پروازی دوباره .....
بازی تمام شد!!!!!!!!!
خسته از خناسان
برکه ای مبهم از عطر عشق
هنوز مانده ام در اين معماي حيراني من و سرگرداني ام كه چرا طرواتي نيست . مي ايي و سرشار ازمهرباني مي شوي در لحظه هاي خلوتت به ياد ان بركه اي هست كه نيلوفر تب زده اي در ان هست و دراين انديشه هستي كه دست به هر كاري بزني كه دركنارش باشي . هر كاري كه بخواهد براي او . از هر فرصتي براي ابراز احساس خود بهره گيري مي كني و ناگهان دلت سرد مي شود. خسته تر هميشه مي شوي ظاهرا داستان غم انگيزي هست . با تمام اخلاص مي ايي و درسي تازه مي گيري كه با اين همه بي مهري ها هنوز در اين خرابه غم زده دنبال اين هستي كه شايد مهرباني ها تو در اين دل هاي سنگ اثري كند. غمي بزرگ مي ايد به سوي تو ... مي بيني براي اين ادمها مهم نيست كه تو بيادشان باشي ...
در سایه سار عشق لبخندی بزن
دردی فراسوی برکه های غم
....................................
يك بحران ايجاد مي شود و هزار جور مصيبت و تازه اين ادم به دست و پا كه بكو و هر كاري مي كنم تا اين نشود و داستان و از اين حرف ها . مانند ان يك سال و نيم سياه كه به خاطر ان سايت .... دلم مي لرزيد كه اين ادم نرود انجا؟ و من با اين بيكرانه احساس دست از پا دراز تر و همان هم شد و من هنوز در وسعت لحظه هاي يك حضور بودم انهم در يك هفته حضور و چه سينه چاكي ها كه بيا و ببين بيكرانه ايثار و نهايت هاي عشق مرا كه در سال نو امدم به سويت و از همه بريدم و ان كركس خطرناك و دو تا ادم و فك و فاميل و از اين حرفها ..... كه اينهم بود كه ادم باورش نمي شد كسي با اين همه تعلقات بيايدو از اين همه حصارها... و تو مي ماني در وسعت ايثاراو . و در رفتارهاي خود در زمان حضور هم كه سنگ تمام. مانند دادن اخرين نامه اش ... كه چنان از پيوند اسماني با وجود رودي چون كرخه .. كه هنوز جوهر مدادش خشك نشده بود كه داستاني تازه را به روي ما گشود و ان را نيز در وسعت ما شدن عنوتن گرد كه پرنده اي اگر پرواز كرد من از تو پنهان نمي كنم ....به گونه اي هم راست مي گفت اما نمي دانم چرا ته دل اين داستان چيزي ديگري است كه اسمانش ابريست .. اخلاص به چاك پيرهن نيست اينجا دل پاره مي پسندند. اين شعر مبناي كار ما در عشق ودوستي است . چيزي كه معنايش را در او و رفتارش مي جستم گرچه من از همان زماني كه هنوز صدايش را نشنيده بودم فكرمي كردم اين ادم تماميت درك و معني عشق است . بي انكه بدانم كيست در پروفايل او چيزي نوشته بود: به عشق نمي توان فرمان داد؟ اينبه حرمت اشكي از چشم يار ما
به حرمت اشكي كه براي نيلوفر كه براي نيلوفر ريختم بگذار در ارامش باشيم و اين وسعت تازه اي بود از نهايت يك نگاه تازه . شايد اين راه تازه اي بود كه دران شب اسرايي سحر ما نمازي خوانديم تا راه بي نهايت عشق را به بيكرانه نور ببريم . به بركه اي برسيم كه دران نيلوفري روي به اسمان داشت . انجا رويم . با دستاني پر از عططر عشق . نيلوفري ما را انتاظر مي گشيد اين نيلوفري كه از اسارت لحظه چون كبوتري كه به ويرانه اشيانه گرفته بود انتظار لبخندي را داشت كه از نور ما و از عشق ما جاري مي شد. دست هاي مهربان و دل شكسته . اين وسعت همه نياز ما بود. ان روز شوق ساغر مي خرمن دلم را به اتش مي كشيد و . تو با دست هاي پر از مهرباني بودي . تو خود نيلوفري بودي تا در بيكرانه دل ما عطري از معني عشق را جاري كني . تو اشكي جاري كردي تا بيكرانه نيلوفر در وسعت بركه اي در شب مهتاب طراوتي تازه تر به خود گيرد.
دلم ار پرده بشد............
غروب در دل تنگم دوباره خانه گرفت دلم هواي غم و گريه شبانه گرفت
به شهر خويش غريبم ولي چه خواهد كرد كبوتري كه به ويرانه اشيانه گرفت!!!!!
ندامت شيطان!!!!!!!!!
حرف اخرش را زد: اون همچنان اصرار دارد كه مرا دوست دارد و از لج تو مي رم پيشش او//
اين ادم ول كن نيست با پيام و تماس … اما من پيام مي دم كه نه برو پي كارت
چي كار كتنم اين پيله است
بزار به زندكي ام برسمچ
از دستت ناراحتم كه مرا بع هچكل انتداخي براي هيچان خودت … اين بدجور تو كفت ان كار است . من نانده امدبع يان با اين چي گنكم.
زودتر از روزهاي ديگر به خانه امد ساعت يازده ونيم در خانه بود…. مرتب با من در تماس بود .. اول پيامي به او داد كه دور مرا خط بكش .. بعد كه دلم براش مي سوزه . داشت به من التماس كه برم پيش او….همه چيز نشان مي داد كه اين ادم دوست داشت بره پيش او … گفت
هرچي تو بگي …. اما او حاضر است همه كاري بكند به خاطر من …. تاكيدش اين است كه بيا پيشم تا رازهايم را بگويم…. و مهمتر اينكه تا اين دوماه ولم نكن ….
- برداشت : واقعيت چيز ديگري هست . اين ادم با هر برحورد بدتر من باز اصرار كه دوستم داره .و اين اعصاب مرا به هم مي ريزد . مي ترسم خطري براي من ايجاد كند!!!!!!!!!
- داستان اين است هر دوي انها حساب و كتاب خود را بسته اند ووو اتين ادم نييز به بهانه اصرار طرف .... بايد برود....
- همه چيز حكايت داشت كه چيزهايي كه به من گويد يك فضا سازي بود//// براي برانگيختن احساس من ..
- رها شدن تازه و او از اين كار به گرمي و انتقال احساس خاص ....
- اينها درنهايت هماهنكي بودند با يكم ماشين امد دنبالش و راحت رفت .... به همين راحتي .... اين جالب بود كه در وسعتي از يك نگاه .. همه چيز بازي بود يعني من داشتم بازي مي خوردم انها با هم بودند و همكاري مي كردند با هم .... اين كي بود كه مي ايد دنبالش ووووو و الينكه هيچ كس نمي كه كه اين ادم كي هست دنبالش ني ايد و توكي از كركس دارد//// برده بود. اين يك وسعت. اين براي او بهتر از سرگرداني دز يك حا بوده است .. اين تصوير روشن تري هست ... اروپايي بودن را اينچا دراين وسعت تجربه كردن بسيار خوب است ./
- نه من دوست ندارم . الان پيام مي دهم كه بره دنبال كارش ... من دوست ندارم ... اما نه يك داستان تازه بود يك رهيافت تازه براي شناخت و اين ادم از هفت دولت ازاد بود؟ چه خبر بود.. ان بيكرانه هاي دوست داشتن يعني به جايي نرسيد؟ اما خوب شده است . اين حادثه پيام روشني داره . اينكه اين ادم چيزي ندارد. براي او يك نويسنده يك خبرنگار با يك راننده وانت هيچ فرقي ندارد. و نمي كند و مهم اين است كه او همه را داشته باشد . تجربه طولاني در بازي دادن ادمها به او قدرت تازه اي مي دهد كه همه را در اختيار داشته باشد . او اين كار را كرد كه يك اسير دل شكسته را در وسعت خيانت و حيله هاي خود برد. يك بيكرانه مهرباني را در عظيم ترين احساس را چنان بازي داد كه راضي شده است ثناگوي او شود... داستان مرموزي است انچه را كه دراين ميانه روي داده است . زيبا شده است يك ديدگاه براي من كه چگونه مي توان از متن يك فريب شفافيت ساخت تا فريبت بهتر كارساز شود//
- ترانه اي مي خواند از سوي افتخاري .... بگذار بگريم ... دلم نمي گيرد كه شر.عي تازه مي شود.
فرصتی برای بازگشت
چرا حس تازه ؟ شاید او درک کند و تغییر کند او قرار بود مخاطب زیباترین نوشته های من شود. ایا او زمانی که می گفت تو مرا بی نیاز از همه چیز کردی تنها یک فریب بود؟ بی تردید جز این نیست .هر دیداری با او به این امید بود که او رهیافت تازه ای به سوی یک روند سرشار از ایمان و عشق . اما من که سرشاربودم چرا او از این اقیانوس بی کران بهره ای نبرد از این سرزمین عشق و همه زیبایی ها. من همه چیز را در طبق اخلاص و بهترین را عرضه کردم -- حتی اگر میوه ای برایش خریدم چیزی بود که بهترین بود. این احساس خوب من بود. گلابی که برایش خریدم از کشور شیلی وارد می شود و شلیلی که از ترکیه . در برخوردهاییم بسیار بسیار زیبا نشانه های یک رفتار را عرضه کردم. همه لحظه ها را برایش در بیکرانه ای از نهایت خوبی ها.. اما ایا این ادم از ان دسته ادمهایی هست که هم از توبره می خورد و هم از اخور؟ انچه که او در این ماه های فروردین و اردیبهشت صورت داد فرصتی برای او بود که او می توانست با بازگشتی تازه تر از هر عاشق نادم - بیاید و بگوید نه نه تو مرا بی نیاز کردی . او زندگی داشت . این ها می توانست دست مایه ای باشد برای بهترین ایمان و نگاه تازه . یک انرژی بی پایان برای زندگی و کار خود. من این قصد را داشتم ... او در کنارم نبود.. او کسی بود که می توانست از سرزمین عشق باشد. و همین هم بود. حتی نام او می توانست چشم انداز تازه ای از یک احساس باشد اما این ادم از ان دسته ادمهایی بود که قدر خودش را ندانست . ان روز که پیام داد من سرقرار می روم باورم نشد اما رفت و داستان چیز دیگری بود . هیچ کسی نمی پذیرد که زنی بیاید در کمتر از سه چهار روز با کسی که مدعی است مزاحم من است و خواسته های ..... دارد برود به سویش ... از من مشورت خواستی و گفتم... می توانی با او از طریق تلفن حرف بزنی و همه چیز دستت می اید .... او مانند همیشه نه نگفت ... اما فردایش رفت. باورم نشد این این ادم به همین اسانی به مکانی رفته است که در ان همه کار کرده است . اولین تردیدها از اینجا شکل گرفت ..... که یک واقعیت بود که این ادم مدتها با او بوده است و هنرش این بود که طوری جوسازی کرد که انگار همین دو سه روزه است که او را شناخته است و انهم از طریق مزاحمت تلفنی ..... اما واقعیت چیز دیگری بود .... اسمش را هم گذاشت شفافیت .. همین دیروز بود سوم خرداد روز ازادی خرمشهر ... مدعی شد بی اجازه من اب نخواهد خورد و داستانی از مزاحمت این پسره رابه او گفتم....و بر اشفت و پیامها!!!!! داد به او اما این هم ساختگی بود.... کاری ندارد چهارتا اس ام اس می زنی . و می توانی مدعی بشی برای او داده است اما هر گز دست او نمی رسد.... خیالت راحت می شود که او به رهیافت تازه ای رسیده است و نمی خواهد به این رابطه کثیف ادامه می دهد ... این طور: عزیزم خیالت راحت باشد .... من کات می کنم .... امروز حرف دیگری می زند ... از لج تو می روم و همه کار می کنم باهاش . می خواهم ببینم شاید عوض شده باشد ... اخه من اعصابم خورده می شه که این با پیامش هی داره اصرار بر بیگناهی اش می کنه... اما ته کار چیز دیگری است . دل و قلوه ای که به هم می دهد در پشت این شفاف سازی کاذب ادامه دارد /. تو حرمت حضور در کنار مرا در نظر نگرفتی و عصر همان روز رفتی به دیدارش؟ پس نگاه تو به من همین است بروم دو سه روزی خوش باشم و همین .. انجا هم که کسی هست که برایم له له می زند نه برای دوست داشتن که برای همان لحاف ... داستان جز این نیست ... اینجا دو ریالی ات می افتد که داستان او همین است برای همه همین است حتی کرخه .... دوستم ابی پس از ده سال معشوقه خود را دید حرفی که زد بسیار تامل برانگیز است و می توانی با این ادم مقایسه کنی ..... فقط اشک بود که جاری می شد بین ما حتی در خلوت همین بود... اما این ادم ما مثل قورباغه شیرجه زد در اعوش یک راننده بی سروپای وانت بار ...!!!!!!!!!!!!!!۱ ایا این ارزشش همین قدر بود/ ان زمان که بر در .و دیوار نام او را با عطر می نوشتم . واین ادم عین خیالش نبوداین چه پیامی داشت ؟ حالا می فهمم داستان های دیگری بود این خریدار این نگاه نبود اگر چه مدعی بود که دل اسمانی دارد اما اما اما.. همه اینها مکر او بود. چرامن سرم را چون عاشقان از زمین بلند نکردم و جز او .... شعر مولانا؟ من کس نمی دانم جز او..... مستان سلامت می کنند.حالا پرده ها کنار رفته است و من در خیال بودم که شفافیت سازی های کاذب هم با چه ترفندی می تواند نشانه یک گمراهی باشد . او شاید یادش رفته است که کسی هست که ناظر همه اعمال ماست . او در ائینه خودش را خوب برانداز کرد و دستان خود را در جای جای صورتش برد نشانه هایی ناامیدی موج می زد وای خدایا چرا من این جوری شدم ... ؟
ایا