دربیکرانه دردی تازه از ؟؟؟؟؟؟؟؟

 اگر خود را گم نمي كرد. اگر عطري از نهايت هاي عرفان را ... اگر گاهي از ان خيابان كه مي توان كعبه دل را ديد نظري مي فكند . اگر ان روز كه دستاني به بيعت اين كعبه عرفان و عشق عطري يافته بودند در گذر زمان جاودانه مي شدند . اگر او از اين هياهوي بيهوده نگاه ها  خود را گم نمي كرد. و اگر ان دلسوخته اي كه امده بود قدرش را مي دانست . اگر مي دانست در اين سرزمين طور عشق بايد به ان اتشي كه در دامنه  كوه برافروخته شده است  نكاهي كند و دل را به او بسپارد كه خداوند مهربان افقي در برش گشود كه راه را گم نكند و در اين ساحل عشق سرشار شود/ اگر به اين ساحل قدمي  گذاشته بود و راز هاي اين ساحل را كه فرياد مي زد كه من امده ام تا بي نياز شوي شايد ان غروب سياه چشم او به نگاهي بي مايه خيره نمي شد كه كسي امده بود كه جاي قدمهايش را سجده گاه دلش كرده ببود اگر بياد مي اورد كه در متن يك سحر  كسي بود كه او را به امامت نماز شب برگزيد   اگر به يادش مي ماند كه اين درياي بيكران مهرباني و عشق امده است تا او قدر خود را بداند
ادامه نوشته

این سراب بیهوده بود!!!!!

 اگر خود را گم نمي كرد. اگر عطري از نهايت هاي عرفان را ... اگر گاهي از ان خيابان كه مي توان كعبه دل را ديد نظري مي فكند . اگر ان روز كه دستاني به بيعت اين كعبه عرفان و عشق عطري يافته بودند در گذر زمان جاودانه مي شدند . اگر او از اين هياهوي بيهوده نگاه ها  خود را گم نمي كرد. و اگر ان دلسوخته اي كه امده بود قدرش را مي دانست . اگر مي دانست در اين سرزمين طور عشق بايد به ان اتشي كه در دامنه  كوه برافروخته شده است  نكاهي كند و دل را به او بسپارد كه خداوند مهربان افقي در برش گشود كه راه را گم نكند و در اين ساحل عشق سرشار شود/ اگر به اين ساحل قدمي  گذاشته بود و راز هاي اين ساحل را كه فرياد مي زد كه من امده ام تا بي نياز شوي شايد ان غروب سياه چشم او به نگاهي بي مايه خيره نمي شد كه كسي امده بود كه جاي قدمهايش را سجده گاه دلش كرده ببود اگر بياد مي اورد كه در متن يك سحر  كسي بود كه او را به امامت نماز شب برگزيد   اگر به يادش مي ماند كه اين درياي بيكران مهرباني و عشق امده است تا او قدر خود را بداند
ادامه نوشته

سروش اسمانی

از آن سوي صحرا نسيمي مي ايد . در اخرين روز فروردين ماه و اين نسيم سرد در بهاري كه معناي تازه اي دارد. التهابي در دلم هست . در ان سوي اين ديار وسعتي از يك احساس تازه مرا به سوي خود مي كشاند. نمي دانم چرا اين التهاب  به اوج و ناگهان فروكش مي كند. اين فصل تازه اي از يك نگاه است . هياهويي در دلم هست . غوغايي . غروب از راه مي رسد و با صداي اذان اين پرستوي خيالم راهي سرزميني دور مي شود. كنار كوه عجون .... به ان دور دست ها مي نگرد...  بر مي گردد به كنار من و اندوهي عظيم را در سيماي من مي بيند .. اندوهي كه مرا به وادي حيراني مي كشاند. وسعت تازه اي از يك حس تازه ...
ادامه نوشته

وسوسه سیاه

سيمايي از او در دلم حك كرده بودم .. سيمايي از نهايت هاي مهرباني و صداقت هاي بي شمار كه ارزوي او اين بود كه تكيه گاهي و بي نياز از شياطين و سوداگران هوس شود. دران غروب سياه دلم ناگهان لرزيد . ناگهان از چيزي وحشت كرد. صداي اومهرباني نبود  در متن صدايش برداشتي مي شد كرد كه عطري ندارد . دارد خودش را يك عاشق اسماني  جا مي زد. اما من به روي خودم نياوردم.. هزارتوجيه براي دلم اوردم تا ازرده نشود اما دلم را خوب مي شناختم . از سرزمين عشق همه چيز عطري دارد كه بازتاب ان در شعر خواجه حافظ و سعدي و خواجوي كرماني .. نه نه اين گمشده من بود. اين ان كسي بود كه از ازل من در كنارش بودم ... او وسعتي بود از هم  بيكرانه دل
ادامه نوشته

کسی نیامد

اینجا نیامد اینجا سایه ساری بود که شوق ان خسته دلی را به سوی خود می کشاند که همراز برگهایش ان چکاوکان سحرگاهان بودند.  اینجا در ترنم صدای برگ های درحت چنار مرغ شب اگر امد به وسعتی دلی بود// اینجا در سایه سار ان کس نیامد نمی دانم شاید نخواهد امد. در سایه سار شب میهمانانی امده بودند تا سحرگاهان و می صبوحی . انها که رفتند عطری مانده بود از این شب مستی عشق. ان سایه سار دلی بود که شکسته بود. ان شور مستی بود که در سایه سارش جاری بود... اینجا حتی علف های کنار جویبار بوی عشق می دادند . اینجا بیکرانه ای بود/ این درخت چنار در افق نگاه خسته دل عاشق ... که از کوچه پس کوچه های نیرنگ و فریب جان به در برده بود جایی بود و معبدی بود. صورتش را بر تنه درخت نزدیک کرد ... ارامش یافت چون بودا... شب امده بود همراه با نسیمی از ان سوی دشت . صدای برگ های چنار همراه با صدای پای اب زیباترین تصنیف را ساخته بود/ انکه جان پر از جراحت خود را به امان این سایه سار سپرده بود ارام گرفت. برگ های انبوه چنار گویی دست افشانی انبوه ملائک هستند. که او را به لحنی از مهربانی خود فرا می خواندند . ان سوتر شبانی عاشق می خواست بانگ جرس دل خود را به معشوق رساند. اینجا در دل شب سوزی بود . مردی تنهای تنها به لبخند مهتاب اسمان از لابلای برگ های این درخت مهربان دنیایی از عطر نیایش او ساخته بود. رقص سماع برگها وسعتی از بیکرانه معانی تازه بود. اینجا دختر رز در متن شاخسار چنار جلوه گری می کرد. کسی امد و وضویی ساخت و نمازی خواند و قنوت او .. اما کسی را به اینجا راه ندادند . اینجا سیاه دلان خناس تا نیمه راه نیز نیامدند... که در قدم اول به راهی دیگر رفتند راهی که خفاشان سیاه ان را عرضه کرده بودند. اینجا وسعت صداقت های بیکران بود . اینجا بیت اللحرام عشق بود.. اینجا اشک ها از سوزی تازه تر از عطر اولین لبخند عشق خبر می داد.... اینجا بیکرانه ای اغاز می شد اینجا هر برگ چنار کتابی بود.... برای درنگی در این لحظه ها... اینجا جایی بود که می توانستی در اسمان عشق سیری تازه تر کنی .. اینجا عطر سجاده نماز با عطر پونه ها در هم می امیخت . اینجا مهربانی بود. برای خسته دلان تنها. که جز او هیچ نمی شناسند . دیر زمانی است که کاروانی این خسته دلان را به سفری معراج گونه فرا می خواند.... و او کوله بار خود را خواهد برداشت و غریبانه خواهد رفت ...

لحظه ها به زیبایی جلوه می کنند در خلوت

در بیکرانه خلوت دل  بهاری جلوه گر شده است . این سرزمین به مهربانی جانان  عطری دارد /. همه هستی من شده است . یک دنیای قشنگ...  این زیباترین هدیه خداوند است که بی نیاز شوی از همه کس و همه چیز... اگر چشم مستی می خواهی به این خلوت جایی است که دلبران تو می ایند به رقص سماع ... اگر نسیم صبا می خواهی اینجا سحرگاهانی دارد که طراوت ان بی نظیر است . اینجا مهتاب چون هاله ای از نور است .. اینجا وسعت ها هر روز خلق می شوند.. شکوفه های هزاران درخت و گل عطری دارند که سرمست می کنند . در اینجا شوق سجاده در دلت شکل می گیرد . مثل این زمین نیست که انگاراعدامش می کنند برای یک دقیقه به سجده رفته است . در این خلوت گویی زیباترین حلاوت را به جان و دلت بخشیده اند...  اینجا قدسیان اسمانی به دیدار تو می ایند.... اینجا چشم انتظار کسی نیستی که نداند چی می خواهی اینجا دولت عشق در کریمه دلت حضور دارند.... اینجا خدا گاه گاه می اید یا مهربانی هایش به تو امید می دهد... اینجا وحشتی نیست ... اینجا به مرز نداشتن و نخواستن می رسی تا از همه چیز بهره مند شوی ..... ندیم و مطرب و ساقی همه اینجا در طربخانه دل همیشه حضور دارند و  نگاهی به ان سوی خاطره هایت می کننی و افسوس به دلت می ماند که همه چیز در این جهان خاکی سراب بود......

طواف بر بیت الحرم خم دل...

وسعتی از یک طواف بر بیکرانه ای از اقلیم دل ... بیت الحرم خم  انگاه که سرشار از شوق این سفر اسرایی شدم ... در دل شب بود که به سرزمین عشق رسیدم و در لباس احرام به بیت الحرام خم که رسیدم چون من خاموش و چوشان به سان زائری که دشت و صحرا ها به امید این وسعت اسمانی طی کرده است . هیچ کس نبود.. من تنهای تنها بودم ... قدم در سرزمین تازه ای گذاشته بودم .. نسیمی از کوه عجون می امد.... مقام ابراهیم را به احترامی از عشق به وقوف دل سپردم ... اینجا دنیایی بود که ارامش  یک عبودیت را احساس می کردم .... هجر اسماعیل در وسعت طواف عطری داشت . مرزی از یک نگاه تازه ... این یک حج بود .... بیت الحرم خم .... تا در میخانه دل به شرف ادبی تازه برسم دردی کشی باشم که چشم عاشقان را بفهمم. دل شب بود ... اواری درایی مرا به خود می خواند.. زائری از راه رسیده بود... مهتاب عشق در وسعت قدمهای او اسمان را از  جذبه ای اسرار امیز برخوردار کرده بود/. اینجا در این وسعت نیمه شب ... در حرم دل بودم ... تنهای تنها ... . زیبا بود که هیچ کس نبود. هیچ چشمی مرا به خود نمی خواند........... به نماز ایستادم .. این نماز هم مرا به عالم معنا برد. قنوت من این بود... شرمش از چشم می پرستان باد..... نرگس مست اگر بروید باز.......

شب دامن مهربانی را در افق مشرق اسمان به صدای چنگ و رباب دلبری ترنم داده بود... بهترین روشنایی مرا صدا می کرد.... که بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه و او با دسته گلی از نرگس به ضیافت دل ما امد و دستان گرم او چشمان مرا نوازش داد.... پرستوهای مهاجر امده بودند به غزل خوانی این میعاد.......... جغد ها رفته بودند... کرکس ها اثری نداشتند  همه جا کبوترانی بودند در وسعت گنبد فیروزه ای دل ما....

ان خلوت يار ماست

 شب كه در مرز نيمه خود مي رسد درنگي در كاروان دل تو  جان مي گيرد. اهنگ درايي ترا به وسعتي تازه از خلوت مي خواند مي روي و درك تازه اي به سويت مي ايد و مي فهمي جز اين خلوت هيچ خبري نيست در اين جهان و اين ادمها / اينها مترسك هاي جاليز سراب هستند. تو مي پنداري كه انها به وسعتي از حسي عاشقانه اما نه ...  انجا ان خلوت است كه مهرباني مهتاب اسمان را حس مي كني و مي توني انرا ميهمان خلوتت كني ... خوب خوب نگاه كن  ... مهتاب همراه تو مي شود. در كلبه دلم خبرهاي تازه است  قدم در وسعت تازه اي از نخواستن و نداشتن .... اين بيكرانه اي است از مهرباني خدا و باقي همه سرابي است كه ترا به بيراه مي برند .. از اين خلوت به بيكرانه هاي هزاران بوسه و عشق و ايمان و بهار برو... برو به ان دياري كه خاكش توتياي چشم خسته دلان است ..

لبخند مهتاب دل ما در ان سوی پرچین پر تمشک

.

در حال و هوايي بودم از وسعتي از يك حس تازه .. دلم ارام مي گيرد .. اين فراق ها سخت است . دلم در سبوي عشقي مي رود. ساغر من ان باراني است كه بر روي پرچين هايي كه تمشك هاي ان در وسعتي از طراوت مستي نگاهت را باعث مي شدند. من انجا هستم ... از اين ويرانه ها بيرون مي جهم. به كوچه باغ خاطرات كودكي ام مي روم... روي تنه يك درخت نارون مي نشستم... بوي برگ هاي درخت توسكا مرا به حيرتي مي برد.... به رقص برگ هاي تمشك نگاه مي كردم... باران را مي فهميد... باده عشق را گويي در دست دارد .باران ريزي مي باريد.. ان سوتر چكاوك ها سرخوش از مستي بودند.. بهار امده بود.. داشتند لانه هاي خود را مي ساختند... باران روي علف ها مثل دانه هاي مرواريد جلوه داشتند... تا چشم قدرت ديدن داشت به اين پرچين نگاه مي كردم ... ناگهان به يادم امد بايد براي گاوهايم علف بچينم.. زنبيلم را برداشتم و از كنار حويباري علف ها را با داره كه نوعي داس عاج دار است چيدم... علف هاي كنار پرچين را دلم نيامد بچينم.... انها حس خوبي به من داده بودند... صداي اذان از دور دست ها مي امد... به كلبه ام رفتم كه در نزديكي اين پرچين بود نماز را خواندم هوا داشت تاريك مي شد . از ترس زدم زير اواز... عمو اكبرم ما را از وحشتي موهوم در اين جنگل مي ترساند مي گفت ديو دارد... ما كه نديدم اما گاهي هر تنه درخت كابوس اين وحشت را معني پيدا مي كرد.. اين داس به من قوت قلبي مي داد.. بسم الله را مكرر مي گفتم... تا جن ها و ديو ها مرا با خود نبرند..  چراغ خانه ها از دور دست جنگل پيدا بود..صداي گاوها مي امد...  به دكان محل كه مي رسيدم دلم ارام مي شد  قهوه خانه مشهدي احمد . روستائيان كه چاي مي نوشيدند.... نيم نگاهي به قهوه خانه كردم .. عمويم صدايم كرد-  ها كورجي اماري كه ري اورا نشو.. زود وگرد... دوست داشتم برايم ادمسي بخرد اما اين عمو رمضان جون به عزرائيل نمي داد.... مردي خسيس .بود .. من به خانه رسيدم نگاه تند مادرم را مثل هميشه ...ديدم ... اسمش شهربانو بود... ارزو داشتم براي يك بار به من لبخند بزند.... كه نديدم... هميشه مي گفت... به زاك رو نبايد داد.... دست هايم را شستم.... به اتاق نشيمن رفتم ... كتاب را برداشتم  و خواندم... چيزي نبود بخورم تا شام دو ساعت ديگر.... چاي دلم مي خواست .. گاهي براي پدر بزرگم كه پاپيروس از دكان حاج احمد مي گرفتم استكان هاي پر از چاي را مي ديدم  دلم مي خواست يك استكان چاي بنوشم. اما كسي ما را تحويل نمي گرفت چون سني نداشتم .. كلاس سوم ابتدايي بودم..گاهي بهتر از كوچه هاي باغ خاطرات نيست ... دنياي قشنگي است كه مي تواني در متن ان روزها قرار گيري  و بيكرانه هاي يك احساس را به چشم  دل ... بگذارم تا بگريم به پريشاني خويش  به جان امدم از تنهايي خويش.............

در انسوی صحرای دل...بیکرانه ها!!!

  اين فصل را با دلم خواندم با دنياي اسرار اميز درون خود به سيري تازه پرداختم اين جا دولت عشق خيمه زده بود و من در ساحلي كه دريايش ابي نداشت سبوي در دست داشتم و ابي از ..... فصل بهار بود و من بهاري را در دل خود ديدم ...  نمي دانستم همه چيز در درون انسان است و اين نگاه من بود كه مرا به وسعتي از يك تامل شبانه دعوت مي كرد.

 درد هجران ما مانده است در سكوتي پر از ابهام . دراين وادي حيرت  دشت كه افتاب سوزان  پاهايم را تاول زده است . نمي دانم چي خواهد شد در اين وسعتي كه زيباترين افق يك نگاه اسماني بر سرزمين كوير و بي اب و علف يك دل ...انقدر در اين صحرا رفتم كه نايي براي من نمانده است . اين وسعت  ويراني دل ... دلم مي گيرد  از اين همه نامهري ها... صدق عظيم را پيشه مي كني و به هر سويي با نگاه عشق مي نگري .....اما هيچ خبر تازه اي نيست و در اين بركه مي ماني و دلت همراه نيلوفران تب زده  مي شود.. ان سوتر صداهاي مي ايد گروهي دست افشان و پاي كوبان به بزمي خوشند.. صداهايش دلم را ازار مي دهد. خدايا در اين وادي چه خبر است .. من به ان سوي اسمان نگاه مي كنم ستارگان يكي پس از ديگري در حال بازگشت هستند و دلم براي يك شب باراني بسيار تنگ  شده است . شب باراني چشم من و دلم براي كلبه خودم تنگ مي شود انجا گويي از همه جا براي من مقدس تر است و عطري دارد . اما من در اين وادي حيرت سرگردانم ... به نماز مي ايستم همراه با نسيم سحري و به پاي تاول زده ام نگاه مي كنم و به دلم كه مجروح است از بي مهربي ها. گلپونه ها را در كنار اين بركه مي بينم كه رمقي ندارند و از مهرباني هاي و بي همزباني ها مي گويم ..  از دور دست هاي صجرا صداي اذان مي ايد غريبانه به نماز مي ايستم ....

 دلم گرفته است .همه چيز در غربت نگاهم معنايي دارند و به انبوه خاطراتم فكر مي كنم ..... به ياد چيزي كه در اين سالها رنج من بود..... سرابي كه فكر مي كردي عشق معنا دارد. .  چقدر سخت است كه سالها در وسعتي از نهايت ها و بيكرانه ها باشي . خود را سرشار كني و از چشمي به ارادت عشقي به عالمي از پارسايي برسي و جز او نداني اما و افسوس زماني شود كه دريابي او همراه نيست و خود را به تجاهل زده است . دلت اكنده از غمي بزرك مي شود . مي سوزي و  ناگهان رستاخيز تازه اي در درونت شكل مي گيرد. ترديد به سوي تو مي ايد كه بازگرد.  مي ماني كه در اين بيكرانه اي كه ساختي از مهرباني دلت و عشق را در نگاهي تازه معنا كردي چيزي دستت را نگرفت. گاه چون كودكي مي شدم  و از باغچه اي شاخه اي گل مي چيدم و لاي قران مي گذاشتم .  به حايي رسيده بودم كه عشق عاجز مي شد. بيكرانه هاي يك حس تازه ... مي خواستم به او تكيه كنم.... در راهي كه انتخاب كرده بودم . به زباني ساده تر كسي را دوست داشته باشم كه همدم صادق من باشد و از زيبايي هاي احساس در پارسايي عشق با او حرف بزنم و اوسرشار شود مي خواستم اين را ثابت كنم كه مي تواني در همين زمين كسي را در كنار خود داشت و با او به بيكرانه هاي نور و ايمان رسيد . من در يك سحرگاهان حتي  پشت سرش نماز خواندم.... شب معراج ما مي شد به حساب اورد . اما ديدم شوقي در او نيست و ارام ارام راه خود را با جديت بيشتر ادامه دادم و ديدم راه ديگري هست  و ان اين است كه خودت و دلت به سوي او بروي . و رفتم و سرشار شدم . باران مي باريد در سحرگاه نهم فروردين يك ساعت پيش از اذان صبح برخاستم و دو ركعت نماز شكر خواندم وو باران را حس كردم وو ارامشي اسرايي كه دريافت كرده بودم . به سجده رفتم و احساسس داشتم كه ارامش كوچكترين دستاورد ان بود.... عطري را حس مي كردم ... سرونازي كه مقابل پنجره كلبه من بود ووو  با عطر باران سيمايي داشت گويي زادئري در ميقات غسل كرده است ... يك پياله چاي نوشيدم ... به ذكر پرداختم و حتي اين پياله نيز عطري داشت . اين دنياي من بود و كوله بار خود را برداشتم نسيم باران سحرگاهي چنان بود كه گويي در بهشت قدم مي زنم ... اين دنياي من بود... الحمدلله رب العالمين .... را از خدا خواستم بر زبانم جاري شود اين را  دو شب پيش از خدا خواستم ان زمان كه در برهوت يك نياز ابلهانه زميني دلم هواي كسي را كرده بود كه از جنس همين زمينيان بود اما مهارتش اين بود كه گنجشگ را رنك مي كرد و به جاي قناري كه نه ...  مي فروخت در ان لحظه از خدا خواستم با اين عبارت اسماني من خو بگيرم و هاله اي از نور را تجسم كنم  و چنين شد كه اين مهرباني خدا مرا به وسعتي تازه تر از عشق برد...

در این برکه تنها

  درد هجران ما مانده است در سكوتي پر از ابهام . دراين وادي حيرت  دشت كه افتاب سوزان  پاهايم را تاول زده است . نمي دانم چي خواهد شد در اين وسعتي كه زيباترين افق يك نگاه اسماني بر سرزمين كوير و بي اب و علف يك دل ...انقدر در اين صحرا رفتم كه نايي براي من نمانده است . اين وسعت  ويراني دل ... دلم مي گيرد  از اين همه نامهري ها... صدق عظيم را پيشه مي كني و به هر سويي با نگاه عشق مي نگري .....اما هيچ خبر تازه اي نيست و در اين بركه مي ماني و دلت همراه نيلوفران تب زده  مي شود.. ان سوتر صداهاي مي ايد گروهي دست افشان و پاي كوبان به بزمي خوشند.. صداهايش دلم را ازار مي دهد. خدايا در اين وادي چه خبر است .. من به ان سوي اسمان نگاه مي كنم ستارگان يكي پس از ديگري در حال بازگشت هستند و دلم براي يك شب باراني بسيار تنگ  شده است . شب باراني چشم من و دلم براي كلبه خودم تنگ مي شود انجا گويي از همه جا براي من مقدس تر است و عطري دارد . اما من در اين وادي حيرت سرگردانم ... به نماز مي ايستم همراه با نسيم سحري و به پاي تاول زده ام نگاه مي كنم و به دلم كه مجروح است از بي مهربي ها. گلپونه ها را در كنار اين بركه مي بينم كه رمقي ندارند و از مهرباني هاي و بي همزباني ها مي گويم ..  از دور دست هاي صجرا صداي اذان مي ايد غريبانه به نماز مي ايستم ....

 دلم گرفته است .همه چيز در غربت نگاهم معنايي دارند و به انبوه خاطراتم فكر مي كنم ..... به ياد چيزي كه در اين سالها رنج من بود..... سرابي كه فكر مي كردي عشق معنا دارد.

چرا این همه طراوت درنوشته هایم

دشوار است بریدن از بسیاری ادمها و در خود رفتن و به سرزمین دل خود قدم نهادن .... سخت است که خواب نیمه شب را بر خود حرام کردن و به خلوت ذکر نیمه شب رفتن . همیشه دوست داشتم در متن یک حس تازه باشم... اولین کار من این بود که از غیر و نامحرمان بریدم . به درون خود بازگشتم .... دران زمان که کودکی بیش نبودم .... عطر باران را بر روی پرچین های پر تمشک برایم بسیار ارزش داشت ... عطر پونه ها و باران ریزی که درهر بهار می امد من در کلبه ای که در جنگل پدر بزرگم ساخته بودم می رفتم و همیشه با پرنده ها وگل ها و برکه  بودم .... حس غریبی مرا به سجده می کشاند... روی علف های نرم پیشانی خود را می گذاشتم... روزها به اشیانه ساختن یک بلبل خیره می شدم که درکنار کلبه من امده بود و مرا محرم خود می دانست . من مانع می شدم که گربه ها به بچه هایش اسیب برسانند.... این دنیا ی من بود... از ادمها خوشم نمی اید در انها ریا می دیدم.... صداقت نبود ... من در متن طبیعت زندگی کرده بودم ... پدرم کومه ای داشت که پرنده ها را شکار می کرد انجا در میان یک تالاب بزرگ ... گویی صدها سال از این جهان دور شده ای ...صدای پای باران .....فانوس... صدای پرندگان وحشی .... و سادگی کومه که از بوته های مرداب ساخته شده بود ... صدای ناله های نیزار ها ... این دنیای من بود   این کومه هنوز هست و هنوز برایم جایی است برای ارامش اسرایی وووو در این میان دلی دارم که شکستندو گل پامچال انرا  لگد مال کردند ... ان نیز سرمایه ای شد که از این سرمایه بزرگ به سوی خدا بروم .... ارزو داشتم یک خبرنگار شوم و شدم ووو در کار خود به توانایی گسترده رسیدم  به    بسیاری از کشورها سفر کردم یک چیز را خوب فهمیدم . که اکر دلی سرشار ازمهربانی و صداقت داشته باشی همه جای جهان از ان توست وو و  تلاش تو این باشد که خدا را همیشه همراه خود داشته باشی ... و بیش ازهمه به فردایی بیندیشی که باید در مقابل او حاضر شوی و نامه اعمالت را ... اما با همه اینها داغی در دلم هست و وسعتی از نیلوفرانه تب زده در برکه غم دل ما  یاد اور خاطره ای هستند که در یک بهار سیاه هستی مرا به ویرانی کشیدند وچون تندبادی مرا اواره کردندو اتشم زدند و من دروییشی سرگردان شدم . فصلی تازه بود تا در متن یک حریم تازه باشم... شب هایی در قبرستانی اسیر بودم و بر مزاری می نشستم  در کویر وحشت و این قبرستان و به اسمان نگاه کردم و مهتاب را دیدم که متحیرانه به من نگاه می کردند . گاه در رویش شالیزارها در کنار برکه ای به نماز می ایستادم و به مرحله ای رسیدم که حز او هیچ نخواستم . و سرشار از دردی شدم که انرا به هیچ کسی ندهم.... سوختم و از این سوختن من گل عشق روئید و من به بیکرانه هایی رسیدم .و  اینک در هر نیمه شب صدایی مرا به ضیافت خلوتی دعوت می کنند و من با نگاهی  پر از شرم عاشقانه می روم به ان سوی این اسمان و پرستوی خیالم می رود...

می دانی که اگر به مرحله شوق وصل او نائل شوی کجای کاری؟؟؟؟  می دانی هر مرحله ای بعد از این جهان یعنی سعادت و خوشبختی؟ بهار پیامی دارد درمتن شکوفه هایش وو این درختان این گل ها. اینها ایات قراننند . چه کسی می داند که شاید این کتاب مبین همین نیلوفران و لاله ها هستند وووو هاله ای از نور می خواهی ؟؟؟؟ اره؟ بیا با ما به خلوت دوست . انجا خبر هایی هست . هد هد جان را به سوی سلیمان خویش فرا خوان....

همچنان گم کشته ای در خویشم

 باران ریزی می بارید حسی خوبتر از همشه مرا به بیداری خواند نیمه های شب بود کنار درخت سیب نشستم . شکوفه هایش را حس می کردم که به نیایش سرگرم بودند و در وسعتی تازه تر از مهربانی های زنده دلان عطری داشتند. به چشم دل دیدم که انها به قنوت ایستاده بودند. همه جا سکوتی اسرار امیز بود و نسیمی برگ درختان را نوارش می داد. من به ان سوی اسمان نگاه کردم ابری  بود ووو جاذبه ای داشت. من سرشار از مستی عشق شده بودند و به نیایش سرگرم شدند. در سایه روشن لحظه ها این شکوفه ها به صد زبان مرا همدمی می کردند .  خدا این راز خلقت نیمه شب چه شکوهی دارد. چه طراوتی دارد و من همچنان در این وادی حیرت سرگردان بودم ... همه جا عطر خدا بود و به ایات قران اندیشه می کردم سوره طه ... . در همه ایات ان شگفتی بود. درنگی بود تا من درک کنم که این کتاب زیبایی های یک اندیشه را که من مسافرم را به من هدیه کرده بود...هاله ای از نور را درمتن ایات ان دیده بودم ...

دل می رود تا ان سوی بیکرانه ها

  چشم من به شوقی

شتابان چون کودکی بی تاب

به ان سوی دشت دل 

 کسی می امد با دامنی پر از گل مهتاب

 دامن کشان امده بود به ضیافت دل ما

برکه ای بود و من وضویی ساختم

به نمازی ..   و مهتاب امده بود

و مهربانی چشم او در وسعت لبخندی

به نماز دل ما قنوتی بخشید و هدیه کرد....

سلام من در نمار این بود . تبارک ا... احسن الخالقین....

ای عزیر به کمند سر زلفت  نه من انم که روم  تا بر دوست

به نگاه دل سودازده ام  تو بیا ...

 بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران  از سنگ ناله خیزد روز وداع یاران...

سبوي عشق

در وسعت  خلوتي از نيمه شب به بهار خوب انديشه كن. شكوفه ها ايات قرانند در پيش روي تو .و هربرگ سبزي نه تحفه درويش كه رحمتي از عرش ... خدايا اين سحرگاهان جه افقي از درك اسماني در دل و جانت جاري مي شود. شكوفه هاي درحتان زيبايي يك حس اسماني را دارند و گويي هاله اي از نورند ... همه جا سكوتي اسرار اميز است و جز سوخته دلان عاشق كسي بيدار نيست . خوشا به حال انان كه مي دانند مرز تازه اي در سحر به سوي هستي گشوده مي شود. دنيايي پراز مهرباني خدا و اين رحمت عظيم را خدا به هركسي نداده است . بيكرانه هاي ارامش و مهرباني هاي تازه به درياي دلت جاري مي شوند و تو هر سحر شوقي تازه داري و هر ذكر تو  و هر لجظه اش وسعتي تازه از  طراوت اسماني مي باشد و مهتاب اسمان همدم تو مي شود و ستاره ها لبخندي جاري مي كنند گويي انها فرشتگانند.

همراه با مهتاب نيمه شب ...

  چون كودكي مشتاق كه به وسعت دامن مهرباني مادرش بازگشته است عطري را حس مي كند ان عطر را من در حريم خلوت نيمه شبم  تا سحرگاهان در عطر كلبه ما حس مي كنم. ستاره اي مي درخشد ان سوي اسمان مشرق . فانوسي اينجاست . سوره طاها را مي خوانم و تصنيفي به گوش مي رسد كه يك بيت شعرش اين است . من خواستار جام مي از دست دلبرم.... اين راز با كي گويم و اين درد كجا برم ... مهتاب اسمان جلوه گري مي كند و ان سوي پنجره درخت سروي مرا همدمي مي كند و در خود ميهمان هر شبي دارد ياكريم اين پرنده معصوم .... اشيانه اش بسيار محقر است و مانده ام در اين سوز سرماي زمستان چي بر سر مي ايد در هر شب ....  گاهي دلم مي خواست بيايد در كلبه من و من او را چون عزيزترين ميهمان سرشار كنم  گاهي در عصر جمعه ها در دما دم غروب نگاه او در چشمم مي امد و مي خواستم بگويم در اين دوري نزديكي يك اقيانوس احساس به شوق امدن تو هست . دلي دارم به مهرباني عطر گل محمدي .. اين دلم امانتي است كه خدا داد. بسيار دوستش دارم از جشمام بيشتر دوستش دارم ووو در اين ميانه كار در خلوتم به سجده مي روم عطر حصيرهاي بافته شده از بوته گالي مرا به بيكرانه مرداب ها مي برد كه نيلوفراني سرشار از اميد مي زيند در انجا و در زادگاهم مونس من بودم  و اين نام رازي دارد در دلم .... به اوج مي رسي ارام ارام اشكي جاري مي شود و اين را خوب مي فهمي كه وقت تنگ است و ان روز عظيم چه ره توشه اي دارم  انگاه كه درمقابل خدا ايستادم  چي خواهم گفت .. به خلوت شبانه مي روم تا درك كنم كه بايد بروم و در وسعت  يك حس تازه در ان به خدا حرف هايم را به او بگويم... همين را مي دانم كه اين بضاعت من در خلوت شبانه و اين نداشتن و نخواستن و اين تلاش براي رسيدن به مرز مهرباني هاي صادقانه و بي هيچ چشم داشتي سرشار از مهرباني شدن و من بيكس تنها شده در بيكرانه خلوت شبانه سرشار از شوقي كودكانه مي شوم چيزي نمي دانم كه از ان سوي اسمان چه خبرهايي هست اما مي دانم كه خداوند تكيه داده بر عرش كبريايي اش لبخندي بر ما مي زند و دلم خوش است به همين و چه بهتر از اين ....  دل و جانم سرشار از طراوتي مي شود به سجده مي روم و شكر او .... و انگاه در نور كم رنگ فانوس به اسمان خيره مي شوم و شعري از عطار بر زبان من جاري مي شود: اي در ميان جانم و  جان از تو بي خبر ....  از تو جهان پر است و جهان از تو بي خبر...