بیکرانه ها می ایند..

 

 بيكرانه ها مي ايند.

 شايد دلم گرفته شود ....  جدالي گاه گاه ادامه مي يابد . گاه در اين وسعت مي رود دلم و حق اوست كه چنين باشد . بيش از سه سال همه دل و حانش را در اين راه داد و خود را دراين وسعت به مرزي تازه رساند سخت است كه در اين راه كسي در انديشه هر روز و شب فريبي تازه باشد. هيچ گاه به زمان جدايي فكر نمي كردم ... بسيار اسان مي شد كار را كرد.. باورم نمي شد در .وسعت اين شفافيت تازه هرگز فكر نمي كردم اين مرز تازه اي كه گشوده شد راهي براي فريب هاي تازه باشد . مشكل اين بود كه او هركز به اين زيبايي كار ما فكر نمي كرد... اگر او مي امد و مي ديد كسي دركنار او صادقانه در همه رنج ها و سختي هايش هست  اگر به ياد مي اورد كه درمرداد ماه چه كسي خود را به اب و اتش زد تا در اين كار خريد خانه قدمي بردارد. ان زمان كه كابوس بركناري اش را داشت چه كسي بود: ان زمان كه امد اينجا و اين همه مهرباني ها را ديد .. اينها را كسي كه چشمي داشته باشد به حق شناسي .... مي فهمد و مي ايد . ما خبر دار شديم كه او پس از انكه ديد با صداقت نمي توان كار را جلو برد دوباره به جلد خودش بازگشت دوباره به فريب كاري .... ان روز كه گفتم  قيمتي را تعيين كن تا اس بداند .... برخروشيد و گفت مگر من .........  غافل بودم كه اين ادم يه ادم عادي و عاميانه بود و داشت خودش را در وسعت كاذبي ارايه  مي كرد  هيچ چيز او برتر از ديگران نبود.. حتي پايين تر هم بود... يكي امده بود ارزش گذاري كرده بود تا او قدر خودش را بداند. اما اين ادم نه بكر بود نه اول كارش ... ما زماني به پستش خورديم كه اين به اندازه كافي گرگ شد بو.د. در مدت زماني كه بر روي انديشه ها و رفتار خانواده اش كار مي كردم به ره يافت هاي تازه اي دست يافتم. ان دستاوردها به من كمك زيادي كرد تا ماهيت رفتارهاي اين ادم را بهتر درك كنم . ان خصلت ها زمينه ساز رفتارهاي خاص بهره كشي مي شد...

 يه عقده اي كه انگار كم داشت  .و دوست داشت ادم هايي دور و برش باشند و و مدح و ثنا كنند و خرج كنند. هر كسي باشد مهم نبود  يك دوره گرد هم باشه . اين مهم بود كه براش ... در دو جنبه .. يكي گوشت و يكي هم خرج كردن اهميتي براش ...  ادمهايش را بالا مي برد. مثلا يك دوره گرد بستمي فرذوش را مدير فروش يك شركت معتبر ....  اما طرف يك ماشين قراضه داشت و اين ديد ادم ساده اي هست مي شود با دو دست دادن  همه كار باهاش كرد. وانت هم به درد مي خورد  جايي و كاري ... بستني هم ....

  در اين  بهار و تابستان انقدر بستني خورده بودند بچه هايش كه از اسم اين ... حتي  وقتي امد بود.  پاكتي كه لوازم شخصي اش در ان بود نام دايتي را ....  كه ناگهان ديدم نيست و بو برده بود كه..... اما يك انسان چرا در مقابل بيكرانه هايي از نهايت هاي خوبي ... تا اين حد تلاش دارد خود را به عمد درمسير ديگري قرار دهد. چه دلي دارند كه با نهايت سياهي مي ايند و با دل هاي زلال بازي مي كنند . اين دلها هيچ توقعي نداشتند . تنها يك هدف داشتند مي خواستند كساني كه وي انها را به دوستي برگزيده است سرشار از يك تلاش انساني باشند همين . وقتي به ان همه زيبايي هاي يك احساس فكر مي كنم دچار حيرتي مي شوم ...در اين زمانه سرشار از فريب و نامردي ها  اگر كسي بيايد با همه وحودش كسي را دوست داشته باشد اين ادم بايد چنين كند؟

من براي اينكه تصويري روشني از يكم تلاش  را ارايه بدهم . يك عشق اسياي مركزي را برايش ارايه دادم / عشقي كه دران نهايت نجابت هست و شرم و  درك .. در اين عشق دلت نميايد يك سيب را تنها نبايد بخوري ...

 يك مكتب تازه ... قدر شناسي و حق شناسي از هر محبتي ... اگر يك شاخه گل به او مي دادي در وسعت تازه اي از يك باغ پر از گل مي شدي ... اگر يك شال برايش مي خريدي ... چنان سرشار از قدرشناسي مي شدي كه مي ماندي كه اين همه احساس چگونه در دل او جاي دارد. هر جا مي رفتي اول به ياد او بودي .  به سوي شهرش نماز نيز مي خواندي ... همه نيازها و روحيات را براي خدمت بيشتر به عنوان
ادامه نوشته

از سیاه چادرها تا دخمه های ......

 

 

گوشه اي مي نيشند صبح است  دلش هواي ديگري دارد. به ان سوي اسمان مي نگرد. جرا چنين شده است . باورش نمي شود اين همه احساس عميق كه هر روز جلوه تازه اي داشت به كجا رفته است . تا دو سه روز منتظر ماند گفت بر مي گردد. اين مي ايد . مانند هميشه است . نه نه تنهايم نمي گذارد . او هميشه مرا بخشيده است و  با همه دلخوري هايي كه از من داشت هر بار با لبخندي تازه مي امد مي دانستم دلش خون است اما به رويش نمي اورد . او از حج درس هايي اموخته بود . دوست داشتن پاك ديگران و بزرگوارانه گذشتن از خطاري ديگران اين درسي بود كه هميشه اين را داشت . به اسمان و به درياي خاطرات ما . چقدر مرا نصيحت مي كرد كه قدر خودت را بدان و از ان سيماي خود روحانيت و جاذبه هاي خوب را بساز. هيچ كس مانند او دوستم نداشت  چرا رفته است . چي كرده ام كه غريبانه رفت . قرار ما اين نبود . او كه جز من هيچ كس را نداشت چي شده است . اين وسعت بي انتهاي  عشق گاهي دلش مي گرفت . حتي دلش نمي امد تماسي بگيردو همه دردهايش را توي دلش مي ريخت  هرگز از شب هايش خبر نگرفتم .. هرگز به صدق نيامدم از شب هاي بي سحرش بگويم ... بروم به سوي او . چقدر دلش گرفته بود كه راه را ديد در بريدن . چقدر التماس كرد به پيامي . روزهايي بود كه از دردي بزرگ مي گفت و روزي داغ نيلوفرانه را گفت . حتي راضي نبود اين راز را با من بگويد از هر حقارتي وحشت داشت .و زماني نه چندان دور التماسم مي كرد كه نيلوفرا را تنها نگذارد . از تو سيماي يك مهربان را برايش تداعي كردم ابرويم را پيش اين غريب تنهاي كوير نبر چه روز ها كه التماس مي كرد . تورو خدا يك پيام به گلم بده . باشه؟؟؟؟؟ اما نه اين ادم دلش از چي ساخته بود. كه اين بزرگترين افتخارش بود كه در وسعتي از يك حس تازه اين شكسته دل  را سرشار از شوق كنم . حتي اين كار را كوتاهي كردم ... اما به رويش نياورد . شيطان در مغزم لانه كرده بود  كه دست به هر كاري مي زدم تا اين مهربان بيشتر به هم بريزد و از مهرباني او نهايت سواستفاده را كردم ... مي دانستم همين كه اسمش را با عشوه بگويم اين ادم گذشت مي كند .اين تشنه مهرباني ها . مي دانستم با او هركاري كنم باز بر مي گردد. انقدر دوستم داشت كه حتي حاضر شد من هر كاري كنم ازادانه . در كمال ازادي هر جور دلم مي خواست بالاتر از يك اروپايي . با اينكه تعصب داشت روي من اما به اين كار هم راضي شد. از دروغ و مكر  بي نهايت تنفر داشت . او عاشق يك رنگي و سادگي بود. حتي زندگي اش اين طور بود . همه دنبال تجملات بودند  در زندگي اما او يك فانوس و حصير و كوزه هاي سفالي را از همه چيز بيشتر دوست داشت . خانه او مانند يك كلبه بود  ساده و دور از هر پيرايه اي . يك سماور قديمي دوست داشت بخرد كه عطري از چاي را .... اين نگاه او بود. يك پديده بود. در اين زمانه اي كه همه دست به هر كاري مي زنند تا... اما اخلاص  را دوست داشت . دوست داشت من س رشار از صداقت و شرم باشم اما وقتي ديد كه اين طور نيست و گفت هر جور مي خواهي باش . با هركسي و هر داستاني داري اما دروغ نگو.... اما من كارم دور زدن ادمها بود. دست خودم نبود. طوري زندگي مي كردم كه اگر راست مي گفتم كارم پيش نمي رفت . ان روز در ان غروب وقتي داشتيم پيتزا مي خورديم وقتي اس دوباره پيام داد پول ميخواد. ممن عزا گرفتم كه از كچا بياورم .. خود را به كوچه علي چپ ردم و  سعي كردم القا كنم كه از اين كارش ناراحتم كه پول خواسته و فرصت طلب اما ته دلم توي اين فكر بودم كه پول چقدر مي خواهد و بايد به او بدهم به اين ادم بي سروپاي هوس باز كه به راحتي اين ادم رفته بود به خانه اش و با هم داستاني داشتند و به قول اين س كه خير سرمون ديوونه هم بوديم ..  من از نگاه ن فهيمديم كه اصل داستان چي هست اما مرا دلداري داد و من پيامي دادم به اس كه باز هم پول گفتني مي خواهم؟ من ماهي سيصثد هزار بيشتر ندارم .... از كجا  خونه خريدم . از اين حرفها ..... حس ششم او بسيار قوي بود.. همه چيز را مي فهميد اما به روي خودش .. من با اس داستانهاي داشتم
ادامه نوشته

فرصت ناب هجرت تازه

 

 زيبايي هاي يك شب در اين  وسعت تازه كه قرار گرفتم به وصف نمي ايد . تدبر در شب تا بيكرانه هاي يك حس تازه مي توان رفت . به كلبه كه رسيدم گويي كسي اينجاست كه او را نمي بينم اما عطر حضورش ... با چشمان سياهش .. سكوتي زيبا كه ارامش مي دهد. من سرشار از طراواتي تازه هستم . اكنده از اميدي تازه // حالا وقتي چشم به قران مي گشايم ارامشي را در وجودم حس مي كنم ....  دنياي تازه اي به رويم گشوده مي شود. انگار رستاخيزي تازه روي داده است . يك هفته پيش از اين در هراسي مداوم بودم انتظاري عبث !!!!!!!!! به فكر فرو مي روم كه من ايا از اين دام رهايي يافتم ؟ هر لحظه ها چشم انداز يك فكر تازه به سويم مي ايد . اين مهرباني خداوند است .  و در اين ميان اين مهم است براي من كه در اين سه سال   از خدا دور شده بودم .... خدا گاهي از دست من نگران مي شد اما مهرباني اش هميشه بود. اما وقتي برگشتم انگار نه انگار .... به روي خودش نياورد و بهترين مهرباني را عرضه كرد.... وسعت مهرباني خود به حيرتم افزود/ دنيايي براي خود ساخته بودم . دلم را به كسي خوش كرده بودم .... اين داستاني بود در همه لحظه هايم ....بسيار سخت است كه تو به كسي دل ببندي كه فكر كني بيكرانه هاي صداقت و فروتني است اما به مرور زمان دردناك ترين لحظه هايت از همين انسان براي تو ايحاد شود و بفهمي كه كسي كه تو هست و تو فكر مي كني مي تواند همه چشم اندازهاي تو باشد. ان قدر با صلابت گفت كه دلت بايد ازان من باشد كه انگار اين يك فرمان است . از همه كس ببر و به من نگاه كن . من با تو بيكرانه هاي عشق را در وسعتي بي انتها مي سازم . تو مرا بي نياز كردي از همه كس و همه چيز و تو همه كس من خواهي بود. و من وسعتي از نهايت هاي عشق ومهرباني را به پاي دل تو  اين دل تو  همان چيزي هست كه من سالها به جستجوي او همه جا را گشتم . من گريزان از چشم هاي ناپاك و شياطين به سوي تو امدم .... و گاهي با لحني سرشار از حسي تازه  كه هشداري عاشقانه كه ... تنهام نزاريا؟/////....

 اين خرف ها و ان اولين حضورش كه نمايشي زيبا ازبهترين رفتارعاشقانه را ارايه داد براي من راه تازه اي بود كه همه دلم و دينم را به پاي او....  نقش خودرا چنان طبيعي صورت داده بود كه من فكر نمي كردم همه اين ها يك حقه بازي هست . تا دو سه ماه كه زمان خوبي براي القاي يك رفتار و انديشه است شب و روز در اين روند تلاش كرد. چنان دم ازغمخواري مي زد كه مي ماندي .... اما زمان امد در اين گذر زمان اشكار شد كه اين ادمها داراي چه نيت هاي شومي هستند... همه ان كارهايي كه اين مي كرد يك هدف شيطاني براي به دام انداختن و بهره كشي همه جانبه بود....و من هرگز فكر نمي كردم اگر در در بيكرانه مهرباني ها باشي طرف تو نيز تحت تاثير قرار مي گيرد. حالا در اين شب ها من همه اين حركات را  با تدبري تازه بررسي مي كنم ....  شب هايي كه براي من زيباترين انديشه ها را با عمق تازه اي به ارمغان مي اورد...   اسمان و مهتاب نيمه شب.... و همه چيز عطري دارد. گاهي دچار هراسي تازه مي شوم .. خدايا اين زيبايي لحطه هاي اسماني من . و تو كمك كن ... كه .... دوباره مرابه .......... من در وسعتي تازه از نگاه خدا بودم .. سجده هايم عطر معاني عميقتري داشت  نزديكترين وسعت براي حرف زدن با خدا...... دست به هركاري زدم كه او را همراه كنم كه از اين هوس بازي هاي مرموزانه دست بكشد و بيايد دراين وسعت اسماني اما او حتي براي فريب من مدعي بود كه قران مي خواند اما هرگز اماري نداد كه كدام سوره و برداشت او . هيچ اثري در او نديدم .. شفافيت سازي هاي مشمئز كننده او  هر روز بيشتر مي شد . اين ادم در هر شرايطي با جديت بيشتري به سوي گرداب .... مي رفت و من راه را در اين ديدم كه در ان خلوت خود بروم هشدارم را جدي نگرفت چون او غرق در گمراهي بود.. براي او اين مهم بود كه يك ادم هوس باز از او تمجيد كند. و  يا او را به خلوت .... دعوت كند و اين ادم هم.... سه سوت مي رفت .. من دست به هر كاري زدم كه اگاهش كنم كه به بيراه مي رود اما گوشش بدهكار نبود...  من مي دانستم كه او دارد به كارهاي خود وسعت تازه اي
ادامه نوشته

29شهریور!!!!!! نگاهی عریان به کابوسی بی پایان

 

  در ان كلبه با ان فانوس در ان شب ها مانند اين است كه به متن تاريخ برگشته اي ...در دنياي ديگري زندگي مي كني . به يك بار از اين دنياي ادمها و ماشين ها جدا شدي و قدم به دنياي ديگري گذاشتي . لحظه هايت عطر ديگري دارند. به خلوت مي روي با نور فانوس به عالم ذكر و قران ....و نگاهي دوباره به انچه كه مانند تارهاي عنكبوت همه ..    را گرفته بود. دراين خلوت دنياي تازه اي به رويت گشوده مي شود. غبار دل زدوده مي شود. به اين سال هاي بيهوده فكرمي كني كه مي پنداشتي كسي داري  همه چيز سراب بود و پوچ . حالا همه چيز را بهتر مي توان ديد و قضاوت كرد . اردشير به زبان ساده اي به من گفت .اي بابا او  ..... نده بود..  همين . او كارش اين بود. چه انتظاري داري؟فقط داشت فيلم بازي مي كرد . اينكه اين همه دوز و كلك در كارش بود به اين خاطر بود كه صدها........ ديده بود. گرگ شده بود.  اما حرفه اي در اداي ..... بايد اين طوري مي كرد حركت هاي نمايشي / اما دراين خلوت ما همه جيز دوباره بازنگري مي شود. از ان روزي كه برايش پيام دادم و دو ماه بعد دران غروب سياه و ننگين صدايش را شنيدم و ان دلهره اي كه دلم را گرفت و در ان مدتي كه اين ادم چنان دم از پارسايي عشق .... و چنان براي من و او خلوتي ايجاد كرده بود كه دران گرما گرم يك رابطه چديد هرگز فكر نمي كردم روزي بيايد .... با ارامي از من سئوال كرد ايا كسي بوده است كه دوستش ....  داشته باشي و من از دختر يمني كه در الماتي با او اشنا شده بودم و براي من ارزش خاصي .. . ا و هم از كرخه اي حرف زد كه يك خاطره از او مانده است ووووووووووووو  زمان گذشت و ديديم كه اين ادم همه جور با طرف هست .اما چه شد كه به يك بار همه چيز فرو ريخت انگار نبود .. به سادگي همه چي تمام شد . اين ازار هميشه . رفت . اين ازار هميشه و دلهره اي كه پايان يافت .نه جايگزيني .  كه در وسعت عميق ترين خلوت  او رنگ باخت ساعت نه صبح ست كه مي نويسم . خنده ام مي گيرد كه من بي تاب كي بودم .... چه ساخته بودم از او . يك تنديس از بيكرانه هاي ............... در اين هزارتوي انديشه ام دوباره همه چيز اين داستان را در وسعتي تازه مي بينم....  ان روز كه او پيام داد به گوشي همراه من يك نيت داشت . بهره كشي از همه چيز ...... با خودش گفت اين هم خوب است باشد . ما هم بي خبر از همه جا و تنها به يك چيز فكر مي كرديم كه كسي از شهر عشق امده است اين ادم سرشار از زيبايي هاي يك نگاه است . من هم پيش خودم گفتم اين مهربان است و مرا از انچه كه دارم سرشار تر مي كند چنان صميمت از خود نشان داد كه گويي سالهاست ترا مي شناسد و در حضورم كه بود گويي كسي هست كه سالها دور از من بوده است .  انقدر زيبا رفتار مي كرد كه زن ادم چنين نمي كرد..  بعدها دستم امد كه اين ادم همه ان رفتارها را با هدف فريب و خام كردن صورت داده است . چون پس از انكه از نزد من رفت هيچ نشانه اي از يك حس تازه در او نبود..اين اولين سئوال بود. كتاب روانشناسي خريده بود...  من گفتم چقدر اهل علم و معرفت است .  رشته روانشناسي ... بعدها فهميدم اين ادم اين كار را براي رد گم كردن من صورت داده است اين براي امتحان نيامده بود اين پوشش بود. بعدها پي بردم كه چه گونه پوشش درست مي كند. داشتم مي رفتم پيش پزشك معالجم. زنگ زد مي رم در كلاس گام اول!!!!!!!!!!!!!!!! جل الخالق!!!!!!!!!!!!!!!!!!  اوريس ليم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اين چه بازي تازه اي است ؟  مانند هميشه شروع به خالي بندي كرد كه . اين جوري درامد دارد و اين طور ...........  فلاني رفت و  سالاري ...... صداي ادمهايي مي امد كه ........... كلاس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اوريس ليم... همان اوريف ....  همان ان فكر من رفت به اين كه اين ادم پست از اين كار براي .... مانده بودم كه معز شيطاني اين زن تا كجا كار مي كند . همان هم شد . شال و كلاه مي كرد كه اره بايد در كلاس ان شركت كنم درتهران .............  با خونسردي ....  خوب؟ چيزي نداري كه به خرابات بري؟ تصنيف شوق دوست همايون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از گوشي اش ....  شستم خبر دار شد كه اين ادم نقشه دارد و همان هم شد.....  كم كم به زبان امد كه اره كرخه هم مي ايد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ كرخه ؟ اون براي چي ؟ اخه اون هم بايد بايد در كلاس ................   من كجا برم ...  محترمانه ...................... غمي بزرك فضاي اتاق را گرفته بود. پشت سرم هم سيگار مي كشيدم   بسيار بسيار حالم گرفته شد اين نامرد چي كار دارد مي كند ................... ان لحظه را نوشتم تا يادم نرود ... اين ادم كه يك هفته پيش امده بود و. چه خيانتي كرده بود با چه بي حيايي دوباره سر و كله اش ايا اين زندگي ندارد؟ تا ديرور براي يك تماس .... اي واي اي واي كركس .. اما  حالا  در طول يك هفته دوبار امده است ...... وقتي چهار ساعت گوشي اش خاموش شد ... در ان كلاس....  دل سياه او نسوخت براي كسي  كه پايش درد مي كرد. هيچ كس نمي تواند به عمق بازي هاي اين ادم .. و مهارت او در فريب و پوشش براي گناه به يك وسعت تازه برسد.. مكر او همراه با حاشاگري اش وحشتناك است ... ادمهايي كه درشهر خودش داشت انها داستان ديگري است . اما من در اين ميانه هر بار با خود مي گقفتم كه اين ادم با من چي كار دارد چرا ولم نميئكند . هربار با سماجت خاصي پيدايم مي كرد.....من حالا كاملا يقين داشتم كه كسي كه با او سركار دارم يك روسپي فوق العاده خطرناك است كه با ترفندهاي خاص فريبت مي دهد .و حتي گاهي فكر مكي كتم كه مرا جادو هم كرده است . چون با اينكه مي دامنستم اين يك روسپي هسنت انخم دز اين نوع باز ته دلم به او يك عاقنه اي داشته انگاهر بدون او نمي توانم ............  همين هم بود/. در زمانب بحران چنان دم از ارزش هاي نگاه خود به عشق ي گفت كه مي ماندم  چنان زارا زار گريه مي كرد . كه گرگ تسلبم مي شد. اولين بار كه چنين كاري كرد ايام سوگواري محرم و شب تا سوعا بود. .وقتي گفتم من با ژاله حرف زدم و كلي با هم گپ زديم  ماتش خشك شد . از او پرسيدم يك ساعت اشغال بودي ؟ گفت با ژاله //// وقتي من اين جمله را گفتم ديگر راه فراري برايش نمانده بود. عادت بسيار پستي كه داشت اين بود كه دراين گونه مواقع به راحتي دروع . لاپوشي مي كرد / اره من زنگ زدم در درسترس نبودي؟؟؟؟؟؟؟؟؟  اشغال بود؟   هدفش اين بود كه با اين مغلطه كاري زمينه هاي اعتراض ترا از بين ببرد. در حالي كه داشت با ادمهايش حرف و قرار مي گذاشت...... براي من مهم نبود با كي دارد حرف مي زند اما اين ترفندها و دروغ هايش .... اين ادم ساعت ها حتي يك تك نمي زند .. يه هو دلت تنگ مي شد و مي ديدي اشغال است .... كه اين بازي را در مي اورد ...اولين بار كه جدال ميان ما ايجاد شده بود.....  شروع كرد به داد و بيداد  .و پيام هاي توهين اميز كه من مگه مانند همشهري هات هستم و حرفهايي كه نشان از نجابت دامن خود مي داد و القاي اين حرف كه من جز تو ........ با دلخوري همراه شد از سوي من و يك ساعت بعد زنگ زد و گريه هاي او و من نيز وووو  ان شب من گفته بودم من اخلاص از تو مي خواهم و اين پاسخش بود . من دارم به دوست پسرم وب مي دهم مزاحم نشو اخلاص مي خواي  اينم اخلاص!!!!!!!!!!!!!!  من فكر كردم  اين حرف را براي خالي نبودن عريضه زده است كه .... فردايش از روي كنجكاوي رفتم ديدم اي بابا اين همان ساعت كه مدعي بود در شب تاسوعا لاگين شده است و از اين حرفها....  بعدها يكي از ادمهايش مي گفت يادش بخير كه وب مي دادي و من كف دستي ووو .... و اين منت او كه با وجود حضور كركس .... اين كار را مي كرد.....  و چه اسراري دارد اين ادم ... كه كسي از انها از سوخته شدن كمر كركس !!!!!!!!!!!!!!!! و ان نگاه پراز سئوال يكي از مولودانش  دران ديماه ان اقبال نشينان ... در چشم او  چيز ي ابراز مي شد . خدايا اينها كي هستند اين بچه چرا اين طور .. من اينجا چي مي كنم . من سر سفره اي نرفته بودم كه  اينطور باشند... از يك دنياي مجازي .... بيايم ... سارا؟ نه نه .... نگوووووووووووووووووووو....  اسمش اين نيست .             ما چه ساده بوديم ... از ان سرزمين باران همين است همه چيز در وسعت سادگي دل ....  مانند ان سرزمين مانند عطر شاليزارها.. من اينجا و نگاه هايي كه مرا مي پاييدند . سي دي افتخاري را ....  اي غايب از اين محضر   اي از همه حاضر چون ماه تمام ايي ونگاه ز بام ايي !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! به يدالله گفتم .  نور پسنديده است ...   با همه اين ابهامات و نگاه هايي ........... سرشاراز اميدي تازه شده بودم .... گفتم به خودم كه باشد ... هر چه هست ... من با دريايي از بيكرانههاي مهرباني و احترام قدم به ان خانه و خواستار شد ه بودم كه اين خانواده تكيه گاه من است ..... شايد اين وسعتي باشد از يك ارامش و اميد ... من در شهري بودم كه خاكش را مي بوسيدم
ادامه نوشته

و عطری تازه از ارامش خلوت شب

 

براي اولين بار بسيار سخت است كه توصيف شود زيبايي اسرايي ان خلوتي كه در شب هاي تنهايي ام ايجاد شده است . عطري دارد اين خلوت. باراني از اسمان عشق باريده است و من وسعت بي پايان ارامشي را حس مي كنم كه هرگز نداشتم .احساسي تازه. ارامشي پر از اميد. چه رازي در اين ارامش نهفته است ؟ ديرزماني بود كه دل را به كسي داده بوديم كه شايد تكيه گاه ما شود.  اما به هزار جهد كوشيدم و نشد. به ظاهر همه چيز خوب بوده است . اما داستان اين بود كه در ان سوي اين نگاهم كسي بود كه در روهروي دل ما هيچ كاري نكرده بود . اگر كسي در كنارش بود و  انديشه و رفتارش را بازبيني مي كرد بي ترديد حرفش اين بود كه اي واي ... اين كه با تو كاري ندارد اول و اخرش بازي است و سركار گذاشتن . اين ادم در ان جا سرش به كارهاي ديگري هست . و همه كارش اين است كه براي تو چه نقشه هاي تازه ي  از فريب و مكر در سايه دروغ .... ان كارش چيز ديگر است . اين اول و اخر كارش اين بود كه تو هم يكي از ادمهايش باشي . همين . اگر حسي نشان داد اين رسوب يك حس ارايه شده او به ديگران بود. كه از ما بهترند و در اين ميان همه بازي چه اند .و اين ادم مي خواهد خوش باشد و مهمتر از همه... ان لحطه مهرباد يات مي ايد كه نمي دانم چه جوري بود كه از هر طرف كه مي ديدي پر از لعبتگان بود قدي چون سرو و در اين ميان مانند اهو و مقايسه كرده بودند كه ..........  ظاهرا عقده اين كار را داشت . كه بتواند كساني را با خود داشته باشد . براي انها ناز كند و تا توانست تمرين عشوه كرد چون جز اين چيز ديگري نداشت ... ان پلاتفرم استاندارد نبود. گوني ها بپوشم بهترينم همه شرو ور بود... تا چشم كار مي كرد انگار اهواني در دشت ختن بودند. اين هم بايد براي خودش ادم هايي ....  تا برايش بميرند.... اين داستان اصلي بود.و پس اين ادم عشق به كسي نداشت . همه ادعااي او در مورد كرخه ها بي پابه و اساس بود.....اگر واقعيت داشت در ان شب نمي امد با كسي ديگر... پس مارجايي بود در اين وسعت هاي تازه كه در اين متن كار بيايد بازي كند. هدف اي بود كه هر كاري كه مي كند ماهيت واقعي اش پنهان بماند . در اين ميان يك نفر رخنه دراسرار او كرد و اين دستش امد كه اي بابا اين ادم كه ..... يك ........ است .

سعي مي كند چهره اي از متانت و وقار از خود نشان دهد اما در متن دل او  داستان اين است كه همه را بازي دهد . حالا در اين ميانه كار همه چيز رنگ باخته بود. وقتي دراين اسرار او رخنه كردم ديدم اين كسي هست كه دلي سياه دارد و هركاري هم برايش بكني فرقي نمي كند.

شب در ارامش يك هجرت تازه من عطري داشت زيباتر از هر بهاري .... دشوار بود دل كندن از كسي مانند او كه در روح و روان تو  رسوخ كرده بود.اما بايد اين كار را مي كردم . خلوت نشينان عشق براي اين ساخته نشده بودند كه در وسعت يك فريبكاري قرار گيرند . سرمايه من يك دل بود  همه ثروت من اين بود. اين دل را سرشار كرده بودم از عطري كه مي توانست زيباترين وسعت مهرباني را ابراز كند . از چشمانم بيشتر دوستش داشتم . هميشه اين را مي دانستم كه اگر سرشار از بيكرانه هاي صداقت شوي بازخورد ان همين خواهد بود كه سرشار تر شوي از كسي كه اين حس را به او ابراز داشتي . او از دياري بود كه مي شد از عشق حرف زد . شعار او اين بود كه به عشق نمي توان فرمان داد///
ادامه نوشته

هر روز گامی تازه تر

 

  همه چيز به مدد او  سرشار از اميدي تازه شد . به مهرباني او بود كه از اين خواري رهايي يافتم . گويي كنار من است و من او را مي بينم . كه دارد با زيباترين دل بازي مي كند. دوباره  از زيبايي هاي بودن صادقانه اش در كنار خودم به او گفته بودم . اما همه چيز معلوم بود.  يك ماه و اندي گذشته بود. پس از سه روز كه سر همين بازي ها با او رابطه را  قطع كردم او سرانجام پيدام كرد و چي مي كرد از دوري من و چه حسي نشان مي داد كه هر ساده دلي باورش مي شد كه او تا كجا دلدار توست   دلم حس ديگري داشت ايا اين ادم اين هشدار ها جدي مي گيرد؟ بارها گفته بودم اين كارمن پيام روشني دارد . اين را جدي بگير اما مشكل در اين بود كه او مي دانست كه مي تواند با زبان بازي و  حرف هاي مكارانه مرا با خود داشته باشد. كاي كه براي او يك اصل بود كه هر بار سروته كار را به هم ....

باز حرف خودم را زدم و تاكيد كردم كه داستان ما را جدي بگيرد. پاي يك نگاه اسماني هست . تا انجا پيش رفتم كه به او گفتم هر طور كه مي خواي باش اما شفاف .... دست به هر كاري كه مي زند باشد اما به صداقت ....

چنان دم از دلسوزي براي من مي زند  كه مانده بودم ... باز دلم سرشار از اميدي تازه شده بود كه باشد بايد بسازم وبيشتر دركش كنم .. در حاشيه اين حرف ها  از س پرسيدم ..  چنان بر اشفت كه من عذر خواهي كردم ... نه نه فراموش كردم او راووووو چنان بود كه  حوشحال شدم كه اين ادم ديگر دست به محفي كاري هاي مرموزانه نمي زند ..... او را مورد ستايش قرار دادم كه تا چه حد داراي ارزش انساني است كه از ادم هاي بي سرو پا گريزان است ......

 يك ربع بعد باورم نشد  فكر كردم دارد با من حرف مي زند. واي خداي من  اين همان ادم يك ربع  پيش بود كه اين ادم اين چنين دم از نفرت مي زد از او .؟ فكر مي كردم با من درد دل مي كند . اما اما گويي دارم خواب مي بينم ....  اما نامردي و دنائت را را ببين كه داشت با زيباترين دل باي بي شرمانه اي مي كرد . اين راه تازه بود كه من فكر مي كردم مي تواتم به راهي قدم نهم كه براي ما يك صذداقت تازه باشد . اما از اين ادم بي شرف ايا اين انتظارمنطقي بود؟

ده دقيقه گذشت ... صداقت را ببين ..... !!!!!!!!!!!!!

كي بود؟   اها مريم بود؟؟؟؟؟؟؟؟ ترفند او اين بود كه هميشه چهار تا ادم از جنس خودش را رديف مي كرد وقتي با ادمهاي خودش حرف مي زد براي رد گم كردن ... از  اين ادمها ......

ادامه نوشته

به کجا چنین شتابان!!!!

 

به كجا چنين شتابان

حالا ساعت چهارده و نيم است  خدا  را به التماسي تازه فرا مي خوانم كه دراين راه تازه ....در اين وسعت همه چيز در يك دلتنگي و اافسوس سپري مي شود. اين نهايت هايت هايي بود كه بايد پااين مي يافت . اين كاري بود كه بايد صورت مي گرفت . ان  دم از دل من نمي خواست خبر بكيرد   ظاهران كرخه نيز راه خود را جدا كرده بود.. يم دهتر كه نصف و اوسن داشت امده بود .. به دلبري اش .... اين ادم حالا تنهاي تنها شده بود.  كسي كه باقي منده بود يك زالو بود مانند خودش ............

دراي سراي بي كسي . كسي به در نمي زد. دراين دشت پر ملال ما كسي به  پرنده نمي زد و

كوچه سار شب بود و من در وسعت تنهايي دل بودم و  بزمي بود . خلوت انس .

 غبار بي كسي نبود . دراين بركه بوتيماري نيست ..  سپيده اي سر نمي زد .

 با عزمي راسح به سوي او مي روم . با همه وجود مدد از او مي طلم دراين وسعت هاي تنهايي . بريا ي بار هم شده است نشان دهم كه دراين ميان راه بوده است كه بايد من رراه خود را بروم .... همه ي در اين ميانه راه بوده است . زائري در اين راه دشواري كه بو به سوي او مي روم .. همع  همه چجيز در وسعتي بي شمار مي رود من مشيت اين راداشتم كه تنها تنها.

اين ادم چيزي نداشت /. با مكر امد و با حقه بازي اداي عاشقان را دراورد و رفت و بازي داد و ليستي با خود داشت كه در ان ......................... اين كاراخر چيزي بود كه چشم انداز تازه اي به رويم گشوده شد . بايد او را مي شناختم براي من مهم بود كه بدانم با چه كسي هستم . درياي بيكراني بود دلم سرشار از احساس .و او خالي بود . مانند پياله ترك خورده اي كه افتاب زده بود. من بايد تا انتهاي راه با او مي  رفتم .... تا شايد........ وقتي امد در اينجا شايد يك اغاز مي توانست باشد اما حسي داشتم .نمي دانم چرا دران شب اول باران اشكم جاري شد. حس غريبي در دلم جوانه زده بود. كه مي خواست اين را بگويد كه اين ادم همراه دل من نيست . باران اشكم اين بود كه من دراين وسعت بايد با چه كسي به سر ببرم ..... هيچ شوقي در كار نبود بماند كه دراو عطري نديدم بار دوم بود بار اول كه پس از ان ماجرا ديدمش شگفتي بر من امد كه اين ادم خودباخته اي هست كه هيج چيز در چهره اش نيست .  تهي و خالي / جستجويي نبود كه نكردم كه شايد چيزي پيدا كنم دلم را خوش كنم كه چيزي در چنته دارد وقتي س تماس گرفت حالتي از يك حس خوب دراو ديدم گويي مي خواست بگويد سرشار از شادي هست كه قرباني ديگري دارد. سرشار از متانت بود .دلش با او بود و چه حالي داشت . از يك سو كرخه از يك سو س .و در اين ميان من وامانده درنگاهي ويران شده كه دارم چي مي كنم . شكل و شمايلش مانند مانند ....  شده بود . مانند بار اول كه ديدمش راه رفتن مصنوعي او بسيار تامل برانگيز بود ..... اداي مصنوعي در اوردن در زمينه راه رفتن و نبودي تا شاهد شوي كه اين بقچه هايش را چه حور اين ور  و انور مي كرد..  انگار كسي كه نامزد كسي شده است . او رضايت مرا به خوبي بدست اورده بود. بايد با عشوه هاي تازه دل مي برد.

اره من براي كساني ......... كه برايم خرج كنند.  مدتي گذشت و شست ما خبر دار شد كه تا فيها خالدون از پول و گوشت براي س سنگ تمام گذاشته است  ما در اين وادي بي خبر مانديم تا ان روز و حاشا گري اين ادم . كه اره اها نه  اره . مريم بود گفت پول مي خواي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟///  با هزار دليل متقن گفتم بابا اين حرفها به زن نمي زنند كه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ و راهي جز اعتراف نبود..... اما اعتراف از نوع كيميايي .

خداوند تا  كجا سرشار از مهربانيست كه به بندگاني كه در راه صدق تلاش ميكنند.   نه نه مژده است .... خواهر كرخه ..... اما بعدها همه چيز اشكار شد . يادش رفته بود كه داستان را چه گونه تعريف كرده ست و دروغ گو كه حافظه ندارند و اين ادم كه سرش انقدر شلوغ بود كه .......... اما مني كه از او مي خواستم بيكرانه هاي صدق را شاهد باشم در حيرتي عظيم كه خدايا اين ادم چرا دارد اين رفتارهاي شيطاني و مكارانه را صورت مي دهد اولين نتيجه كار اين بود كه به سرعت و با هراس عظيمي به راه دل برم و صدق را  و احلاص را ... گويي اين ادم كلاس درسي هست كه خودم را در وسعت تازه اي از پارسايي قرار دهم اين چيزي بود كه حالا يقين كرده ام جز اين نبود كه اين هم از بيكرانه مهرباني خدا بود گويي همه ان رمي جمرات در سرزمين منا نه در  سه روز كه در سه سال بايد انجام مي شد.....عجب ماحراي عبرت انگيزيست در اين كه اين خداي بزرگ با من دل شكسته چي مي كند و جه محك هايي مي زند. داستان اين ادم و من همين بود.درس هايي تاريخي از اين ادم گرفتم . او هر چه پنهانكاري هاي شيطاني رفت من به سوي افق نور رفتم .... به معبد دل ... به سحده  به ذكر و خلوت .... در يك نگاه من كسي بودم كه هيچ كسي در اين دنيا نداشتم  تنهاي تنها در اين وسعت روزگار .... و دلي سرشار از نياز به محبت و مهر.... اين روحيه براي ادمهايي مانند اين شخص كه حتي نام از ارزش خاصي برخوردار است يك رويكرد بوده است كه به ميدان بيايد . من دست به خلق زيباترين نگاه شدم . بدانسان كه زيباتر ازعشق و دوست داشتن بود.  فكر مي كردم اين ادم بيكرانه مهرباني هاي صادقانه است و سرشاز متانت و تكيه گاهي براي چه كسي؟ براي مني كه  زخم خورده بدترين خيانت ها بودم از دست همراهاني كه سالها با من بودند....  زيباترين نگاه و رفتار از من جاري شد در ان روزي كه امد.... جاي هيچ ترديدي نبود كه اين رفتار من دل سنگ سياه را مهربان مي كرد / اما بعدها ديدم اين ادم دنبال ليستي از ادمهاست كه در روزهاي نياز به انها سري بزند و از ابزارهاي خاص خود براي ... نهايت .. اما او ... انچه را كه از خود نشان داد از رفتارهاي من زيباتر بود. نهايت مهرباني. عشق و. معاشقه . حركاتي با لب و چشم و دهان خود انجام مي داد كه شاعري با احساس نياز بود تا سروده هايي بگويد كه هيچ كس ..... دلسوزي صادقانه او.... . من تنها به يك چيز فكر مي كردم ... خدايا در اين زمانه اي كه همه به سوي فريب و حقه بازي و كلاش و نيزنگ .................. ايا چنين انساني هم هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به خودم گفتم براي هميشه من خيالم راحت شده است كه كسي هست در وسعت زيباترين صداقت .... وقار و  ان خلوت من را اين ادم معطر خواهد كرد اما... زمان كه گذشت ديدم اين ادم همه اين ها را براي فريب و شكار  طرفش صورت مي دهد . اموزش ديده است . مي داند چي كار كند به همه ادمهايش گفته است من روانشناس هستم ....  درس دانشگاه او دراين رشته بوده است . رفتاراو به گونه اي بود كه همه باور مي كردند.... اما وقتي به انتظار بازتاب اين حضور ماندم ديدم خبري از او نيست .   خبري از يك حس تازه ...  با خود خلوت كردم ... من و دل و عقل .... ترديدي در من شكل گرفت كه اي دل غافل  اين ادم اينها را براي فريب انجام داده است . همه اينها فيلم است.... نمايش است... كسي كه دارد با كسي زندگي مي كند با ديگران چه كار دارد براي چي ... وقتي با تو خلوت مي كرد چنان دم از تعهد به تو مي زد كه تو فكر مي كردي اين همه كس توست ... القاي حرفه اي با تو بودن.... اما در اين ميان اين سئوال در فكرمن كهاين ادم بايد دريك پروسه طولاني در رابطه با ديگران به چنين توانايي دست يافته باشد....اين يك معما بود... دراين ميانماين مهم است كه اينادم جايي كه لو مي رفت چنان سر هم مي كرد كه تو مي ماندي و باورت مي شد كه همين است ..... انقدر خونسردانه ماجراي كيميا را گفت كه من ماندم .. اين ادم را به هزارالتماس كه از اين درياي بيكران ديوان حافظ....  اما چي شد كه در ان شب اين ادم .... مي رود اين كتاب را مي خواند و در ميانه كار به يادم من مي افتد و من كيميا شدم و  از اين حرفها و  هزار التماس كه اي واي اره تو دراين وسعت يك يكتي كيكت هست و منتررديدي ندارم كه همين هستي و  از اين حرفها ووووو و در راهي ..... اما هر چي فكر مي كردي با عقل حور در نمي ايد .... كه ادم چه حرفهايي بيهودهاي بارت مي كند .... به ياد من و ديوان و ان زمان به خنده افتادم كه از او خواستم ان شعر را بگو كه كيميايي در ان هست و ياداها و در اينجا ماند... اين ادم
ادامه نوشته

به سوی او

ارامش دنیای در دل که همانند کودکی پر از رویاها. این کاری بود که اینک همه لحظه های مرا به خود برده است . دنیای باران های نیمه شب که بر بام پنجره خانه پدرم نوازش گر دلم بود باران با شتاب بر پشت شیشه پنجره که می خورد گویی رقص قدسیان اسمانی بر بام عرش است . صدای زوزه بادها. صدای ناله برگ درختان  که اخرین رمق را در خزان پاییز در تن خود بر شاخسارها داشتند. صدای امواج دریا . این همه رویای من بود . شب های زیبای پاییز و من در وسعتی از ارامش دنیای کودکی ام بودم ... باران دران زمان که بر بام خانه شیروانی بهترین ساز دلم می شد. ان زمان را اینک زنده کرده ام . من دلی داشتم و دارم مانند دل یک کبوتر ان را به سیاه دلی داده بودم که فکر می کردم هدهدی از ملک سلیمان دل است . زمان گذشت  و دیدم در ان وسعت بی نهایت های دلم او نیست و گرم خیانت های بی شمار است . دل کندم و ان دنیای  قشنگ خلوت کودکانه من و او را به کناری .... که شیطان بود من مکر او را شکستم . تابوی او را ...  به مدد خدا رمی جمرات کردم تا زائری باشم در بیت الله الحرام دل ... و دل  شد هاله من . خسروی خوبان من و من سرشار شدم از دل ... از مهربانی ها و از دنیای زیبایی که باران بر پرچین پرتمشک عطری را در شمیم دل نوازش می کرد . و من به خود باز امدم و خود شدم نیلوفری در وسعت دل .. ان سیاه دل رنگ باخت و رفت تا با روسیاهی های خود بماند ومزد خیانت های خود را . من چون قهرمانی به سرزمین پاک دل بازگشتم و اینک هر شب با خدا راز و نیازی تازه دارم از جنس تمنای وصل که او عاشقانه می پسندد. حالا با خدا اشتي كردم .. و لبخند خدا در همه وجودم عطر افشاني مي كند .و روزي را به ياد مي اورم كه خاك زادگاه اين سياه دل را....  اما حالا اين خاك با خاك باغچه اي عجين شده است و دلم نمي خواهد ان را نگاه كنم و روزي بر سينه خود اين خاك را ... و اين چنين شد كه من به خانه دلم با دسته گل لبخند خدا برگشتم

پایان کابوس ها

 عطر سحرگاهان در وسعت یک حس تازه مرا به دنیای از تدبری تازه برد.   من به کجا می رفتم در این راه وحشت . زمانی بود که اشکی جاری شده بود در متن یک سحر . ان زمان اشکهایش را که دیدم  زیباترین احساس را در دل خود ایجاد کردم . مثل همیشه در دلم بود که این هم وسعت یک صداقت تازه باشد . دل شب بود و       پیام روشنی که حافظ می داد گفتم شاید این ادم اینها را بداند ... در ان  ملکوت لحظه ها و من در وسعت یک حضور در دل شب و سکوت و اشک ها .... اما ته دلم احساسی بود که این بار هم مانند هر امدن دیگرش هیچ خبری نخواهد شد... اما این بار من اعتماد به نفس بیشتری داشتم که شاید تغییری ایچاد شود و او بداند که چرا او را به نماز شب دعوت کردم....  رفت و همان بود که مانند همیشه بود .... کار به جایی رسید که راه را باز کردم  در وسعت ازادی کامل به او که شاید ازاین راه به جایی برسم . دیدم ان ادم در ان زمان که مدعی بود  ماهی و دو سه ماه یک بار مادرش زنگی به جوجه ها و ....  با من نه ....  وای اتفاقی بود که خانه پدرم بودم که  مادرش زنگ زد و چقدر خوشحال شد!!!!!!! که صدای مرا شنید و  من  نیز ... . اما میدان را که باز گذاشتم دیدم ای وای ... اینها در کنار هم هستند و  هر روز و شب ... این یک وسعت تازه بود.... که من دریافتم حدس من درست است که این ادم زیر سنگ هم که باشد کار خودش را می کند . در ان شب که امد تا فردا در کنار کرخ باشد  سنگ تمام برای یک غریبه گذاشت .... سنگ تمام و کامل ....  داستانی که این غریبه تعریف می کرد شگفت انگیز بود که این ادم تا بی نهایتها حاضر به هر ذلتی هست تا بتواند از این مکان برای ....... استفاده کند  دران شب دریافته شد که این ادم عاشق ان کسی نیست که مدعی است سرشار از عشقی بی پایان به .... است . این می خواهد لذت ببرد . خلوتی در ان جهت داشته باشد ////این دارد بلوف می زند که همه دلش برای او می تپد و این غریبه با پوزخندی این را گفت که ان زمان که داشت طاقچه اش را که خیلی خوب هم بود برای مرحله کامل اماده می کرد مانده بودم ای چه جور عاشق دلسوخته ای است که این چنین می کند .   زمان دروسعتی تازه تر از همیشه می رفت ..... این ادم تبدیل به یک پروژه ای شده بود تا مسیر کار یک انسان از ان دسته که ..... به راحتی پا می دهند در این وسعت دیده شود...... مهم این بود که او دریافت که این ادم کارش چیز دیگری هست . همه چیز را به خوبی بدست اورده بود این کسی که این ادم را برای دوست داشتن انتخاب کرده بود....  می دانست که این ادم تنها در زمانی که درکنار کسی هعست به او عشق می ورزد و پس از ان باید فاتحه یک حس تازه را خواندو اصلا قرار این نبودو اما این ادم دلش مهربان بود و از همه جهان بریده بود تا در خدمت دل کسی باشد که فکر می کرد حرفی برای گفتن دارد... همه چیز بر مبنای فریب بود... جدال سختی بود که دلم را از این فضا بیرون ببرم.... این وسعت ها در دل نمی امد . این ادم هیچ گا در دل شب نیامده بود این خلوت نشین دل که زمانی سرشار از شوق شده بود که به تار موی او نماز می خواند حالا با همه وجودش دریافته بود که یک زنی دست به گریبان است که نهایت حقه بازی هستا  و انقدر سر این  و ان کلاه گذاشته است که مانند یک هنر پیشه چنان نقش خود را خوب بازی می کند که تو در مانده می شوی  اما یک دل شکسته و سرشار از شوق به عالم اسمانی سه سوت می فهمد که این ادم  چه کاره است ....   همه چیز در این وسعت بود.... 

ادامه نوشته

ان ایام

هر دیداری اگر بر اساس حس اسمانی باشد و سرشار از شوق باشد عطری دارد بهتر از گل مریم ... همه امیدم این بود که بیاید با عزیزان ....خود و وسعت تازه ای ایجاد شود. اما همه چیز نشان داد که فاصله هست و همه چیز او که دم از ما شدن می زد شعاری برای فریب بود.  در ان لحظه که دست پاچه گوشی اش شد همه چیز نشان می داد که او در فصل تازه ای از پنهانکاری قرار دارد همه چیز نشان می داد که او دارد کار خودش را می کند.وقتی صبح گوشی را دیدم که همه باکس را حذف کرده است نشانه روشنی بود که باید وسعت های تازه ای را در یک ارزیابی تازه در دستورکار قرار دهم .  در شب خلوت عشق همه چیز با اشکی اغاز شد عشق با کتاب اسمانی .واین احساس من بود. به قران پناه بردم  . اشکی سوزناک جاری شد . روی حصیر نشستم و چشم در ایات قران ... منی که همه امیدم این بود که در نهایت یک دلی باشیم دیدم داستان چیز دیگری هست . امدند و رفتند و باید عمق بیشتری را در ارزیابی ازماهیت او .... وقتی در ان روز داشت با س حرف می زد یادش نبود که در ان سوی این کشور کسی دارد می شنوود... چه عشوه ای می داد و چه حساب و کتابی با هم داشتند و با هم بودند و قرار های انها بود. تماس ها /// نه نه  سی هزار تومان هم نبود. کارتش همراهش نبود  من خودم دادم ... اما در ان روز نشان می داد که پولی کهاز او گرفته است بیش از این است . و من سرانجام دریافتم که این ادم همه داده است هم پول ...  یک میلبون تومان .... ان شب که داشت پتیزا می خورد رنگ و رویش پرید می دانست که باید دوباره پول بدهد  .چهره اش داد می زد که بد جور به او باج می دهد و.اما به من .. اره این چقد ر رو داردکه با اینکه گفتم ... من دستم خالی هست باز ازم پول می خواهد دو روز بعد رفت بااو و در خلوت سکس وو  این ادم .. وای این برای من می میرد.... اما هر چی بود من به راه دل می روم ... راهی  به سوی عشق اسمانی ........................ خدا کند که او به راه دل بیاید  دلم گاهی می گیرد که او خود را نشناخت ...  شب قدر  با وسعتی تازه امده است

خلوت شب قدر . هجرتی تازه

 خود را عابری پنداشتم که به ان سوی این جاده سرد نگاه کردم... احساس خستگی کردم ... چه راه درازی بود روزگاری بود که شعری می گفتم در این راهی که می رفتم خوشا راهی که پایانش تو باشی .. اما باورم نشد . دشوار بود تا این جاده را به پایان بردن. شب قدر بود . ان سوی اسمان غرق ستاره ها بود. شب اسرایی قدر بود. خلوتی بود و ارامشی در این سکوت اسرایی که من داشتم با خدای خود خلوت می کردم ... لحظه ها سرشار بود از عطری تازه .. من با دلی شکسته به سوی خدا رفته بودم ..... باورم نمی شد که من حالا ارامشی دارم ... و دل کندم ....  دل بسته کسی شده بودم که بازیگر فریب و نیرنگ بود.  دشوار بود و سخت که از او دل بکنم . من در وسعت بی نهایت تازه رفته بودم ... رستاخیری بود در نگاه من به هستی . میخواستم حرف تازه ای در مهربانی ها و عشق زده باشم. می خواستم با تکیه بر دل این ادم به بیکرانه ها برسم . اما زمان هر چی گذشت باورم نشد که من پروانه ای هستم که اسیر تاره های عنکبوتی این دام فریب هستم ..  دلی سرشار از اجساس مهربانی ها اسیر نیرنگ هایی شده بود که در باورم نمی گنجد. من دنیایی داشتم از نهایت ها و دلم خوش بود به ارامش شب  و بریده از همه جهان ... این امده بود که مرا بازی دهد. باورم نمی شود که تا چه حد خدا در حق من مهربانی کرده است . من اسیر فتنه ای عظیم شده بودم .. ان روز که امده بود در این اندیشه بودم که می توانم به بیکرانه های عشق و مهربانی قدم نهم .اما افسوس که او دنبال چیز دیگری بود. با تکیه بر ذکر و خلوت شبانه ارام ارام دل خود را  از او جدا کردم .  دست به هرکاری زدم تا بداند که مهربانی واقعی چیست اما وقتی در روزهای تخست امسال دیدم دست به هر کاری می زند تا مرموز تر از همیشه باشد  حس ششم من درست بود . این ادم یکی از برنامه های خود را علنی کرده بود.... سناریویی که بازی کرد بسیار حساب شده بود اما اشکار بود که دارد نقش بازی می کند.  چند روزی در مرداد ماه کنارش بودم دیدم این ادم درحضور تو چنان با پوشش کرخه کار می کند که تو می مانی . بهای سنگینی برای شفافیت او پرداخته بودم می خواستم او همه امیدم باشد اما اما  انهایی که در کارنامه خود با ادمهای ... بودند .. .وای خدای من وحشت می کنم ... این یک شیطان بود.  اما ادمهای فریب کار همیشه دستشان رو می شود. و من در شب قدر به خود امدم و او مرا از خدا دور کرده بود. او یک ....  بود که ..... اما در این وسعت باید ..... داستان هولناکی بود .... اما من در وسعت تنهایی خود از او بریدم  تا نشان دهم اگر از تنهایی بمیرم او را از خود جدا می کنم .شب قدر فرصتی بود تا عطر هجرتی تازه را حس کنم .. من با این دل شکسته و مهربان با کسی بودم که همه کارش فریب بود . دروغ را چنان می بافت که افلاطون می ماند و در حیرتی عظیم.... و این چنین شد که من با دلی شکشته از این همه نامردی اش به راه خود ادامه دادم تا تنهای تنها به راه خود ... . قران همه لحظات مرا .... . ذکر معجزه کرده بود و خلوتی را خدا به من داده بود که مرا بی نیاز می کرد از همه کس وهمه چیز و سجده ها و از خداخواستم همه شب من شب قدر شود.....