نمازی به امامت یار

 عطري چون بوي باران در خلوت يك بركه و طراوت پونه ها را حس كرده اي .

 و اين تار زلف  كه محراب نماز ما شد. ايا بدانجا رسيد دلت كه اكنده از شوقي شوي كه به معشوق  اقتدا كني  و نماز شب را  در حريم پاك دل او بخواني .

 در وسعت بيكرانه عشق ايا رفته اي؟ أ تمام وجودم بازتابي از جذبه نماز يار من بود جذبه اسرايي در سكوت نيمه شب انگاه كه عطر سحرگاهان از راه مي رسيد اين نماز با زيبايي عارفانه و به خشوع . لحظه هاي وصل ما بود/  دو دل سالها در كنار هم هر شب و روز ساختن اين بناي عشق  تلاش كرده بودند

ادامه نوشته

من خواستار جام می

من خواستار جام مي از دست دلبرم....

............................

  همه چيز در وسعت بيكرانه اي از يك حس تازه جان مي گيرد. گاه در متن يك حس تازه غوغايي در دلت ايجاد مي شود.  خلوت دل  در اين وسعت  افقي تازه در برابرت مي گشايد- براي خوب نوشتن نيازي نيست كه خود را به در و ديوار بزني .تقليد نكن . برو به سوي لوح دلت . دل نوشته هاي خدا را ببين .

 

ادامه نوشته

بیکرانه های اسرایی  بک غروب

 غروب از راه كه مي رسد  دلم در وسعت بغضي شكسته به بيكرانه اي از خلوت خود  قدم در كرانه اي تازه مي گذارد . سكوتي وهم آور در غربت اين دل .  احساس مي كني كه  تنها تر از هميشه بايد باشي  در متن اين غربت احساسي تازه به تو دست مي دهد/ آرام به جايي مي روي . غربتي كه در متن يك غروب مي تواند تر به جايي ببرد

ادامه نوشته

خشوع عشق

خشوع عشق

درون پرده چي مي رود

باران اشك مي رود  تا دل شود جيجون ما

باران چون اشكي مي شود در ماتم هجران ما

 من سوختم در داغ تو . من ساختم با رنح تو  اي عشق  باراني ببار

بر چشم ما.

 اي اسمان . اي استان قدسيان .

 ديدي كه چشمم همچون جيجون مي شود در هر سحر؟

ديدي كه دل بي تاب يك لبخند توست ؟

  اي اسمان بر داغ هجرانم صبوري كي كنم

  من سوختم پروانه وار. من سوختم در لحظه ها.

ارام شد اين اشك من .

 وانگه به ارامش رسيد . چون دست عاشق مي رسد 

دامن كشان صحراي دل را مي رود

  اين اسمان باران اشكم را ببين .

    مهتاب  من گم گشته در ابر سياه 

   در غربت هجران ما . باران تسلا مي شود بر  سوگ اين هچران.

باران ارام مي بارد  در سحرگاهان

      به  طراوت چشمي  عطري تازه مي دهد

    سحرگاهان به عظز و بوي دلي  بي تاب مي شود

      صدايي در متن ارامش سجر

                 و باران جاري مي شود چون فرات

        چه عطري دارد اين اشك اسمان /

  صدايي در وسعت يك حس تازه

         باران ريزي مي بارد و چشمان عاشقانه من

   در زبر باران نمناك مي شود/  خيره در اسمان مي شود

    انگاه كه در ان سوي باران

 قدسيان را به طواف عرش نظاره گر مي شود.

 دلم سرشار از عشقي تازه مي شود/

 حسي بسان باران . 

    سجرگاهان چه عطري دارد اين باران عشق

و  چشمان منتظرم  به وسعت قتوت مي شود.

  پرستوي خيالم به بام عشق سفر مي كند

 انگاه كه به نماز ايستاده بود

 قامت چون سرو  مهربان من

   امام عشق در بيكرانه يك سحر

   امام ذل ما در حريم نور

  چه زيبا سحري بود

  كه ندايي مي امد از ان سوي اسمان

 و لبخند خدا در اين نماز ترنم  مهرباني عرش

  ومن وامانده در شكوه عشق

ان اسطوره هميشه جاويدم در وسعت نور

 و ترا مي خوانم در هر قنوت

و سجده هايم با ياد تو جان مي گيرند

 تا كي شود دوباره به پا پوسي قدمت

 دوباره چون نيلوفري در بركه چشمت

   شكفته شوم .

و  دوباره به شوق نماز عشق در سحرگاهان

 عطر نگاهت را حس كنم.

 كه نمازي چنين عظيم را

كه قدسيان سرشار از طراوتي شوند

  اسمان پر از حس تازه مي شود

 و نماز ما در تمناي وصل   

 به لبخندي زيباتر از گل نور  مبدل خواهد شد

 باران همچنان مي باريد

 و  ايوان دل ما  پر از عطر تازه اي

شد /  عطري از سدره المنتهي ملكوت

تا   خدا در وسعت دل ما  بيايد  .

و عشق دز متن  نگاه خدا زيباتر شود

 اي چشم مست  .

ببار بر دلم باران عشق را 

و اين شعر را ناتمام مكذار

كه حاودانه شود شعر من با ياد تو

كه نور پسنديده مني در وسعت هر رقص ساقي تو

كه ميعاد چشمان من به صداي پاي تو

عادت كرده است .

اي جبجون من 

. هاله اي از نور در اسمان عشق  من باش

 و  تا ان سوي اسمان عطرافشاني كني  ساغر بدست

مرا به ميخانه چشمت دعوت كن

تا در محرابش نماز بخوانم .

 و به سوداي زلف سياهت 

 محراب سجده ام باش.

اي هميشه عشق

 اي وسعت بيكرانه مهر

اي صبور عاشق

 اي عاشق هميشه در ايثار

و اي من كه در  فناي تو

 چون ابوعلاي معري شدم .

بي دست و پايم كرد

 غمزه چشم تو.  ولبان تو چون به هم مي اميزد

من فريادي مي شود از شوق

 

ويراني نگاهي در غربت پاييز

در ويراني ترين نگاه دلم  سكوتي وهم آور در دلم  ابهام نگاهي را زنده مي كند
ادامه نوشته

كلبه اي معطر به ذكر شبانه

بغضي فرو شكسته از غربت تنهايي بود كه دل را به وسعت احساسي تازه مي برد. باران مي باريد . پائيز در ابهام لحظه هاي مه آلود جان مي گرفت . شاليزارها در رقص سماع باران طراواتي را اجساس مي كردند. غروب از راه مي رسيد . آرام و پر از احساس مهرباني به دل هايي كه شكسته بودند. درخت توسكا در ميان اين باران  تكبه گاهم بود و چكاوكي را ديدم كه به اشبانه خود باز مي گشت .
ادامه نوشته

فرصت شمار، طريقه رندي ...

فانوسي در دل سحر تنها شاهدي بود بر خلوت ما. من بودم و خرقه سوخته دل ما در متن اين سحر كه باران ريزي مي باريد همه چيز عطر گيسوي يار ما مي داد.

ادامه نوشته

در سايه سار دل

 باران اشكم مي رفت چون جيحون . باران اشكي از سراچه دل  باران سحرگاهي مي باريد و چكاوكي بر چشم اميد اين پرده زيباي هستي نگاهي پر از اميد داشت .

ادامه نوشته

در بركه چشم مست يار ما

چشمي پر از مستي دل نوشته هايم را مي خواند . چشمي پراز عطر مهرباني  . چشمي كه چون بركه اي پر از نيلوفرانه ها و پرچين مژه هايش همراه با گل ياس سفيد به دعوتي آمده است . همراه من خواهد امد تا بيكرانه هايي  كه مي تواند در هر نگاهي كلك خيال انگيزي باشد كه رهروان عشق را به اقليمي ببرد كه اكنده از عطري از ان سوي اسمان هاست . از سحرگاهان الهام گرفتم . هر نوشته ام را در سايه سار سحرگاهان با نگاهي پر از اميد و رحمت او سرشار كردم .  دلم در قنوت سحر عطري تازه تر گرفت . ومن در خلوت سجده اي در سكوت هر سحر به جستجوي تمناي وصلي شدم . چون عابري سرشار از شوق .

ادامه نوشته