به كجا چنين شتابان
حالا ساعت چهارده و نيم است خدا را به التماسي تازه فرا مي خوانم كه دراين راه تازه ....در اين وسعت همه چيز در يك دلتنگي و اافسوس سپري مي شود. اين نهايت هايت هايي بود كه بايد پااين مي يافت . اين كاري بود كه بايد صورت مي گرفت . ان دم از دل من نمي خواست خبر بكيرد ظاهران كرخه نيز راه خود را جدا كرده بود.. يم دهتر كه نصف و اوسن داشت امده بود .. به دلبري اش .... اين ادم حالا تنهاي تنها شده بود. كسي كه باقي منده بود يك زالو بود مانند خودش ............
دراي سراي بي كسي . كسي به در نمي زد. دراين دشت پر ملال ما كسي به پرنده نمي زد و
كوچه سار شب بود و من در وسعت تنهايي دل بودم و بزمي بود . خلوت انس .
غبار بي كسي نبود . دراين بركه بوتيماري نيست .. سپيده اي سر نمي زد .
با عزمي راسح به سوي او مي روم . با همه وجود مدد از او مي طلم دراين وسعت هاي تنهايي . بريا ي بار هم شده است نشان دهم كه دراين ميان راه بوده است كه بايد من رراه خود را بروم .... همه ي در اين ميانه راه بوده است . زائري در اين راه دشواري كه بو به سوي او مي روم .. همع همه چجيز در وسعتي بي شمار مي رود من مشيت اين راداشتم كه تنها تنها.
اين ادم چيزي نداشت /. با مكر امد و با حقه بازي اداي عاشقان را دراورد و رفت و بازي داد و ليستي با خود داشت كه در ان ......................... اين كاراخر چيزي بود كه چشم انداز تازه اي به رويم گشوده شد . بايد او را مي شناختم براي من مهم بود كه بدانم با چه كسي هستم . درياي بيكراني بود دلم سرشار از احساس .و او خالي بود . مانند پياله ترك خورده اي كه افتاب زده بود. من بايد تا انتهاي راه با او مي رفتم .... تا شايد........ وقتي امد در اينجا شايد يك اغاز مي توانست باشد اما حسي داشتم .نمي دانم چرا دران شب اول باران اشكم جاري شد. حس غريبي در دلم جوانه زده بود. كه مي خواست اين را بگويد كه اين ادم همراه دل من نيست . باران اشكم اين بود كه من دراين وسعت بايد با چه كسي به سر ببرم ..... هيچ شوقي در كار نبود بماند كه دراو عطري نديدم بار دوم بود بار اول كه پس از ان ماجرا ديدمش شگفتي بر من امد كه اين ادم خودباخته اي هست كه هيج چيز در چهره اش نيست . تهي و خالي / جستجويي نبود كه نكردم كه شايد چيزي پيدا كنم دلم را خوش كنم كه چيزي در چنته دارد وقتي س تماس گرفت حالتي از يك حس خوب دراو ديدم گويي مي خواست بگويد سرشار از شادي هست كه قرباني ديگري دارد. سرشار از متانت بود .دلش با او بود و چه حالي داشت . از يك سو كرخه از يك سو س .و در اين ميان من وامانده درنگاهي ويران شده كه دارم چي مي كنم . شكل و شمايلش مانند مانند .... شده بود . مانند بار اول كه ديدمش راه رفتن مصنوعي او بسيار تامل برانگيز بود ..... اداي مصنوعي در اوردن در زمينه راه رفتن و نبودي تا شاهد شوي كه اين بقچه هايش را چه حور اين ور و انور مي كرد.. انگار كسي كه نامزد كسي شده است . او رضايت مرا به خوبي بدست اورده بود. بايد با عشوه هاي تازه دل مي برد.
اره من براي كساني ......... كه برايم خرج كنند. مدتي گذشت و شست ما خبر دار شد كه تا فيها خالدون از پول و گوشت براي س سنگ تمام گذاشته است ما در اين وادي بي خبر مانديم تا ان روز و حاشا گري اين ادم . كه اره اها نه اره . مريم بود گفت پول مي خواي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/// با هزار دليل متقن گفتم بابا اين حرفها به زن نمي زنند كه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ و راهي جز اعتراف نبود..... اما اعتراف از نوع كيميايي .
خداوند تا كجا سرشار از مهربانيست كه به بندگاني كه در راه صدق تلاش ميكنند. نه نه مژده است .... خواهر كرخه ..... اما بعدها همه چيز اشكار شد . يادش رفته بود كه داستان را چه گونه تعريف كرده ست و دروغ گو كه حافظه ندارند و اين ادم كه سرش انقدر شلوغ بود كه .......... اما مني كه از او مي خواستم بيكرانه هاي صدق را شاهد باشم در حيرتي عظيم كه خدايا اين ادم چرا دارد اين رفتارهاي شيطاني و مكارانه را صورت مي دهد اولين نتيجه كار اين بود كه به سرعت و با هراس عظيمي به راه دل برم و صدق را و احلاص را ... گويي اين ادم كلاس درسي هست كه خودم را در وسعت تازه اي از پارسايي قرار دهم اين چيزي بود كه حالا يقين كرده ام جز اين نبود كه اين هم از بيكرانه مهرباني خدا بود گويي همه ان رمي جمرات در سرزمين منا نه در سه روز كه در سه سال بايد انجام مي شد.....عجب ماحراي عبرت انگيزيست در اين كه اين خداي بزرگ با من دل شكسته چي مي كند و جه محك هايي مي زند. داستان اين ادم و من همين بود.درس هايي تاريخي از اين ادم گرفتم . او هر چه پنهانكاري هاي شيطاني رفت من به سوي افق نور رفتم .... به معبد دل ... به سحده به ذكر و خلوت .... در يك نگاه من كسي بودم كه هيچ كسي در اين دنيا نداشتم تنهاي تنها در اين وسعت روزگار .... و دلي سرشار از نياز به محبت و مهر.... اين روحيه براي ادمهايي مانند اين شخص كه حتي نام از ارزش خاصي برخوردار است يك رويكرد بوده است كه به ميدان بيايد . من دست به خلق زيباترين نگاه شدم . بدانسان كه زيباتر ازعشق و دوست داشتن بود. فكر مي كردم اين ادم بيكرانه مهرباني هاي صادقانه است و سرشاز متانت و تكيه گاهي براي چه كسي؟ براي مني كه زخم خورده بدترين خيانت ها بودم از دست همراهاني كه سالها با من بودند.... زيباترين نگاه و رفتار از من جاري شد در ان روزي كه امد.... جاي هيچ ترديدي نبود كه اين رفتار من دل سنگ سياه را مهربان مي كرد / اما بعدها ديدم اين ادم دنبال ليستي از ادمهاست كه در روزهاي نياز به انها سري بزند و از ابزارهاي خاص خود براي ... نهايت .. اما او ... انچه را كه از خود نشان داد از رفتارهاي من زيباتر بود. نهايت مهرباني. عشق و. معاشقه . حركاتي با لب و چشم و دهان خود انجام مي داد كه شاعري با احساس نياز بود تا سروده هايي بگويد كه هيچ كس ..... دلسوزي صادقانه او.... . من تنها به يك چيز فكر مي كردم ... خدايا در اين زمانه اي كه همه به سوي فريب و حقه بازي و كلاش و نيزنگ .................. ايا چنين انساني هم هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به خودم گفتم براي هميشه من خيالم راحت شده است كه كسي هست در وسعت زيباترين صداقت .... وقار و ان خلوت من را اين ادم معطر خواهد كرد اما... زمان كه گذشت ديدم اين ادم همه اين ها را براي فريب و شكار طرفش صورت مي دهد . اموزش ديده است . مي داند چي كار كند به همه ادمهايش گفته است من روانشناس هستم .... درس دانشگاه او دراين رشته بوده است . رفتاراو به گونه اي بود كه همه باور مي كردند.... اما وقتي به انتظار بازتاب اين حضور ماندم ديدم خبري از او نيست . خبري از يك حس تازه ... با خود خلوت كردم ... من و دل و عقل .... ترديدي در من شكل گرفت كه اي دل غافل اين ادم اينها را براي فريب انجام داده است . همه اينها فيلم است.... نمايش است... كسي كه دارد با كسي زندگي مي كند با ديگران چه كار دارد براي چي ... وقتي با تو خلوت مي كرد چنان دم از تعهد به تو مي زد كه تو فكر مي كردي اين همه كس توست ... القاي حرفه اي با تو بودن.... اما در اين ميان اين سئوال در فكرمن كهاين ادم بايد دريك پروسه طولاني در رابطه با ديگران به چنين توانايي دست يافته باشد....اين يك معما بود... دراين ميانماين مهم است كه اينادم جايي كه لو مي رفت چنان سر هم مي كرد كه تو مي ماندي و باورت مي شد كه همين است ..... انقدر خونسردانه ماجراي كيميا را گفت كه من ماندم .. اين ادم را به هزارالتماس كه از اين درياي بيكران ديوان حافظ.... اما چي شد كه در ان شب اين ادم .... مي رود اين كتاب را مي خواند و در ميانه كار به يادم من مي افتد و من كيميا شدم و از اين حرفها و هزار التماس كه اي واي اره تو دراين وسعت يك يكتي كيكت هست و منتررديدي ندارم كه همين هستي و از اين حرفها ووووو و در راهي ..... اما هر چي فكر مي كردي با عقل حور در نمي ايد .... كه ادم چه حرفهايي بيهودهاي بارت مي كند .... به ياد من و ديوان و ان زمان به خنده افتادم كه از او خواستم ان شعر را بگو كه كيميايي در ان هست و ياداها و در اينجا ماند... اين ادم