اتش درون
بنماي رخ كه واله شوند و حيران .
اين شعري است از حافظ است غرلي براي دل شكسته گان عاشق كه هميشه تنهايان . دل شكسته نه از ان روي كه در مصاف با كسي در اين زمينه شكست خورده است كه غريب در راه عشق دلش شكسته مي شود. چون اگر عاشق دل شكسته را با خود نداشته باشد در اين وسعت بي پايان تمناي وصل اتشي در درون زبانه نمي كشد. بغض غريبي است كه ترا به ان سوي بيكرانه ها مي برد. مست و سرگشته شب هاي بي پايان انتظار شدن را با دل و جانت تجربه كرده اي . اوارگي را . سوختن را . اين راه عشق عجب طريقي است كه ادمي را چون موجي سركردان مي كند و انقدر به صخره مي كوباند كه كويي پايان ندارد. اين خدا را ببين كه با عاشقان چي مي كند . در خيل عشق بازان انگاه كه دلت شكسته شد انگاه مي داني كه اين سرمايه بزرگ را رحمت عظيم خدا مي داني . دل بايد بسوزد. بريدن ازاين زمينيان و