قصه ناتمامی که می میرد!!!!!!!!

 اين قصه نانمامي هست . اين واژه ناگهان به سردي مي گراييد . اين دل به وسعتي از مهرباني مي رسد . در ين گردونه دشوار بازي ها. چون دريايي مي شود سرشار از خروش عشق و با هزاران اميد به سوي ساحل مي رود . اما اين امواج خروشان ناگهان با نگاه سرد ساحل ارام و خاموش به چهره عبوس او مي نگرد در خود فرو مي رود. مي شكند . ارام ارام به قلب دريا باز مي گردد . انجا جزيره ايست .  اين عجب دلي است كه هر هر شب و روز مي شكنندش اما باز دوباره از خاكستر اين شكستن گل نيلوفري مي رويد . مي داند كه عمر اين شادابي و شوق او به دوساعت نخواهد كشيد و دوباره شكتني تازه در راه است . مي داند خبري نيست و مي داند كه چشم مهرباني او را انتظار نمي كشد اما انقدر غريب است كه راهي ندارد كه خود را به هزاران بهانه سرشار از اميد كند. سخت است در خود شكستن .و سخت است با هزار شوق ناگهان نگاه سردي در پيش رويت باشد . در خود فرو مي روي .  به عمدا دلت را مي شكنند و  تو سرشار از اميدي تازه مي شوي تنها تكيه گاهت ان غمي است كه مانند يك تكيه گاه شده است . مي روي و روي به سوي دل . مي روي در سايه سار چنار اين دل به ان دور دست هاي مي نگري . اگر نيلوفرم بود اگر ان دلدار من بود. اگر ان چشم خمار مهربان بود . اگر ان اشيانه بود مرا به اين غريبه چي كار.  مرا به اين همه بي تابي براي سياه دلي چون او چي كار ...  مرا چي كار كه دست به دامان كسي شوم كه هر روز دلم را مي شكند . هر روز ويران تر مي كنم . هيچ شوقي ندارد اما به دنبال تو هست . هر بار كه در انديشه گريز از اين دام پر نيرنگ شد ي  دوباه مي ايد  دوباره مي ايد تا  تو را نيز داشته باشد. اين كلمه نفرت انگيز نيز ... اما مي ايد باز دلت به رحم مي ايد . اين دلي كه چون كبوتر حرم مهربان است و اين كه صبورانه به انتظار مي نشيند . اين دلي كه بازي هاي بي شرمانه را روي بر نمي تابد. اين دل تنها و غريب . اين كه جز مهرباني چه كرد؟
ادامه نوشته

پروازی دوباره .....

هر روز زيباترين چشم اندازها را خلق مي كردم. مي شد به بيكرانه ها رسيد .آن زمان كه من در هر وسعتي تازه تر از عشق  و ايمان به سويت مي امدم يادت رفت؟ ان زمان كه فرياد مي زدم كه اهنگ درايي هست و ترا به كاروان دل فرا خواندم و دسته هاي گل ياس و نيلوفر را به سويت اوردم يادت نمي ايد؟ ان زمان كه غريبانه فرياد مي زدم . ناله مي كردم . در وسعت زيباترين احساس ترا مي خواندم يادت مي ايد / ان زمان كه به عطر بوي تو هر شب ان راهي كه امده بودي مي رفتم و خاك را مي بوييدم يادت مي ايد ؟  يادت مي ايد كه نماز شكر مي خواندم ايات قران شاهداني اكنده از صداقتند. ان ايات با زلف سياهت هم نشيني داشتند و ان زمان كه ترا نور پسنديده خواندم . ان زمان كه دست هايت را در دستم قرار دادم بر مزار ان عارف بزرگ .ان شعر معنايي داشت به وسعت تاريخ ... هر گز از ياد من ان سرو.... ان زمان را به ياداور كه تا نيمه هاي شب چشم به راه بودم ... تا شايد از تو پيامي برسد . ان شب را به ياد مي اوري كه بي مهابا پيام ها مي دادي همان شب سسي و يك ارديبهشت ...ئسعتي از ازادي به تو در همه چيز داده بودم اما تو انقدر كه دلهره ك را داشتي همه چيز تو در اين ديدار گويي اجباريست . من سرشار تر از هميشه بودم و تو داشتني با گوشي ات ور مي رفتي دران زمان كه ... من .... اين نهايت دهن كجي ات به من بود....ان زمان در اوج بي تابي بودم و نياز به تو كه پيامي از تو رسيد الان كجايي ؟ رسيدي شيرا؟ از تو سئوال كردم جوابت اين بود كه براي كركس است .......... كركسي كه به گفته خودت اگر مي دانست تو ايران سل ديگري دارد سرت را از تن جدا مي كرد؟ جوابت اين بود كه او ..... به فلان شهر رفته است و پيام دادم كي مي رسي ؟ يعني تا ين حد مردم ابله بودند.؟ چرا در برابر كسي كه جز دل مهربان چيزي نداشت اين چنين .... م
ادامه نوشته

بازی تمام شد!!!!!!!!!

 يك بازي بي شرمانه با زيباترين احساس . هيچ نشانه اي در او نيافتم كه حكايتي از صداقت باشد . من اواره اي دل شكسته بودم . در گريز از خناسان و گرگ هاي بي رحم چه ساده لوحانه به دامني پناه برده بودم كه فكر مي كردم هم راز خلوت دل من خواهد بود. پنج سال گذشت و به هر زباني ناله كردم  فريادزدم . داغ خود را نيز گفتم از نيلوفران تب زده در بركه غم در كوير بي اب وعلف . ديدم همان حدس من درست بود كه اين ادم سياه دل در وسعت يك گمراهي عظيم به چي كار من مي ايد كه ا درد نمي داند. اگر در ان روز ها از دردي مبهم سخن گفت تنها براي فريب ديگران بود. من حالا اطمينان يافتم كه ان كس كه به او پناه برده بودم يك سرباز فداكار ابليس بود. او  كسي بود كه از خط قرمزها گذشته بود. وقتي در يازده تير ماه 87 ان رسوايي عظيم او بر ملا شد فكر مي كردم مي ايد و اعتراف مي كند كه به راه خطا رفته است . وقتي من همه نشانه هاي او و رفتار او را از زبان كسي ديگر شنيدم و اين به حاشاگري توسل جست جاي ترديدي براي من باقي نگذاشت كه او با چه نقشه اي امده است . ان روز در چشم او  كه براي اولين بار ديدمش فريب بود كه مرا به وسعت يك فريب تازه تمجيدم مي كند . ديدار در نزد معرفت جويان عشق پنجره ايست به سوي ابديت يك مهرباني . من مي پنداشتم از ديار عشق همه چيز عطر مهرباني مي دهد . ايا او در ان روزهاي همين خرداد وقتي گفت مرده شور اين دلم را ببرند كه براي س مي سوزد ايا پشت اين حرف
ادامه نوشته

خسته از خناسان

 نمي دانستم تا اين حد تنها هستم .همه جيز بازي بي شرمانه اي بود. يك بازي سياه . من دلي سرشار از عشق داشتم من بودم كه با كوله باري از درد و اوارگي امده بودم ... من همدمم جز يك سگ نبود. من در ان زمان كه در گريز از خناسان و شياطين به گورستان هاي متروك پناه برده بودم  از انترنت چيز زيادي نمي دانستم . كلوب هاي دوست يابي را يك .... متحرك مي دانستم دران زمان كه وصف ان را گفتند و زماني كه من با الفباي اين سايت ها اشنا شدم كه درانجا جي مي كنند بعضي ها شكارهايشان را تمام و كمال انجام داده بودند..مثل راسو ها .. و يا همين مورچه ها نمي دانم اما كدبانوگري شان عالي بود. مي دانستند چي كار كنند / ذخيره سازي شان در حد استاندارد جهاني بود... من دير زماني بود كه همه تلاشم اين بود كه با شب هاي شاليزار و بركه ها به افقي تازه دست يابم . من پارسايي را دوست داشتم .نداشتن و نخواستن را و در اين ميان ارزويم اين بود كه دردمندي بيايد و هم نفس من شود.انهم تنها براي اين كار كه از  انچه كه در دل شب بدست اوردم برايش بگويم – از از رازهاي نيمه شب من . از شب بركه و راز بوتيمارها . از مرغ شب و از اسيري يك دل سوخته
ادامه نوشته

برکه ای مبهم از عطر عشق

 هنوز مانده ام در اين معماي حيراني من و سرگرداني ام كه چرا طرواتي نيست . مي ايي و سرشار ازمهرباني مي شوي  در لحظه هاي خلوتت به ياد ان بركه اي هست كه نيلوفر تب زده اي در ان هست و دراين انديشه هستي كه دست به هر كاري بزني كه دركنارش باشي . هر كاري كه بخواهد براي او . از هر فرصتي براي ابراز احساس خود بهره گيري مي كني و ناگهان دلت سرد مي شود. خسته تر هميشه مي شوي ظاهرا داستان غم انگيزي هست . با تمام اخلاص مي ايي و درسي تازه مي گيري كه با اين همه بي مهري ها هنوز در اين خرابه غم زده دنبال اين هستي  كه شايد مهرباني ها تو در اين دل هاي سنگ اثري كند. غمي بزرگ مي ايد به سوي تو ... مي بيني براي اين ادمها مهم نيست كه تو بيادشان باشي ...

ادامه نوشته

در سایه سار عشق لبخندی بزن

تو خود به بیکرانه های تازه تر برو . تو غم عشق را در وسعت این حس تازه به بهاری مبدل کن و تو سرشار شو از عشق و به اسمان برو  خلوتی حاصل کن و در ان هر لحظه به ان سوی اسمانها بیندیش که قدسیان اسمانی انان که سجده ات کردند می ایند به میهمانی دلت . روزی می اید و شاید دور نباشد که بفهمد که تو در راه  عشق چی کشیدی ... سرمایه ات را بیشتر کن به ان سوی اسمان که خو کنی  افق نور و عشق به سویت جلوه گری می کنند . مهم نیست ان کس را که دوست داری بداند تو چی می کنی خدا که هست واو شاهد یکتا در این وسعت نگاهت تنهایت نمی گذارد . اگر چه زیبا بود ان کس را که تو او را دوست داری و می خواهی مانند تو باشد و در وسعت لحظه ها بیاید و تو را سرشار کند  گرچه نیست اما  اگر دلت اسمانی شد همه چیز به زیبایی یک حس اسمانی مبدل می شود. مهم این است که درراه عشق خدا محور تو باشد وان یار تو دراین زمینه یک نشانه باشد و از او بگذرد و به او بگو که تو یک نشانه ای که اگر بدانی و درک کنی بیا به خانه دل ما .واگر هم نیامد زانوی غم را فراموش کند وبا امیدی تازه تر برو به ان سوی صحرا و خود را اکنده از طرب کند و مست شو . خدایی شو و برکه ی در دل خود و نیلوفرت را ببین که به میهمانی تو تا کجا سرشار از شرمی عاشقانه است ببین سرش را بالا نمی گیرد همه نجابت د روسعت چشم او و دست های او جاریست .در چشمان او رازی را می خوانی این پرستوی بال شکسته دلت را هر روز به کنار این برکه ببر تا در کنار نیلوفر طراوت امید در در اوج ناامیدی ها تجربه کند. بیا در این بزم ما  در این ضيافت ما .  اگر ان سحر كه با هم مي رفتيم او ان لحظه ها را هرگز بياد نياورد كه تو شاخه گل محمدي به او دادي تو به ياد اور و تو به معبد دل خود اين بركه را هديه كن كه گل نور دارد . بيا در اين بزم مستانه عشق خدايي تر شو. بيا در اين بهاردل همه چيز را با عطر خدا ببين و در اين وسعت  ببين و اورا در تمناي دل ..

دردی فراسوی برکه های غم

....................................

يك بحران ايجاد مي شود و هزار جور مصيبت و تازه اين ادم به دست و پا كه بكو و هر كاري مي كنم تا اين نشود و داستان و از اين حرف ها . مانند ان يك سال و نيم سياه كه به خاطر ان سايت .... دلم مي لرزيد كه اين ادم نرود انجا؟ و من با اين بيكرانه احساس دست از پا دراز تر و همان هم شد و من هنوز در وسعت لحظه هاي يك حضور بودم انهم در يك هفته حضور و چه سينه چاكي ها كه بيا و ببين  بيكرانه ايثار و نهايت هاي عشق مرا كه در سال نو امدم به سويت و از همه بريدم و ان كركس خطرناك و  دو تا ادم و فك و فاميل و از اين حرفها ..... كه اينهم بود كه ادم باورش نمي شد كسي با اين همه تعلقات بيايدو از اين همه حصارها... و تو مي ماني در وسعت  ايثاراو . و در رفتارهاي خود در زمان حضور هم كه سنگ تمام. مانند دادن اخرين نامه اش ... كه چنان از پيوند اسماني با وجود رودي چون كرخه .. كه هنوز جوهر مدادش خشك نشده بود كه  داستاني تازه را به روي ما گشود و ان را نيز در وسعت ما شدن عنوتن گرد كه پرنده اي اگر پرواز كرد من از تو پنهان نمي كنم ....به گونه اي هم راست مي گفت اما نمي دانم چرا ته دل اين داستان چيزي ديگري است كه اسمانش ابريست .. اخلاص به چاك پيرهن نيست اينجا دل پاره مي پسندند. اين شعر مبناي كار ما در عشق ودوستي است . چيزي كه معنايش را در او و رفتارش مي جستم گرچه من از همان زماني كه هنوز صدايش را نشنيده بودم فكرمي كردم اين ادم تماميت درك و معني عشق است . بي انكه بدانم كيست در پروفايل او چيزي نوشته بود: به عشق نمي توان  فرمان داد؟ اين
ادامه نوشته

به حرمت اشكي از چشم يار ما

 

به حرمت اشكي كه براي نيلوفر كه براي نيلوفر ريختم بگذار در ارامش باشيم و اين وسعت تازه اي بود از نهايت يك نگاه تازه . شايد اين راه تازه اي بود كه دران شب اسرايي سحر ما نمازي خوانديم تا راه بي نهايت عشق را به بيكرانه نور ببريم . به بركه اي برسيم كه دران نيلوفري روي به اسمان داشت  .  انجا رويم . با دستاني پر از عططر عشق . نيلوفري ما را انتاظر مي گشيد اين نيلوفري كه از اسارت لحظه چون كبوتري كه به ويرانه اشيانه گرفته بود انتظار لبخندي را داشت كه از نور ما و از عشق ما جاري مي شد.  دست هاي مهربان و دل شكسته . اين وسعت همه نياز ما بود. ان روز  شوق ساغر مي خرمن دلم را به اتش مي كشيد و .  تو با دست هاي پر از مهرباني بودي . تو خود نيلوفري بودي تا در بيكرانه دل ما عطري از معني عشق را جاري كني .  تو اشكي جاري كردي تا بيكرانه نيلوفر در وسعت بركه اي در شب مهتاب طراوتي تازه تر به خود گيرد.

ادامه نوشته

دلم ار پرده بشد............

در سايه سار دل بود كه ياري امدي به ميهمان دل ما . دل او سرشار از عطر سدره المنتهي عشق بود دل او بيكرانه صدقي بود كه اخلاص را مي فهيمد چون كبوتري حرم دل.... به بيكرانه دل حافظ رفتم كه ندايي خوش داد كه دلم از پرده بشد حافظ خوش لهجه كحاست .اهي مي كشم از سراچه دلم .  اهي از حسرت لحظه ها كه چنين مرداني سرشار از اخلاص مي ايند و مي روند و من غافلم  . كاش مي شد در بيكرانه دل او نمازي خواند و قتوت ان باشد كه مدد از خاطر رندان طلبيم ... مد از مهرباني عشق . .و شايد تا ان سوي صحراي دل او گل هاي نرگس مستانه تر  از زيبايي هاي يك نسيم سحرگاهي بودند كه شاخه گل محمدي به نماز عشق مي ايد . شايد در اين عصر پر از دلتنگي هايم كه نشان از بي تابي من به خلوت نيمه شبم هست . اين عطر حضور نشانه اي بود از يك حس تازه بهتر از بهار . زيباتر از رقص شكوفه هاي اقاقي و  در ميانه دلم گرفته بود از ان سوي چشمي كه مهرباني نداشت و جز مكر . .و اين يار ما چون سروش اسماني بود. پاك و سرشار از مهرباني .و وقتي به من نگاه كرد در چشمان او عطري حس كردم چون سرزمين بيت المقدس عشق . سيامك جواني بود به وسعت زيبايي هاي يك اخلاص  كه عشق را در وسعت چشمان نجيبش معنا مي كرد به من ارامش مي داد چون ارامشي اسرايي و من به بيكرانه چشم دوختم كه خدا بود و شب  من با ذكر او عطري خواهد گرفت كه

غروب در دل تنگم دوباره خانه گرفت   دلم هواي غم و گريه شبانه گرفت

به شهر خويش غريبم ولي چه خواهد كرد   كبوتري كه به ويرانه اشيانه گرفت!!!!!

ندامت شيطان!!!!!!!!!

 

 حرف اخرش را زد: اون همچنان اصرار دارد كه مرا دوست دارد و از لج تو مي رم پيشش او// 

 اين ادم ول كن نيست با پيام و تماس …  اما من پيام مي دم كه نه برو پي كارت

چي كار كتنم اين پيله است

بزار به زندكي ام برسمچ

 از دستت ناراحتم كه مرا بع هچكل انتداخي براي هيچان خودت … اين بدجور تو كفت ان كار است .  من نانده امدبع يان با اين چي گنكم.

زودتر از روزهاي ديگر به خانه امد ساعت يازده ونيم در خانه بود….  مرتب با من در تماس بود .. اول پيامي به او داد كه دور مرا خط بكش .. بعد  كه دلم براش مي سوزه . داشت به من التماس كه برم پيش او….همه چيز نشان مي داد كه اين ادم دوست داشت بره پيش او … گفت

هرچي تو بگي …. اما او حاضر است همه كاري بكند به خاطر من …. تاكيدش اين است كه بيا پيشم تا رازهايم را بگويم…. و مهمتر اينكه تا اين دوماه ولم نكن ….

  • برداشت : واقعيت چيز ديگري هست . اين ادم با هر برحورد بدتر من باز اصرار كه دوستم داره .و اين اعصاب مرا به هم مي ريزد . مي ترسم خطري براي من ايجاد كند!!!!!!!!!
  • داستان اين است  هر دوي انها حساب و كتاب خود را بسته اند ووو اتين ادم نييز به بهانه اصرار طرف .... بايد برود....
  • همه چيز حكايت داشت كه چيزهايي كه به من گويد يك فضا سازي بود//// براي برانگيختن احساس من ..
  • رها شدن تازه و او از اين كار به گرمي و انتقال احساس خاص ....
  • اينها درنهايت هماهنكي بودند با يكم ماشين امد دنبالش و راحت رفت ....  به همين راحتي .... اين جالب بود كه در وسعتي از يك نگاه .. همه چيز بازي بود يعني من داشتم بازي مي خوردم انها با هم بودند و همكاري مي كردند با هم ....  اين كي بود كه مي ايد دنبالش ووووو  و الينكه هيچ كس نمي كه كه اين ادم كي هست دنبالش ني ايد و توكي از كركس دارد//// برده بود. اين يك وسعت. اين براي او بهتر از سرگرداني دز يك حا بوده است .. اين تصوير روشن تري هست ...  اروپايي بودن را اينچا دراين وسعت تجربه كردن بسيار خوب  است ./ 
  •  نه من دوست ندارم . الان پيام مي دهم كه بره دنبال كارش ... من دوست ندارم ... اما نه يك داستان  تازه بود  يك رهيافت تازه براي شناخت و اين ادم از هفت دولت ازاد بود؟ چه خبر بود.. ان بيكرانه هاي دوست داشتن يعني به جايي نرسيد؟ اما خوب شده است . اين حادثه پيام روشني داره .  اينكه اين ادم چيزي ندارد. براي او يك نويسنده يك خبرنگار با يك راننده وانت هيچ فرقي ندارد. و نمي كند و مهم اين است كه او همه را داشته باشد .  تجربه طولاني در بازي دادن ادمها به او قدرت تازه اي مي دهد كه همه را در اختيار داشته باشد .  او اين كار را كرد كه يك اسير دل شكسته را در  وسعت خيانت و حيله هاي خود برد. يك بيكرانه مهرباني را در عظيم ترين احساس را چنان بازي داد كه راضي شده است  ثناگوي او شود... داستان مرموزي است انچه را كه دراين ميانه روي داده است .  زيبا شده است يك ديدگاه براي من كه چگونه مي توان از متن يك فريب شفافيت ساخت  تا فريبت بهتر كارساز شود//
  • ترانه اي مي  خواند از سوي افتخاري .... بگذار بگريم ... دلم نمي گيرد كه شر.عي تازه مي شود.
در متن يك نگاه تازه قرار مي گيرد . زير درخت سپيدار دل ....به ان سوي دشت غريبانه مي نگرم ... كسي كه روزي در اين انديشه بودم كه با سبدي پر از گل ياس و شب مي ايد به خلوت ما اينك بنگر به كجا مي رود به دخمه سياهي
ادامه نوشته

فرصتی برای بازگشت

 هیچ خبر تازه ای نشده است . یک امید به بیکرانه هایی که نهایت زیبایی های یک احساس را داشت نادیده گرفته می شود. تو می مانی و این اقیانوس احساست.  شاید زمانی بود که دراین اندیشه بودی که خریداری هست . همه چیز درمتن یک فریب شکل می گیرد .کسی می اید از زیبایی های احساست و نوشته هایت زبان به تحسین و  اینکه حریدار بی رقیب این نگاه اسمانی توست . و تو وسعت تازه ای می گیری .. دلت برای یک دیدار با او تنگ می شود می خواهی در چهره او رازی را پیدا کنی و می یابی .... ان چه که بدست می اوری در دلت می ماند و اهی می کشی  خوب برانداز می کنی .در چهره اش خوب نگاه می کنی در ورای این قیل و قال او.لین لحظه های دیدار که عطری از شادابی در تو ایجاد می شود اما در دلت غوغایی هست یک لحظه فکر می کنی کسی دیگر امده است /. ان همه طراوت عشق به کجا رفته است ؟  اثار یک گمراهی را به چشم دل می بینی و با همین  چشم .... موجودی که می بینی ان نبود که دیده بودی ... همه چیز فرق کرده است و  چه کرد ان دخمه سیاه و ان خلوتی که نهایت گناه در ان شکل می گرفت . داستان عجیبی شکل گرفته است . همه چیز در وسعتی تازه شکل می گیرد. نکند او ترا برای همین کار می خواهد و امدن و رفتنش برای همین است که خوش باشد و چرا حتی کلامی از انچه که بروز یک حس تازه است به زبان او جاری نمی شود...؟ چرا دریچه ای تازه باز نشده است که تو حس کنی او در ورای همه چیزهایی که گذشته است او به ایمانی تازه رسیده است چرا برای او مهم نیست که کسی در اوج یک حس تازه است .

چرا حس تازه ؟ شاید او درک کند و تغییر کند او قرار بود مخاطب زیباترین نوشته های من شود. ایا او زمانی که می گفت تو مرا بی نیاز از همه چیز کردی تنها یک فریب بود؟ بی تردید جز این نیست .هر دیداری با او به این امید  بود که او رهیافت تازه ای به سوی یک روند سرشار از ایمان و عشق . اما من که سرشاربودم چرا او از این اقیانوس بی کران بهره ای نبرد از این سرزمین عشق و همه زیبایی ها. من همه چیز را در طبق اخلاص و بهترین را عرضه کردم -- حتی اگر میوه ای برایش خریدم چیزی بود که بهترین بود. این احساس خوب من بود. گلابی که برایش خریدم از کشور شیلی وارد می شود و شلیلی که از ترکیه .  در برخوردهاییم بسیار بسیار زیبا نشانه های یک رفتار را عرضه کردم. همه لحظه ها را برایش در بیکرانه ای از نهایت خوبی ها.. اما ایا این ادم از ان دسته ادمهایی هست که هم از توبره می خورد و هم از اخور؟ انچه که او در این ماه های فروردین و اردیبهشت صورت داد  فرصتی برای او بود که او می توانست با بازگشتی تازه تر از هر عاشق نادم - بیاید و بگوید  نه نه تو مرا بی نیاز کردی . او زندگی داشت . این ها می توانست دست مایه ای باشد برای بهترین ایمان و نگاه تازه . یک انرژی بی پایان برای زندگی و کار خود.  من این قصد را داشتم ... او در کنارم نبود.. او کسی بود که می توانست از سرزمین عشق باشد. و همین هم بود. حتی نام او می توانست چشم انداز تازه ای از یک احساس باشد اما این ادم از ان دسته ادمهایی بود که قدر خودش را ندانست . ان روز که پیام داد من سرقرار می روم باورم نشد  اما رفت و داستان چیز دیگری بود . هیچ کسی نمی پذیرد که زنی بیاید در کمتر از سه چهار روز با کسی که مدعی است مزاحم من است و خواسته های ..... دارد برود  به سویش ... از من مشورت خواستی و گفتم...  می توانی با او از طریق تلفن حرف بزنی و همه چیز دستت می اید .... او مانند همیشه نه نگفت ... اما فردایش رفت.  باورم نشد این این ادم به همین اسانی به مکانی رفته است که در ان همه کار کرده است . اولین تردیدها از اینجا شکل گرفت .....  که یک واقعیت بود که این ادم مدتها با او بوده است و هنرش این بود که طوری جوسازی کرد که انگار همین دو سه روزه است که او را شناخته است و انهم از طریق مزاحمت تلفنی ..... اما واقعیت چیز دیگری بود .... اسمش را هم گذاشت شفافیت .. همین دیروز بود سوم خرداد روز ازادی خرمشهر ... مدعی شد بی اجازه من اب نخواهد خورد و داستانی از مزاحمت این پسره رابه او گفتم....و بر اشفت و پیامها!!!!! داد به او  اما این هم ساختگی بود.... کاری ندارد چهارتا اس ام اس می زنی   . و می توانی مدعی بشی برای او داده است اما هر گز دست او نمی رسد....  خیالت راحت می شود که او به رهیافت تازه ای رسیده است و نمی خواهد به این رابطه کثیف ادامه می دهد ... این طور: عزیزم خیالت راحت باشد .... من کات می کنم .... امروز حرف دیگری می زند ... از لج تو می روم و همه کار می کنم باهاش . می خواهم ببینم شاید عوض شده باشد ... اخه من اعصابم خورده می شه که این با پیامش هی داره اصرار بر بیگناهی اش می کنه... اما ته کار چیز دیگری است . دل و قلوه ای که به هم می دهد در پشت این شفاف سازی کاذب ادامه دارد /. تو حرمت حضور در کنار مرا در نظر نگرفتی و عصر همان روز رفتی به دیدارش؟  پس نگاه تو به من همین است بروم دو سه روزی خوش باشم و همین .. انجا هم که کسی هست که برایم له له می زند  نه برای دوست داشتن که برای همان لحاف ... داستان جز این نیست ... اینجا  دو ریالی ات می افتد که داستان او همین است برای همه همین است حتی کرخه .... دوستم ابی پس از ده سال معشوقه خود را دید حرفی که زد بسیار تامل برانگیز است و می توانی با این ادم مقایسه کنی ..... فقط اشک بود که جاری می شد بین ما حتی در خلوت همین بود...  اما این ادم ما مثل قورباغه شیرجه زد در اعوش یک راننده بی سروپای وانت بار ...!!!!!!!!!!!!!!۱ ایا این ارزشش همین قدر بود/ ان زمان که بر در .و دیوار نام او را با عطر می نوشتم . واین ادم عین خیالش نبوداین چه پیامی داشت ؟ حالا می فهمم داستان های دیگری بود این خریدار این نگاه نبود اگر چه مدعی بود که دل اسمانی دارد اما اما اما.. همه اینها مکر او بود. چرامن سرم را چون عاشقان از زمین بلند نکردم و جز او .... شعر مولانا؟ من کس نمی دانم جز او..... مستان سلامت می کنند.حالا پرده ها کنار رفته است و من در خیال بودم که شفافیت سازی های کاذب هم با چه ترفندی می تواند نشانه یک گمراهی باشد . او شاید یادش رفته است که کسی هست که ناظر همه اعمال ماست . او در ائینه خودش را خوب برانداز کرد و دستان خود را در جای جای صورتش برد  نشانه هایی ناامیدی موج می زد وای خدایا چرا من این جوری شدم ... ؟

ایا

ادامه نوشته

بیکرانه هایی تازه تر از ........

شاید این یک وسعت تازه بود که مرا به هجرتی تازه فرا می خواند .  دوری تسلسل وار از یک دایره  عشق به کجا رسیده بود .  چه رازی در این کار بوده است که  باید در متن یک سحرگاه سرشار از عطر گل مریم  به وسعتی تازه تر اندیشه می کردیم ... خلوتی بود در متن یک حضور ..  همه چیز در بیکرانه یکی شدن باید شکل می گرفت . من تا ان سوی خلوت دل او رفته بودم ..  می شد به عطری از نگاهش به من درک تازه ای داشته باشم . او درک کرده بود که من وسعتی دارم در مهربانی و دوست داشتن و می توانم احساسی بهتر داشته باشم . حرف تازه ای در دوست داشتن بود که باید تاملی تازه می کردم . ایا او به این ظرفیت های تازه اندیشه می کرد؟ ایا در این مرحله که او در ازمونی بزرگ قرار داشت او سرافزارتر از همیشه ظاهر می شد؟ یک راه تازه برای او و این مهم بود که او بداند همه چیز از همین تکیه گاهی که من برایش ایجاد کرده بودم شکل گرفته است . در لحظه های زندگی و من ان سوی یک نگاه تازه می خواستم حرفی تازه به او بزنم ایا او بی تردید در این وادی تازه می توانست به عمق نگاهم ایمان تازه ای بیاورد. من او را از وسعت دلم به بیکرانه های تازه رها کرده بودم تا بداند همه چیز در ازادی باید شکل گیرد// ایمان به خداوند در این مرحله عطر دیگری داشت . عطری که به خود اگاهی می رسید و بهار فرصتی بود تا این خوداگاهی عطر و بوی تازه ای بدهد