ندامت شيطان!!!!!!!!!
- كه در آنجا خبري نيست . جز انكه راز بقايي شبيه انچه كه در پارك ملي كنيا بين دو كفتار در جريان است . صداي نفسي هم نمي ايد . همه چيز تا ارضاي شهوت است وپس از ان نفس راحتي مي كشد ان هرزه بي سروپا و از دور نگاهي پيروزمندانه به او مي كند و زير لب چيزي مي گويد: بالاخره دوباره زمين زدمت . تا روت كم بشه ... اما ان كس نيز به در و ديواري نگاه مي كند و چشم معصومانه اي به سويش خيره مي شود خود را به ان در مي زند.... اما در ان سوي دلش عذابي دردناك فوران مي كند به خود مي ايد اين همه قيل و قال اين بود كه من او را ..... همين. عشق ؟ اما ايا حالا هم دلت مي سوزد برايش .. ادم تو نقش خود را خوب بازي كرد . همان طور كه تو خوب بازي كردي . تو مرا فريب ندادي .... تو خودت را به فلاكت رساندي .. اگر عشق را مي فهميدي كافي بود تا دروسعت اين اقيانوس دوباره به وسوسه هوس به ان دخمه سياه نروي... يادت هست ديروز گفتم زني بدكاره اهي كشيد و گفت : من راضي به مرگ خود هستم انگاه كه ناچار شوم زير كسي باشم و او مرا مانند توالت ببيند و اب خود را روان سازد.... سوره نور را به ياد مي اورم ... اما بعضي ها چقدر خوش شانسند كه كسي هست كه دلش برايش مي سوزد و مي ايد ارام مي كند... دود پيپ به هوا مي رود و او به لحظه هايي بي تابي كسي فكر مي كند و در فكر فرو مي رود كه اين ادم تا كجا تشنه بود و اداي ادمهاي بي نياز را در مي اورد.....
اما اين ادم مونث مانند همبشه توجيه داشت براي كار خودش كه او مي خواهد مرا ببيند و ته كار را دربياورد.... دعوا سر لحاف ملاست ... براي اين ادم مهم نيست طرف كي باشد و باكي هست او سهم خودش را مي خواهد كه دوساعتي برود در كنارش ...... ه . امروز مي گه بهانه اي براي بيرون امدن نداري ؟
اين يعني اخر كار كه داشت براي من فيلم بازي مي كرد
از حسادت كرخه اين س را .....
شايد اين يك مرحله تازه بود كه او بداند طرف چي مي خواهد ... ديشب اخر وقت پيامي داددكه دلم سوخت براش ... كه بدجور دلتنگي مي كرد/// گفت اين سگ امد...
عصر امروز حرفي تازه تر از هنيشه زد . هرچي تو بگي.....اين را با صداقت بيان مي كرد.... فرصتي ايجاد شده است .....اين يك روند تازه بود/ اما اطلاعات را از كجا مي گرفت .....؟ و اين گرگ او را در فرصت حلوت خود ببرد حتي طبيب پدرش . را و هنور شب هفت پدرش تمام نشد كه اين ادم را با هر حيله اي كشاند و كار خودش را كرد.... همه چيز سياه بازي بود كه ادم ما در مي اورد . مانند هميشه ... ما هم مثل يك گوشفند مي شويم و. خود را به تجاهل مي زنيم...
ايا اين ادم صداقت خواهد داشت وكات مي كند؟ دوباره گرفت كه به خاطر تو تا اينجا رفتم و حالا دراين فرصت بايد همه چيز تمام مي شد...........
در اين وسعت همه چيز از يك چشم انداز تازه حكايت مي كرد در اين ميانه كاري بوده است كه بايد به نگاهي تازه تر دست مي يافتيم و اين نگاه كه سرشار از صداقت ها بود اين قدر داني را .. حتي انديشه اين كار مرا به بحران روحي سوق مي داد..... اين چيزي.مهم بود .. اين ادم در انجا چي مي كرد ....
ايا اين ادم پنهانكاري نخواهد كرد؟ نشانه هايي از صداقت در او ديده شده بود؟ يا نه شفاف سازي در سايه پنهانكاري و. اما از اين ادم شايد هر كاري بر ايد هر كاري كه فكرش را بكني .... در اين ميان شيطان را خوب مي بينم كه درمانده شده است از اين دست اين ادم ... اين همه مكر را شيطان ندارد اين از كجا اورده است .
شوق روز 23 فروردين . مجتمع افتاب ......و رفتن به خانه س .... و احساسي كه نشان مي داد....
ايا او دوباره به پنهانكاري دست خواهد زد؟ نشانه هايي كه اين بار بروز داد نشانه اين بود كه تا حدود زيادي صداقت دارد..... اما دلم داشت در .وسعت اين ديدار ها و و دخمه ها بدجور بجراني مي شد /. دوست نداشتم ارامش من پس از اين ديدار به هم ريحنه شود..... چه كسي امده بود براي من ؟
او ممكن است درهمين گيرودار برود....... با او /// البته جايي كه طرف داشت اصلا خوب نبود به همان اندازه كه در مكان اولي براي اين ادم اند حال بود و روزها كارش ز تعريف و تمجيد ... در مرحله بعدي جريان طور ديگري شد... نگاه هاي سرد زن صاحب خانه ....؟ اين داستان چي بود؟
اما دراين ميان من بودم كه بايد از دست اين ادم دلحورز باشم كه خودش زمينه كار را فراهم كرد مگر مي شود يك ادم بي گدار مزاحم كسي بشه و اين ادم هم سع سوت بره ... تا احر كار و بگه ب.
ايا در اينجا نيز كرگس يك پوشش است ؟ ايا او مي رود // بايد منتظر بمانم كه ايا او در اين دو سه ساعت شفاف سازي خواهد كرد......
يك روند تازه .... و براي او دشوار بود و حالا او بايد به ان روزهايي فكر كند كه برايش نهار مي برد و حوصله نداشت با من حرف بزند زورش مي اند و چه عجله اي داشت
دوم خرداد زادگاهي بود و سرشار از ابهام .. لاريس را اوكي داد... همه چيز د ر سايه ابهام بود.... پوشش وام زادگاه در اين ميانه ..... . در وسعت بازنگري از انچه كه از او ديدم ... همه چيز در وسعتي از يك گمراهي بود و يك جسد بي جان .. بود و مانند همه هم كلاسي هايش .
سساعت ده ئ نيم در ميان راه بود و الان يگ شئده است از او؟ روزي به ياد خواهدت امد كه در چه دامي اسير شدي و تا مي تواني دهن كجي كن ...
جالب است حتي او از اين ادم مي خواهد به او زنگ و از شارژ ح.دش استتفاده نمي كند .و فرمان تا اين حد.
تكي و بعد اين ادم تماس مي گيرد با او /// به ما گه مي رسخ از شارژ ما هم براي ما نه..
اين نوشته ها تمريني است بر يك يادداشت بزرگ ... اما هرچي در ان شش ماه اول نوشيتم و فكر كردم همان شد... اين نوشتنها چيز تازه اي نيست ... تكرار مكررات است . اين ادم كارش همين است براي حضو ر برنامخ دارد و براي من تازه خيلي دارد وقت كه اين دو تا تماس ...... جريان س هم داستان ان پارچه فر.وش و عابر است.
. ` اول خرداد با او قرار گذاشت و پس از ديدارش شاد و شنگول كه او بد جور در كف من است و گرفتار من است .با اين عنوان كه اگه بودي مي ديدي چه اصراري داشت كه تنهاش نزارم ......
حاضر است به خاظر من همه كار كند...دعوا بر سر لحاف ملاست. اين ادم هم بلد است چي كار كند... با هركسي كه رابظه داشته باشد اول كار به سرعت همه كار مي كند بعد بازي هايش شروع مي شود!!!!!!! حيله هاي شيطاني او شگفت انگيز است . بهانه سازي هايي او براي دور كردنت هم منحضر به فرد است . گوشي اش زنگ كه خورد با حالتي از اميد گفت س هست .......
اطلاعات تازه اي از او بدست اورد كه خانواده اش او را طرد كردند كه اين همه ادم مي اورد خانه ....... اين هم راه را ديد كه براي خودش خونه اي ....
يك ماه بيكار بودم كه كه پول نداشتم يعني دراين زمان كه با اين رابطه از 23 فروردين تا ارديسهشت ماه؟
اين ادم ما كه خودش را جر مي داد اين ادم بدجور كار مي كند و وقت ندارد/
پنجشنبه و جمعه با دوستانش هست ...
دلم به حال كرخه سوخت : اين ادم در اين جا داشت . همه كار و در انجا كسي با خانواده خود بود و سرش گرم و اين خودش را داشت مي كشت كه پيامم نمي رسه .... به كرخه
ظاهرا اين ادم است كه داره خودرش را مي كشه براي او . شب ها كارش اين است كه
اين ادم مدعي بود كركس يك لحظه او را تنها در شب ؟ اما براي س مدعي بود كه به شدت به او نياز دارد در شب و حدا مي داند در ان اتاق سياه اين شب ها چي مي كند؟ كارش اس م س دادن است به ......
هيچ كاري نمي توان با او كرد اگر مشتاق او باشي و در كفش ... در اين حالت همه جور بازيت مي دهد/. همين امروز؟ اول هفته است و بهانه شهرش ... اما هيچ تماسي... نمي گيرد. بهانه اش اين است كه با كركس هست .... الان ساعت هفت است ... هيچ خبري از او نيست و اين همان سيمايي كه دارد ... به چهر اش بيشتر فكرمي كنم .... اين ادم ديگري شده بود.... همه چيز مانند انها بود..... از اين ادم چه انتظاري در عشق ؟ اما اين مهم است كه همه برداشت من از او درست درست بود....
روز دوم خرداد بود كه با اميد به جريان تازه اش سحن مي گفت كه همه كار را صورت مي دهد و مدعي شد كه به زادگاهش مي رود و تا فردا عصر /// س از او خواست پيش او برود و اين مي گفت كه چگونه با اينگه كركس او ر ا مي رساند بيباد دو سه ساعتي .. . اين درخواست او را به عنوان شوت بودن طرف .و با رمز دادن كه در دسترس نيستي بيايد . دو سه بار زنگ زدم تا ساعت سه و نيم حتي حواب نداد.... ساعت حدود 5 بردلاشت اما قطع كرد و پيام كه زنك نزن ؟ احتمالا اين در برنامه لاري هست .... اين مهم است كه اين ادم احتمالا در كنار او و يك در كار ديگري . با ندادن پيام و بي پاسخ يه زنگ به ابهامي تازه دامن مي زند....
طرف به او اطمينان داد كه سه سوت دكي را بيرون و به خانه خواهرش ....
پيامي داد كه در زداگاهش با كركس در كنار اوست . اين ادم را ببين در كمتر از يك روز از بازگشت و اين حصو رهمان ادم گذشته . بي خيال از همه چيز .....
دست كشي از رف برايش يعني چراغ سبز . به س كه برود و او هم وارد بود مانند همع ادمها كه مخ زدن را با هر چيزي كه او وبخوهد در بيان كار
حاي دك را در همين ساعت كه بخواهي مي برم جايي ديگر.
**** پس اين ادم كه مي گفت من بي اجازه او اب و حني براي اسا م اس
چه طور حالا همه كار مي كند . هدف اين است او را دوباره ببرد در اين دخمه سياه وو بايد هر چي ناز مي كند ... بكشد و هر دو دست هم را خوانده اند... اما اين ادم دست بالا را دارد زيرا او مي خواهد اين ادم را در چنگ داشته باشد /
اگر مشگل جا نبود دهها بار و در امروز وقتي گفتم برو و خانه تكاني كن تا در اين گرماي كار نونت را بچسباني گفت
اخه مي ترسم يك مقدار مهرباني كنم و اين كار او را دوباره شوت كند و لوس شود!!!!!!!!!!
وقتي كنارش هستي دل ادم برايش خيلي مي سوزد
قسم مي خورد كه در ان مكان كسي رانبردهع
هيچ حسي در ميان نبود .. شوقي نبود . گويي به اجبار است و بر حلاف ساير زمانه ها كه به ظاهر هم كه شده شوقي ابراز مي داشت اما اين بار در اخرين روز ازديبهشت ماه اين احسسا سر سرد ب و ... اين چه رازي هست؟ نه تماسي نه پيامي وو ساعات چهار صبح پيامي داد كه كركساني در راه هستد و در اين زمان اين پيام ؟ او دراين زمان با كرخه داشت حرف مي زد . داستان از اين مقوله ...... و كوتاه و گو.يا كه راضي اش كردم !!!!!!!!!!!!!!!1 اين چه رازي عست ادم برده خودش را راضيس كند به ادامه نوگري و اطاعت هاي تازه ..................//// هدف لحطظاق ملا هست . پول حلال هر بحران هست
به سرعت قطع كردم ....بلافاصله طرف ما زنگ زد و به بهانه اينكه اين يارو مرا دعوت كرده است با او بيرون بروم ثابت كرد كه اينها با هم هستند و كارشان حساب كتاب دارد و مرتب با هم در ارتباطند و ان بازي هايي كه براي ساختن اس م اس ها اين ادم د راورده بود يك نقشه بود..... نقشه اي كه در ان سعي مي شد اين طور نشان داده شود كه از او بدش مي ياد و با دلايلي از جمله در اختيار داشتن ادمهاي متعدد به دردش نمي خورد اما واقعيت چيز ديگري بود... انها بارها در اين روزهايي كه طرف سينه چاكي مي كرد كه نه نه ازش بدم مي ياد به در نمي خورد و مالي نيست در خلوت خود رفتند و چون هر دو طرف هدفشان اين است كه بروند دركار خودشان و همين و كسي هم كار به كار ديگري نداشته باشد.... سياه بازي براي من بود كه من فكر كنم اين ادم داراي اعتماد به نفس است و داراي يك نگاه جدي هست ..... اما واقعيت اين نبود... انها در مدت دو هفته بكوب دراوج بودند چه طور ناگهان همه چيز به هم خورد؟ اين ادم گرچه ديد كه مفت مفت خودش را عرضه كرده است .براي كسي كه همه را باهم مي خواد... او براي محك زدن طرف ادمهاي ديگري را فرستاد ان طرف هم نامردي نكرد و انها را هم داشت و دارد و همه جور محبت به اين ادم مي كنند و اين زورش امد ....چون خودش را بالاتر از همه مي دانست و سرشار از غرور ... زماني كه اين ادم در ان غروب به طرف زنگ زد كه مي خواهد باهاش بره بيرون طرف تحويل نگرفت . اين ادم فكر كرد اين يار تازه او مانند ديگران است كه به يك كرشمه اش بنده او شوند. نه اين طور نبود... حالا حس مي كرد بدجور تحقير شده است . همه نشانه ها حكايت داشت اين دونفر مدتها در كنار هم بودند..... اما ناشيانه نقشي بازي كرد كه همين سه چهار روز با او اشنا شده است .. . به همين مدت رفت همه جور محبت كرد و چه جور هم شنگول بود ... شب و روز ش تمجيد از طرف بود . با اب وتاب مي گفت اين ادم اخر مرام و منطق و احساس است . خاله او شده بود. انگار دستاورد بزرگي كرده است . امكانات زندگي اش چشم اين ادم را گرفت ... همه چيز دارد سايد باي سايد و لپ تاپ و جاي دنج . ارامش و حسي خوب .. از چشماش خوندم كه دوستم دارد خودش را به حماقت مي زد كه اره طرف مي گه بعد از برنامه ما من با هيچ كس كاري نكردم ...... اين هم مانند خر باور مي كنه و. امروز مي گه برام افت داره .... كه اون با كساني ديگر باشد . گفتم برو به ديدارش . گفت حوصله ندارم بعدا.... اما وقتي گفتم چرا اين طوري مي كني نه مثل ان روزهاي اول و نه الان ... باهاش حرف بزن و.... خنده اي كرد و گفت باشه // اما ظاهرا شايد اين يك نشانه باشد .كه داره ناز مي كنه ....از شيوه خنده اش پيدا بود كه مي خواهد برود .. داستان چي بود... تماس گرفتم ديدم شماهر اش اشغال است با طرف گرم حرف زدن
وقتب گفتم اين جوري تو كف گذاشتن گناه دارد چيزي نگفت ... و نشان مي داد كه اين ادم هم توكف اون هست.... مي خواهد اين را القا كند كه من ميلي به او ندارم ..... سخت است كه ادم به اين راحتي برود همه كار كند و او هم با چرب زباني خرش كنه كه اي بابا تو كجا بودي ؟ من ديكه خسته شدم از اين ادمها و بااين حرفها اين هم گل كرد ... رگ غيرت ش و با حس خاصي گفت از اين بهتر نمي شه اين جوان با انرژي و دست و دل باز كه دلستر انار هم خريده و گل رز ... . ومن هم كه هركسي عشوه منو ديد از دنيا و هستي مي بره و ديد نه اين تو بميري از ان تو بميري نيست و جريان به جاهاي باريك رسيد . فكر مي كرد اين جوان برده طرف است . غير از ادمهايي بيروني . از دوستانش دو نفر ديگر را به مسلخ شهوت طرف برد.... خوب هركسي باشد حس حسادت ... كه پس من چي ؟ بار اخر خدا مي داند چي ديد در ان دخمه سياه كه اسمشو يارو مي ياره اين تنش مي لرزه.... سخت است ادم بره تو چننين جايي و در مقابل نگاه كشنده و سئوال بر انگيز زن صاحبخانه كه صدها ابهام و سئوال كه اين زن كيه با اين جوان راه افتاده مي ره اونجا و ديواري كه گوش دارد و اين هم ادمي كه بايد له له بزنه از كار خاص ... اينجا نفس نمي شه كشيد و //// با ترس و لرز هم كه حال نمي ده .... روزها كذشت و از طرف مي خواد بره خونه اش اما او اسير ادمهاي ديگر است كه اين ادم برده انهاست ... كمم كم يارو مي گه اي بابا من سه سوت مفتي هعمه چيزمو دادمو حالا دستم تو حناأ. حقارت به اين شكل بسيار سخت است و ان هم اين با ان يال و كوپال .... عاقبت پنهانكاران ايا چيزي جز اين خواهد بود و در ان عصر گريه كردم ... وقتي جريان يك ديدار در كافي شاپي سر از خانه خلوت و و رفتن در برنامه اغوش ووو و اين خواهد شد و طرف هم گفت اين ادم كه مست منه پس با ديگران بماند.
عصر 26 اردييبهشت ماه نشان داد كه وي به شدت قصد دارد او را به سوي خودش بكشاند و اين چيزي است كه او مي خواهد ....
اينجا مي ايد و فضا سازي ... كه اره او .. و خدا مي داند در انجا داستان واقعي چي هست .و الله اعلم. ماجرايي است در وسعت يك حس تازه كه مرا به تاملي تازه فرا مي خواند...... يك بازگشت به اصل خويش.... اين قبله ما بود و ديديم كه نمي شد نمازي خواند ... ارامشي را حس مي كنم .... همه بازي هاي روز چهارم خرداد مي توانست يك افق تازه باشد. زماني بود كه او به وسعتي از يك نگاه تازه من و باورم نمي شد ونمي شود.... يك ادم چنين بازيي هايي را ... ايا اينان به فرداها فكر نمي كنند؟ شايد اينها در زمره كساني باشند كه خدا مهر بر دل . گوش انها زده است ... او همه چيز داشت .....