اینجا نیامد اینجا سایه ساری بود که شوق ان خسته دلی را به سوی خود می کشاند که همراز برگهایش ان چکاوکان سحرگاهان بودند.  اینجا در ترنم صدای برگ های درحت چنار مرغ شب اگر امد به وسعتی دلی بود// اینجا در سایه سار ان کس نیامد نمی دانم شاید نخواهد امد. در سایه سار شب میهمانانی امده بودند تا سحرگاهان و می صبوحی . انها که رفتند عطری مانده بود از این شب مستی عشق. ان سایه سار دلی بود که شکسته بود. ان شور مستی بود که در سایه سارش جاری بود... اینجا حتی علف های کنار جویبار بوی عشق می دادند . اینجا بیکرانه ای بود/ این درخت چنار در افق نگاه خسته دل عاشق ... که از کوچه پس کوچه های نیرنگ و فریب جان به در برده بود جایی بود و معبدی بود. صورتش را بر تنه درخت نزدیک کرد ... ارامش یافت چون بودا... شب امده بود همراه با نسیمی از ان سوی دشت . صدای برگ های چنار همراه با صدای پای اب زیباترین تصنیف را ساخته بود/ انکه جان پر از جراحت خود را به امان این سایه سار سپرده بود ارام گرفت. برگ های انبوه چنار گویی دست افشانی انبوه ملائک هستند. که او را به لحنی از مهربانی خود فرا می خواندند . ان سوتر شبانی عاشق می خواست بانگ جرس دل خود را به معشوق رساند. اینجا در دل شب سوزی بود . مردی تنهای تنها به لبخند مهتاب اسمان از لابلای برگ های این درخت مهربان دنیایی از عطر نیایش او ساخته بود. رقص سماع برگها وسعتی از بیکرانه معانی تازه بود. اینجا دختر رز در متن شاخسار چنار جلوه گری می کرد. کسی امد و وضویی ساخت و نمازی خواند و قنوت او .. اما کسی را به اینجا راه ندادند . اینجا سیاه دلان خناس تا نیمه راه نیز نیامدند... که در قدم اول به راهی دیگر رفتند راهی که خفاشان سیاه ان را عرضه کرده بودند. اینجا وسعت صداقت های بیکران بود . اینجا بیت اللحرام عشق بود.. اینجا اشک ها از سوزی تازه تر از عطر اولین لبخند عشق خبر می داد.... اینجا بیکرانه ای اغاز می شد اینجا هر برگ چنار کتابی بود.... برای درنگی در این لحظه ها... اینجا جایی بود که می توانستی در اسمان عشق سیری تازه تر کنی .. اینجا عطر سجاده نماز با عطر پونه ها در هم می امیخت . اینجا مهربانی بود. برای خسته دلان تنها. که جز او هیچ نمی شناسند . دیر زمانی است که کاروانی این خسته دلان را به سفری معراج گونه فرا می خواند.... و او کوله بار خود را خواهد برداشت و غریبانه خواهد رفت ...