اين حرف از وسعت دل كسي جاري شده بود كه سرشار از پارسايي بود. همين دو جمله را گفت . كه خيلي خيلي تنهايي .... گاهي بغضي مرا مي گيرد از اين همه غريبي تو
از ان زمان كه چشم گشودم همين بودم .... از ان زمان كه غريبانه از خانه پدرم زماني كه هنوز ده سالم نشده بود به جنگل رفتم . در رويايي اينده اي بودم. هنوز عطران گلها را حس مي كنم و گل هايي كه سرشار از عطر ارامش بودند . گلهايي كه ديكر از انها تيست گويي از اين ديار رفته اند ان چنگل اسرايي نيز جاي حود را به مزارع برنج داده است . دنيايي كه همه چيز من بود. سكوت ان . باراني كه مي باريد .
بهار كه مي ايد هواي مسيح نفس گشته ديار جنگل . درختان توسكا. جوانه هاي تمشك // دختراني كه در حوالي جنگل سبزي مي چيدند. بهار در وسعتي امده بود. .و من در ان كلبه سرشار مي شد. پرنده اي اشيانه مي ساختند داركوب بر تنه درخت. شكوفه ها... بوي سير هاي تازه .. درختان توت ................. پدر بزرگم انها را با داس مي بريد تا كرم ابريشم ..
هي پسر بشو مي به پاپيروس بگير.....
يعني برو برام سيگار بخر............. دكان مشت احمد..............
مثل قرقي مي رفتم ........... غنيمت بود براي من ............. من بي پول روستايي ........
سلام ... مشت حمد وو مي پي لاغه بوته سيگار اشنو هاديا... با يه ته حالبه!!!!!!!!! همان كلوچه سنتي .... انقدر برام ارزش داشت كه تا يكي دوساعت بو مي كشيدم تا برم كنار نهر ابي و دراوج لذت نوش جان كنم ............
يك يتيم بودم... كسي نداشتم پدر و مادر داشتم اما از نداشتن بهتر بود....
باران به شوقي امده تا بوسه هاي نمناك خود را در وسعت شب بر اقاقي ها جاري كند چون جيحون
پنحره را گشودم اسمان مثل گونه هاي خيس شده يك عاشق خسته بود.
ان عشقي كه در همين غروب باراني اشك ي را جاري كرد. بغضي داشت و اين گونه ها تا ان سوي اسمان بر پرچين نگاه الهه اي پر از شكوفه هاي معطر تمشك بود.
از ان گونه هاي اشك الود با دلي سودازده از نامهرباني هاو اين شب باران و شوق خلوت غريبانه . شبي كه باران بيايد تا ان سوي بيكرانه ها همه جا سراپرده شوقيست.
باران كه مي امد سرشار مي شد درخت اقاقي .
كاهش بهار بود تا عطر شكوفه هايش وسعت مي داد
اما حتي بي شكوفه نيز اين درخت اسرار اميز سرشار از
عطري مي شود از باران
يا كريم لانه اي داشت . شب از راه رسيده بود.
چه قشنگ بود ارامش اين پرنده كه درشب باران به زيبايي دل طراوت مي داد.
ان سوي پنجره كلبه ام شكوه سروناز در حريم اقاقي بيكرانه نگاهي بود
كه دلم را تا ان سوي اسمان / رهسپار مي كرد.
دل زيبايي باران را مي ديد و سرشار ميشد از باراني كه شتابان مي امد به سوي اقاقي
همه چيز عطري داشت درشب باران . ان سوي دل نيز نمازي بود در شب باران .
هواي سردي بود و كلبه ام به عطر فانوس /
اما اينجا ياد كسي بود جاري در دلم .
نمي دانم او در ين وسعت دلش يادي را وسعت داده بود
اما سكوت اسرايي كلبه ام در امتداد شب باران .
عطر ياد شب نماز/ شب وصال ./ شب خرابات
شب سرودن شعري در وسعت زلف سياهش .
اما كاش ان سوي پنجره مي امدي . اينجا مهبط زيباترين سروده هاي اسماني عشق
بود. در دل شب صداي پايي مي امد. يادم امد كه در ان سوي شب وصل صداي پاي تو بود كه مرا تا ان سوي سرزمين مهرباني هاي چشمي برد كه از راه دور امده بود.
. در اين ميانه زيبايي دل را هديه دادم به ان سوي چشمي كه به ارات ايستاده بود در قامت عشق
چشمي به اايات اسماني سوره الرحمن بود/
زيبايي هاي يكحس اسماني در دل و جانم جاري شد بود. بيكرانه هاي نعمت او . چقدر اين خدا مهربان بود كه در سراسر اين سوره در متن تازه اي از يك حس اسرايي نقشي در حيال عشق را جاري مي كرد.
همه نيازمند اويند و او بي نياز و سرشار از مهرباني است
. همه چيز در تب و تاب اسماني باراني هست . شب ارام مي رود تا همراه با باران خاطره اي در دل
زنده دلان ايجاد كند. هيچ نشانه اي نيست كه در ان بتوان به زيبايي هاي اين شب اسرايي درنگي كرد و سرشار نشد اما در اين شب باراني بود كه دل به نجوايي با خود . غربت يك انديشه در شب باراني و من نه انتظاري و نه ............. اما كاش وسعت هاي تازه اي بود. چشم انتظار بود دلم كه يار ما سرشار از تر از بهار بيايد با سبدي سرشار از گل مهرباني و عشق.
چرا ان اتش نمي كيرد ان سوي دل سرشار نبود. ان دوره فراف و اگر ان شب امدي اگر من سرشار بودم از مهربانيد= پس اگر تو امدي اگر خبري بود......و در اين مانده ام كه در اين وسعت در اين ميانه كار بودئه اس كه او رات درايمن وسعت بايد تا اين حد هيچ شوقي نبود است دراين وسعتي كه دست هايي مي امد
ارامش دل در عميق ترين وسعت اسماني خلوت خود
اما اين بار عطري تازه تر از شكوفه تمشك داده است
نار كول جايي در زادگاه من است با نهري كه همسايه هاي
ان بوته اي تمشك است كه با شكوفه هاي صورتي و سفيدش
هميشه ميزبان پروانه هاي بودند.
پروانه هايي به زيبايي گل عشق سرشار از شوق
اب هاي جاري كه از ان سوي نوشور مي امدند
تا اب مزارع كورنده را تامين كنند.
ياد ايام من هميشه از ناركول الهام گرفته است
از خلوت ذكر من كه از اين جا به معبدي ساده و بي ريا
تا ان سوي كلبه ها كه صداي اذان در متن شاليزار ها گم
مي شد
تا ان سوي نگاه دختري نجيب و سرشار از شرم كه
بوته هاي شالي را به خانه مي برد
و صورتش با عرق خسته گي سيماي تلاشي سرشار از
نجابت را رقم مي زد
صداي اردكها و گاو ها كه به لانه هاي خود
و ان زن روستايي كه اردكهاي خود را صدا مي كرد به له به له
و اردكها مانند كودكاني سرشار از شوق مي امدند
نيشك ها از هر سو پرواز مي كردند اين پرنده هاي مهاجر
جوانه هاي سبز برنج دوباره خوشه مي زدند
بوي علف ها همراه با نسيمي كه از ان سوي جنگل مشامم را طراوت داده بودند.
باغچه هايي پر از گوجه سبز. طراوت سبزي ها.
عطر شبنم بر روي پرچين تمشك....
ستاره هاي اسمان لبخند مي زدند.
فانوس كلبه هاي جنگلي حكايت شبي بود در محفل روستائياني كه دلي بي ريا داشتند
عطر يك استكان چاي //
صداي موذن زادگاهم و صف نماز گزاران . دختري را ديدم كه
به سوي مسجد مي رفت . چقدر زيبا بود.
يك روز پر تلاش در باتلاق ها براي درو برنچ و اينك در وسعت نمازگزاران
دل عاشقي داشت . ارزويي داشت. نماز كه تمام شد به امامزاده سيد رضا
رفت . نام معشوق من هنوز بر صندوق چوبي اش هست
بر برگ گل هم نامش را نوشتم ...
چه قشنگ است مناجات دلم
چه لطيف است نگاه همه از عشق نگارم
من و دل وسعت يك حس نياز
من و دل در حرم شوق وصال
من و ان يار سراسر محبوب . همه شوق قدمهاي مرا ديد و به سويم
امد/./
چه نجيبانه سلامم مي كرد.
چه سلامي كه پر از عطر وصال.
چه قشنگ است سلام يارم كه مرا برد به روياي وصالي تازه
بوسه بر چشم من وشوق دلم ....
من سرگشته خيال دهنش مي بودم
چه شبي بود كه ان بوسه يار ...
همه سرشار ز شوقي مي كرد
دل سرگشته ما را كه به بوي دهنش ...
يادم امد ز نمازش كه مرا برد به ان سوي خيال
هاله اي بود پر از نور وصال .. شب و من راز نگاهش بوديم .
شب و دل عطر قنوتي بودم ...
.... تا سحر گرم نگاهش بودم
تا سحر شوق نگاهش كه مرا مست به ان سوي حريم دل او
برد و چنانم مي كرد كه پر از شوق شدم ... بوسه اي زد به نگاهم
شب معراج وصال . شب روياي دلم .