتند.. عطر سلام انها نيز زيبا بود. همه چيز به رنگ طبيعت بود. رنگ خدا بود. شاليزارها چون سفره اي بي ريا از هستي جايي در چشمان ما داشتند .  شب از راه رسيده بود و هزاران غوك چنان مي كردند كه در باور عشق نمي گنجيد زيباترين سمفوني .... مهتاب با مهرباني خود درخشش زيبايي را بر طبعت عرضه مي داشت و لذت ذكر شبانه دروسعت جاده هاي شاليزار راه روشني بود از پرده ديگري از هستي خداوند... دنياي ديگري به رويت باز مي شد دامن شب مهربانتر از هميشه ارامش اسرايي مي داد . بوي علف ها وشبنم ها .و  بركه ها با بوتيمارها افقي ديگر از درك هستي بودند. عابري سرشار از اميد در جاده هاي شاليزار مي رفت . نيزارها از نسيم شبانه به رقص سماعي زيبا روي اورده بودند. مرغ شب مي خواند و من دركنار بركه اي نشستم و نيلوفري را همدمي كردم...................  شب به نيمه رسيده بود اسمان در جذبه اسرار اميزي فرو رفته بود....................................... از اب بركه وضويي ساختم و نماز شب و نيلوفر همراه من به نماز ايستاده بود.... اسمان چشم انداز قنوت مرا معنا مي كرد.... شب انقدر در تابش مهتاب روشن شده بود كه مي شد ايات قران را خواند سوره شمس..... قد افلح من زكي ها و خد خاب من دسيها................................ بوتيمار ها اين پرندگان اسرار اميز شب با بركه ها خو گرفته بودند.. شب رازهاي نهاني خود را عرضه مي كرد . سفراسرايي دلم به ان سوي اسمان  و اين دل چه كشيد در گذر زمان با همان طراوت بماند اما در گردابي قرارش داده بودند كه خداوند به ياري دل ما امد .. اين دل هيچ فرقي با دل يك كبوتر نداشت . اما سياه دلان .... انان كه با بهار بيگانه بودند  انان كه در وسعت يك حس تازه از عشق  به هم مي ريزند در اين وادي عشق خونخوار دل مي شوند. دل ما در جدال با اهريمن فريب تنهاي تنها ماند و با عطر خاطره هاي هر بهار سرزمين سبزش به راه عشق رفت تا به كلبه نور برسد............  دوش در حلقه ما قصه گيسوي تو بود .... تا دل شب سخن از سلسله مو توي بود......................................

دلم در هواي دم زدن از عشق دوباره به سرزمين اسرايي عشق مي رود و در گريز از دامي به معجزه ذكر به راه خود خواهد رفت ... راهي روشن كه ترا بي نياز مي كند.... دل  بيكرانه ايست كه در سايه صبر به وسعتي از عرفان و خوداگاهي مي رسيد . اشكي جاري شده بود  بغض اشك هايش با هق هق گريه هايش دلم را ..... اين نيلوفر من بود... اين همه كسم من بود هاله اي نور شده بود . دلم پر از غم بود. اشكهايش را بوسيدم . دل قشنگ او بيكرانه مهرباني بود. هيچ كس جاي او را د ر دلم نمي گرفت . اين اشك او عطر ديگري داشت او همه نماز بود. قنوت با اشك او معنايي تازه داشت. اسمان در وسعت اين اشك ماتم زده شده بود. اين نيلوفرمن كه پنج سال با من سوخت و ساخت . او را دراعوش گرفتم و شانه هايم خيس اشك او شد. صورتش را با بوسه هايم پاك كردم از اشك .... موهاي سياهش را نوازش دادم و بوسه باران كردم .... سرش را روي شانه هايم كه گذاشت به ارامي گريه مي كرد و چون كودكي به خواب رفت.. ارام ارام سرش را روي پايم گذاشتم من به درخت نارون تكيه داده بودم .. چه معصومانه به خواب رفته بود... او مهربانتر از مادر برايم بود . جاي همه كس را براي من گرفته بود. او بي همتا بود. و.سعت همه خوبي ها ... عميقتر از عشق ..................

 

سیاهکارانی که .....اشک تمساح

 

*************  فانوس همدم او بود. اگر ان اشكهاي نيمه شب نبود چگونه مي شد از دام هراس الود او رهايي يافت . لحظه هاي با خود خلوت كرد.... نگاهي به اين سالها كرد كه او امده بود.... جز رنج هيچ چيزي دستاورد اين كار نبود ... همه چيز به روشني اشكار بود كه او  ليستي از ادمها در اختيار دارد و دلي مهربان !!!! دلش مي سوزد و در اين وسعت است كه مي رود از خط قرمز ها هم كه عبور كرده است و  نقش بازي كردن را كه بسيار بسيار خوب ياد گرفته است و  در كار خود چنان حرفه اي شده است كه به راحتي مي تواند به زعم خودش هر كسي را فريب دهد تا لحظه اي به فيض برسد. عجيب بود  و تو مي ماندي كه با اين ادم چه كني . حصارهايي دور خودش مي كشيد با هزاران ترفند تا تو به او نزديك نشوي و او با خيال راحت به همه برسد . انقدر خونسرد و طبيعي جلوه مي داد كار خود را كه تو يقين مي كردي او در رنج عظيمي گرفتار است . اما همه اينها يك دام بود .روزي يك نفر حرفي به من زد . گفت ايا هرگز به  اين فكر كرده اي كه شايد او با طرف اصلي زندگي اش كاملا هماهنگ است ؟ و اين را مورد تاكيد قرار داد كه بي ترديد تماس مي گيرد كه ايا پول چايي ما را گرفته اي ؟ سه سال بعد در اخرين شب خرداد ماه بود همين امسال 50هزار تومان پول را روي .ميز اشپزخانه گذاشته شد. چند لحظه بعد ديدم با چه شوقي بر مي دارد و در جيبش قرار مي دهد ...... اره ... اين جوري كركس گير نمي دهد .... ان حرف سه سال پيش و اين ......... اما وقتي رفت در همان روز ديداري و مانند هميشه اره اره مي روم همه حرفها را مي زنم به اين لاشي .... من بدم  مي ايد .... اما زمان را تعيين مي كنند فردا خوب است ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 همه چيز به خوبي پيش مي رود از توبره و اخور خوردن چقدر زيباست ...... يك نفر فقط مخاطب است و اين ادم سينه چاك است كه به خاطر تو و به دستور تو!!!!!! اما خودش مي دوزد و........... اين داستاني است كه  مرز فاجعه را نزديك تر مي كند....... اما اين ادم مشورتي نمي كند .... تصميم با خودش هست .... همه چيز هم اشكار است كه اين ادم ..... اما وقتي خبر هولناكي را مي شنود انگار تير به قلبش زده اند .... نه نه !!!!!!! چهار تا شاهد مي خواهد .......... جدي مي گي ... اره اين را در كتاب هاي فقهي نوشته اند... نه اين جور نيست ....   با هراس عجيبي  سئوال مي كند كه داستان چي بوده است .... اما در اين ميانه لحن حرفهايش طور ديگري مي شود خودش مي داند در چه منجلابي اسير شده است و مگر مي شود
ادامه نوشته

*******

او هنوز به این می بالید که دور از چشم کسی همه کار می کند و اب از اب تکان نمی خورد.... و می اید چنان حرف می زند و. اما او کار خودش را خوب می داند می خواهد در دل کسی ابهام ایجاد کند تا او در این ابهام بماند.... پس زمینه ذهن او همه چیز را به تو نشان میدهد و اینکه او چکونه فکر می کند می تواندسرت را شیره بمالد به عشوه ای ..... خبر ندارد که در ان سوی این دیار دیگر هیچ التهابی به او نیست او به خلوت خویش رفته است و برایش مهم نیست این بازی ها... تو خودت را داری فریب می دهی . این خودت هستی که با دست های خودت چاه خودت را می کنی ... کسی امده بود به تو راهی نشان داده بود تا بدانی در پیرامونت چه می گذرد و خوب که دقت کردم دیدم تو خودت مست و منگ هستی و درهمین حد هستی که فکر می کنی کسی بیاید و به به چه چه بزند و از تو تعریف کند همه چیز حل است یک بار فکر نکردی این ادم بی سروپا ترا برای چی می خواهد..... و بی تردید برای تو ایا مهم نیست که یک زندگی را به نابودی بکشانی ایا این هنر است که با ادا و عشوه یک جوان را به فریب  به راه شهوت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این هنر است < هنر این است که تو به دامان زندگی برگردی . خدا هنوز دارد با تو مدارا می کند یک بار هشدار داد و تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  برای اغفال دیگران کار بزرگی نمی کنی .. که بروی و چون حراج به خودت بزنی و برای دیگران نقش بازی کنی که ای ووای نه نه من نه  اصلا اما این ادم می رود . کار خودش را می کند و با خیالی راحت می رود به ................... دلش خوش است که ادمی رعنا برایش می میرد... البتخه برای همان یک ساعت .... خاله ای داشتم که از شهر مرودشت امده بود و می گفت نگاه زن صاحب خانه بدجور مرا تحقیر می کرد........................... این بچه خواهرم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نمي دانستم و درك نمي كردم كه بيكرانه هاي خلوت نشيني وسعت تازه اي در ايجاد زيباترين چشم انداز اميد مي شود  و مي تواني از هر بندي و هر فريبي خود را برهاني . از رها مي رسم در يك هواي تفتيده تيرماه . نوزدهم تير ماه است و ساعت چهارده // اولين شوق من در وسعت  ايات قران شكل مي گيرد سوره زلزال را مي خوانم تا در حريم دولت او سرشار شوم . .تا از هر دامي برهانم دلم را كه چون كودكي مشتاق همانند يك نيلوفر سپيد است . از دور كه به اين دل نگاه مي كنم هاله از نور را درافق چشمم نظار ه گر مي شوم . گويي در سراپرده حضور قدسيان امده است اين دل ما . ديگر ان زمان گذشته بود كه بي تاب كسي در اين زمين شوم . اين دل با عطر ايات قران راه خود را يافته بود... انان كه در ذهن مسموم خود انديشه هاي شيطاني داشتند رنگ باختند انان كه مي خواستند به فريب مرا در كنار خود نگه دارند انها ديگر رنگي ندارند.  زماني بي تاب پيامي از او بودم و صداي او در متن دلم نيازي بود .اما اينك به بركت دولت عشق . در بيكرانه ارامشي است كه مي داند اين بهترين مهرباني خداست . به بارگاه قبول او رسيدن اين بود كه در نهايت اخلاص باشي . ياد او در دلت جاري شود و به حقيقت بندگي بينديشي . در ان روز كه من  از  زيباترين احساسم گفته بودم كه در ان سوي اسمان نام محمد ان رسول گرامي و سيماي نوراني اش مرا به ارامش اسرايي مي برد و انگاه كه از روز ميعاد با خدا حرف زدم .... همه انها حرفهايي بود كه از جنس اسماني حلوه گر مي شد. اما در اين وسعت من به بيكرانه هاي تازه اي مي انديشيدم و در اين نگاه بودم كه هر روز من .. بهتر شود. در ان ديدار كيميا نامي بود و گل سوره اي كه نام رمزي انها بود. چه تمجيدي مي كردند و چه فضايي از يك مثلث پايدار دوستي اما من كجا بودم و ان دو نفر كه  نگو همه حرفشان فيلم بازي كردن است و  مي خواهند مرا خام كنند كه از ماندن در جايي بهره هاي خاص خود را ببرندو وقتي رفتتند كسي انها را نديد كه به      پبامي نشان دهند سر سوزني  صداقت دارند .  من بي نهايت صداقت بودم . اما دراين بازار اگر سودي ست با درويش خرسند است . زمان گذشت .و من به خود امدم ... ديگر چشم به راه كسي نبودم ...  ديگر فريب ان ادم و ياوه گويي هاي او براي من هيچ فرقي نداشت كه به اين انديشه مي كردم كه ايا اين ادم اسطوره من بود؟ اين

ادامه نوشته

بیکرانه های اسمان... بی نیازی های تازه

 

*************  همه چيز در وسعت تازه اي از اميد شكل گرفته بود / ان سوي بيكرانه دل خبرهاي تازه اي بود . ان پريشاني شب هاي دراز و غم دل .. همه در سايه گيسوي نگار اخر شد///  ان سوي پنجره  كلبه ام درختان اقاقي به رقص سماعي تازه روي اورده بودند . نيمه هاي شب بود من برخاستم وضويي ساختم . نمازي خواندم و مانند هميشه شوقي براي سجده در دلم جاري شد. شب بود و سكوت اسرار اميزي همه جا سايه انداخته بود....من ارام و خاموش به سجده رفتم دوباره برخاستم ان سوي پنجره مهتاب سرشار از عطري تازه بود. لبخندي بر چهره داشت . اسمان بود و من .و ان سوي باغ گل محمدي جوانه گل تازه اي را هديه مي داد به سحر// اسمان در هاله اي از نور مهتاب وسعت يك ضيافت اسرايي را جشن گرفته بود . قدسيان اسماني گرد عرش به طوافي عاشقانه روي اورده بودند و من مي ديدم كه چه شوقي داشتند اين قدسيان هميشه سرشار از عشق  دلم مي خواست پرستويي شوم و به ان سوي اسمان ها بروم به ياد محمد ان رسول گرامي افتادم ... ان مرد اسماني كه فرستاده خدا بود و دلم به جبل النور رفت و ان ايواني كه جاي پاي ان رسول و عطر حضورش را ... من انجا را ديده بودم ان شب هايي اسرايي حضورش ان لحظه هايي ديدار با جبريل امين و  من وامانده در حسرتي عظيم كه كاش مي دانستم .ودرك مي كردم ان سرزمين نور چه بهاي بزرگي است كه خدا به من داده بود. اينك در اين سرزمين من به ياد ان لحظه ها سرشار از اميدي تازه مي شدم سرشار تر از برگ گلي كه به شبنم يك بامداد مه الود خو گرفته بود. من از ان سرزمين وحي امده بودم به عطر درك تازه اي از هاجر . ان بانويي كه هم خانه خدا شد و  در اين وسعت زمان من امده بودم تا صاحبدلي برگزينم.... دلم در اين خلوت نيمه شب به قدرت لايزال خدا فكر مي كرد.. بيكرانه تازه اي به رويم گشوده شده بود. به اسمان فكر مي كردم . به اين مشيت كه چه نير.ويي مرا در نيمه هاي شب به اين خلوت فرا
ادامه نوشته

نیلوفرانه دلم....

دران سوی برکه های این دشت .. این اسمان ابی و شب پر ستاره ..ها .. نیلوفر ما   ايمان من و روسياهان مي روند . ان داروغه هايي كه با فريب و نيرنگ و قسم هاي دروغ روزگار خود را با فريب . نهايت صداقت ها هميشه در برابر مكر  و فريب عاچز است .  همه دروغ ها را در زبانش مي توانستي تشحيص دهي و خوب فهميد كه روسياه تر شده است در نزد دل ما ... خواستم زيباترين مهرباني را به او بدهم اما چگونه مي تواند از خفاشان انتظار داشت كه درك كنند مرغ شب در ان وسعت شب هاي پرستاره و يا شب هاي مه الود چه رازي در سينه دارد/  انان كه با فريب امده بودند روسياه شدند . چون صداقت نداشتند . چون همه وجودشان خيانت و فريب بود . انان چگونه مي دانند بيكرانه هاي صداقت چه راز و رمزي دارد. در يك غروب سرشاراز اميدهاي تازه به اسمان عشق . اين ادم امده بود تا دوباره فريبكاري كند اما صلابت ايمان كار خود را كرده بود زني هرز و بي سروپا كه امده بود مرا فريب دهد باخت و روسياه شد .. غافل بود كه اين خلوت نشين از جهاني بريده است و به بركه از نيلوفر عشق پناه برده است و ارامش اسرايي دارد . هر روز او با نيرنگ شيطاني امد و كار خود را تمام شده ديد و من ماندم  با وسعتي تازه از اميدهاي اسماني مي روم و نگاه مي كنم كه روسياه پليد حنايشان رنگي ندارد انانكه كه با دوره گردهاييي كه كارشان شكار ناموس مردم است خو مي گيرند و دل به انها مي دهند هرگز يك دل اسماني را نمي خواهند كه انان عمري را در سياه چال ها به روسپي گري گذارندند .و اين وسعت دل ما بود كه برنافت و به راه خود رفت و  به معبدی رسید که سرشار از ارامش و برکت بود. اما دل چقدر صبورانه به انتظار نشست - ۵سال دور از برکه ای که دران نیلوفر بود و درست در همین مدت تلاش کرد تا.... اما ان کس که امده بود..... به دروغ مدعی بود که بی پناه است ... و فریادی که سر می داد خبری نبود. به خلوت ما نیامد دست به هر کاری که زدم نیامد و اخر کار این دست ما امد که اینها جماعتی هستند که دل نمی خواهند به فریب و مکر دم از دل می زنند. ان کس که این باشد هر بار که به دیدارت می اید یک دنیا حرف دارد از تو و از خود

گمراهان

درمتن خلوت شبي قرار داري . ان سوي پنجره اسماني از ستاره ها و در وسعت تدبري تازه در عالمي تازه قرار مي گيري . سرشاراز سكوت و ارامش . و داغ نيلوفرانه اي كه اتش مي زند به دلت ... قران  و فانوس همدم تواند . همه چيز در وسعت غربتي تلخ مي رود اما ياد خدا ارامشي دارد و قران مي ايد به مهرباني دلت ساعته از نيمه شب گذشته است و تنها وغريب به لحظه هايي مي انديشي . دراين ميان كسي مي ايد ///  تماسي به گوشي همرات مي گيرد . ان ادم كسي بود كه من  به نوعي چشم انتظارش بودم ... هيچ خبري از دل ما نيست در صداي او . قصه مي گويد از  جنس حرفهايي كه هيچ ارزشي ندارد . حرفهايي از جنس اينكه .... داستاني از حرف هايي كه حتي در انها نيز صداقت نيست ... حرف هايي كه بوي لجن مي داد. به ساده تر بگويم /// اين ادم با اين يال و كوپال مدعي بود كسي ديوانه اوست اما وقتي حرف مي زد نشان مي داد كه اين ادم بي تاب اوست و برده او ... كه هر جور او بخواهد اين را مي برد...و با چه احساسي مي گفت كه ديوانه اوست .. اين ادم مرا مشاور خود مي دانست و بنا بر اين بود كه من او را به سمتي از راه درست ... راهنمايي كنم ....اما ديشب ديدم اين ادم ساز خودش را مي زند و بدجور گرفتار جواني بي سروپا شده است كه نامزد خود را رها كرده و  چون ديده است اين ادم پر از ادا و اطوار است و كار خود را در كرشمه هاي گمراه كننده بلد است و جلوي اين حوان هزار جور عشوه ريخته است . حالا امده است براي من وانمود مي كند كه دارد مي ميرد. من بي اعتنايي به او مي كنم ...  داستان مضحك و شرم اوري از يك گناه بزرگ ///  يك جوان بيست .و چهار ساله مي ايد و  بر سر راه خود زني را كه حدود چهل سال سن دارد مي بيند كه به هر حيله اي اين حوان را به سوي خود مي كشاند و به سه سوت مي رود در خانهاش و همه كارمي كند وسط راه متوجه مي شود كه او نامزد دارد.... اما باز ول كن نيست دلش پيش او ست و جالب است كه با داشتن همه تعلقات زندگي مي رود و تن به هر ذلتي هم مي
ادامه نوشته

به سوی معبد دل

همه چیز در وسعتی تازه از یک نگاه اسمانی می توانست ارامش اسرایی در همان خلوت باشد . به خوبی دریافتم صادقانه به سوی او رفتن و دست کشیدن از تمنای زمینی می تواند افقی تازه در پیش رویت باز کند. دیگر بی تاب صدایی نباید شد .  همه چیز در وجود من بود . یک سرزمین سرشار از برکت . خدا می اید در خانه تو / اینچا کعبه هست . بیت الله الحرام دل هست و مقام ابراهیم و سرزمین عرفات .  بهشتی در سایه سار سدره المنتهی . دیر زمانی نیست که رو به سوی کسی کرده بودم اما بر احساسم نیفزود... کاری نکرد. من در این اندیشه بودم این کس می اید و طراوتی به دل ما می بخشد. عشق این بود که در لحظه های فراق بیندیشی و ره توشه ای بیابی و انگاه که به صدای او مشرف شدی عرضه کنی . نیمه شب بود در باغ خوشنام .... ضیافتی بود . اسمان در زیبایی هلال ما و صدای جیرجیرکها . گاه سکوتی در این باغ . که با هجوم گله سگ های ولگرد اشوبی به پا می شد . اتشی بود و رقص سماع ان .. یاران امده بودند با سینه ای پر از احساس تازه ... من گل رزی چیدم . سه برگ ریحان که رمزی بود.  انها را به یاد یار ما چیده بودم ....  هرگاه     که پس از ساعت ها صدایش را می شنیدم حرف تازه ای از او می زدم که دور از او در سیری به دنیای دلم برای او هدیه هایی داشتم . از شیشه دودی یک وانت خاطره داشتم . او چه کسی بود.... که در این عصر تب الود تیر ماه داشت در کنار جوانی می رفت .. چرا شیشه این وانت که بستنی توزیع می کرد دودی بود... ایا در داخل ان کاری صورت می گرفت . یک وانت . این داستان ... من در باغ به این کار فکر می کردم ... اما از ان سو چیزی به ما داده نمی شد... حتی دوست داشتم  و ارزو به  دل ماندم که  یک بار به ان مزار شیخ ما برود . به حرمت ان روز   كه سوگندي بود... براي يك بار اما بارها گفتم و وقعيي ننهاد... قصه هاي روز مره كه كمرم درد مي كند و  .... اما كاش ادمها صداقتي داشتند كه انگاه ادعاي اسماني مي كردند در عمل نيز در اين راه بودند. به خود بازگشتم و اين همه زيبايي ها احساس را كه در ان نيمه شب بدست اوردم به دلم هديه دادم  ديدم اين دل بيكرانه ايست در همراهي با همه احساس تو .... به گوشه اي در باغ رفتم ... به اسمان نگاه كردم  .... درختان زردالو و بوته هاي گوجه فرنگي در سايه نور مهتاب زيبايي خاصي را ... زماني بود كه مي توانستي باخود خلوت كني ... ارامشي در دلت و بينديشي وو من به نيلوفرم فكر مي  كردم. او گمشده همه انديشه هايم بود. همراهي كه رفته بود و او را از من گرفته بودند .//// حالا دراين وسعت  همه چيز عادي شده است  ادمها در اين زمانه كار خود را خوب بلدند و زمانه اي شده است كه بسياري از ادمها مي ايند خود را به نقش تو در مي اورند ... اما مدت كوتاهي كه گذشت مي بيني اي دل غافل همه چيز از داستان ديگري خبر مي دهد .و هدف اين است كه كساني را داشته باشد براي روزهاي مبادا كه به دردش بخورند..... همه اش نيازهاي زميني است . در ان عصر زمستاني كه كسي امده بود من او را يك روستايي محض مي دانستم ...مادرم حرف بسيار حكيمانه اي مي زد كه هر ديدار يعني حرمتي تازه ...  اما ان ادمهايي كه  من مي خواستم همه كسم باشند هر چه زمان گذشت بيشتر نشان دادند كه رابطه را فقط در اين مي خواهند كه نيازي دارند بيايند شب يا شب هايي در خانه ات بمانند . پيش از امدن مانند خبرگزاري هاي جرفه اي لحظه به لحظه در تماس مي شوند .. مي ايند  و  مي مانند و پايت هم كه به شدت درد مي كند و يك بار هم دلشان نمي سوزد كه از بساطشان برخيزند  يك استكان چاي براي خود بياورند.  وقتي دو نفر در يك خانه باشند به هم كمك مي كنند اما من در بدترين وضعيت جسماني بودم . پايم به شدت درد مي كرد در و ديوار را مي گرفتم و راه مي رفتم و  او

اين مرد ۵۶ ساله /؟ اي واي خيلي سخته ها . چرا خواهرات نمي ايند...و من كه حس مي كنم اين ادم داره .... مي كنه ...و اينها چه ادمهايي هستند كه لم مي دهند و ادمي مانند من كه دل گرگ به حالش مي سوزد و جلو چشم شان هستي  زحمتي به جسد خود نمي دهند كه بيايند براي خودشان..... پشت پنجره سوز سرماي زمهرير تا بن استخوان مي رفت و اين مرد داشت ....  به فكر فرو رفتم به ياد پدرم افتادم  كه در مقايسه چقدر درك مي كرد كه كاري صورت دهد. اما اينها ؟ مثل خان بودند..وقتي خوب ناشه شد براي من قصه مي گفت ... كه : اره .. مردي به پسرش نصيحت مي كرد كه درهر شهر خانه اي بسازد... . اين ادم رفت با هزار بدبختي درچند شهر خانه ساخت و پدرش به او گفت احمق.....  تو منظورم را نگرفتي .... خانه نساز ... دوستان خوب پيدا كن ...... عجب ؟ چه جالب ... اره  خيلي خوبه .  اين داستان را با اب و تاب و تحليل هم مي داد...و من اين جوري هستم در هر شهري ؟؟؟؟؟؟؟؟ خودت پيدا مي كني ؟   اره   اما نه .. در خانواده او كسي بود كه  فوق تخصصي شناسايي و شكار ادمها را داشت ...ادمها را از طريق سايت هاي دوست يابي شناسايي و  بعد طرح دوستي و به نوعي انها را خانواده عزيزش وصل مي كرد ... اره ... اين اقا ... خواهرش با من همكار است . اين امير ؟ اين كيه ... اها اين ؟ مادرش همكار منه !!!!!!!!!!  كرمانشاه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اره بهش درس مي دادم ......  تو سايت چي كار ميكني .... مال مادرشه... اين هم مي ره .. انجا نه خواهرش با من دوست بود و اين برادر ش هست و  هزار جور ... برنامه كه مغزت مي تركه كه اين ادم چه مهارتي دارد .... حالا اين مرد داشت چاي مي نوشيد و بساطي داشت ....  ميوه انار را از محل كارم .... اورده بودم به شوقي ...... كه اين حس ابلهانه  بود ..... از كيفم دراوردم و به اوگفتم دلم نيامد تنها بخورم .. كه اينجا با هم ... صحنه اي كه از شيوه و رفتار او در انار ديدم يك داستان فكاهي مي شود درست كرد كه اين ادم چه جوري داشت با.... خاصي ............ اگر چشمم را مي بستم مي توانستم تصور كنم يك سنجاب در حال خوردن دانه هاي نرسيده انگور است كهاين حور نوچ نوچ مي كند.... حرص و ولع او.... از تعجب .... مانده بودم ... چرا اين ادم مانند ادمهاي حريص ..........  در حالي كه چمپاته زده بود.. سرش را پايي ن اورد و جوري كه  من متوجه نشوم و همع اش را خودش بخورد...... شاخ درمي اوردم اين پدر كسي هست كه قرار بود همه كس من شود؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وقتي رفت پشت سرش را نگاه نكرد .... از ادم اصلي اش ه   پرسيدم اين ادم تكي هم نزد... كفت ...  بلد نيست شماره بگيره  ... اه ... نه بابا   اره ... خوبي عزيزم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟  اما اينجا كه بود مانند يك روزنامه نگار با تلفن مفت ما به هر كسي ....   منظورش را فهميدم كه خانه درهر شهر يعني چه .................  همه چيز به روشني اشكار بود.... ادمها را به خاطر موقعيت خودشان خواستن؟؟؟؟؟؟؟؟؟  همين ... اين ادم زماني سينه چاك بود كهاين خانواده من دارن از قصه درد تو مي ميرند... من باور مي كردم زماني اما بعد به خودم گفتم ...  چرا يك بار تكي نمي زنند ؟؟؟؟؟؟؟؟ نكنه اين ادم براي ........ گرمي داره حتي دراين مورد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  ديدم همه اينها.....  زماني كه پولي به يكي از انها دادم فردا زنگ زد  و گفت ... سلام پسرم خوبي ... بهتر شدي ؟  چرا شرمنده كردي ما را؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  همان يك تماس بود و وووو اينها كي بودند.. تازه دو زاري من افتاد كه پدر و مادرم . چه ارزشي دارند و ارام ارام به خودم و دلم و خانواده حودم ... دويست هزار تومان پول دادم و گوسفند خريدند وبه سلامتي ......  خوردند و به ريش ما خنده كردن................. ريا و تظاهر براي ايجاد يك حس كاذب  عمر كوتاهي دارد .... حالا به ان دوران فكر مي كنم و راز ... با س كه اين ادم ... زماني كه ... رفت  در ان مكان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خودم را جاي اين ادم ... . به اين زن ها.... به خوبي درك كردم كه اين ادم برنامه ريخت و رفت اين پسره ۲۴ ساله را كه بيش از ۱۵ سال بيشتر از او سن دارد....... واي خداي من ................... پنناه مي برم به تو از شررررررررررررررررررررررررررررر     اين روزها به هر بهانه اي از و .... سياهبازي او دراينباره محشر است . قرار بود اوج صداقت شود و ديدم ... ايا اينها از عاقبت اين كار نمي ترسند... كه چوبشان را بخورند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ يك بار هشداري خطرناك گرفت و عبرتي دركار نبود...  ادمهايي كه نقش بازي مي كنند تا كساني برايشان خرج كند اينها بدبختند..............................

 د

 

در باور عشق

چون هاله اي از نور امده بود .  چون هدهد سبا. چون كبوتري اشيانه گرفته به حرم دل .و  چون نيلوفري زيبا امده بود.  بيكرانه اي در برابرم گشوده شد و من سرشار شدم از عطر وجودم  نيلوفري در هاله اي زيباترين احساس اين همه يك روز من بود و قلب خود را دوباره حس كردم . من امده بودم تا بيكرانه دلم را معطر كنم و ياران ما در وسعت زيباترين مهرباني سنگ تمامي بودند . اما دراين ميان شوق يار ديرين ما زيبايي هاي خود را داشت . اينجا در اين وسعت عشق يار خوب ما و يار صديق ما چون دولت كريمه مهرباني احساس خوب خود را ابراز مي داشت /. صداي نيلوفرانه ما در وسعت اين صداي مهرياني ارزشي داشت و من سرشار مي شدم و مي باليدم به عشق و مهرباني و شكر او كه اين همه مهرباني را در سايه سار صبر  من داده بود  . عطر نيلوفر من و عطر نور پسنديده من . تعق خاطر ان دو به هم و من  سرشار از اميدي و ارامشي تازه تر شده بودم ................................. اينها همه زندگي . ايمان و عشق من بودند........................................ 

در نظر بازي ما بي خبران حيرانند .. من چنينم كه نمودم ديگر ايشان دانند /

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولي عشق داند كه دراين دايره سرگردانند...

 اين فالي بود كه به يمن حضور نيلوفرما امده بود.و  ان روز از يار ما نيز همين امده بود.

نيلوفر ما

همه چيز عطر بهار را مي داد در وسعت يك حضور و نيلوفر ما امد به ميهماني بركه چشم ما و  بيكرانه اي در افق هستي ما.  اين پرستوي غزلخوان دوباره بر شاخسار دل ما زمزمه كرد كه بهار مي ايد و  در طراواتي چون سدره المنتهي عشق قدم بر عرصه چشم ما گذاشت و  دوباره ميعادي در وسعت مهرباني ايام در يك روز زيباي عشق رقم خورد . دل امده بود . و هد هد ما به ملك سيلمان خويش بازگشت . عطر زندگي مي داد اميد دوباره جوانه زد و افق هاي زيبا مهرباني چون نسيم صبا دوباره وزيدن گرفت كه به نهنيت حضور اسماني نيلوفرما هميشه زيباتر از بهار شد و من در امتداد اين اتفاق شكر خدا گفتم .....................

اي هدهد صبا به سبا مي فرستمت   بنگر كه از كجا تا به كجا مي فرستمت

كاش بودي در اينجا تا رنج مرا مي ديدي . كاش بودي كه تا كجا در اسارت كركسي بي رحمم .... اين حرف او بود و اين تاكيد او ايا يك ادعاي صرف بود يا واقعيت داشت ؟ كه نه نه ميان ما پيوندي جاودانه است . هيچ قدرتي نمي تواند ان را از ميان ببرد . اين مرحله هم مي گذرد. او مي خواست بگويد من با تو هستم اما من دوباره هشدار دادم كه همه چيز در حال گذار است و سايه مبهمي نخواهد ماند و چگونه است كه تو در اين يك روز و نيم نتوانستي و او اين را گفت ايا من دروغ مي گويم /// اين سئوال من بود كه وقتي زنگ مي زني هيچ احساس در تو نيست چه داري بگويي در اين مدت .... او به طرز مبهمي داشت توجيه مي كرد و اين ادمي كه مي توانست زير سنگ هم باشد در تماس .. اما مانند هميشه از درد جسمي و روحي خودوو اين كه دوست دارم وقتي صدايم را بشنوي مرا سرشار از اميدي تازه كني ... ارامش اسرايي دل ما دراين انتظار چه مفهومي دارد. اگر تو ان بودي كه در پي هر صدايي عطري از اين همه پيوند كه من چه غمي دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اما خونسرد و بي خيال هميشه از كركس .... .  اره كركس بيرون رفت و گوشي دست من است ...........اما  چند لحظه بعد كه تماس مي گيرم مي بينم به شماره اش رمز داده است!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  حتي اگر در اوج صداقت باشد  كيف مي كند طرف مقابل را به ابهام بكشاند و بعد دلجويي و  .... اين كار هميشه اوست ....................دل در وسعت صداقتي بي پايان امده بود . كاش اين وسعت دل را مي ديد اين بيكرانه بي نياز مي كرد اما تو در ميانه راه به سوي ديگري رفتي ما هم با تو همراه شديم و ان شد كه در وادي تلخ غربت تنها ماندم وو  تو نشان دادي كه همه وجودت كرخه است و ادمهايي مانند من هم به هر حال به درد مي خورند........... ايا ادمي مانند تو كه دو سه در خانه اش بند نمي شود مي توان باور كرد كه از ظهر پنجشنبه تا شنبه ساعت يازده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چه كسي باور مي كند ووو  شايد وقتي به او گفتم  خدا هست و مي بيند. اما او هر چي باشد يك نشانه خوب مهرباني ها را مي تواندداشته باشد و لبخندي زد و گفت /. من چون كوهي استوار در كنارت هستم .. و در ميان ما نيلوفرانه اي شد در سلسله زلف يار هيچ كس به ملاحت يار ما نرسد.. هر چي باشد كه همه اوست در اين جهان باتو مي مانم تا بيكرانه هاي هستي . با هم به عطري در ان سوي بيكرانه دل خدا مي رويم  دام تو پاكتر باد اين مهر من اي مهتاب من اي نور پسنديده من......

چه كسي در ميانه راه !!!!!!

 

اين اظهار نظر او بود كه عشق ما ابديست . و همچنان ادامه دارد . ايا اين حرف او از صداقتي برخوردار است؟ اما همه چيز در حال فروپاشيست ...... چرا كرخه امد  ... نه ... من رفتم  به سوي او //./  چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟  و در اينجا ماند چه جوابي بدهد.

مرنجان دلم را كه اين مرغ وجشي  زبامي كه برخاست مشكل نيشيند.

ارام و خاموش در سايه ذكر  گويي مانند كبوتري گريزان از چنگال باز وحشي  در يك وشب باراني بهار  در متن  يك حس تازه مي روم تا  در نديري تازه به ارامش دل خود عطري تازه بدهم . من ارام تر از اين كبوتر كه در ميانه شاخه هاي پهن چنار  هنوز  وحشت دارد از  هجوم بي امان پرنده اي چون قو ... درخت اقاقي در پيش روي چشم من است و  دلم مي رود به بيكرانه تاملي تازه  كه چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟   درمتن نگاهي از دلم مي نگرم كه در  دور دست هاي صحرا كسي  مي ايد و من چشم به راهم . كوله بارم هر شب سرشار از ذكر مي شود.. خدا را حس كردن بسيار ساده است .. من نمي دانستم كه به قدرت ذكر مي توان خلوتي ساخت .و  اشياني كه پاك باشد و عطر ايمان دران موج زد و من وقتي هر شب پاي به اين كلبه مي گذارم جز صدايي تپش قلبم هيچ صدايي را خواستار نيستم وارامشي دارم و دوست دارم در متن خلوت خود اين ارامش در بيكرانه دلم جاري شود. دير زماني بود كه مي ترسيدم اگر او نباشد و اينك ديدم اگر او نباشد من چه ارامشي دارم و  مانده ام در رمز وراز اين دل كه به هيچ كس عادت نكرد و اگر به اوج رسيد ناگهان بريد و چون صداقت نديد. شايد دوست داشت همراهي داشته باشد تا در اين راه او سرشار تر شود و اما غافل بودم كه او او امده بود تا من ايمان خود را محك بزنم او يك دام بود و فريب و  اين بود همه چيز . گاهي مي رفت و هيچ خبري از اونبود اما در اين ميانه به هزار نيرنگ مدعي مي شد در چنگال بي رحمانه كركسي اسير است و بعد ها خبر مي رسيد كه در  دخمه هاي سياهي بود . او  هرگز درس عبرت نگرفت كه با خدا نمي توان شوخي كرد و او هميشه طرف حسابش ادمها بودند كه به خوبي فريبشان مي داد يك بار خدا محترمانه هشداري داد به او تا به  نا... ... ننازد . هر بار وسعتي از بيكرانه هاي مهرباني من به چالش فريب او .... در روز پنجشنبه چنان صداي بغض الودي ارايه دا كه .......... اما با ادعاي گم شدن كيف پول  مي توانست دلي را به رحم و جربان اين رفتارهاي مبهمش را  به اين فضا سازي ببرد و بعد از دو روز به خود امدم كه اي دل .... اين بازي بود تا تو از ..... اما چرا ما هشدارهاي خدا را جدي ؟؟؟؟؟؟؟  من هيچ جيز از او نمي خواستم و. حتي كارهايي را كه مرموزانه مي كرد به انها نيز ارزش دادم .. فقط به او گفتم هر كاري بكن اما به صداقت ... شفاف باش . در همان برنامه اخري در ان روز كه پول را گرفت خودش را جر داد نه نه .. صداي منو بشنوه مه ....  بدون اجازه تو اب نمي خورم .. ساعت سه همان روز قرار داشتند.  ساعت سه به من زنگ زد.... واي .... س زنگ زد  مي ايد به ديدن من و  من نه نمي خوام مي خوامن حرف اخر را بزنم و.. دوساعت پيش اينها قرار مدارها را گذاشته بودند و

  سلام عزيز  خوبي ؟ باشه ... اره خوبه ووو  حتما بيايي ها و ساعت سه باشگاهم تموم مي شه وو بيا دنبالم با هم مي رييم خونه  عزيزم حتما همان ساعت سه بيايي ها و سركار نزاري ها... دكي أ دكش كن  يك ساعت . خوبه وو اره من هم          عجيب بي تابم ...

   نه .. بدم مي ياد من   نه ... بره گم شه ..... 

 يك ساعت بعد در ميان سيل نگاه عابرين در ساعت چهار عصر در يك ايستگاه اتوبوس زني را باقيافه تابلو مي بيينند كه بي مهابا منتظر است ..

ذلت به همين مي گويند كه دراين هواي اتيشين  خانه و كاشانه را رها كني و براي هوس به دخمانه سياهي بروي وو  هزار قسم كه به جان بچه ام مذاكره كرديم .... و   تمام كه شد اين خناس در ان ديدار وعده تامين مالي گرفت . براي ... اما نمي دانست كه در صفي كه ايجاد شده است او نفر اخر است اما اين ادم انقدر احمق است كه هر تعريفي را جدي مي گيرد و نمي داند كه طرف براي همان يك ساعت داره فيلم بازي مي كند و اين ادم با خودش مي گويد بد نيست و ما كه به همه داديم به اين هم و اين بچه مايه دار  كه برام مي ميره . بد نتيست پول وپله  اي دارد . من مي توانم خرج ..... را بدهم ..  و به خودش مي بالد يه تكه گوشت چ مشتاقاني دارند....................

مي ايد و مانند هميشه  براي فريب ديگران نفشه ها بازي مي كند و  مانند هميشه در وسعتي از يك مكر ...  اين ادم خودش را مي كشت كه اسماني هست

برکرانه دل .... دریای عشق و زورق شکسته

اما دل در بیکرانه ای می رود به وسعت یک تامل تازه .... ابرهای سیاه و تاریک  ارام ارام می روند و راه باطل فریب  و نیرنگ هرگز باقی نمی ماند ... این راهی است که خلوت نیشینان می روند و از هربندی خود را رها می کنند به نیروی ایمان و عشق و دیرزمانی است که فتنه گران در وسعت هزاران ابهام خود را روسیاه می کنند و قدر ان شاخه گل محمدی را و یا رز را نی فهمند و می شد در ان زمان درک کرد که قدسیان دیگر قهر نکرده اند و همراه با ما امده بودند تا در ضیافت سحرگاهان مژده دولت عشق بدهند اما چون در این میانه دلی در تب و تاب عصری بود تا با کسی از جنس هرزه های حرام خوار ارامش گیرد ان قدسیان نیامدند . گل رزی از دست دیگرانی می گیرد تا لجن بودن خود را بداند . کار سختی نیست که کسی در لباس فریب بخواهد پرونده گناه خود را سنگین تر کند ...  ما چه شانسی داشتیم که دراین میانه کار گشتیم و ندانستیم چه گرگی در لباس بره امده است و شکر او که نجاتم داد تا از این دام پر رنگ و ریا نجات یابم . می خواستم او همنیشن خلوتم شود .. ان شب ها که امده بود من به خلوت رفتم و او در تب و تب دادن پیامها به کرخه بود و در حضور ما این بود وای به حال .. دلم برای ان دیار می سوزد دیاری که می شد عطر خاک ش را توتیای چشم  کرد  ان روز وقتی از خواستم تا دستمان در دست هم سوگندی به وسعت همه اسمانها. در بیکرانه دل ما جاری شد . دست هایش سرد وبی رمق بود . دست های یک جسد بود. او من دران روز افتایی دیماه در ان روز که زیبایی یک  حضور درمتنی تازه می توانست  به  زیباترین چشم اندازهای یک حس زیبا اما از ان دست های سرد و از ان روزهای اینده ووو  کاش می شد عشق را در وسعت ان مرقد عارفانه برای همیشه به متن یک ابدیت برد.    هدف این بود که در این دنایی که همه در کار فریبند کسی باشد که همه صداقت باشد و همه ... و چه بهایی پرداخته شد تا به صداقتی بی نظیر .. حتی در وسعت س .... اما افسوس که دریایی بیکران مهربانی ما به کسی داده شد که زورق او گوهر دریای عشق نبود جز فلس های ماهیانی که افتاب خشک کرده بود. ماهی عنبر در کنار زورق او امده بودند و او نمی دید و من در سایه سار درخت لالیک ساحل ارام وخاموش به او نگاه می کردم ......  کاش در متن نگاه

خوانده می شد عشق در راه

دل هست و او نیامد

او نیامد تا بماند در کنار

دخمه ها ..  

کاش می امد به بزم

 معطر می شد و

باران عشق دم به دم

همراه با اشک ملائک

در جدال با اخرین حربه های خناسان

 هميشه به گونه اي رفتار كرده است كه بايد ديد پشت ان كار نقشه اي وجود دارد اين بار نيز داستاني بايد وجود داشته باشد. هميشه همين طور بوده است در زماني كه نياز است برود كار ديگري صورت دهد اين بازي ها صورت گرفته است . انهم در زمان هاي خاص و بدون هيچ گونه شفاف سازي . او يك ادم عجبيبي بود. هر محبتي به او   تنها در زمان بسيار محدودي در او اثر داشت . براي فضا سازي در كاري كه بايد انجام دهد چنان نقشه هاي خود را اجرايي مي كند كه تو مي ماني . اما اخرش چي : او نشان داد كه بايد به او مانند يك ادم عادي نگاه كرد. . اين رفتارها را به عمد صورت مي دهد تا تو از او بدت بيايد و او برود دنبال كارهاي ديگرش ... ماجرايي كه در مورد س صورت گرفت نشان داد كه او درهمين حد است و  مي خواهد به تو بگويد من براي همان لحظه هايي كه حضور دارم در كنارت مي توانم بهترين احساس و پس از ان باي باي ..... اما  او با اين دل سياهي كه دارد خودش را بدبخت مي كند .  اما در نهايت نامردي رفت ادمهاي ديگري را  شكار كرد و با هزار دروغ مدعي شد كه ..... چه كسي مي تواند باور كند كه يك ادم كم سن و سال و خام كه زير 25 سال سن دارد به ايت راحتي با كسي ارتباط . اگر زني كرم نريزد و ادا و اطوار نيايد چه كسي ؟ انهم اين با ان تعلقاتش .... مي رود و برايش سنگ تمام ....  وسط كار حساب دستش مي ايد كه در اين راه بدجوري ركب خورده است و طرف با چرب زباني  به سه سوت كار خودش را كرده است . تجربه هاي زيادي بدست امد از ماهيت اين ادم  كه برايش چه چيز هايي مهم است . و  من دراين ميانه كار بايد در وسعتي از يك نگاه تازه از اين ادم
ادامه نوشته

زنجيرهاي اسارتي كه پاره شدند

ان سوي بيكرانه دل  همه چيز در وسعتي تازه اي شكل مي گرفت . ان سوي دل در ميانه كار ما بود . همه چيز . بايد در عزمي تازه به ان سوي  اسمان نظر مي كردم كه در راه لحظه هاي من هميشه مهربان بوده است ان كه صاحب اسمان هاست . به كوي ميكده باز امده بودم . من از بيراه هاي هاي خطرناك بازگشته بودم .  من سر در گريبان خويش به راهي رفته بودم كه هيچ چيزي براي من نداشت / راه من راهي بود كه بايد در وسعت زيباترين احساس مرا به بي نهايت ها مي رساند . من نيامده بودم كه در حسرت صدايي زميني حسرت به دل بمانم من بايد به راهي مي رفتم كه هيچ كس نرفته بود . كوله بارم يك دل بود سرشار از عطري بهتر از بهار و بايد به كسي مي دادم كه دلي زيباتر از هستي داشته باشد دلي كه در عرش حرفي براي گفتن داشته باشد. دلي كه به دلم عطر تازه اي دهد.  -اما ناگهان گويي مرا از خواب غفلت بيدار كرده اند. به خود امدم چون بودا و راه جنگل تنهايي را در پيش گرفتم تا به جمع خلوتيان راز بپيوندم - ان كس كه من به او چشم اميد داشتم در كار ديگري بود . دلش براي كسي ديگر بود و در اين ميانه دلش نسوخت كه اواره اي غريب به سوي او امده است . به هر زباني كه مي شد او را در اين وسعت احساسم بيان كردم ......اما من هنوز دراين انديشه بودم كه او شايد در راهي كه سرشار از ايمان و اخلاص است بيايد. من خلوتي را داشتم و و همدلي مي خواستم  كه با من بيايد در اين جاده نور . و اين ادم هيچ نداشت .يك ادم  عادي كه با احساس خاص خودم او را بتي ساخته بودم .... اما او نداشت . يك عامي مطلق كه دغدغه نان دارد و اين ادم  عقده اي داشته  كه كسي او را تمجيد كند و هر كسي باشد مي رو د و براي او يك عاشق ددل سوخته و يك ادم بي سروپا كه راننده يك وانت باشد و دوره گردي كند يكي است گرچه ممكن است اين دوره گردها سرشار از معرفت باشند اما اين ادمهايي كه من مي شناسم در وسعتي تازه از يك حس اسماني نبودند . اين ادم لحظه اي به خود
ادامه نوشته

اين جدال پوچ

ظاهرا همه چيز نشا نه يك ابهام تازه بود. هيچ خبر تازه اي نبود. اين  مهم بود من در بيكرانه اي كه مرا بي نياز مي كرد بيشتر از هميشه به سوي ان اسمان عشق قدم بردارم در دور دستها مي ديدم كه او نيست و مهم هم  نيست كه در چه كاري هست . من اين است كه بدانم او در وسعتي ديكر قرار دارد و اين بازي هاي او تنها يك هدف دارد و ان اين است كه بداند لايق نيست . در زمره حضور نيست . اما عجيب است كه دراين دنياي او كه پر از ابهام است دارد خودش را فريب مي دهد . اين همه سياه بازي يك معني دارد  و بس . اين همه ادعا براي محدوديت هاي خود براي تماس با من به چه قيمتي  و با چه كساني . او يادش رفته است كه سايه مبهم او هر روز بيشتر مي شود و من  بسان ان شعر كه دل نيست كبوتر كه چو برخاست نيشند  از گوشه بامي كه پريديم پريديم ///  امروز اشك من جاري شد به ياد نيلوفري ديگر . . به ان دور دست ها نگاه كردم ..  جغدي گويا بر شاخه خشكي نشسته بود كه از سياه خانه اي امده بود . هر كس را براي كاري ساخته اند . اما اين هم مي گذرد و من به وسعت خلوتم به هزاران اميد تازه بهاري تر مي شوم . دوباره شب مي ايد و من در دل شب به بيكرانه سجده ام و اه نيمه شبي و  اين مكر ها و فريبها.

حيف است كه خود را اين چينني بي اعتبار كردي ... كاش اين همه سياه بازي براي لحظه اي هوس نمي كردي .تو چكاوكي را از  دست دادي و. با كركس ها و كفتارها همخانه شدي مي داني چرا به خاطر اين كه فكر كردي انها به تو طراوات مي بخشند و تو نمي داني كه براي انها همان يك ساعت هوس و شهوتشان ارزش داري انها گرفتار دل نشدند كه گرفتار ............. همان چيزي شدند كه روزي سرت را برباد مي دهد .و داده است . تو اين بودي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و تولدي تازه در اعتماد به نفس

 

 بايد اعتمادبه نفس خود را نشان مي دادم دير زماني بود كه او داشت بازي مي كرد با زيباترين احساس .. بايد درس هاي تازه اي به او مي دادم  . چنين به نظر مي رسيد كه او باور كرده بود كه مرا اسير خود كرده است و روزي خبر رسيد از حياط خلوتش كه براي كسي تعريف مي كرد كه سرانجام در حدال خود به موفقيت رسيده است و مرا وابسته به خود كرده است . او داشت به طور مشخص همه چيز مرا به بازي مي گرفت و يا ناديده مي انگاشت . من مي خواستم سهمي در خلوتم به او بدهم . در اين بيكرانه اي كه من هر لحظه در خلق ان توانايي هاي گسترده تري از خود نشان مي دادم او ظاهرا  در كار ديگري بود. اما به هزاران لطايف الحيل مي خواست مرا هم از دست ندهد . اما من در وسعتي اي يك بيكرانه بودم . هيچ چيز را جدي نمي گرفت .  كار به جايي رسيده بود كه من هر روز درفضاي او كه مي رفتم  احساس رخوت بيشتري به من دست مي داد. انزواي بيشتر . من مانده بودم اگر او در كنار من است اين همه فلاكت چرا و  چرا من تا اين حد احساس تنهايي مي كنم .دو شب پيش بود كه براي خلوت نيمه شبم برخاستم  وضويي ساختم . لحظه اي به فكر فرو رفتم . او يك بار در اين سالها حتي تماسي در دل شب نگرفت تا من از او نخواسته بودم .. يك بار نشد كه دراين نيمه شب ها مرا بخواند و اگر گاهي پيامي مي داد در كار ديگري بوده است و به خاطرمن نبوده است.  من بايد به راهي مي رفتم كه سرشار از ايمان و يافته هاي تازه اي بود . دلم هر شب در اسمان سير مي كرد. به ان سوي ماوراي اسمانهاو  من درمتن ايات قران و سجده ام و عجيب بود كه او حتي يك بار از اين همه احساس من حتي خبري نگرفت .  روزي به خود امدم ديدم اين يك ادم عادي است با ديگران هيچي فرقي ندارد و در برخي ازموارد كمتر از ديگران است . من مي خواستم بهايي به او بدهم. دست به هر كاري زدم . ديدم اين ادم چيزي ندارد. اگر من اين نگاه را روي هر كسي داشته باشم خود را فداي من مي كند اما اين ادم تازه طلبكار هم بود.  دو روز پيش ضجه هاي او گوش فلك را كر كرده بودم . بهترين
ادامه نوشته

همراه با یاد ایامی که باد رفت .

 شاید زمانی فرا رسید که من راز ان دلهره عظیم را در اولین لحظه های صدایمان در ان شب سیاه را درک کردم .  مانده بودم این راز چرا در دلم مانده است /  اخلاص به چاک پیرهن نیست  اینجا دل پاره می پسندند.  من هنوز در اندیشه این جمله هستم که به عشق نمی توان فرمان داد. اما حالا...خسته ام .....   نيازي به اشك نبود و ضجه اي نيز كه مي شد به عطر صداقتي تازه تر .... به افقي از نور عشق رسيد. ... ان زمان را به ياد نمي اوري كه زيباترين ارامش عشق را به پايت ريختم ؟به هر زباني كه مي شد –

تو  دران زمان كه در به در در خيابانهاي شهر به دنبال كافي نت مي گشتي / ان زمان كه  فرياد زدم به صدق باش . ان زمان يادت مي ايد وقتي داشتي  با ادمهايت قرار و مدار و پيامهاي انها را پاسخ مي دادي در يك كافي نت يادت مي ايد وقتي با تو تماس گرفتم به دروغ گفتي  كه در اداره اموزش ...   هستم ؟ يادت مي ايد كه در ان پارك ازادي و در خيابان همجوار ان داشتي چت  مي كرد و افت اين كار  همه زندكي ات را گرفته بود  يادت  نمي ايد /.  ان زمان كه به دروغ سينه چاكي مي كردي كه تو مرا بي نياز كردي و اما دران زمان كه در پس اين حرفهاي فريبنده  بي مهابا با ادمهايت .... در سايت .... اينها دران زمان اين فكر مسموم را داشتي كه اي بابا ؟ اينكه نيست و  من كه  استاد دور زدن هستم و قدرت ان را دارم كه درمقابل ادمي مانند كركس  وب بدهم ووو ان  روز كه در گوگل مدعي بودي كه به دنبال يافتن مقاله اي در زميه اجتماعي هستي .... و  با چه حيله اي از من اطمينان يافتي كه در خانه هستم و دسترس به نت ندارم و  با چه بي شرمي ر فريبم دادي كه ببين تا كجا در بيكرانه صداقت هستم و من به سجده شكر  رفتم . و ان هراس عظيم من از چي بود ؟ كه داستان اين ادم فراتر از اين مسايل است و همان شد ....  يادت مي ايد به التماس از تو خواستم كه برايت هر كاري مي كنم و صادقانه ازت مي خوام دور اين سايت ها .. كه انجا جز فريب براي هوس و گناه نيست يادت رفت ؟ اولين باري كه ضجه زدي يادت مي ياد وقتي گفتي برو مزاحم نشو؟؟؟؟؟؟؟كه مي خوام به دوست پسرم وب بدم؟؟؟؟؟؟؟؟ باورم نشد گفتم نه ... شب تاسوعا هست و وقتي يك ساعت بعد به دوستم زنگ زدم كه اي دي اين ادم. . ديدم بد جور سرگرم كار هستي أأأأأأأأأأأأأأأ  همه اينها تنها بخشي از زير ابي رفتن تو بود/////// در مقابل چه كسي ؟ كسي كه با همه صداقتش امده بود تا دركنار تو باشد ...  هر بار امد تو او را راندي .... هر بار به هزار حيله و مكر.....

 شب و روزم را به هراسي عظيم  مبدل كردي ...  و تو در انجا دست به هر كاري زدي و مرا نيز داشتي .. ايا نمي دانستي اين درياي بيكران روزي به بركه خشك و بي رمق ؟ حالا چه حرفي براي گفتن داري ؟  هر بار امدم اما تو پس از يك روز بدتر از هميشه شدي .... مهمتزين حرف دلم را گفتم راز نيلوفرانه را  و  ديدي همان حرف خودم شد ه براي تو هيچ فرقي نكرد؟ يادت مي ايد گفتم اين حيات خلوت تو اخر كار دست تو مي دهد. ؟ ديگر رمقي نمانده است . يك دل عاشق چگونه مي تواند در اين وسعت در برابر اين همعه سياهكاري هايت همچنان با طراوت بماند... امدم همراه تو شدم درهر كاري كه خواستي  ... يادت هست گفتي هر كاري برايت مي كنم فقط در وسعت يك .... كرخه .... اما حتي يك تماس تلفني را دريغ كردي أ از ان شب اواراگي ام .... و تو سرمست شهوت و گناه بودي ....  فريب دادن هايت را ديدي ؟ دروغ هايت را چه طور؟  ساده سئ.وال كردم  ان را ؟؟  نه نه من خواب بودم كيميا امد توي خواب ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ واييييييييييييييي  خدايا  اين همه دروغ .... توچي كاره بودي كه امده بودي به  ويران كردن دلم ... من كه ويرانتر از هميشه بودم ....

تو دلت نسوخت به بي كسي من؟ حالا تو براي من يك ادمي هستي كمتر ازهر كسي و بي ترديد اگر يك صدم اين مهرباني مرا به پاي هر ادم بي چشم ورويي مي ريختم  چي مي كرد. ؟ اما تو خود را گم كرده بودي از اينكه دو نفر زبان به تمجيد تو

  حالا بايد واقعيي را بگويم به تو /// اخرين باري كه ديدمت در سيماي تو موج گناه و لجن بودن حرام را ديدم ...  مو به مو مانند ان زنهايي بودي .... كه ....  هيچ فرقي نداشت مانند يك عروسك خيمه شب بازي هوس بازان شده بودي .... درچشم تو هيچ چيز نبود.....  زماني بود كه گفتم مي توان درچهره ان عشق و ايمان را ديد. اما تو  هول شده بودي . ادمهاي عقده اي كه تا لبخندي را مي ديدي خودت را گم مي كردي . فكر كردي اينجا اروپاست ؟ تو به اس اين را گفته بودي اما خودت چي ؟ ياد شعري افتادم كه گفت ؟ چون نيك نظر كرد پر خويش در ان ديد........

 همه ارزويم اين بود كه به تو افتخار كنم اما ظاهرا تو دوست داشتي همه را داشته باشي . فاجعه بودن با س ... برگ سياهي در زندگي ات بود.... بالاتر از ان ... برخورداري از زندگي شرافتمندانه كار دشواري نيست .

اگر تو در رنج بودي ايا من كافي نبودم و اين درياي بيكران عشق ومهرباني كه يك سيب را با تو دوست داشت تقسيم كند؟ اين اواخر هر مهرباني مادي هم به تو كردم انگار نتيجه بدتر داشت . وقتي ديدم تحت هيچ شرايطي حتي دوست نداري بپرسي كه دراين خلوتت چي مي گذرد دريافتم كه تو در چه وادي سير مي كني ..

هر جا كه به سود تو بود من و مايي نبود. اما هرجا كه بايد در وسعت  يك تلاش تازه بود تا تو دست به مكري تازه بزني سه سوت مرا دور مي زدي . روزي گفتم  خدا را من هرشب به راز و نيازم در مورد تو مي خوانم كاري نكن كه خدا رنجيده شود. اولين هشدار خدا را جدي نگرفتي .... من به صد زبان هشدار دادم و تو مصمم تر از هميشه به   گمراهي هاي تازه رفتي ..... و تو اشتهاي بي پاياني داشتي .... اين را هم مورد تاكيد قرار دهم كه با همه زرنگ بازي هاي خود ابله تر و ساده لوح تر از تو نديدم و .....

روز هفتم تير ماه 89 وقتي شماره ات را ديدم  دستم به سوي گوشي نرفت ..... و  ببين چي كردي كه من به اينجا  رسيدم . ان بودم كه چشم به راه بودم تا صدايت  را و تو فكر كردي  هر بار مي تواني با عشوه اي دلم را ... نه نه ... اين د ل خوگرفته به ذكر ديگر فريب تو را نخواهد خورد  كه ... ان پريشاني شب هاي دراز و غم دل ... همه در سايه گيسوي نگار اخر شد............

مکرهای بی پایان

 خسته ام .....   نيازي به اشك نبود و ضجه اي نيز كه مي شد به عطر صداقتي تازه تر .... به افقي از نور عشق رسيد. ... ان زمان را به ياد نمي اوري كه زيباترين ارامش عشق را به پايت ريختم ؟به هر زباني كه مي شد –

تو  دران زمان كه در به در در خيابانهاي شهر به دنبال كافي نت مي گشتي / ان زمان كه  فرياد زدم به صدق باش . ان زمان يادت مي ايد وقتي داشتي  با ادمهايت قرار و مدار و پيامهاي انها را پاسخ مي دادي در يك كافي نت يادت مي ايد وقتي با تو تماس گرفتم به دروغ گفتي  كه در اداره اموزش ...   هستم ؟ يادت مي ايد كه در ان پارك ازادي و در خيابان همجوار ان داشتي چت  مي كرد و افت اين كار  همه زندكي ات را گرفته بود  يادت  نمي ايد /.  ان زمان كه به دروغ سينه چاكي مي كردي كه تو مرا بي نياز كردي و اما دران زمان كه در پس اين حرفهاي فريبنده  بي مهابا با ادمهايت .... در سايت .... اينها دران زمان اين فكر مسموم را داشتي كه اي بابا ؟ اينكه نيست و  من كه  استاد دور زدن هستم و قدرت ان را دارم كه درمقابل ادمي مانند كركس  وب بدهم ووو ان  روز كه در گوگل مدعي بودي كه به دنبال يافتن مقاله اي در زميه اجتماعي هستي .... و  با چه حيله اي از من اطمينان يافتي كه در خانه هستم و دسترس به نت ندارم و  با چه بي شرمي ر فريبم دادي كه ببين تا كجا در بيكرانه صداقت هستم و من به سجده شكر  رفتم . و ان هراس عظيم من از چي بود ؟ كه داستان اين ادم فراتر از اين مسايل است و همان شد ....  يادت مي ايد به التماس از تو خواستم كه برايت هر كاري مي كنم و صادقانه ازت مي خوام دور اين سايت ها ..

حسرتی که بر جای مانده است

 خسته ام .....   نيازي به اشك نبود و ضجه اي نيز كه مي شد به عطر صداقتي تازه تر .... به افقي از نور عشق رسيد. ... ان زمان را به ياد نمي اوري كه زيباترين ارامش عشق را به پايت ريختم ؟به هر زباني كه مي شد –

تو  دران زمان كه در به در در خيابانهاي شهر به دنبال كافي نت مي گشتي / ان زمان كه  فرياد زدم به صدق باش . ان زمان يادت مي ايد وقتي داشتي  با ادمهايت قرار و مدار و پيامهاي انها را پاسخ مي دادي در يك كافي نت يادت مي ايد وقتي با تو تماس گرفتم به دروغ گفتي  كه در اداره اموزش ...   هستم ؟ يادت مي ايد كه در ان پارك ازادي و در خيابان همجوار ان داشتي چت  مي كرد و افت اين كار  همه زندكي ات را گرفته بود  يادت  نمي ايد /.  ان زمان كه به دروغ سينه چاكي مي كردي كه تو مرا بي نياز كردي و اما دران زمان كه در پس اين حرفهاي فريبنده  بي مهابا با ادمهايت .... در سايت .... اينها دران زمان اين فكر مسموم را داشتي كه اي بابا ؟ اينكه نيست و  من كه  استاد دور زدن هستم و قدرت ان را دارم كه درمقابل ادمي مانند كركس  وب بدهم ووو ان  روز كه در گوگل مدعي بودي كه به دنبال يافتن مقاله اي در زميه اجتماعي هستي .... و  با چه حيله اي از من اطمينان يافتي كه در خانه هستم و دسترس به نت ندارم و  با چه بي شرمي ر فريبم دادي كه ببين تا كجا در بيكرانه صداقت هستم و من به سجده شكر  رفتم . و ان هراس عظيم من از چي بود ؟ كه داستان اين ادم فراتر از اين مسايل است و همان شد ....  يادت مي ايد به التماس از تو خواستم كه برايت هر كاري مي كنم و صادقانه ازت مي خوام دور اين سايت ها ..

ان سوی ابرهای تیره ابهام

 نمايش مضحكي هست ماجراي او .  هيچ نشانه اي از يك صداقت نيست . اگر هم باشد ماهيت رفتار او   چنان است كه در مرز تازه اي از يك ابهام سرگردان مي شوي . گويي بار سنگيني از دوش من برداشته شده بود. در اين روز.  يك كنجكاوي مرا برا ان دشت كه زنگ بزنم همه چيز درست شده بود . دايورتي در كار نبود. بي شك كار خودش را صورت داده بود و حالا مي توانست مانند  هميشه ببافد و داستان درست كند كه نه نه . خودش خواست ...

هراسان به سوي قران مي روم يعني پناه مي برم به اين كتاب از اين شر عظيم ياد سوده فلق افتادم ... من در بيكرانه اي بودم  در  اوج  درد تمناي وصل . شب فرا رسيده بود و دلم پر از  غم بود اما نه اين غم هاي زميني كه دلم براي خدا تنگ شده بود . دلم در وسعت يك حس تازه بود . در مرز تازه اي بودم براي رسيدن به ريشه هاي تازه اي از يك خلوت .  اين انديشه در من جاري شده بود كه هيچ خبري نيست . اين ادمها اين انسانها  همه بيهوده بودند . هيچ كس دلت نمي شود.  من با اين زندگي كرده بودم  اين دل مدتي بود كه با من قهر كرده بود. تنهايش گذاشته بودم ... اين ساحل ارامش اسرايي را كه مرا از همه بي نياز كرده بود. او را رنجانده بودم ./ ان همراه هميشگي من .... ان دلي كه چون ياري با وفا درهمه لحظه ها بود. وقتي به ضجه هاي دلم مي نگريستم  شرمسار مي شدم ... من مشيتي خاص داشتم . من نيلوفري را داشتم و بركه اي كه دلم بود. او را از من گرفتند و من با دلم تنها ماندم  دل به كوير زدم و اواره شدم اما دلم  جاي همه را گرفت . هيچ كس نبود كه دلم را  از من بگيرد. شايد دير زماني نبود كه اين دل نگران من بود . من در وسعتي از يك حس تازه خواستم دلم كسي را داشته باشد اما خبري نبود ....  كار دنيا عجيب است . گاهي اين ادم شير خام خورده گويي عقلش را از دست داده است ....  از اوج اسمانها به زمين مي ايد و با هزار اميد مي رود تا همدمي در كنار خود داشته باشد .  اين حس ذاتي يك انسان است كه گاهي در اوج خلوت خود كسي را مي خواهد كه دركش كند . من خلوتي را برگزيده بودم ... خلوتي از نهايت هاي يك نگاه اسماني كه  تنهايي را برگزيده بود. معراج تنهايي . اين بزرگترين لطف خدا بود .  سرشار از جذبه هاي اسماني مي شوي . سرشار از عشق به او ....  هر شب تو و هر سحر تو  و هر دانه اشك گرم تو بي نهايت هاي تازه اي از يك وسعت پارسايي است  . همه اش به اين فكر مي كني كه اين لحظه ها را چنان سرشار كني كه در روز موعود در مقابل خدا خجالت نكشي ....همه هدفت اين است . اين دنيا را براي ان روز بزرگ سپري مي كني .هيچ كس به چشم تو نمي ايد .گويي   اين ادمها جز مشتي گوشت و استحوان و هدف هاي ... نيستند.. دنياي تازه اي به رويت گشوده مي شود. من به نيكي دريافتم كه  خداوند نظري بر من دلسوخته دارد . از ان روزي كه در  جنگلي كه مال پدر
ادامه نوشته

درد خیانت

 

هجراني تازه در وسعت اين داغ دوري امده است . من با بهار امده بودم به وسعتي از عشق . حالا ارام ارام به جايي مي رفتم . از دور مي ديدم راه دشواري در پيش بود. هجراني تازه در اين وسعت دوري راخ . هزارسنگ دور از هم و حالا در محروميتي تازه . كركس ها همه جا بودند  چون خناسان .  پنج سال كه هر لحظه اش به قرني مي ماند و  و شب هاي بي پايان انتظار و  چه اميد ها ........دلم مي سوزد كه مي شد بهترين ها باشيم  مي شد چنان كرد كه اگر روزها و شب ها  هيچ خبري از هم نداشتيم گويي در كنار هم هستيم اما نمي دانم چه رازي در كار است كه دلهره اي دائمي وجود دارد كه  در دو وسعت دو انديشه متضاد وحود دارد و  همگرايي در كار نيست .

 مانده ام از چه نگاهي بنويسم . لحظاتي پيش  تحليلي از تحولات مصر ارايه دادم .. چشم انداز مصر با ظهور محمد البرداعي كه پايان بخش حاكميت حسني مبارك است . دوستم علي اهي كشيد و گفت . افسوي اين همه  استعداد خارق العاده تو  در توان تحليل خبر و گزارش از هر جاي جهان  و چه كسي مي تواند در ان واحد تنها با سه جمله چنين گزارش شفاهي جامعي را ارايه دهد .؟

 او دوست خوب من بود. او به بخشي از توانايي من پي برده بود. اما من مي دانستم اين مهرباني بزرگ خداوند بود كه به من تنهاي دل شكسته داده بود.  ان سايه گسيوي نگار // ان نگار اسماني ....  ان شاهد يكتا ..... و او اشك هاي غربيانه من در نيمه شب ها را ديد . غريبي هاي مرا ديد.  من كسي نداشتم . هيچ كسي در انتطار من نيست . چقدر سخت است كه تو انقدر تنها شوي كه در زادگاهت مجبور شوي با سگي درد دل كني .  انقدر تنها شوي و تنهايت بگذارند كه  مرگت را از خدا بخواهي .  در اين وانفساي انبوه خيانت ها و نامردي ها و نگاه هاي سرد . چون زائري شتابات در ميان سعي و صفاي مروه تمناي
ادامه نوشته

درد خیانت

 

هجراني تازه در وسعت اين داغ دوري امده است . من با بهار امده بودم به وسعتي از عشق . حالا ارام ارام به جايي مي رفتم . از دور مي ديدم راه دشواري در پيش بود. هجراني تازه در اين وسعت دوري راخ . هزارسنگ دور از هم و حالا در محروميتي تازه . كركس ها همه جا بودند  چون خناسان .  پنج سال كه هر لحظه اش به قرني مي ماند و  و شب هاي بي پايان انتظار و  چه اميد ها ........دلم مي سوزد كه مي شد بهترين ها باشيم  مي شد چنان كرد كه اگر روزها و شب ها  هيچ خبري از هم نداشتيم گويي در كنار هم هستيم اما نمي دانم چه رازي در كار است كه دلهره اي دائمي وجود دارد كه  در دو وسعت دو انديشه متضاد وحود دارد و  همگرايي در كار نيست .

 مانده ام از چه نگاهي بنويسم . لحظاتي پيش  تحليلي از تحولات مصر ارايه دادم .. چشم انداز مصر با ظهور محمد البرداعي كه پايان بخش حاكميت حسني مبارك است . دوستم علي اهي كشيد و گفت . افسوي اين همه  استعداد خارق العاده تو  در توان تحليل خبر و گزارش از هر جاي جهان  و چه كسي مي تواند در ان واحد تنها با سه جمله چنين گزارش شفاهي جامعي را ارايه دهد .؟

 او دوست خوب من بود. او به بخشي از توانايي من پي برده بود. اما من مي دانستم اين مهرباني بزرگ خداوند بود كه به من تنهاي دل شكسته داده بود.  ان سايه گسيوي نگار // ان نگار اسماني ....  ان شاهد يكتا ..... و او اشك هاي غربيانه من در نيمه شب ها را ديد . غريبي هاي مرا ديد.  من كسي نداشتم . هيچ كسي در انتطار من نيست . چقدر سخت است كه تو انقدر تنها شوي كه در زادگاهت مجبور شوي با سگي درد دل كني .  انقدر تنها شوي و تنهايت بگذارند كه  مرگت را از خدا بخواهي .  در اين وانفساي انبوه خيانت ها و نامردي ها و نگاه هاي سرد . چون زائري شتابات در ميان سعي و صفاي مروه تمناي
ادامه نوشته