غم سنگيني دلم را مي گيرد... اذان مغرب را گفته ند يه جورايي دلم مي شكنه به غربتي ... به غريبي .....  ادم اينحا تا اين حد تنها مي شود... تا اين حد در وسعت سنگ دلي ها؟ هرچه بيشتر مهر مي ورزي برا ي او هيچ ....  درتاملي فرو مي روم .. در وسعتي از يك حس غريبي...

قطعه اي را كه سراج مي خواند وسعتي هست كه بر اين حسي كه دلت را گرفته است بيشتر ...  چقدر بي شرمانه است سياه بازي هاي اين خناسان . عجيب است كه محتاج دلي سياه و گمراهي شديم ............. دلم را با ايات قران سرگرم مي كنم. دلم براي خودم مي سوزد . وسعت تنهايي را .... چگونه با اين دل فريب يك گمراه مكار را خوردم... دلي كه سرشار از مهرباني بود. با اين دل سرشاز از اشك به سوي خدا مي روم ... انقدر خدا خدا مي كنم تا گره اي باز شود. انگار اين زن پليد جادويم كرده است . از چشمان پليدش مي توان خواند كه جادو گر باشد.....اينها ببين تا كجا سياه دلند كه از دل هاي شكسته هم نمي گذرند....  مي ايي دوباره سرشار مي شوي از نهايت هاي صداقت و مهرباني و انگار اين ادم بدش مي ايد. دوست دارد انقدر دهن كجي كند تا ابرويي ريخته شود. در شگفتي عظيمي فرو رفته ام ... چنان حساب شده بازيت مي دهد كه درمانده مي شوي اما زمان ان فرارسيده است كه اولين تلاش هاي عملي را در وسعت يك اقدامك صورت دهي ظاهرا كسي كه همه هدفش به زانو دراوردن يك دل مهربان است بايد فراتر از اين كه هست كاري كرد....... كسي كه دنياي از مدارك را دارد و. انگار نه اين است كه چنيناست .... چنان گستاح شده است كه مي ماني دركارش ............

 اين ها كساني هستند كه از راه سايت هاي مجازي دوست يابي ادم پيدا مي كنند چه انظتري از صداقت داري از اينها.. بيكرانه هاي در گستره زيباترين مهرباني ها . اما باز هم اتشي در نگرفت... رازي سر به مهر در وسعت اين بي اعتنايي هاي رو به گسترش ... هيچ خبري نبوه است در اين ميانه كار ... پنداري موهوم بوده است بازيهاي بي شرمانه اي كه ادامه دارد...

براي اينكه دستم بيايد ته كار جي خبر است كمي ان را به هم زدم و ديدم اي واي واي وووو    انگار طرف من كسي از اين ادمهاي حاشيه نشين كه مهارت او در گستاخي است . شايد هم بيشتر ...  شوقي در كار نبوده است  هدف من اين بود كه شايد درسي بگيرد از اين فراق و عطري تازه اما من كجا و اين ادم كحا در اين ميانه كار................. دلهره اي داشتم كه اين چي خواهد شد ايا مانند گذشته هياسياه اش بود و ديدك بدتر شده است . ديدك اين ادم يك فرصت طلايي براي خود داشت كه از اين فرذصت براي رسيدن به ساير كارهاي خود نهايت بهره مندي را كسب كرده است . اگر دو تاماس گرفت ان هم سياسي يو ساه باري بوده است .  هيچ فرقي نداشت /////

اول واخزش اين بود: حفظ ادمها...........

بايد چشم به راه بماني ... بهانه ها از پيش اماده شده است كركس بود!!!!!!!!!!!!!!!! همين  حالا مجا بود  خودش مي دونه و ما هم هي ..............

هدف يك دهن كجي حساب شده است. و جريان همان داستان چوپاني است كه از بي سگي رفيق گرگ شده است . همه چيز همين است .... 

كسي زنگ زده بود بهش./.. انگار جاي به خصوصي هست . بوي س مي ايد ... هيچ صدايي نمي ايد .... سكوت ...  اخه هيشكي نيست بگه كه داستان چي هست . اين ادممممممممممممممممم...... بازي دارد مي كند بدرقم ........................صداي اذان مي ايد............ حساب شده دارد همه چيز را به بحران مي كشاهند. اب واتشي دركار نيست.... هدف كور كردن اين اشتياق است ...................

از ساعت .... دوزادهتا       هيچده .......................‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍... !!!!!!!!!!11  داستان چيز ديگري هست . چي كار بايد كرد با چنين ادم پليدي .....

براي او هيچ چيز مهم نيست . كه تو چي مي گشي . حتي  حرفش را نمي زند........... خسته كردن ... جنگ رواني تمام عيار...............

هيچ خبري نبود.   نه شوقي نه طراوتي ... ووقتي كه به سويش رفتم بار سنگيني بود بر دلم . دوباره سرشار شدم از بيكرانه هاي مهرباني اما هيچ خبري نبود . او دنياي براي خودش دارد دنيايي كه دران ادمهايي خود را دارد و هر طور دلش بخواهد برخورد مي كند و انها مي سازند. اما دراين ميانه وقتي ساعت سه بعد از ظهر تماس گرفت . اشكار شد كه ين ادم  از اين فرصت فراق براي دناي خود نهايت بهره مندي را كسب كرده است ادمهاي زيادي دارد كه انها را سرويس دهد.... اين راهي بود كه او داشت . بهترين معبار بود كه تو بداني داستان او در جعودي عست  او بدتر از هر زمايني بود.... همه برداشت هاي من درست بود. او ادمها را با فريب و نيرنگ نگه مي داشت . ندامت و پشيماني بود كه ره اورد ين كار بود... بيشتر كه در ووادي اش رفتم ديدم بسيار گسنتاخ شده است . و رفتارش به شدت هتاكانه شده است .. او همه اين كارها را عمدا صورت مي داد... پيامي كه داد اين بود كه تنها ارزويم اين است كه از ذهن تو پاك شوم ............

اين همه مدت و اين همان بود كه فكرذمي كردم براي اين ادم يك فرصت طلايي بود و  اوئل و اخر كار او اين است كه ادمها را داشته باشد .سياست داشتم ادمها اين است .. رفتارهاي ين روزهايي او كاملا اشكار كرد كه ين ادم هيچ چيزي ندارد........  ارزش اين را نداشت كه من به او فكر كنم....  بستگي به خودت داره .......

 اين حرف او بود كه امروز گفت روز هشتم ابان 89 ... از اوخواستم سرشار از خوبي ها باشيم ...

يك راه مانده بود كه دراين ميانه كار بايد در وسعتي تازه از يك تلاش براي درون خود قرار گيرم ...  دور از هر گونه وابستگي ها بايد اين كار را در صورتي كه عشق را در اين روند در دستور كار قرار دهن . اين راهي بود كه بايد منت بع لن اان سوي اين رمي اسماني قرار گير با درايت و صبر اين راب يا داشعه باشم . بريا يك بار هم ش كه شده است با يك تلاش تازه به سوي حريم ارامش و مدارا روي اورم//

راخي مياه  ان فراق واين شتسقاق در راه دل داشته باشم . بايد ذهن خود را دور سازم از اين روندي كه بايد در راه او دلي را به افق هاي تازه اي دست  رسي داشته باشم و دور از هرگونه حساسيت هاي كه بايد در ديدگاه هاي خود داشته باشم .. بيكرانه هاي تدزه اي كه دراين ميانه بود براي ما دراين سيماي تازه اي كه هيچ خبري نبود من بايد در روندي تازه ق رار مي گرفتم ... افق هاي توسعه و پيشرفت در كار بوده است . ماهيت ها و روحيات انها همين بود.. اين همان چيزي بود كه من

الاينده ....

  من در وسعت ارامشي بودم .. خلوت من و.... در اين ميانه بايد ان راه را بروم به سوي يك راخهي تازه كه دراين وسعت بيكرانه خا سرشار شوم از ايماني تازه .. هيچ راهي ندارد. ظاهرا ان قدر زنگار گناه بر دلش رسوب زده است كه اگر او را به زيباترين محفل اسماني هم ببرند همين است . شايد هم حق دارد. ادمي كه عمري در سياه بازي هست .