وسعت نيلوفرانه در هاله اي از نور عشق

                                     

 

 

                                     بسمه تعالي

 شبي بود در وسعت زيبايي هاي يك نگاه تازه در دل . بركه دلم با عطر نيلوفرانه وجودم سرشار شده بود. جقدر عزيز بود. سال ها انتظار اينك تحقق يافته بود . مهربان دوران عشق . نيلوفر من .ماه من واميد من .و من در وسعت چشم او خيره شده بودم   شبي كه در من تاملي تازه ايجاد كرده بود شبي در وسعت يك حس اسماني . شايد او امده بود تا بداند من براي همه لحظه هاي تنهايي ام به ياد او بود. او سرشار از شوق شده بود. او دركنار كسي بود كه همه اميدش بود. چقدر زيبا شده بود. چه ارامشي داشت . درد دل هايش مانند اواي هدهد بود كه در شب باراني با مرغ شب ديداري داشت .

  هد هد جان بازگشته بود به سوي ملك سلبمان بازگشته بود. او يك هد هد بود در اين ميانه كار من سرشار از ارامش شده بودم و شوق . خلوتم را ديد . چقدر دلش مي خواست كه من در اين وادي مهرباني هاي خدا سرشار شوم ... شب اسماني دلم بود شبي بود كه دلم به معراج نيلوفرانه اي رفت و ديد ان وجود نازنين را كه هاله اي از نور شده بود. و چقدر مهرباني داشت مهتاب من كه از ان سرزمين گذشتهاي عاشقانه نسيم دل انگيزي را بر وادي زيباترين عشق جاري كرده بود.... شب معراح دلم را مهربان خوب من ان صبور بزرك ان مه روي خوب .. ان روي خوب.. جاي او خالي نبود. او هميشه حاضر بود. به اسمان نگاه كردم ... ياد حرف مادرم ... كه هاله مانند مهتاب است . جمال او در وسعت يك صلابت ....  در اين شب بود كه من در خلوتي سرشار از اميدهاي اسماني به سجده شكري رهنمون شدم . نيل سرشار از بهتي تازه شده بود. ا.و پس از هشت سال خلوت مرا ديده بود. گويي  سرزمين مقدس نور هستم كه ساكنانش همه از جنس پارساييان هستند. نيلوفر وسعت اين بيكرانه را در هاله اي از نور .. هاله من در وسعت نيل

سوگواران خموش

سوگواران خموش.............

 

 من اين عنوان را براي اين نوشته ام برگزيده . اخراين نوشته ها اين را مورد تاميدقرار مي دهند سوگوران خاموش در اين ميانه كار مي تواند يك حرف تازه باشد .  در فضايي سخن مهتاب دلم قرار كه گرفتم سرشار شدم كه مي ش.ود با اين حس ماندطراوت اقاقي ها وسعت ارامشي بود كه مي توانستم در اين كلك خيال انگيز به ان سوي پرده خيال راهي تازه بگشايم . بيكرانه اي بود. درختان اقاقي سرخوش از مسيتي بودند كه باران امده بود. دلم زيبايي اين احساس را درك مي كرد. فرصتي بود تا عطر اسماني خود را بيشتر كند. زماني بود كه مي ش‍ همراه با اين  وسعت سحرگاهان  به لحظه هايي تازه بينديشي ./  ان زمان كه سرشار از غربتي تازه شدي . دلت همراه با اين باران  در حال و هعوايي تازه قرار مي گيرد. دل مي رود به ان سوي خاطره ها . تنهايي تنها پشتايت پنجره به اسمان ابري مي نگري .....  دلت سرشار از درد نامهرباني هاست ولي در اين ميان سرخوش از اميدي تازه هستي . ياد خدا در دلت جاري شده است . اين نهايت ارامش است . غزيبانه به اسمان نگاه مي كني .و گرم كفت و گويي تازه با خدا مي شوي و حس مي كني كه خدا امده است در  اين نزديكي و قرار است بيايد با هر جملهاي كه از خدا مي گويي انگار نزديكتر شده است . در اين ميانه بايد بيشتر او را بخواهي . ان كسي كه يار من تلقي مي شد سايه مبهمي بيش از او نمانده است .

 شب باراني  در وسعت تنهايي خود هستم .و فردا از راه مي رسد و خبري از حال ما نمي گيرد. مي رود داستان هايي مي سازد كه مرا به بيراه .. اما اينكه در اين شب ما چي گذشته است . هيچ خبر تازه اي نيست . وسعت هاي بيكرانه يك شب .و در اين ميانه كار ناگهان تريددي تازخه در دل جاري مي شود. من به چه كسي چشم انيد بسته ام .؟ اين كه مي ايد براي يك تماس/. حساب باز مي كند تا ساعت هتا  راخت شود وو برود به كارهاي ديگررش برسد تي داستاني هست . من توانايي هاي دلم را مي دانم .. هيچ خبري از من در دل او نيست . در فكر فرو مي روم ... در اين شب دراين خلوت ..  قران كه گشوده مي شود. به بي حاصلي كارم بيشتر فكر كردم . شب باراني خلوت من را به ياد چه كسي .

 نه نه خداي من . كمك كن . بگذار من در وسعت تو باشم .من اين ادم را براي كار ديگري مي خواستم . مي خواستم مخاطب من باشد . از تو به او بگويم . همين . چقدر اين را بهت بگم خدايا؟ من مي خواستم كسي باشد كه فردا كه از راه رسيد از من بپرسد به شوق كه در ين خلوتت چه گذشت. پيامي تازه به من بده . 

اما در اين ميانه اين كسي كه امده بود سياه دل تر از ان بود كه من فكر مي كردم .......... اين كارش چيزي ديگري بود. او دنبال چيز هاي ديگري بود. او ادم مي خواست يعتي ادمها . تنوع طلبي .......ياين كمارش سياه بازي هست . دروع .و حيله .

همان حرفي كه ان ادم بي سرو1پا زد همان بود. اخر نمك نشناسي .....  محبت بكن و  نكني همان است .

 او غرق است درگمراهي اش . او و خلوت .  اين ادمي كه براي تماس گرفتن . . يعني تنها راهي كه ميان ما در اين دوري راه مانده است اين همه بازي در  مي اورد. از اين ادم چه انتظاري داري ؟ يك جنگ رواني حساب شده را تنها با اين عدف كه كسي از خود دور كند كه زيباترين احساس را به او داشت .و ما نيز مدت زمانيست كه رفته ايم از كنار او ...  او نمي داند و خبر ندارد كه داستاني نمانده است شوق ني نيست .  من بي تاب نيلوفرانه اي هستك كه بيايد در كلبه من .

اما اين موش ازمايشگاهيي دير زمانيست كه رفته است .     بيت الله  قسم مي خورد كه ر ر جريان پاذه شده روده ....... انهم يك زت داستاني دارد .

 چي به دل من داده است . گاهي مي روم در فضايي كه بشود اما باز ج.ابي نمي گيرم .. يادم از رشا مي ايد . انهايي كه سرشار از صداقت ها بودند. اما هيچ حبي نيست . انحايي كه مت سرشار از شوق شوم خبرهاي است از من در دل كسي كه با او هستم اما حالا در يك روز باراني من خسته ام .. زار و نالان . نايي براي من نمانده است . ان روزهايي كه اين ادم امده بود را

جدالي در دل من است . هر سحر به اين كابوس فكر مي كنم .. كسي كه  براي تماسي اين همه مكر و فبلم بازي مي كند  از او انتظاري باي دل .........

 اين ادم همه اين كار را عمدا            ان زماني

ان همه شوق ها مرده است .

شب ها وقتي به او فكر مي كنم همه چيز براي من سياه مي شود. اخه اين كي بود؟ از اين ادمها زياد بودند من  تنفر تاريخي از اين ادمها داشتم . انهايي كه خود را مي فروشند و با حيله و مكر ادمها را داشته باشد. روزي يكي دو بار زنگي .وووووووو

 اين مدت چه كلبك هايي زده است . من نمي دانسيتك رفتن به ارايشگكاه نيساز به اس من س دارد.

يلدا جون كي بيام پيشت ؟ اين كي هست ؟ اين دارد كار خودش را مي كند حسابي و با  هدف هم اين كار را مي كند... تعهد هزار ا تا به تو مي دهد با خونش هم . اما خول ب چشسمش كه نگت  يكني اين است كه بي خيال بابا...

 اين كيه ........  صدتا از ايم كار ها .و كايه  ك ماي و تيله را رد كند بياد . با همه اا مي روم

باران ريزي مي بارد/ ساعت اندكي به دوازده است . استراحتي مي كنم . ايا لحظه هاي نيلوفرانه اي در پيش است ؟   پرستوي دلم  در بيكرانه هاي خيال خود مي رود. كلبه هاي جنگلي با اجاقي هيزمي ... سكوتي و سفره اي از عطر برنج . يك سماور چاي /// ارامش لحظه ها در عالم دل .

 اين چه كسي بود كه مي ناليد از درد زندگي // از بي پناهي ...

اما او از ديار عشق نبود.  هرگز فكر نمي كردم كسي از ان ديار تا اين حد رند باشد. زرنگ ... اصلا دراين وادي نبودم كه ادم نقشه هاي خاصي دارد/

كرخه ها برايش خوبند. شب يكي دو شب قبل مي ايد و حسابي و با همه توان كرشمه اي و همه چور مهباني ها با گوشت . اين ادم مثلا عاشق كرخا بوده است. دران شب من وقتي به او نگاه مي كردم گفتم هدا يا من چرا شاخ در نمي اورم ؟  اين ادم كي هست ؟ اين يك عياش هرزه است . خط مرزي ندارد. كچار بوديم و چي شد

 فردايش انها را كه ديدم بهت عجيبي مرا گكرفت اين ادم همين كسي بود كه دران روزهاي ... مه

نه نه ./.. كاري ندارم ... رفت  برايم يك خاطره است / اما دران روزه وقتي خبر مي داد كه اره مادرش  زنگ به كي و كيك زده است  دستم امد كه اي ن بابا همه جوره هست .... دارد سر ما را شيره مي مالد من به دنبال كسي بودم كه خلوتم را با او قسمت كنم . امال و ارزوهاي من باشد اما حالانه نه خبري نيست . مدتي بعد.. دوست پيدا كردم ......  اصلا خوشم نمي ياد بدجوري اصرار دارد؟  اي بابا ؟ اين كيه ....... چي مي خواهد چي كاره است ///  دو  روز بعد مي رود به جايي . مي ايد مي گويد اره خحيلي خوبه ..........

هزار حور دور و گلك پياده مي كند...... يكي از ويران ترين لحظه هاي يمن است . اين ادم ديگه قدر مسلم شده است كه از ان حرفه اي ها دراين كار است ... از كركس و كرخاو    ديگران ووووووووووو اي بابا..... چنان خودش را به موش مردگي مي زند كه ............  ازادي مطلق دارد. طرف هم مانده است با اين چي كند... با دو تا توله كه دارد. اين هم استاد ............. اما من چرا...............

مي ايي هر بار سرشار تر ميشودي اما كك اين ادم هم گزيده نمي شود.و يك ماه ....... او اين را يك فرصت طلايي مي داند.

سر فرصت بايد ادمهايش را ديدار كند... حالا هم كه نهايت پنهانكاي شده است . ان زمان كه شفاف بود ايت نهايت بود واي به ال حال االانش........................................خدايا مگر چنينئ ادمي عم ب هم بود اين ديارعشق در وسعي تازه از اين همه مگر خاي بود. دلم در يان يمانه كار بايد به چه چيزي ا.و خ.وش بود. من كسي را مي خواستك بهتر از هحخ.دم / ان كسي اين را مي گفت كه ازخودم هم بيشتر .... ستاره اي بود ادر اسمان عشق و ايمان . اگر پاكي او بود ان بود . اين ها مزبله اي خوكهاي كيقيف  بد دهن .... چه چيزي دارد اين ادم ... اين چه چيزي دارد/ اين وسعت هايي هست .  دلم را چي كنم ... بايد بكنم از او ........ در اين ميانه كار بايد وسعتي باشد كه نشانهاي از نهايت هاي تازه. اتما اين ا دي كه اسماني بود سزاي اين ادمها چه چيزي بابد باشد . هي چ واهمه اي هم ندارد كه راحخت دارد دهم گسج   ميكد  اصلا... بايد راهي تازه را در وسعت دلم .. بايد اسماني تر شوم .. تنهاي تنها  بايد اين راه را بروم ... تنها تر از هميشه ....اينها و اين ادم خاري در چشم دلم هست ... يكم ازار ... من هم براي او اين حالت را دارم . من كسي را مي خواستم كه اكگر هفته اي يك بار صدايش را شنديم سرشار از خدا بشمو  اين ادم چپ و راست دروغ و مكر ووو  بايد هم چون كارش چيزي ديگري است .

از....واثن ردذ مابنخ گتئرذ بل.يئخ تيمن گخ ئذبگ ذتخب نرخ كتمئخ لئ جخ ئذ بتم كبتمخ تبت ت. كب سئ بلخ تم يب ئا  عده اي از انها در حال نوشيدن چاي هستند. چهره هايي خندان و سرخوش از اميد.

 اين يك تصوير واقعي از ايران خودرو به شمار مي رود.

  همه اين شش نفر كسامي هستند كه شش سال در كنار هم كار كرده اند فضايي ازر هم گرايي .و اين همگرايي تا چه حد مي تواند تاثير خود را داشته باشد .

در پيشرفت كار/

 هدف ما اين بود كه روند پيشرفت كار در ايران خودر حتي كيفيت تا چه حد از دوستي ها و رفاقت مي تواند تاثير پذير باشد.

به زباني ساده رفاقت چقدر كار را جلو مي برد. در ايران خودرو ايم يك اصل است كه رفاقت و دوستي ها بر اساس صداقت يك عامل مهم و كليدي براي  پيشبرد كارها به شمار مي رود

اين حرفي بود كه يكي از ايم گارگران زده بود .

حسن  29 ساله ...

همه چيز رفافت است . اين كار موجب مي شود تا دلگرمي ما براي كار كردن بيشترشود.

 دوستي هاي خوب در اين فضاي همكاري ما بسيار ارزش دارد.

  اكر دوستي ها نباشد كارها به هم گره مي خوردو شايد بتوان گفت كه ايران خودرو مي تواند از اين جهت به خود ببالد كه نيروهايي كه دراينحا كار مي كنند بسيار با هم دوست و    رفيق هستند.

 اكبر : بايد با هم دوست باشيم . كارها زمين نمي ماند. هيچ كس از كار در

ان باران شوق

همراه با صداي اذان باراني مي امد . سحرگاهان بود. سكوتي سرشار از عطر تمناي وصل . من در بيكرانه هاي سفر بايد مي كردم . همه چيز در غربت يك شوق وسعت يافته بود. خدا در اين نزديكي ها بود. قدسيان اسماني امده بود.

 باران ريزي كه دراين سحر مي باريد – درخت اقاقي گويي اكنده از طرب شده است . باران با زيبايي عارفانه اي مي باريد. پشت پنجره ارامش دل را به باران سپردم

شعري در ترنم دلم جاري شده بود

   باران عشق اي وسعت مهرباني ها

اي همه شوق من در بيكرانه سحر

به ميهماني سجاده ام بيا.

 همچو جيحون شده است كه دلم

امده از عطر نياز.  همه تن سوي تو

ايم به سحرگاه وجود

 ماه من . مستي من

عطر نماز سحرم  نام تو جاريست/

بوسه بر سجده زدم

چونكه سجاده من عطر تو دارد گل من .

گل ياس شب تنهايي من /.

گل مهتاب نگاهت .

 ان سوي بيكرانه اسمان در هر سحر مژده اي از زيبايي هاي عشق است  . در سحر مي تواني در ارامشي عاشقانه با خدا خلوت كني . در اين ميانه اگر دلي سرشار از عشق داشته باشي مي تواني به ان سوي اسمان ها برود دلت .

در سكوتي فرو مي روي .. هر لحظه مي تواني درك تاره اي در دلت ايجاد كني ...

اگر به ارامش مي خواهي برسي اگر مي خواهي سرشار شوي از عطر خدا بايد به ميعاد سحرگاهان برسي .

من براي رهايي از هر مكري به اين سحر پناه بردم ... تا به وسعتي تازه برسم . مرزي تازه در انديشه ات كه همه چيز اوست . ان كسي كه سرشر از صداقت و مهرباني مي ايد جز او نيست. ادمها ديگر چيزي از انها باقي نمانده است . در اين وسعت تازه بود كه بايد درك كني هيچ خبر تازه اي نيست .

دل تنگ خدا شو و بيا ببين تا كجا سرشارت مي كند/// چقدر اماده است تا به هر ندايي تو سرشار شوي .......

 و اين ادمها.......... نمي دانم شايد باشند و بي ترديد چنين است ...

 باد سردي مي وزيد .  يادم امد از ان كلبه هاي جنگل .. ان عطر چاي در وسعتي تازه جاري بود.

باران در گرداب باد هاي وزان به رقص سماعي پاي بند شده بود

مرد هيزم كش از راه مي رسد. گونه هايش خسيگ شده بود. اين وسعت تازه اي بود كه دراين ميانه كار به اميدي امده بود . كمردي كهتسا لوده . شايدئ بيش تاز خشتاد سال عكر كرده بود .. اما سرشار بود از اميد يبود. ان زمانه اي كه دل امدهب ود در اين ميانه هاي تازه بيد كاري مي كرد . كاري در ان سوي دل /// گتارذيب ئرذ ذدي سوي انده است بادي  به ايدي نبوده سات كه دراين راه امده بود . دنيايي از ان سيو اسمان در دلم جاري بودخ

  تنها اين مانده بود . اين اقيانوس موج زيباترين احساس  غريبانه مانده بود. در اين وسعنت دراين دل سودازده راهي نبود به وسعت دل.......  ان سوي ساحل هيچ كس نيامده بود. تا از درد دل ما با خبر شود.

ان كسي كه به صد سخن دليل مهرباني بود بي خبر از عشق بود.

مستي عشق نداشت . دل عاشق نداشت . هيچ ره توشه اي نداشت . من در امواج            باران اسير نگاهم بودم ... دل از اين پيرمرد نمي كند. دل از اين باران كه بر گونه هاي چروك خورده سايه ساري بود تا اگر اشكي جاري شود معناي دل را بداند. اينجا همه سر در گريبان خود بودند. همه

باران اولين چشم انداز را در وسعت گرماي عشق تجربه مي كرد. ان سوي بيكرانه اسمان گويي مه الود بوده است ...

 هميشه خلوتي را داشتم . اين بيكرانه اسمان جايي بود كه با باران .

باد سردي مي وزيد . از هر سويي در اين دشت  . دست هاي گرمي امده بود. امده بود تا عطري  در اين دل ما جاري كند/.

 شوق باران مرا به ان سوي خاطره ها برد. ان سوي خاطره هايي كه در شاليزارها سرخوش از مستي كودكانه مي شديم . شكار پرنده ها... گرسنه مان مي شد. هر چيز گيرمان مي امد مي خورديم . انار وحشي ترش....انجيز . ازگيل //// سبزيجات .

واي خداي من ./. اين بلبل هايي كه باران خورده بودند مي شد با دست  اينها را بگيري همه چيز در اين ميانه عطر خاطره هايي را دارد/.

اينحا در اين شهر من بايد سرشار از اميدي تازه هستم كه به كلبه ام مي روم . گرم و سرشار از مهرباني ها.

كاري كرده ام كه اين كلبه عطر يك همدم خوب را داشته باشد./ چقدر زيباست در اين باران شب . عطر ايات قران در  دل و جانت جاري شود. چقدر اين عظمت دارد خلوت شب باراني ....شبي با باران... طلوع انديشه هاي تازه .

غريبانه بودن در شب تنهايي و باران همدل و همزبان تو ميشود.

ان غروب را به ياد مي اورم . زير درخت توسكا  زير باران روي بلوكي نشسته بودم . شاليزارهاي مه الود. دل شكسته  باران در متن گونه هايت محو مي شدواشك گرم  جايي داشت . به ان سوي شاليزارها نگاه مي كردم گاوها با قدمهاي ارام به طويله هاي باز مي گشتند. تنهاي تنها بودم .. همراه با باران به ان  دشت شاليزار ها  دل ويران شده بود.  چشم انتظار كسي بود.  انها كجا اسيرند...  من اينجا بودم . در اين خانه سرد... دلم مي خواست روي تيل مار كلبه اي با كاه برنج درست كنم .  همه لحظه ها را به اسمانابري نگاه كنم ... تنهاي تنها ... انها كجا بودند. دو سال پيش را به ياد اوردم . اين كوفيان نمك نشناس ..........و شايد صد رحمت به كوفيان كه اينها دستشان را از پشت بسته بودند. وقتي به سوريه رفتم  ياد روزهاي اسيري فرزمدان حسين افتادم اما من در زادگاه خود اسيري در مانده بودم. دران غروب باراني وقتي در اهني ان قلعه را زدم ... هجوم بي امان  كساني را ديدم كه انگار خونخوارند... انها كي بودند

اما بي ترديد صبر در وسعت همه درد ها جاري شده بود. چقدر خدا مهرباني داشت كه   هميشه بود. ياد او كه در دلت جاري مي شود مي ايد . مي ايد تا سرشارت كند. عشق خدا بي نظير است .

 حساب و كتاب ديگران را ببين... اگر زنگي بهت مي زنند براي رفع تكليف است / اينكه بيايند در عالم وجودت باشند و با دلت همراه شوند اين خبر ها نيست .. اخلاصي در كار نيست

ان شب وحشت / ابرهاي سياه

 باران كه مي امد وسعت يك ترنم را جاري مي كرد. من گويي احساس تازه اي دراين وسعت برخوردار شده بودم .... ان شب را به ياد مي اورم  ان شب كه ابرهاي سياه دراسمان بودند  سكوتي مرگ اور را در اسمان مي ديدي . ساعت دو بامداد بود. ان ويراني دل و ان شب سكوت ..  شب برزخي بود.... اسمان ابرهايي سياه بودند كه گويي نه براي باران كه براي هزاران رنج دل ها بودند . و.سعت هايي بودند. ان شب زير درخت نارون نشستم .... مي خواستم ساعتها اين صحنه را تماشا كنم .... ساعت هايي بودند كه در وسعتي تازه تر از هميشه اين وسعت هار  داشته ب.وئنمئ دران شب ... من از جچايي امده بودم . ويران يدل وسعتي داشت .. دلم سرشار از اندمهي بزوك ب.ده است كه در اين وادي ويارن شده اي كه من دران جهمن سر سير زقرار اشنم اين جچايي بود ... من از جايي كه امده بودم ان جا  در ليت سرزمين  سبز... دلم بي تابي بود  يك راه تازه در اين راهي كه خدا خدا مي كردم بارا ن جاري شوددلم سرشار از اندوهي بود . ان نيلوفرانه تب زده در بركه غم  و داغ هجراني را رقم زده بودند. جايي كه من اينك بودم ادمهايش سرد بودند و نگاه هايشان كشنده وبد. 

چنين شبي را  نديده بودم  شبي در وسعتي تازه شبي بود ه بايد دراين راه تايهزي بايس رد يامن راهي بود كه دراين راهي كه دراين ميانه كار و چشمي از جحسادت ها .. ان شب كمن در اسمان چيز يهايي ديدك ..و سكوتي بود .  سرشار از ابها ب.ئ.. ابرها درجي .ود كيج زده شئدهب ود... دلم در هواي چيزي بود كه دران مي بزرگي را ديده بود.

ان شوق ها ديگر نخواهد بود. انتظار بيهوده اي است  اگر اين را خواسته باشم . وسعت هياي از بيكرانه .. اين ادم را ارام مي كند. بايد به سمتي بروم .. ان سمتي كه بايد در همه چيز در راهي تازه در جريان باشد . ان خلوتي كه مي شد در وسعت هاي بيمرنه هاي بي مان درا دشاع باشد يك راخي بود . هر كاري مي تواند كند پس بايد رامش كرد. صبوري كرد. تا دور شد ز او

دي ماه بود ان مزرعه بهار را در وسعت نخلهايش عطري تازه داده بود. همه چيز بوي مهرباني را از ان شبي كه من مدهوش بودم شبي را كه عطري داشت در .وسعت يك حضور . من در خانه اي بودم كه سرشار از مهرباني هاي بود. رويايي باور نگردني كه در مرز خيال جريان داشت اينگك در ايم وسعت هاي تازه مي شد براي همه ما . يك وسعت تازه بود . حالا زماني است كه بايد دوباره به ان شب زيبايي هاي عشق فكر كنم  راهي نبود .. ان روز كه به باچون رفتم و ان عصر . ان مزرعه جايي كه كمسي به دنيا ذامده بود بسيار با ارزش داشت در اين راهي كه ممن بايد دران روزهايي كه كسي بود بري من بسيار بارزش بود... ام اگر چه قدري در اين ارزش گذاري ها ندشت . استفاده ابزاري از مهرباني هاي ش اين بزرگترين عبيب ش بود  حتي براي خودش هم كه شده بايد اين كار را مي كرد..........اما  به مرور زمان درك كردم كه اين ادم در مسيري از يك حس خاص هست ...  تنها در روزهاي اول در اين زمينه سرمايه گذاري مي كند وبعد مي رود در مسير بي تفقاوتي ها و اين كاري بسير بد هست . ايم كاري هست كه بسيار اثر بد روي روان وجسن من كذاشته بودو.  در اين ميانه كار اين كسي بود كه دراين وادي دل بايد من از ان وسعت با.چ.م به او گاه مي كردم راهي بود بسيار دشوار .... بسيار بد قلق بود.  من هرگز فكر ني كردم روزي با اين شهصيت او در دست به كريبان شوم . او وسعت هاي تزه اي بود...

حتي در اين وسعت كه فضايي از مهرباني ها ايجاد مي كني براي او ظاهرا فرقي نمي كند//  داستانهايي هست كه مي تواند نشانه هايي را در بر داشته باشد.

 يك ساعت و نيم گذشته است اما خبري نيست . حتي تكي هم زده نمي شود. مرموز و  پراز ابهام ....... اين همان چيزي هست .كه دارد كوتاهي مي كند .اما شايد مشكلي درزاين ميانه باشد كه دراين وسعت هاي تازه ..... بايد همه چيز با درايت شروع شود . اندكي صبر . راهي جز اين نيست ... اين همان چيزي است كه بايد در اين ميانه كار درك شود..

 همه چيز بايد سنجيده شود. همه چيز بر اساس يك مبناي تازه ديده شود. در اين روزگاري كه اين همه نامردي هست بايد اينر ا درك كرد كه بايد ساخنت  زيرا اين تو هستسي كه ويران تر مي شوي .

خوب نگاه كن هيچ خبر تازه اي نيست . خواهري داشت تنها اميدش در شهر غريب . مي رود حانه اش را مي بيند كه بسيار مرتب شد است و بعد مي رود مي بيند ي واي اين پولها نيست و .و چيز هاي ديگر ........

با اين ادم چه كار مي توان كرد.   دنيايي كه ادمها ديگر عطر مستي عشق را در فضاي كار ها  انتشار نمي دادند/

بغض سنگین یک غروب

 غم سنگيني دلم را مي گيرد... اذان مغرب را گفته ند يه جورايي دلم مي شكنه به غربتي ... به غريبي .....  ادم اينحا تا اين حد تنها مي شود... تا اين حد در وسعت سنگ دلي ها؟ هرچه بيشتر مهر مي ورزي برا ي او هيچ ....  درتاملي فرو مي روم .. در وسعتي از يك حس غريبي...

قطعه اي را كه سراج مي خواند وسعتي هست كه بر اين حسي كه دلت را گرفته است بيشتر ...  چقدر بي شرمانه است سياه بازي هاي اين خناسان . عجيب است كه محتاج دلي سياه و گمراهي شديم ............. دلم را با ايات قران سرگرم مي كنم. دلم براي خودم مي سوزد . وسعت تنهايي را .... چگونه با اين دل فريب يك گمراه مكار را خوردم... دلي كه سرشار از مهرباني بود. با اين دل سرشاز از اشك به سوي خدا مي روم ... انقدر خدا خدا مي كنم تا گره اي باز شود. انگار اين زن پليد جادويم كرده است . از چشمان پليدش مي توان خواند كه جادو گر باشد.....اينها ببين تا كجا سياه دلند كه از دل هاي شكسته هم نمي گذرند....  مي ايي دوباره سرشار مي شوي از نهايت هاي صداقت و مهرباني و انگار اين ادم بدش مي ايد. دوست دارد انقدر دهن كجي كند تا ابرويي ريخته شود. در شگفتي عظيمي فرو رفته ام ... چنان حساب شده بازيت مي دهد كه درمانده مي شوي اما زمان ان فرارسيده است كه اولين تلاش هاي عملي را در وسعت يك اقدامك صورت دهي ظاهرا كسي كه همه هدفش به زانو دراوردن يك دل مهربان است بايد فراتر از اين كه هست كاري كرد....... كسي كه دنياي از مدارك را دارد و. انگار نه اين است كه چنيناست .... چنان گستاح شده است كه مي ماني دركارش ............

 اين ها كساني هستند كه از راه سايت هاي مجازي دوست يابي ادم پيدا مي كنند چه انظتري از صداقت داري از اينها.. بيكرانه هاي در گستره زيباترين مهرباني ها . اما باز هم اتشي در نگرفت... رازي سر به مهر در وسعت اين بي اعتنايي هاي رو به گسترش ... هيچ خبري نبوه است در اين ميانه كار ... پنداري موهوم بوده است بازيهاي بي شرمانه اي كه ادامه دارد...

براي اينكه دستم بيايد ته كار جي خبر است كمي ان را به هم زدم و ديدم اي واي واي وووو    انگار طرف من كسي از اين ادمهاي حاشيه نشين كه مهارت او در گستاخي است . شايد هم بيشتر ...  شوقي در كار نبوده است  هدف من اين بود كه شايد درسي بگيرد از اين فراق و عطري تازه اما من كجا و اين ادم كحا در اين ميانه كار................. دلهره اي داشتم كه اين چي خواهد شد ايا مانند گذشته هياسياه اش بود و ديدك بدتر شده است . ديدك اين ادم يك فرصت طلايي براي خود داشت كه از اين فرذصت براي رسيدن به ساير كارهاي خود نهايت بهره مندي را كسب كرده است . اگر دو تاماس گرفت ان هم سياسي يو ساه باري بوده است .  هيچ فرقي نداشت /////

اول واخزش اين بود: حفظ ادمها...........

بايد چشم به راه بماني ... بهانه ها از پيش اماده شده است كركس بود!!!!!!!!!!!!!!!! همين  حالا مجا بود  خودش مي دونه و ما هم هي ..............

هدف يك دهن كجي حساب شده است. و جريان همان داستان چوپاني است كه از بي سگي رفيق گرگ شده است . همه چيز همين است .... 

كسي زنگ زده بود بهش./.. انگار جاي به خصوصي هست . بوي س مي ايد ... هيچ صدايي نمي ايد .... سكوت ...  اخه هيشكي نيست بگه كه داستان چي هست . اين ادممممممممممممممممم...... بازي دارد مي كند بدرقم ........................صداي اذان مي ايد............ حساب شده دارد همه چيز را به بحران مي كشاهند. اب واتشي دركار نيست.... هدف كور كردن اين اشتياق است ...................

از ساعت .... دوزادهتا       هيچده .......................‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍... !!!!!!!!!!11  داستان چيز ديگري هست . چي كار بايد كرد با چنين ادم پليدي .....

براي او هيچ چيز مهم نيست . كه تو چي مي گشي . حتي  حرفش را نمي زند........... خسته كردن ... جنگ رواني تمام عيار...............

هيچ خبري نبود.   نه شوقي نه طراوتي ... ووقتي كه به سويش رفتم بار سنگيني بود بر دلم . دوباره سرشار شدم از بيكرانه هاي مهرباني اما هيچ خبري نبود . او دنياي براي خودش دارد دنيايي كه دران ادمهايي خود را دارد و هر طور دلش بخواهد برخورد مي كند و انها مي سازند. اما دراين ميانه وقتي ساعت سه بعد از ظهر تماس گرفت . اشكار شد كه ين ادم  از اين فرصت فراق براي دناي خود نهايت بهره مندي را كسب كرده است ادمهاي زيادي دارد كه انها را سرويس دهد.... اين راهي بود كه او داشت . بهترين معبار بود كه تو بداني داستان او در جعودي عست  او بدتر از هر زمايني بود.... همه برداشت هاي من درست بود. او ادمها را با فريب و نيرنگ نگه مي داشت . ندامت و پشيماني بود كه ره اورد ين كار بود... بيشتر كه در ووادي اش رفتم ديدم بسيار گسنتاخ شده است . و رفتارش به شدت هتاكانه شده است .. او همه اين كارها را عمدا صورت مي داد... پيامي كه داد اين بود كه تنها ارزويم اين است كه از ذهن تو پاك شوم ............

اين همه مدت و اين همان بود كه فكرذمي كردم براي اين ادم يك فرصت طلايي بود و  اوئل و اخر كار او اين است كه ادمها را داشته باشد .سياست داشتم ادمها اين است .. رفتارهاي ين روزهايي او كاملا اشكار كرد كه ين ادم هيچ چيزي ندارد........  ارزش اين را نداشت كه من به او فكر كنم....  بستگي به خودت داره .......

 اين حرف او بود كه امروز گفت روز هشتم ابان 89 ... از اوخواستم سرشار از خوبي ها باشيم ...

يك راه مانده بود كه دراين ميانه كار بايد در وسعتي تازه از يك تلاش براي درون خود قرار گيرم ...  دور از هر گونه وابستگي ها بايد اين كار را در صورتي كه عشق را در اين روند در دستور كار قرار دهن . اين راهي بود كه بايد منت بع لن اان سوي اين رمي اسماني قرار گير با درايت و صبر اين راب يا داشعه باشم . بريا يك بار هم ش كه شده است با يك تلاش تازه به سوي حريم ارامش و مدارا روي اورم//

راخي مياه  ان فراق واين شتسقاق در راه دل داشته باشم . بايد ذهن خود را دور سازم از اين روندي كه بايد در راه او دلي را به افق هاي تازه اي دست  رسي داشته باشم و دور از هرگونه حساسيت هاي كه بايد در ديدگاه هاي خود داشته باشم .. بيكرانه هاي تدزه اي كه دراين ميانه بود براي ما دراين سيماي تازه اي كه هيچ خبري نبود من بايد در روندي تازه ق رار مي گرفتم ... افق هاي توسعه و پيشرفت در كار بوده است . ماهيت ها و روحيات انها همين بود.. اين همان چيزي بود كه من

الاينده ....

  من در وسعت ارامشي بودم .. خلوت من و.... در اين ميانه بايد ان راه را بروم به سوي يك راخهي تازه كه دراين وسعت بيكرانه خا سرشار شوم از ايماني تازه .. هيچ راهي ندارد. ظاهرا ان قدر زنگار گناه بر دلش رسوب زده است كه اگر او را به زيباترين محفل اسماني هم ببرند همين است . شايد هم حق دارد. ادمي كه عمري در سياه بازي هست .

   

بغض سنگین یک غروب

 غم سنگيني دلم را مي گيرد... اذان مغرب را گفته ند يه جورايي دلم مي شكنه به غربتي ... به غريبي .....  ادم اينحا تا اين حد تنها مي شود... تا اين حد در وسعت سنگ دلي ها؟ هرچه بيشتر مهر مي ورزي برا ي او هيچ ....  درتاملي فرو مي روم .. در وسعتي از يك حس غريبي...

قطعه اي را كه سراج مي خواند وسعتي هست كه بر اين حسي كه دلت را گرفته است بيشتر ...  چقدر بي شرمانه است سياه بازي هاي اين خناسان . عجيب است كه محتاج دلي سياه و گمراهي شديم ............. دلم را با ايات قران سرگرم مي كنم. دلم براي خودم مي سوزد . وسعت تنهايي را .... چگونه با اين دل فريب يك گمراه مكار را خوردم... دلي كه سرشار از مهرباني بود. با اين دل سرشاز از اشك به سوي خدا مي روم ... انقدر خدا خدا مي كنم تا گره اي باز شود. انگار اين زن پليد جادويم كرده است . از چشمان پليدش مي توان خواند كه جادو گر باشد.....اينها ببين تا كجا سياه دلند كه از دل هاي شكسته هم نمي گذرند....  مي ايي دوباره سرشار مي شوي از نهايت هاي صداقت و مهرباني و انگار اين ادم بدش مي ايد. دوست دارد انقدر دهن كجي كند تا ابرويي ريخته شود. در شگفتي عظيمي فرو رفته ام ... چنان حساب شده بازيت مي دهد كه درمانده مي شوي اما زمان ان فرارسيده است كه اولين تلاش هاي عملي را در وسعت يك اقدامك صورت دهي ظاهرا كسي كه همه هدفش به زانو دراوردن يك دل مهربان است بايد فراتر از اين كه هست كاري كرد....... كسي كه دنياي از مدارك را دارد و. انگار نه اين است كه چنيناست .... چنان گستاح شده است كه مي ماني دركارش ............

 اين ها كساني هستند كه از راه سايت هاي مجازي دوست يابي ادم پيدا مي كنند چه انظتري از صداقت داري از اينها.. بيكرانه هاي در گستره زيباترين مهرباني ها . اما باز هم اتشي در نگرفت... رازي سر به مهر در وسعت اين بي اعتنايي هاي رو به گسترش ... هيچ خبري نبوه است در اين ميانه كار ... پنداري موهوم بوده است بازيهاي بي شرمانه اي كه ادامه دارد...

براي اينكه دستم بيايد ته كار جي خبر است كمي ان را به هم زدم و ديدم اي واي واي وووو    انگار طرف من كسي از اين ادمهاي حاشيه نشين كه مهارت او در گستاخي است . شايد هم بيشتر ...  شوقي در كار نبوده است  هدف من اين بود كه شايد درسي بگيرد از اين فراق و عطري تازه اما من كجا و اين ادم كحا در اين ميانه كار................. دلهره اي داشتم كه اين چي خواهد شد ايا مانند گذشته هياسياه اش بود و ديدك بدتر شده است . ديدك اين ادم يك فرصت طلايي براي خود داشت كه از اين فرذصت براي رسيدن به ساير كارهاي خود نهايت بهره مندي را كسب كرده است . اگر دو تاماس گرفت ان هم سياسي يو ساه باري بوده است .  هيچ فرقي نداشت /////

اول واخزش اين بود: حفظ ادمها...........

بايد چشم به راه بماني ... بهانه ها از پيش اماده شده است كركس بود!!!!!!!!!!!!!!!! همين  حالا مجا بود  خودش مي دونه و ما هم هي ..............

هدف يك دهن كجي حساب شده است. و جريان همان داستان چوپاني است كه از بي سگي رفيق گرگ شده است . همه چيز همين است .... 

كسي زنگ زده بود بهش./.. انگار جاي به خصوصي هست . بوي س مي ايد ... هيچ صدايي نمي ايد .... سكوت ...  اخه هيشكي نيست بگه كه داستان چي هست . اين ادممممممممممممممممم...... بازي دارد مي كند بدرقم ........................صداي اذان مي ايد............ حساب شده دارد همه چيز را به بحران مي كشاهند. اب واتشي دركار نيست.... هدف كور كردن اين اشتياق است ...................

از ساعت .... دوزادهتا       هيچده .......................‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍... !!!!!!!!!!11  داستان چيز ديگري هست . چي كار بايد كرد با چنين ادم پليدي .....

براي او هيچ چيز مهم نيست . كه تو چي مي گشي . حتي  حرفش را نمي زند........... خسته كردن ... جنگ رواني تمام عيار...............

هيچ خبري نبود.   نه شوقي نه طراوتي ... ووقتي كه به سويش رفتم بار سنگيني بود بر دلم . دوباره سرشار شدم از بيكرانه هاي مهرباني اما هيچ خبري نبود . او دنياي براي خودش دارد دنيايي كه دران ادمهايي خود را دارد و هر طور دلش بخواهد برخورد مي كند و انها مي سازند. اما دراين ميانه وقتي ساعت سه بعد از ظهر تماس گرفت . اشكار شد كه ين ادم  از اين فرصت فراق براي دناي خود نهايت بهره مندي را كسب كرده است ادمهاي زيادي دارد كه انها را سرويس دهد.... اين راهي بود كه او داشت . بهترين معبار بود كه تو بداني داستان او در جعودي عست  او بدتر از هر زمايني بود.... همه برداشت هاي من درست بود. او ادمها را با فريب و نيرنگ نگه مي داشت . ندامت و پشيماني بود كه ره اورد ين كار بود... بيشتر كه در ووادي اش رفتم ديدم بسيار گسنتاخ شده است . و رفتارش به شدت هتاكانه شده است .. او همه اين كارها را عمدا صورت مي داد... پيامي كه داد اين بود كه تنها ارزويم اين است كه از ذهن تو پاك شوم ............

اين همه مدت و اين همان بود كه فكرذمي كردم براي اين ادم يك فرصت طلايي بود و  اوئل و اخر كار او اين است كه ادمها را داشته باشد .سياست داشتم ادمها اين است .. رفتارهاي ين روزهايي او كاملا اشكار كرد كه ين ادم هيچ چيزي ندارد........  ارزش اين را نداشت كه من به او فكر كنم....  بستگي به خودت داره .......

 اين حرف او بود كه امروز گفت روز هشتم ابان 89 ... از اوخواستم سرشار از خوبي ها باشيم ...

يك راه مانده بود كه دراين ميانه كار بايد در وسعتي تازه از يك تلاش براي درون خود قرار گيرم ...  دور از هر گونه وابستگي ها بايد اين كار را در صورتي كه عشق را در اين روند در دستور كار قرار دهن . اين راهي بود كه بايد منت بع لن اان سوي اين رمي اسماني قرار گير با درايت و صبر اين راب يا داشعه باشم . بريا يك بار هم ش كه شده است با يك تلاش تازه به سوي حريم ارامش و مدارا روي اورم//

راخي مياه  ان فراق واين شتسقاق در راه دل داشته باشم . بايد ذهن خود را دور سازم از اين روندي كه بايد در راه او دلي را به افق هاي تازه اي دست  رسي داشته باشم و دور از هرگونه حساسيت هاي كه بايد در ديدگاه هاي خود داشته باشم .. بيكرانه هاي تدزه اي كه دراين ميانه بود براي ما دراين سيماي تازه اي كه هيچ خبري نبود من بايد در روندي تازه ق رار مي گرفتم ... افق هاي توسعه و پيشرفت در كار بوده است . ماهيت ها و روحيات انها همين بود.. اين همان چيزي بود كه من

الاينده ....

  من در وسعت ارامشي بودم .. خلوت من و.... در اين ميانه بايد ان راه را بروم به سوي يك راخهي تازه كه دراين وسعت بيكرانه خا سرشار شوم از ايماني تازه .. هيچ راهي ندارد. ظاهرا ان قدر زنگار گناه بر دلش رسوب زده است كه اگر او را به زيباترين محفل اسماني هم ببرند همين است . شايد هم حق دارد. ادمي كه عمري در سياه بازي هست .

   

شب خلوتیان مبارک است

 همه چیز ان بیکرانه دلم بود که باید ان را سرشار می کردم از عشق . یاری بود که در وسعت مهربانی من امده بود. زیبایی مهربانی او عطری داشت . این از راه رسیده دل .. از ان سوی صحرای دلم امده بود با دستانی سرشار از سخاوت های   بیکران . سرشار عطر نماز عشق.  ان سان که من به ان سوی اسمانها رفتم دانستم که مه روی من این لولی وش برخاسته از باچون . ان لحظه های دل . خاک زادگاهش  نمازی که درعشق خوانده می شد و من تا ان سوی شب بارانی زادگاهم عطر مهربانی لب های او را در زمانی که بوسه بر چشمش زدم مرا بی نهایت سودایی دل کرد. عطر دهان او در وسعت عشق معنا داشت .شکوه اندام او در وسعت مهربانی اش بی همتا بود. چشم از دل ما بود و پارسای هایی تازه از راه رسیده بود من به خلوت دل رفتم تا از او تندیسی با شکوه بسازم چون هاله ای از نور ... چون هاله از نور عشق . دست های او  در کمند زلف ش بیداد بود که مرا به بیکرانه های دل برده بود. قنوت عشق . به شکر این مه روی من اسمانی تر شدم به شکر او که او را افریده است که در یک نگاه اسمانی من سرشار از طربی شدم و به دولت عشق روی اوردم و از این راه به خدا رسیدم و از عطر شالیزارها با صدای مرغ شب . تا ان شب بارانی و ان شب خلوت های هر شب ما . هر لحطه ما که او می اید تا عشق را تفسیر تازه ای کند تا نشان دهد بیکرانه های عشق وسعتی دارد که می شود با نیروی ان به بیکرانه ها رسید و خدایی تر شد من امده بودم تا در شب بارانی سمرقند ان شعر عشق را بشنوم که اکر ان ترگ شیرازی بدست ارد/.........  زمان گذشت و دلبری از صحرای عشق امد تا خدا بگوید اگر در ان شب بارانی سمرقند از من خواستی به صدق من این را هدیه کردم تا بندگان عاشق من بدانند که من اجابت کننده ام و در ان سحر که امده بود نماز شب خواندیم ا.و امام من شده بود تا وسعت عشق با اشکهای گرم معنایی زیباتر از باران سحرگاهی داشته باشد که بر شکوفه های سفید اقاقی جاری می شود

پایان راه ..... سرابی که بیهوده بود

 هيچ راهي ندارد. ظاهرا ان قدر زنگار گناه بر دلش رسوب زده است كه اگر او را به زيباترين محفل اسماني هم ببرند همين است . شايد هم حق دارد. ادمي كه عمري در سياه بازي هست .   اما من در وادي انديشه دارم ... رياضتي تازه در راه خواهد بود. قران بايد در وسعت نگاهم همه چيز باشد . عزم خو.د را جزم كرده ام.. همين كه درك كرده ام كه مسافرم ... همين كه نوري عظيم را در افق خيالم تداعي مي كنم . همين كه به اينجا رسيدم كه خدا در انديشه خلق قران بود. در ان سحرگاهان كه جبريل امين را خواست به او چيزهايي گفت . ايات اسماني را به او وحي كرد. خدا مي ديد كسي را در زمين كه سرشار از پارسايي بود. محمد امين .... همه اين سير اسماني خدا را مي ديدم كه او را در شبه جزيزه عرب مي ديد . او را برگزيد و به جبريل امر كرد اين ايات را به او وحي كند. او در مشرق اسمان امد و محمد را دعوت كرد به او نزديك شد ... نزديك تر ..... به اندازه دو قوس كمان ... وسعت اعجاز اسماني را ببين ...

من دراين خيال بودم .. ان لحظه اي كه خداوند بزرك اين امر اسماني را به فرشته خود وحي كرد و جهان را در وسعت نام اين پيامبر امي....شكوه  اسماني او را در اين بيكرانه شاهد باش . ان روزها را به ياد مي اورم كه كتابي را خواندم و مرا به زيبايي هاي تازه اي از عشق به رسول خدا....   رساند. محمد پيامبري را كه بايد از نو شناخت ..........از ان پس در متن زيباترين لحظه هاي او قرار گرفتم...  زيبايي هاي احساس او به يتيمان و در ماندگان و اواره گان .... ان همان چيزي بود كه همه مسير زندكي ام را در اين وسعت  قرار داد.. ان روز كه به سوي كسي رفتم كه شريك زندگي م باشد همين حس را داشتم كسي كه مادر نداشت .و پدرش نيز درمانده بود .

زيباترين نگاه را در اين انتخاب جاري كردم .... انها بيكس بودند و دارايي شان جيزي نبود. سه سال عاشقانه ترين نگاه به او داشتم و حتي دستم به او نخوردو از او حتي قاشقي هم نخواستم . دلم خوش بود كه او در متن رنج .و  درد بزرگ شده است و قدر مهرباني ها را مي داند . دولت فقر انگاه كه دروسعت توكل به خدا باشد اين بي نهايت هاي  لطف او مي شود. اما همين ادم وقتي پيراهنش دو تا شد همه چيز يادش رفت و من راه بيابان را درپيش گرفتم.. اوارهگي را بر اين ننگ خودخواهي او ترجيح دادم من جهاني را به يك لبخند صادقانه عوض نمي كردم ..و هنوز نيز اما در اين ميانه كار حتي در اين راهي كه رفتم و در ميانه اش ديدم كه اي دل ........... اينكه ما در وسعت زلف سياهش به بيكرانه هاي اسماني يك احساس مي رويم اين تهي است و فريبكار و دلي سياه ......... ناگهان پرده ها كنار رفت و ديدم اييييييييييييي واي وووووووووو اين كه.................. بود!!!!!! خدايا پناه بر تو ... از ديار عشق . ان حرفهاي سرشار از زيبايي هاي مهرباني ... غمخواري هاي فزاينده و دراين ميان حريمي از عطر دلي ... خدا يا اينها همه نقشه بود؟ براي فريب براي داشتن كسي مانند من در ليست سياه ادمهايش............. من دنبال چيز ديگري بودم يك انسان خوب وسرشار از صداقت هاي تازه ... انكه كه مي گفت به عشق نمي توان فرمان داد اين ماهيتي كه داشت اين بود.؟ اين ادم درمقايسه با همه كساني كه من ديده بودم بيكرانه هايي بود در فريب ... پس از پنح سال هنوز در شگفتم كه چگو.نه مي شود يك انسان تا اين حد مكار باشد ... و تا بي نهايت ها چگونه است كه چنين ادمي انقدر مهارت در فريب داشته باشد كه نمي توان به عمق اين فاجعه پي برد. ما به خيال خود كه اين ادم راهي به سوي نور و مهرباني هاي صادقانه است چنان سرشار از وسعت هاي تازه اي در دوست داشتن شديم كه مي شود از انها كتابي بزرگ نوشت ... هر ان وسعت تازه اي ... حتي زماني كه ان پرده كنار رفت و ديدم اين همه توجيهات و نقش بازي كردن هاي او براي اين است كه به ادمهايي ديگري خدمت كند باز هم ادمه دادم گفتم  سرانجام او سرش به سنگ مي خورد من بايد جواب خدا را بدهم ... من بايد كاري كنم ............. اما نشد كه نشد..  سرش بارها به سنگ خورد اما واي خدايا خدايا هر كاري بكن اما دل كسي را كور نكن ........ اين اخر گمراهي است ..... وحشت كردم از او ..  يك ادم براي اينكه در دنياي كثيف خود بيشتر غرق شود دست به چه كارهايي مي زند . اصلا برايش مهم نيست كه تعلقي دارد و روزي دفترچه اي را امضا كرده است .... همين كه جايي پيدا شود كه يك گليم كهنه باشد و دو سيخ كباب و ... ميوه اي ..... اين مي رود .  و اين برداشت او است كه اي بابا... من كجا بودم در اين سالها ... اسكول بودم كه خود را درحصار زندگي و تعهد به ........ كه اين را هم دروغ مي گفت ........ رستوران صوفي ساعت هشت شب
ادامه نوشته

شب باراني اقاقي

 اين حرف از وسعت دل كسي جاري شده بود كه سرشار از پارسايي بود.  همين دو جمله را گفت . كه خيلي خيلي تنهايي .... گاهي بغضي مرا مي گيرد از اين همه غريبي تو

از ان زمان كه چشم گشودم همين بودم .... از ان زمان كه غريبانه از خانه پدرم زماني كه هنوز ده سالم نشده بود به جنگل رفتم . در رويايي اينده اي بودم. هنوز عطران گلها را حس مي كنم و گل هايي كه سرشار از عطر ارامش بودند . گلهايي كه ديكر از انها تيست گويي از اين ديار رفته اند ان چنگل اسرايي نيز جاي حود را به مزارع برنج  داده است . دنيايي كه همه چيز من بود. سكوت ان . باراني كه مي باريد .

بهار كه مي ايد هواي مسيح نفس گشته ديار جنگل . درختان توسكا. جوانه هاي تمشك // دختراني كه در حوالي جنگل سبزي مي چيدند. بهار در وسعتي امده بود. .و من در ان كلبه سرشار مي شد. پرنده اي اشيانه مي ساختند داركوب بر تنه درخت. شكوفه ها... بوي سير هاي تازه .. درختان توت ................. پدر بزرگم انها را با داس مي بريد تا كرم ابريشم .. 

هي پسر بشو مي به پاپيروس بگير.....

يعني برو برام سيگار بخر.............   دكان مشت احمد..............

مثل قرقي مي رفتم ........... غنيمت بود براي من ............. من بي پول روستايي ........ 

سلام ... مشت حمد وو مي پي لاغه بوته سيگار اشنو هاديا... با يه ته حالبه!!!!!!!!! همان كلوچه سنتي .... انقدر برام ارزش داشت كه تا يكي دوساعت بو مي كشيدم  تا برم كنار نهر ابي و دراوج لذت نوش جان كنم ............

يك يتيم بودم... كسي نداشتم  پدر و مادر داشتم اما از نداشتن بهتر بود....

باران به شوقي امده تا بوسه هاي نمناك خود را در وسعت شب بر اقاقي ها جاري كند چون جيحون

پنحره را گشودم اسمان مثل گونه هاي خيس شده يك عاشق خسته بود.

ان عشقي كه در همين غروب باراني اشك ي را جاري كرد. بغضي داشت و اين گونه ها تا ان سوي اسمان بر پرچين نگاه الهه اي پر از شكوفه هاي معطر تمشك بود.

از ان گونه هاي اشك الود با دلي سودازده از نامهرباني هاو اين شب باران و شوق خلوت غريبانه . شبي كه باران بيايد تا ان سوي بيكرانه ها همه جا سراپرده شوقيست.

باران كه مي امد سرشار مي شد درخت اقاقي .

كاهش بهار بود تا عطر  شكوفه هايش وسعت مي داد

اما حتي بي شكوفه نيز اين درخت اسرار اميز سرشار از

عطري مي شود از باران

يا كريم لانه اي داشت . شب از راه رسيده بود.

چه قشنگ بود ارامش اين پرنده كه درشب باران به زيبايي دل طراوت مي داد.

ان سوي پنجره كلبه ام  شكوه سروناز در حريم اقاقي بيكرانه نگاهي بود

كه دلم را تا ان سوي اسمان / رهسپار مي كرد.

دل زيبايي باران را مي ديد و سرشار ميشد از باراني كه شتابان مي امد به سوي اقاقي

همه چيز عطري داشت درشب باران . ان سوي دل نيز نمازي بود در شب باران .

 هواي سردي بود و كلبه ام به عطر فانوس /

اما اينجا ياد كسي بود جاري در دلم .

نمي دانم او  در ين وسعت دلش يادي را وسعت داده بود

اما سكوت اسرايي كلبه ام در امتداد شب باران .

عطر ياد شب نماز/ شب وصال ./ شب خرابات

شب سرودن شعري در وسعت زلف سياهش .

اما كاش ان سوي پنجره مي امدي . اينجا مهبط زيباترين سروده هاي اسماني عشق

بود. در دل شب صداي پايي مي امد. يادم امد كه در ان سوي شب وصل  صداي پاي تو بود كه مرا تا ان سوي سرزمين مهرباني هاي چشمي برد كه از راه دور امده بود.

. در اين ميانه زيبايي دل را هديه دادم به ان سوي چشمي كه به ارات ايستاده بود در قامت عشق

 چشمي به اايات اسماني سوره الرحمن بود/

زيبايي هاي يكحس اسماني در دل و جانم جاري شد بود. بيكرانه هاي نعمت او . چقدر اين خدا مهربان بود كه در سراسر اين سوره در متن تازه اي از يك حس اسرايي نقشي در حيال عشق را جاري مي كرد.

همه نيازمند اويند و او بي نياز و سرشار از مهرباني است

. همه چيز در تب و تاب اسماني باراني هست . شب ارام مي رود تا همراه  با باران خاطره اي در  دل

زنده دلان ايجاد كند. هيچ نشانه اي نيست كه در ان بتوان به زيبايي هاي اين شب اسرايي درنگي كرد و سرشار نشد   اما در اين شب باراني بود كه دل به نجوايي با خود . غربت يك انديشه در شب باراني و من نه انتظاري و نه ............. اما كاش وسعت هاي تازه اي بود.  چشم انتظار بود دلم كه يار ما سرشار از تر از بهار بيايد  با سبدي سرشار از گل مهرباني و عشق.

چرا ان اتش نمي كيرد ان سوي دل سرشار نبود. ان دوره فراف و اگر ان شب امدي اگر من سرشار بودم از مهربانيد= پس اگر تو امدي اگر خبري بود......و  در اين مانده ام كه در اين وسعت در اين ميانه كار بودئه اس كه او رات درايمن وسعت بايد تا اين حد هيچ شوقي نبود است دراين وسعتي كه دست هايي مي امد

ارامش دل در  عميق ترين وسعت اسماني خلوت خود

اما اين بار عطري تازه تر از شكوفه تمشك داده است

نار كول جايي در زادگاه من است با نهري كه همسايه هاي

ان بوته اي تمشك است كه با شكوفه هاي صورتي و سفيدش

هميشه ميزبان پروانه هاي بودند.

پروانه هايي به زيبايي گل عشق  سرشار از شوق

اب هاي جاري كه از ان سوي نوشور مي امدند

تا اب مزارع كورنده را تامين كنند.

ياد ايام من هميشه از ناركول الهام گرفته است 

از خلوت ذكر من كه از اين جا به معبدي ساده و بي ريا

تا ان سوي كلبه ها كه صداي اذان در متن شاليزار ها گم

مي شد

تا ان سوي نگاه دختري نجيب و سرشار از شرم كه

بوته هاي شالي را به خانه مي برد

و صورتش با عرق خسته گي  سيماي تلاشي سرشار از

نجابت را رقم مي زد

صداي اردكها و گاو ها كه به لانه هاي خود

و ان زن روستايي كه اردكهاي خود را صدا مي كرد به له به له

و اردكها مانند كودكاني سرشار از شوق مي امدند

نيشك ها از هر سو پرواز مي كردند اين پرنده هاي مهاجر

جوانه هاي سبز برنج دوباره خوشه مي زدند

بوي علف ها  همراه با نسيمي كه از ان سوي جنگل مشامم را طراوت داده بودند.

باغچه هايي پر از گوجه سبز. طراوت سبزي ها.

عطر شبنم بر روي پرچين تمشك....

ستاره هاي اسمان لبخند مي زدند.

فانوس كلبه هاي جنگلي حكايت شبي بود در محفل روستائياني كه دلي بي ريا داشتند

 عطر يك استكان چاي //

صداي موذن زادگاهم و صف نماز گزاران . دختري را ديدم كه

به سوي مسجد مي رفت . چقدر زيبا بود.

يك روز پر تلاش در باتلاق ها براي درو برنچ و اينك در وسعت نمازگزاران

دل عاشقي داشت . ارزويي داشت.  نماز كه تمام شد به امامزاده سيد رضا

رفت . نام معشوق من هنوز بر صندوق چوبي اش هست

بر برگ گل هم نامش را نوشتم ...

چه قشنگ است مناجات دلم

 چه لطيف است نگاه همه از عشق نگارم

 من و دل  وسعت يك حس نياز

من و دل در حرم شوق وصال 

 من و ان يار سراسر محبوب .  همه شوق قدمهاي مرا ديد و به سويم

امد/./

چه  نجيبانه سلامم مي كرد.

چه سلامي كه پر از عطر وصال.

چه قشنگ است سلام يارم  كه مرا برد به روياي وصالي تازه

بوسه بر چشم من وشوق دلم ....

 من سرگشته خيال دهنش مي بودم

چه شبي بود كه ان بوسه يار ...

همه سرشار ز شوقي مي كرد

دل سرگشته ما را كه به بوي دهنش ...

يادم امد ز نمازش كه مرا برد به ان سوي خيال

هاله اي بود پر از نور وصال ..  شب و من راز نگاهش بوديم .

شب و دل عطر قنوتي بودم ...

.... تا سحر گرم نگاهش بودم

تا سحر شوق نگاهش كه مرا مست به ان سوي حريم دل او

برد و چنانم مي كرد كه پر از شوق شدم ... بوسه اي زد به نگاهم

شب معراج وصال .  شب روياي دلم . 

صداي پاي شب

در سكوت شبانه امده بود

صدايي از ان سوي ديار و

 شايد اين يك نشانه بود از وسعت  ياد ما در دل او

شايد كه بي ترديد ما بوديم كه  در ان سوي اين ديار كسي را

در ياد دل ما جاري كرده بوديم .

وسعت بيكرانه دل من

او را سرشار كرده بود از بي نهايت هاي مهرباني ما

مانند اين بود كه به ديدار من امده است .و من به رسم مهربانان عاشق

سرتا پا سرشار از شوقي  بودم در دل شب .

او امده بود تا به تمنايي  كه مهرباني را در من جستجو كند .  باورش نمي شد من چنين سرشار ش كنم كه او در اين وسعت زيبايي هاي دل مرا شاهد باشد .

شوقي بود دراو كه صدايم را شنيده بود. مهر باني بود. شوق بود و عشق هنوز جاري بود.دمن به صد شوق شده بودم تا او بداند كه خصلت خاك نشينان عشق دراين ميانه شب  هميشه زيباست

دلي پر خون اگر داشتم اما مهرباني من جاري بود .

اسمان دلم را كه نگاه كرد سرشار از ابرهايي بود كه

خبر خوش باران را مي دادند.

به چشم او باران بهاري چنين زيبا نبود.

چنين نبود كه من بودم

به سوي من امد عطر سلام من در وسعت زيباترين متانت جتاري شده بود.

چه قشنگ است پارسايي دل .

چقدر زيباست كه دل در بيكرانه صداقت هاي تازه  از عطر قران بود كه

من چنني سرشار شدم

از من پرسيدم چه كرده اي د ر اين فراق

و من از حكايت شب باراني چشمم گفتم كه در خلوتي زيباتر از شب زنده داري عارفان

رو به سوي او كردم  رو به سوي حريم كبريايي .

در حيرتي فرو رفته بود . در وسعت شگفتي عاشفانه رفته بود.

من و دل بوديم و چشمان مست او

در چشمان او شوقي بود . نگاهي سرشار از افتخار

در سر او سودايي بود از دلم .  از راه دور امده بود

مي دانستم تو اين بار نيز سرشارم مي كني . سرشار از شوقي كه ان شب مرا به بيكرانه هاي دوست داشتم هاي تازه برده است / تاين را او گفته بود.

ان شب را بسييار با زيبايي ارامش به خواب رفتم

 چون كودكي كه اميد فردايش را در وسعت رويايش زنده مي كند. ان شب باراني روياي من بود

واي خداي من  اين  مهرباني يار من چقدر سرشارم مي كند

باورم ني شد كه تا ان سوي بيكرانه هاي دلش من عطري را داشته باشم

تا بيكران خويشم گامي ديگر نمانده بود تا ان سوي مهرباني ها . صداقت ها

به تمنا شدن دل بود كه من مهربان شدم كه از خدا مدد خواست . مدد از عشق

دل امده بود تا مهرباني را بياموزد . شوق را . چقدر زيباست دلي پرخون اما لبي خندان تصوير تو باشد در نزد يار او اماده بود بهر اميدي .. اميدي به دل ................ من رسم عاشقانه را  بهتر از هميشه جاري كردم

درسي بود كه از شب هاي تنهايي ام خلوتم و رازو نيازهاي من بدست امده بود. عطري بود مانند شكوفه به در يك روز مه الود يادش بخير كه دران عصر هاي زيباي بهاري در باغ پر از درخت به مرد همسايه مي رفتم . دختراني كه در شاليزار كار مي كردند مانند لك لك هاي مهاجر بودند. سرشار از زيبايي .  روسريشان سفيد بود انسو تر پرستو ها پرواز مي كردند به شوق . نسيمي كه گويي از بهشت مي ايد نوازشگر دلم بود و بلبلها در اين ميانه دركنار اين شكوفه ها سرشار از طراوات مي شدند. سرشار از وسعت يك حس تازه عشق . من به گل هاي كنار جويبار و پرچين هايي كه از چوب انار بودند خيره شده بودم . يارم را دران فضا رويايي تازه دادم . ماه من كنار من بود از او و براي او از زيبايي هاي دلم حكايتي را داشتم  در شب فراق و  ان شب در وسعت نگاهي تازه دوباره من سرشار شدم . اما در اين زمان كه گره اي باز شد در اين راه اما مانند هميشه درهاي بسته اي هست . هيچ طراوتي تازه نيست . مانند هميشه همان مشي سابق دراين ميانه راه ... كه بايد ان را در انتظاري تازه ديد.در اين غروب هيچ خبري از او نيست. هيچ كه ندامت و پشيماني  نصيب تو مي شود. خبر تازه اي نيست .  از اين ادم نبايد انتظاري داشت. اگر بود كه اين نمي شد................. هيچ كس نيست كه بگو.بد به من كه در اين ميانه من براي چه چيزي دارم ..............مانده ام در اين وسعت كه اين ادم مرموز است . هدف اين بود وهست كه اين را از دست ندهد براي روز مبادا.................... دلم مي گيرد.  اگر قرار باشد با كركس باشي و خراباني و ديگران را هم مورد محبت قرار دادن  ديگر وقتي به ما . به جايي مي روم كه بن بست است .بن بست . اشكي جاري مي شود اشكي كه گله از خدا دارد كه اين همه ناله كرديم و نشد در بارگاه او قبول نشد .. كه بي تاب صدايي بشيم  صدايي كسي كه ................كه در اين سالها چيزي جز سياهي نبود. هيچ گاه به مهري صادقانه نيامد و ما در اين ويرانه  انتظار مانديم و بي هوده تر از هميشه به ان سوي اين ديار به كسي روي اورديم كه فريبكارانه با زيباترين احساس بازي كرد و خود را كسي نشان داده بود كه تكيه گاهي مي خواهد و ما نيز در اين وسعت بوديم كه اين كسي كه اين چنين سرشار از صداقت در گفتار خويش است پس بايد با او چنان ماند كه  او بي نياز شود يادمان نبود كه اي بابا اين ادمي كه كركسي دارد غريبه ها را براي چه مي خواهد....................... اويي كه پدرز و مادر و خوهر و برادر دارد. اين ادم چه نيازي به مني دارد كه نمي داند كيست ..با او خودماني مي شود و دل را به او مي دهد.............. از بس در اين جامعه نامردي هست كسي فكرش را هم نمي كند كه در اين دنياي مجازي كسي بيايد به اين فضا ... گرجه خبر دار شديم كه داستان چيز ديگري بوده است و اين جور ادمها مي ايند فيلمشان اين است كه خود را اين طور نشان دهند تا ..... اما ته كار چيزي ندارند. بدترين خيانت اين جور ادمها اين است كه يك دل پاكي مي ايد به سويشان و فكر مي كند اين سرشار از صداقت است و اما در ميانه كار يه هو از خواب غفلت بيدار مي شود و مي بيند اول و احر كار اين ادمها فريب بوده است . تكيه گاه انها .............. چيزي ديگري بوده است . جنس بايد جور باشد . اما بك مهارتشان اين است كه قدرت عجيبي دارند و مي توانن د به هر رنگي در بيايند تا بهتر فريب بدهند . حنايي كه زود رنگش را از دست مي دهد اما براي مدتي مي توانند كار خود را پيش ببرند .ابزارهايي بسيار خوبي هم دارند......... ابزارهايي كه مي تواند هر كسي را جذب كند . عشوه اي و  اغوش گرمي و .....  اينها روي هم كه .. امروز تصميم گرفتم به حرف هايعمو حسن گوش نكنم ................ او مخش كار نمي كند ........................ شب بود و اشكي در وسعت تنهايي جاري مي شود. اشكي جاري مي شود و در اين ميانه تو با شب بايد اشتي كني و محرم راز و اعوش گرم شب است كه...............

پادشاهی دل..........

اسمان در تو هيچ بيتابي نديد كه دران سوي

مشرق اين بيكرانه تو نيامدي . من باز امده از ويراني لحظه ها 

دوباره پنجره دل را گشودم تا هواي دم زدن از او را همراه با قدسيان

اسماني در مهبط وحي . دوباره پرستوي دلم مي رود تا هر شب

در كنار مسجدالحرام طوافي دوباره كند و در مقام ابراهيم عشق

نماز شكر بخواند

تو ايا دراين وسعت فراق انديشه كرده اي كه چي كسي بود كه صدايت

مي كرد؟ چه كسي بود كه عشق را به وسعت شرمي تازه برد از عشق بازي دلش؟

ايا هرگز بودن يك عاشق صادق را باور كردي كه در ان سحر

گلي چيد و به دستان تو داد تا درهر سحر با ياد او سرشار

از خرابات مستي شود و سبوي عشق را چون مستاده باده پرست.

ايا تو به مزار خواجه رفتي در اين فراق تا از او مددي طلب كني ؟

كبوتري از حرم عشق به سويت امده بود ايا اين را نيز مي دانستي ؟

بال و پرش را شكسته بودند ايا ان روز به ياد مي اوري با سنگ و چوب

دلششششششششششش را شكستي و او در وسعتي

زيباتر از هميشه رو به سوي تو داشت.

يادت مي ايد صدايت كرد تو بي پاسخ ش گذاشتي ؟

و ان شب را به ياد مي اوري وقتي قدم در خانه ات

گذاشت دلش به سجده قدمگاه تو رفت.

ديدي دلش را دران شب كه به معراج مي رفت؟

ديدي بيكرانه شرم دلش را كه دران سحر در زيباترين

شوق جايي را بوسيد كه نشان بت پرستي بود.

يادت مي ايد كه دل نيلوفرانه اش بيش از تو

زندگي ات را دوست داشت؟

ايا در وسعت زيبايي هاي عشق او انديشه كردي كه

تورا مقدم بر هر چيزي مي دانست ؟

اينك در اين غروب قدسياني اسماني را دركنار خود

دارم كه مشتاقند به نماز عشق اقتدايي تازه كنيم؟

كاش امام ما مي شدي مانند ان سحر!

 

اي قباي پادشاهي راست بر بالاي تو                   زينت تاج و نگين از گوهر والاي تو

افتاب فتح را هر دم طلوعي مي دهد                از كلاه خسروي رخسار مه سيماي تو

*** در بيكرانه يادي بودم از زيبايي هاي دل كه تا بي نهايت هاي خود هنوز وامدار ان شب باراني است كه بر پرچين پر تمشك مي باريد و عطر ان در مشام دلم مرا در چشم انداز نگاهي از سر عشق به اسمان رهسپار مي كرد. من و دل  در وسعت شب باران ... و صداي  مرغ شب را در شب باراني اگر شنيدي به حس زيبايي هاي شب عاشقانه ها عطر تازه اي مي گيري . من در خلسه اي بودم از پادشاهي دل كه از عزيزي خواستم تفالي بزند كه اين دو بيت امد كه كلمه پادشاهي و  در بيت دوم خسروي امد. من وامانده در حيرتي عظيم بودم به پارسايي دلم وسعت ايماني تازه را حس كردم ... كه از ان دل نوشته من كه ناگهان عنوان پادشاهي را در دلم جاري كرد و نوشتم و نيم ساعت بعد حافظ به مدد خواهي عارفانه اش عطري داد كه به راه دل رفتن بيكرانه ايست كه مي شود با ان به ارامش اسرايي رسيد و ناموس دل را در حريم عشق زيباتر از دو چشمم پاسداري كنم كه اين دل است كه مرا به وسعتي تازه از بيكرانه هاي اسماني رساند . چقدر اين تدبير اسمانيان زيباست و اين قدسيان اسماني تا كجا سرشار از مرامند كه به هر قدم تو صد قدم به سويت برمي دارند تا تو سرشار از حريم خلوت گزيدگان راز شوي كه او هست و ناظر است . سوره نمل را امروز خواندم: رازي در اسمان ها و زمين نيست كه در كتاب مبين نيامده باشد. هرگاه به اينجا رسيدي كه خدا هست و ناظر وشاهد است انگاه مي تواني حس كني كه به شرف بندگي نائل امده اي . از متن سجده اي در نيمه شب . تا عذر خواهي سحرگاهان تا ان سوي بامدادان و فانوس و هاله اي از........... بي نهايت هاي مهرباني . خدا كند در اين دوره فراق .... او زيباتر از گل ياس به ميهماني دوباره دل ما شرفياب شود

بيكرانه ارامش من

مانند ان كشتي شكسته اي هستم كه از طوفان بلا گذشتم و به ساحل اميد رسيده ام . دريا سرشار از امواجي بس خروشان است من كه خوب نگاه مي كنم به كلبه ماهيگيري تنها تكيه داده ام ... پاييز است و من در وسعت يك حس تازه بازگشته از اين همه امواج به ساحل ارامش و دلم در بيكرانه ارامشي تازه قرار گرفته است / صدايي از متن جنگل مي ايد كسي مرا به رفتن در معبدي فرا مي خواند. باران ريزي مي بارد .غروب در  راه است . ماهيگير با دسته اي از هيزم باز مي گردد از ان سوي جنگل ... لبخند سلامي مرا هديه مي كند. پيرهنم پاره پاره شده است . از سرما مي لرزم . اتشي روشن مي كند گرم مي شوم به قنوت مي روم ابرهاي سياه هر دم مي ايند به وسعت اسمان . باران تندتر مي شود. من به سجده مي روم . از هراسي كه بر خود در اين انواج سهمگين دريا ديدم ........... مرگ را ديدم و باز امدم به شكر/ ان سو تر نسيم سردي مي ايد /. من در مستي قنوتم . من باز امده از ندامت راهي كه رفته بودم . دير زماني در اين كشتي اسير بودم طوفان بلا امد و من به هزار ...... به ساحل رسيدم .. از خود بي هوش شده بودم . ساعت ها به خواب رفته بودم نمي دانم چه كسي مرا به ساحل اورد. من دوباره متولد شده بودم ............ درياي عشق نبود. هاله اي دروغين ديده بودم دل به دريا زدم . اما انجا سراب بود . اسير طوفان شدم خدا دستم را گرفت . صدايي مرا به خود خواند ... ان ماهيگير بود كه مرا به كلبه گرم خود دعوت كردو مهرباني را ديدم او مثل يك لبخند صادقانه بود.