این سراب بیهوده بود!!!!!
سروش اسمانی
وسوسه سیاه
کسی نیامد
لحظه ها به زیبایی جلوه می کنند در خلوت
طواف بر بیت الحرم خم دل...
شب دامن مهربانی را در افق مشرق اسمان به صدای چنگ و رباب دلبری ترنم داده بود... بهترین روشنایی مرا صدا می کرد.... که بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه و او با دسته گلی از نرگس به ضیافت دل ما امد و دستان گرم او چشمان مرا نوازش داد.... پرستوهای مهاجر امده بودند به غزل خوانی این میعاد.......... جغد ها رفته بودند... کرکس ها اثری نداشتند همه جا کبوترانی بودند در وسعت گنبد فیروزه ای دل ما....
ان خلوت يار ماست
لبخند مهتاب دل ما در ان سوی پرچین پر تمشک
.
در حال و هوايي بودم از وسعتي از يك حس تازه .. دلم ارام مي گيرد .. اين فراق ها سخت است . دلم در سبوي عشقي مي رود. ساغر من ان باراني است كه بر روي پرچين هايي كه تمشك هاي ان در وسعتي از طراوت مستي نگاهت را باعث مي شدند. من انجا هستم ... از اين ويرانه ها بيرون مي جهم. به كوچه باغ خاطرات كودكي ام مي روم... روي تنه يك درخت نارون مي نشستم... بوي برگ هاي درخت توسكا مرا به حيرتي مي برد.... به رقص برگ هاي تمشك نگاه مي كردم... باران را مي فهميد... باده عشق را گويي در دست دارد .باران ريزي مي باريد.. ان سوتر چكاوك ها سرخوش از مستي بودند.. بهار امده بود.. داشتند لانه هاي خود را مي ساختند... باران روي علف ها مثل دانه هاي مرواريد جلوه داشتند... تا چشم قدرت ديدن داشت به اين پرچين نگاه مي كردم ... ناگهان به يادم امد بايد براي گاوهايم علف بچينم.. زنبيلم را برداشتم و از كنار حويباري علف ها را با داره كه نوعي داس عاج دار است چيدم... علف هاي كنار پرچين را دلم نيامد بچينم.... انها حس خوبي به من داده بودند... صداي اذان از دور دست ها مي امد... به كلبه ام رفتم كه در نزديكي اين پرچين بود نماز را خواندم هوا داشت تاريك مي شد . از ترس زدم زير اواز... عمو اكبرم ما را از وحشتي موهوم در اين جنگل مي ترساند مي گفت ديو دارد... ما كه نديدم اما گاهي هر تنه درخت كابوس اين وحشت را معني پيدا مي كرد.. اين داس به من قوت قلبي مي داد.. بسم الله را مكرر مي گفتم... تا جن ها و ديو ها مرا با خود نبرند.. چراغ خانه ها از دور دست جنگل پيدا بود..صداي گاوها مي امد... به دكان محل كه مي رسيدم دلم ارام مي شد قهوه خانه مشهدي احمد . روستائيان كه چاي مي نوشيدند.... نيم نگاهي به قهوه خانه كردم .. عمويم صدايم كرد- ها كورجي اماري كه ري اورا نشو.. زود وگرد... دوست داشتم برايم ادمسي بخرد اما اين عمو رمضان جون به عزرائيل نمي داد.... مردي خسيس .بود .. من به خانه رسيدم نگاه تند مادرم را مثل هميشه ...ديدم ... اسمش شهربانو بود... ارزو داشتم براي يك بار به من لبخند بزند.... كه نديدم... هميشه مي گفت... به زاك رو نبايد داد.... دست هايم را شستم.... به اتاق نشيمن رفتم ... كتاب را برداشتم و خواندم... چيزي نبود بخورم تا شام دو ساعت ديگر.... چاي دلم مي خواست .. گاهي براي پدر بزرگم كه پاپيروس از دكان حاج احمد مي گرفتم استكان هاي پر از چاي را مي ديدم دلم مي خواست يك استكان چاي بنوشم. اما كسي ما را تحويل نمي گرفت چون سني نداشتم .. كلاس سوم ابتدايي بودم..گاهي بهتر از كوچه هاي باغ خاطرات نيست ... دنياي قشنگي است كه مي تواني در متن ان روزها قرار گيري و بيكرانه هاي يك احساس را به چشم دل ... بگذارم تا بگريم به پريشاني خويش به جان امدم از تنهايي خويش.............
در انسوی صحرای دل...بیکرانه ها!!!
اين فصل را با دلم خواندم با دنياي اسرار اميز درون خود به سيري تازه پرداختم اين جا دولت عشق خيمه زده بود و من در ساحلي كه دريايش ابي نداشت سبوي در دست داشتم و ابي از ..... فصل بهار بود و من بهاري را در دل خود ديدم ... نمي دانستم همه چيز در درون انسان است و اين نگاه من بود كه مرا به وسعتي از يك تامل شبانه دعوت مي كرد.
درد هجران ما مانده است در سكوتي پر از ابهام . دراين وادي حيرت دشت كه افتاب سوزان پاهايم را تاول زده است . نمي دانم چي خواهد شد در اين وسعتي كه زيباترين افق يك نگاه اسماني بر سرزمين كوير و بي اب و علف يك دل ...انقدر در اين صحرا رفتم كه نايي براي من نمانده است . اين وسعت ويراني دل ... دلم مي گيرد از اين همه نامهري ها... صدق عظيم را پيشه مي كني و به هر سويي با نگاه عشق مي نگري .....اما هيچ خبر تازه اي نيست و در اين بركه مي ماني و دلت همراه نيلوفران تب زده مي شود.. ان سوتر صداهاي مي ايد گروهي دست افشان و پاي كوبان به بزمي خوشند.. صداهايش دلم را ازار مي دهد. خدايا در اين وادي چه خبر است .. من به ان سوي اسمان نگاه مي كنم ستارگان يكي پس از ديگري در حال بازگشت هستند و دلم براي يك شب باراني بسيار تنگ شده است . شب باراني چشم من و دلم براي كلبه خودم تنگ مي شود انجا گويي از همه جا براي من مقدس تر است و عطري دارد . اما من در اين وادي حيرت سرگردانم ... به نماز مي ايستم همراه با نسيم سحري و به پاي تاول زده ام نگاه مي كنم و به دلم كه مجروح است از بي مهربي ها. گلپونه ها را در كنار اين بركه مي بينم كه رمقي ندارند و از مهرباني هاي و بي همزباني ها مي گويم .. از دور دست هاي صجرا صداي اذان مي ايد غريبانه به نماز مي ايستم ....
دلم گرفته است .همه چيز در غربت نگاهم معنايي دارند و به انبوه خاطراتم فكر مي كنم ..... به ياد چيزي كه در اين سالها رنج من بود..... سرابي كه فكر مي كردي عشق معنا دارد. . چقدر سخت است كه سالها در وسعتي از نهايت ها و بيكرانه ها باشي . خود را سرشار كني و از چشمي به ارادت عشقي به عالمي از پارسايي برسي و جز او نداني اما و افسوس زماني شود كه دريابي او همراه نيست و خود را به تجاهل زده است . دلت اكنده از غمي بزرك مي شود . مي سوزي و ناگهان رستاخيز تازه اي در درونت شكل مي گيرد. ترديد به سوي تو مي ايد كه بازگرد. مي ماني كه در اين بيكرانه اي كه ساختي از مهرباني دلت و عشق را در نگاهي تازه معنا كردي چيزي دستت را نگرفت. گاه چون كودكي مي شدم و از باغچه اي شاخه اي گل مي چيدم و لاي قران مي گذاشتم . به حايي رسيده بودم كه عشق عاجز مي شد. بيكرانه هاي يك حس تازه ... مي خواستم به او تكيه كنم.... در راهي كه انتخاب كرده بودم . به زباني ساده تر كسي را دوست داشته باشم كه همدم صادق من باشد و از زيبايي هاي احساس در پارسايي عشق با او حرف بزنم و اوسرشار شود مي خواستم اين را ثابت كنم كه مي تواني در همين زمين كسي را در كنار خود داشت و با او به بيكرانه هاي نور و ايمان رسيد . من در يك سحرگاهان حتي پشت سرش نماز خواندم.... شب معراج ما مي شد به حساب اورد . اما ديدم شوقي در او نيست و ارام ارام راه خود را با جديت بيشتر ادامه دادم و ديدم راه ديگري هست و ان اين است كه خودت و دلت به سوي او بروي . و رفتم و سرشار شدم . باران مي باريد در سحرگاه نهم فروردين يك ساعت پيش از اذان صبح برخاستم و دو ركعت نماز شكر خواندم وو باران را حس كردم وو ارامشي اسرايي كه دريافت كرده بودم . به سجده رفتم و احساسس داشتم كه ارامش كوچكترين دستاورد ان بود.... عطري را حس مي كردم ... سرونازي كه مقابل پنجره كلبه من بود ووو با عطر باران سيمايي داشت گويي زادئري در ميقات غسل كرده است ... يك پياله چاي نوشيدم ... به ذكر پرداختم و حتي اين پياله نيز عطري داشت . اين دنياي من بود و كوله بار خود را برداشتم نسيم باران سحرگاهي چنان بود كه گويي در بهشت قدم مي زنم ... اين دنياي من بود... الحمدلله رب العالمين .... را از خدا خواستم بر زبانم جاري شود اين را دو شب پيش از خدا خواستم ان زمان كه در برهوت يك نياز ابلهانه زميني دلم هواي كسي را كرده بود كه از جنس همين زمينيان بود اما مهارتش اين بود كه گنجشگ را رنك مي كرد و به جاي قناري كه نه ... مي فروخت در ان لحظه از خدا خواستم با اين عبارت اسماني من خو بگيرم و هاله اي از نور را تجسم كنم و چنين شد كه اين مهرباني خدا مرا به وسعتي تازه تر از عشق برد...
در این برکه تنها
درد هجران ما مانده است در سكوتي پر از ابهام . دراين وادي حيرت دشت كه افتاب سوزان پاهايم را تاول زده است . نمي دانم چي خواهد شد در اين وسعتي كه زيباترين افق يك نگاه اسماني بر سرزمين كوير و بي اب و علف يك دل ...انقدر در اين صحرا رفتم كه نايي براي من نمانده است . اين وسعت ويراني دل ... دلم مي گيرد از اين همه نامهري ها... صدق عظيم را پيشه مي كني و به هر سويي با نگاه عشق مي نگري .....اما هيچ خبر تازه اي نيست و در اين بركه مي ماني و دلت همراه نيلوفران تب زده مي شود.. ان سوتر صداهاي مي ايد گروهي دست افشان و پاي كوبان به بزمي خوشند.. صداهايش دلم را ازار مي دهد. خدايا در اين وادي چه خبر است .. من به ان سوي اسمان نگاه مي كنم ستارگان يكي پس از ديگري در حال بازگشت هستند و دلم براي يك شب باراني بسيار تنگ شده است . شب باراني چشم من و دلم براي كلبه خودم تنگ مي شود انجا گويي از همه جا براي من مقدس تر است و عطري دارد . اما من در اين وادي حيرت سرگردانم ... به نماز مي ايستم همراه با نسيم سحري و به پاي تاول زده ام نگاه مي كنم و به دلم كه مجروح است از بي مهربي ها. گلپونه ها را در كنار اين بركه مي بينم كه رمقي ندارند و از مهرباني هاي و بي همزباني ها مي گويم .. از دور دست هاي صجرا صداي اذان مي ايد غريبانه به نماز مي ايستم ....
دلم گرفته است .همه چيز در غربت نگاهم معنايي دارند و به انبوه خاطراتم فكر مي كنم ..... به ياد چيزي كه در اين سالها رنج من بود..... سرابي كه فكر مي كردي عشق معنا دارد.
چرا این همه طراوت درنوشته هایم
می دانی که اگر به مرحله شوق وصل او نائل شوی کجای کاری؟؟؟؟ می دانی هر مرحله ای بعد از این جهان یعنی سعادت و خوشبختی؟ بهار پیامی دارد درمتن شکوفه هایش وو این درختان این گل ها. اینها ایات قراننند . چه کسی می داند که شاید این کتاب مبین همین نیلوفران و لاله ها هستند وووو هاله ای از نور می خواهی ؟؟؟؟ اره؟ بیا با ما به خلوت دوست . انجا خبر هایی هست . هد هد جان را به سوی سلیمان خویش فرا خوان....
همچنان گم کشته ای در خویشم
دل می رود تا ان سوی بیکرانه ها
چشم من به شوقی
شتابان چون کودکی بی تاب
به ان سوی دشت دل
کسی می امد با دامنی پر از گل مهتاب
دامن کشان امده بود به ضیافت دل ما
برکه ای بود و من وضویی ساختم
به نمازی .. و مهتاب امده بود
و مهربانی چشم او در وسعت لبخندی
به نماز دل ما قنوتی بخشید و هدیه کرد....
سلام من در نمار این بود . تبارک ا... احسن الخالقین....
ای عزیر به کمند سر زلفت نه من انم که روم تا بر دوست
به نگاه دل سودازده ام تو بیا ...
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران از سنگ ناله خیزد روز وداع یاران...