این نیلوفر من...........
هر بامداد باراني از شبنم بر روي پرچين هاي پر از تمشك زيباترين چشم انداز يك حس تازه را زنده مي كرد.... همه چيز در وسعت ارامش و پاكي بود. صداي پرنده ها مي امد چكاوك ها و باغ و بهار بيكرانه ترين احساس بود كه دردل من جاري مي شد. باغي پر از شكوفه هاي به و سيب . ساعت ها در اين باغ محو تماشاي چكاوك ها مي شدم .... مست بودند گويي دوباره زنده شدند . من روي زمين به تنه درخت سيبي تكيه داده بودم ... ان سوتر شاليزارها با زناني كه سرگرم نشا كاري بودند.... چه سيمايي داشتند انها . سرشار از طراوت بودند در گل و لاي با چادرهايي كه به كمرشان بسته شده بود زيبايي يك تلاش عطرتازه اي دااشت و نسيمي دل انگيز با عطر شكوفه هاي سيب و به درهم اميخته بود ..
همه جا بوي مهرباني مي امد ..... مادرم را مي ديدم كه با زننيلي از علف به خانه باز مي گشت ... پدرم كمي ديرتر با زننيبلي از بوته باقالي و نخود فرنگي ... به انها سلام كردم ... به زبان محلي گفت / ري ايره چي كاري .... ؟ ( اينجا چي كار مي كني پسر؟) من با او راه افتادم به خانه كه رسيدم خواهرم ليلا داشت غذاهايش را سر سفره مي چيد.. خورشت گوجه فرنگي محلي . سير تازه . سبزيجات و ماست و بوي غذا در ايوان خانه پيچيده بود..... صداي اذان در متن روستا پيچيده بود... وسعت تازه اي بود از ارامش معنوي .... سر سفره پدر و مادر چه صفايي داشت /
مادرم به ما اموخته بود بسم الله بگوييم ....و ادابي ديگر ..... همه چيز زيبا بود ... ارامشي در اين روستا.... استراحتي مي كرديم . تا عصر كتابهايم را بردارم و بروم در جنگل پدر بزرگم و براي گاوها علف بچينم .... ارامش جنگل دنياي ديگري بود. پرنده ها سرگرم ساختن لانه بودند جنب و جوش همه جا به چشم مي خورد.....برگ هاي درختان نارون وتوسكا با رنگ سبز فسفري .......
شكوفه بوته هاي تمشك كه و روش نام داشتند. به رنگ صورتي و سفيد..... شاليزارها با جوانه هاي برنج زيبايي خاصي داشت . بهار وسعت واقعي خود را بروز مي داد.... همه جو شور و نشاط طبيعت بود. بركه ها باميهماني دوباره نيلوفرانه ها عطر تازه اي داشتند .
لك لك هاي سفيد با طمانينه خاصي در كنار جويبارها زيبايي يك چشم انداز را جلوه تازه اي مي بخشيدند .... هدهدها نيز از راه رسيده بودند . الاله هاي زرد همدم نيلوفر ها به زيبايي طبعيت جان تازه اي مي دادند.
اسمان ابي بود گاه ابرهاي سفيد در راه بودند....
صداي امواج دريا به گوش مي رسيد. كلبه هاي روستائيان چشم نوازي مي كردند. مردان و زنان در شاليزارها سرگرم كار بودند..... لباس رنگارنگ دختران با زيبايي چهره هايشان درهم اميخته بودند....... همه جا عطر خدا بود.... اين كلك خيال انديش طبعيت چون پنجره اي تازه هزاران افق را مي گوشيدند . همه جا درس هاي تازه اي از افرينش بود... مردي سالخورده با نوه اش از جاده شاليزار مي گذشت..... خورشيد ارام ارام به مغرب زمين نزديك مي شد................ وسعتي تازه از هستي جلوه مي كرد..... رنگ طلايي بر شاليزارها در وصف نمي گنجيد........... مردان وزنان روستايي با چهره اي متبسم و پيشاني عرق كرده به خانه هاي خود باز مي گشتند.. عطر سلام انها نيز زيبا بود. همه چيز به رنگ طبيعت بود. رنگ خدا بود. شاليزارها چون سفره اي بي ريا از هستي جايي در چشمان ما داشتند . شب از راه رسيده بود و هزاران غوك چنان مي كردند كه در باور عشق نمي گنجيد زيباترين سمفوني .... مهتاب با مهرباني خود درخشش زيبايي را بر طبعت عرضه مي داشت و لذت ذكر شبانه دروسعت جاده هاي شاليزار راه روشني بود از پرده ديگري از هستي خداوند... دنياي ديگري به رويت باز مي شد دامن شب مهربانتر از هميشه ارامش اسرايي مي داد . بوي علف ها وشبنم ها .و بركه ها با بوتيمارها افقي ديگر از درك هستي بودند. عابري سرشار از اميد در جاده هاي شاليزار مي رفت . نيزارها از نسيم شبانه به رقص سماعي زيبا روي اورده بودند. مرغ شب مي خواند و من دركنار بركه اي نشستم و نيلوفري را همدمي كردم................... شب به نيمه رسيده بود اسمان در جذبه اسرار اميزي فرو رفته بود....................................... از اب بركه وضويي ساختم و نماز شب و نيلوفر همراه من به نماز ايستاده بود.... اسمان چشم انداز قنوت مرا معنا مي كرد.... شب انقدر در تابش مهتاب روشن شده بود كه مي شد ايات قران را خواند سوره شمس..... قد افلح من زكي ها و خد خاب من دسيها................................ بوتيمار ها اين پرندگان اسرار اميز شب با بركه ها خو گرفته بودند.. شب رازهاي نهاني خود را عرضه مي كرد . سفراسرايي دلم به ان سوي اسمان و اين دل چه كشيد در گذر زمان با همان طراوت بماند اما در گردابي قرارش داده بودند كه خداوند به ياري دل ما امد .. اين دل هيچ فرقي با دل يك كبوتر نداشت . اما سياه دلان .... انان كه با بهار بيگانه بودند انان كه در وسعت يك حس تازه از عشق به هم مي ريزند در اين وادي عشق خونخوار دل مي شوند. دل ما در جدال با اهريمن فريب تنهاي تنها ماند و با عطر خاطره هاي هر بهار سرزمين سبزش به راه عشق رفت تا به كلبه نور برسد............ دوش در حلقه ما قصه گيسوي تو بود .... تا دل شب سخن از سلسله مو توي بود......................................
دلم در هواي دم زدن از عشق دوباره به سرزمين اسرايي عشق مي رود و در گريز از دامي به معجزه ذكر به راه خود خواهد رفت ... راهي روشن كه ترا بي نياز مي كند.... دل بيكرانه ايست كه در سايه صبر به وسعتي از عرفان و خوداگاهي مي رسيد . اشكي جاري شده بود بغض اشك هايش با هق هق گريه هايش دلم را ..... اين نيلوفر من بود... اين همه كسم من بود هاله اي نور شده بود . دلم پر از غم بود. اشكهايش را بوسيدم . دل قشنگ او بيكرانه مهرباني بود. هيچ كس جاي او را د ر دلم نمي گرفت . اين اشك او عطر ديگري داشت او همه نماز بود. قنوت با اشك او معنايي تازه داشت. اسمان در وسعت اين اشك ماتم زده شده بود. اين نيلوفرمن كه پنج سال با من سوخت و ساخت . او را دراعوش گرفتم و شانه هايم خيس اشك او شد. صورتش را با بوسه هايم پاك كردم از اشك .... موهاي سياهش را نوازش دادم و بوسه باران كردم .... سرش را روي شانه هايم كه گذاشت به ارامي گريه مي كرد و چون كودكي به خواب رفت.. ارام ارام سرش را روي پايم گذاشتم من به درخت نارون تكيه داده بودم .. چه معصومانه به خواب رفته بود... او مهربانتر از مادر برايم بود . جاي همه كس را براي من گرفته بود. او بي همتا بود. و.سعت همه خوبي ها ... عميقتر از عشق ..................