به سوداي زلف سياهت

 نمازي در سحرگاهان

. هر روز عطر تازه اي بود. هر روز شوقي بود براي اوج بيكرانه هاي اين وصل . اين يك عشق نبود . اين يك پيوند نبود. انچه كه مي شد گفت فراتر از عشق بود. غوغاي روحاني اين دو دل كه به بيكرانه هاي بي پايان قدم گذاشته بود تفسيري تازه را مي طلبيد. در همان شب كه از راه رسيد مثل مرغ شب پر از نجابت و شرم عاشقانه بود. نمي دانم چرا من به شوق نمازم به امامت او بي تاب بود. زلف سياهش زيباترين احساس يك نگاه را دلم ايجاد كرده بود. دران هنگام كه نوازش مي كردمش دلم به بيكرانه اي تازه تر رسيد .راه تازه اي در مقابل من بود. باورش نمي شد كه بايد در استانه سحر قدم در وادي ايمان تازه تري بگذاريم  همه جا سكوت بود. در كلبه ما  نور فانوس بود و اوازي از يك تصنيف  كه يكي از زيباترين شعر حافظ را  مي خواند.  در زلف چون كمندش اي دل مپيچ كانجا.... سرها بريده بيني بي جرم بي جنايت . انگار حافظ به شوق اين لحظه ها به ميهماني بزم ما امده است .  همه چيز در نهايت يك حس تازه جان گرفت . چادر نماز و شكوه عشق  محبوب كه در نهايت خشوع به نماز ايستاده بود چشم اندازي بود از  قشنگترين احساس ايمان و عشق در اين وسعت معنا يافته بود.  نسيم سردي از پنجره كوچك كلبه مي امد. عطر سحر در دومين ركعت نماز همه جا را  گرفته بود. و عشق تا كجا زيبا بود كه اينك در مرز نماز سحر به شكرانه مهرباني خدا  به اوج رسيده بود. هر كلماتي از نماز معنايي داشت كه در وصف ان نمي توان قلم را جاري كرد.  انگار همه شعر حافظ معناي عرفاني خود را بروز مي دادند. اينجا در اين دير مغان شيدايي عشق در نماز ما جريان داشت . ومن مانده بودم از اين همه زيبايي عشق  كه اينك در متن يك نماز عطري تازه تر گرفته بود.  هيچ ترديدي نبود كه ما در اقليمي از عشق اسماني قدم گذاشته بوديم . نجابت از سر و روي اين امام عشق جلوه گري مي  كرد. دلم مي خواست نماز طولاني ترين نمازما باشد . و همين شد. هر ثانيه اش  به طراوتي تازه تر منجر مي شد. زلف سياهش  سجاده نمازم شده بود . عطري داشت . شبيه ياس سفيد و يا محبوبه شب. اينجا همه چيز معطر بود./  نماز به پايان كه رسيد  بركه چشم ما در اغوش نمناك شد. گونه هاي او در سيماي اهورايي با قطرات اشك به نهايت جاذبه خود رسيده بود. عشق در اينجا زبان به عجز گشوده بود. چشمان ما در هم خيره ماند هزاران پيام به همراه داشت .  انچه كه ما فهميديم اين بود كه خداوند بر اين نماز لبخندي پر از رضايت داشت . ما خدا را بيشتر دوست داشتيم در سايه اين پيوند اسماني .و  دوباره به سجده رفتيم. صداي اذان به گوش مي رسيد. نماز صبح  در امتداد اين حس تازه عطري از سراپرده ملكوت داشت .اغوش و بوس در حريم اين خلوت در افق پارسايي عشق .  و ايمان ما و عشق ما واميد ما در سايه سار اين پيوند اسماني به جايي رسيد كه به مرز صدق و ايمان پاي گذاشتيم .  انجا كه عاشقانت يك دم حضور يابند... دل در