اتش درون

 

بنماي رخ كه واله شوند و حيران .

 اين شعري است از حافظ است غرلي براي دل شكسته گان عاشق  كه هميشه تنهايان .  دل شكسته نه  از ان روي كه در مصاف با كسي در اين زمينه شكست خورده است كه غريب در راه عشق دلش شكسته مي شود. چون اگر عاشق دل شكسته را  با خود نداشته باشد در اين وسعت بي پايان  تمناي وصل اتشي در  درون  زبانه نمي كشد.  بغض غريبي است كه ترا به ان سوي بيكرانه ها مي برد. مست و سرگشته شب هاي بي پايان انتظار شدن را با دل و جانت تجربه كرده اي . اوارگي را . سوختن را .  اين راه عشق عجب طريقي است كه ادمي را چون موجي سركردان مي كند و انقدر به صخره مي كوباند كه كويي پايان ندارد.  اين خدا را ببين كه با عاشقان چي مي كند . در خيل عشق بازان  انگاه كه دلت شكسته شد انگاه مي داني كه  اين سرمايه بزرگ را رحمت عظيم  خدا  مي داني . دل بايد بسوزد. بريدن ازاين زمينيان و 
ادامه نوشته

حسرتی در سایه سار عشق اسمانی

 

-------------------------------------------------------

 ادم اينجا تنهاست انها كه عاشقند . رندان تشنه لب . انان كه  عشق را مي فهمند و در وسعتي به زيبايي همه هستي سرمايه اي جز عشق ندارند.  مي روند و در كوچه پس كوچه هاي اين زمين در اين  خرابه غم زده بي انكه بدانند در اينجا چشمي به انتظار نيست . مي روند ودل خود را در عظيم ترين صداقت عشق به كسي مي دهند. اين زنده دلان عاشق گاهي از وسعت خلوت خود  بيرون مي ايند  دلشان مي گيرد هرچه باشد زميني هستند. چه خون دلها خوردند تا سرشار از زيباترين عشق شوند وهمه هستي خود را جز اين عشق نمي دنند  انقدر سرشار و اكنده مي شوند كه گاهي به شوقي از برخورداري از  همدمي كه تنها مخاطب هزاران ناگفته هاي تازه شوند. يك همراه صادق مي خواهند به همه جا سر مي كشند . چون رهگذري خسته به دران سوي صحرا به هزار زحمت خود را به زير سايه سار درخت ناروني مي رسانند تا ارامشي را درپس اين سفر طولاني دركنار اين درخت تجربه كنند. ناگاه كسي از ان دور دست ها مي ايد . دامني پر از گل ياس و هر قدمش  بانگ جرسي است كه الهام بخش زيبايي هاي يك اميد است خوب كه خيره مي شوي دلت اكنده از شوقي تازه مي شود . جان تازه اي مي
ادامه نوشته

به زیبایی تمنای وصلی در سحرگاهان

 سحرگاهان پر از شوقي مي شود مثل ان است كه رند تشنه لبي را مي ناب مي دهند از ساغر هستي . فانوس را كه روشن مي كنم  انگاه كه چشمم به ايات نوراني قران خيره مي شود مثل انست كه انگار پنجره اي به سوي چشمان من باز شده است به سوي باغي پر از گل و گياه و عطر دل انگيزي كه از سراپرده اين چشم انداز زيباي هستي .  ارامشي همراه با شوقي سرشار از عشق . اما اينجا همه چيز در و.سعت سحرگاهان عطري دارد اينجا  ديگر تو نيستي كه كسي به ياد تو بيايد  اينجا جايي است كه زنده دلان عشق خود مي ايند به ايوان خاطره ات . اينجا در اين سكوت اسرار اميز جايي نيست كه تو اختياري از خود نشان دهي مثل حج است
ادامه نوشته

انان که نقش عاشقان را باری می کنند

 باورم نمي شد مي توان در وسعت يك نگاه تازه جهان را زيباتر از هميشه ديد و اين همه اثار صنع . ظاهرا گره كار در ان بود كه اين ادمي زاد اين شير خام خورده گاهي چنان خود را مي بازد و در چنبره تار عنكبوتي يك احساس كاذب گرفتار مي شود كه گاهي در خلوت خويش وقتي سرش را بر مي گرداند و به اين احساس خود نگاه مي كند از ته دل خنده اش مي گيرد. داستاني  مضحك  از يك احساس دوست داشتن. شايد هم به نوعي چندان به ملامتم نيارزد كه درنهانخانه دل  هميشه راهي را داشتم كه مرا به سوي يك تدبر و تامل تازه دعوت مي كرد يعني اين راه به من نجات بخش بود.  به سادگي و با بي ريايي مي ايي و در برابر خود كسي را مي بيني كه عاشقانه جلوه مي كند و احساس پاك ترا مي ستايد و مي گويد اي عزيز تو همان كسي هستي كه من سالها در پي ان بودم . اولين حرفش اين بود كه ايا اين نوشته ها از ان توست؟ يا نه از ديگران اقتباس كردي؟ اما وقتي دقايقي مي گذرد اعتراف ميكند كه
ادامه نوشته

در آن سحر به پیامی دل ما ....

دردي بي پايان انجاست كه دلت بازيچه شود. يك بار مي ايي و در اين خرابه غم زده جغدي را مي بيني كه فكر مي كني هدهد است . يعني چنان رنك ولعاب به خود مي دهد كه درانديشه ات  القا مي كنند مانند خناسان كه اين جغد شوم كه وي خواهد دلت را ويرانه اي كند و از طراوت دور كند هد هد مي بيني .  شعبده بازي كرده بود؟ دل را مي دهي چون در يك سحرگاه در  استانه بازگشت به زادگاهت بودي كه گويي همراه تو مي باشد پيام هايش عطر حضور داشت و  تنها سه روز از اشنايي گذشته بود همه چيز را به رنك صداقت هاي بي شمار مي ديدي . تو دوباره متولد شده بودي . شهسوار عشق امده بود. ان شب گويي دلم به معراج دعوت شده بود. مثليك پرستو بودم . انقدر سرشار از اميد شده بودم كه فكر مي كردم
ادامه نوشته

آن نور پسندیده !!!

در ان عصر دل انگيز در شهر عشق و در دياري كه عطر دل انگيز مهرباني ها را مي توانستي حس كني من راه را دران ديده بودم كه با يكي از زيباترين تصنيف عارفانه حرف هاي دلم را ابراز كنم . در ميان خيل واژه ها كه سرشار از معاني بودند من نور پسنديده را انتخاب كرده بودم .در جمعي كه همه بودند من او را چون كبك خراماني ديده بودم و تصويري از نهايت مه رويي و ملاحت . دشوار بود در وصف او  حرفي بزنم كه اين تصنيف زبان گوياي من بود . شايد تلاش من خواسته بودم مكررا اين تصنيف خوانده شود نشانه اي از يك احساس در تمجيد او بود . اويي كه همه وجودم را در اين جاده خاكي زمين به او مرهون كرده بودم. نور پسنديده. دير زماني ذكر من اين بود و به او بارها ياداور مي شدم كه در خلوت عشق تو نور پسنديده هستي و او شايد فقط مي شنيد و به ان فكر نمي كرد . مثل همه نگا ه هاي من به او .
ادامه نوشته

عطر خدا را حس می کنی؟

 وقتي عطر خدا را حس مي كني

 در اين سراي بي كسي  كسي به در نمي زند به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند .

در ويران ترين نگاه دلم ، سكوتي وهم آور در دلم  ابهام نگاهي را زنده مي كند- شوقي نيست . اميدي دراين ساحل كه همه قايق ها شكسته و به گل نشسته اند نيست . كجا مي فروشند مي صوفي افكن كه در تابم از زهد ريايي و اينجا  هزاران رنگ ريا در لجنزار هاي اين كوچه زمين ترا به فغاني وا مي دارد . دلتنگ مي شوي و هجران بلاي دل ما مي شود نه در اين زمين و به جستجوي مهرباني  كه در آن سوي آسمان و شب در متن سحر ارام و خاموش دل به فانوس مي بندي و دل و جانت مي شود اين فانوس اين شمع هستي دل و اين زيبايي يك حضور  و دنياي تو اين مي شود كه لختي در سايه سار فانوس آرام شوي و بينديشي و تدبر كني در عالم دل .

 خبر تازه اي نيست . دل در وسعت فانوس مي تواند انتظار را معنا كند؟ اگر دل به كسي بستي اين لحظه هاست كه بي خبر مي آيد چون به جستجوي تو بود. قاصدك ها را ديدي ؟ ديدي چگونه در هواي وصل حيران و سرگشته مي رود  در  هر كوي و برزن |؟

 انكه ترا دوست دارد بلاتر از قاصدهاك مي تواند سرگشته باشد.
ادامه نوشته

مرثیه ای برای دلم

سوگواران خموش حكايت دلي است كه مي پنداشت در وسعت مهرباني هاي تازه چون چكاوكي جان  مي گيرد. اما سراب پوچي بود

 آسمان ابري بود

دل من شوق نگاهي به دل غمزدگان

  بال و پر زد كه  رود سوي دلش.

 اشك خاموش دلم را تو نديدي؟

 به تمناي وصالي همه شب ناله كنان سوي تو آمد.

 تو چي كردي ؟

  يادم امد كه چون سيلاب سرشكم

 همه آن سيلي  بود

 چون كودكي  يتيم  اآده بودم سوي تو

 اي ساربان عاشقان .

 من  به سويت امدم بهر نياز

 من به سويت امدم 

اما تو سيلي بر صورتم

 نه

 كه بر دلم  زدي

ادامه نوشته

یار ما چون هاله ای خسرو خوبان عشق!!!

 يار مهربان ما چون هاله اي از خسرو خوبان نور!

باران اشكم مي رفت چون جيحون . باران اشكي از سراچه دل ، باران سحرگاهي مي باريد و چكاوكي بر چشم اميد اشيانه اي داشت . اين پرده زيباي هستي و نگاهي پر از اميد كه بيكرانه دل ما را به جستجوي هاله اي از خسروي   عشق جلوه گر مي ساخت .

 ساكنان عالم بالا در وسعت قدمهاي خود به سوي عرش به طواف ايستاده بودند . باران عطر ديگري داشت. سحرگاهان اين زيبايي نگاه خداوند به هستي در تولدي تازه در متن خود به بيكرانه هاي دلي ارام و پر از اميد معنايي داشت .

 آسمان به زيبايي سحرگاهان بيتابي خود را آشكار مي ساخت . خداوند تكيه داده بر عرش در بيكرانه نگاهش به سحرگاهان مي باليد وزمين در پرتوي از نور او عطري تازه مي گرفت . شب به پايان رسيده بود. در آنسوي بركه دل ، خواب معصومانه او در كلبه زادگاه .و نمازي كه مادرش در بامداد هرروز مي خواند
ادامه نوشته

سوگواران خموش

من جز خلوت عشق هيچ نمي دانستم و جز نهانخانه دل جايي نبود كه وسعت يك دل شكسته را در بيكرانه هاي نگاهم در هر غروب به نجوايي غريبانه دعوت كنم . ان غروب در زادگاهم را به ياد اوردم . چه غريبانه تر از كبوتري بي اشيان بودم ! به جايي رفتم و به درخت بيدي تكيه دادم  خورشيد در حال غروب كردن بود. دلم پر از غم بود. چه سخت است در زادگاهت غريب باشي . چشمم از لحظه هاي وداع خورشيد كنده نمي شد. نسيمي از ان سوي شاليزار مي امد.  به همه جا نگاه كردم تا كسي مرا نبيند. خجالت مي كشيدم كسي اشكهايم را ببيند . اين شك مقدس تر از اب زمزم بود. اين اشك حكايت سوختني را داشت .سوختني كه اتش به دلت مي زند.  غروب از راه رسيده بود و اشك من چون جيحون جاري شده بود. 
ادامه نوشته

چه باید کرد! ایا هنوز به عشق نمی توان فرمان داد؟

 چقدر سخت است كه غريبانه شاهد باشي كه دلت به بازي گرفته شود. و سخت است كه در وسعت يك دام فريبنده در جدال باشي . چه سخت است نتواني كاري كني  و خدا اين زمان و اين دور روزگاران چگونه پرده ها را كنار مي زند . چقدر سخت است كسي را دوست  داشته باشي و انقدر منتظر بماني تا پيامي به تو بدهد اما اين كار را نكند و بهانه ها را رديف كردن تنها با اين هدف كه ندادن يك پيام را توجيه كند. چقدر دشوار است كه هر لحظه اكنده از زيباترين عشق شوي اما طرفت به هر بهانه اي تو را از خود دور كند. و زير بار هم نرود و به هزار توجيه خود را عاشقتر از من جلوه دهد. اما زماني شد كه در كنار م نشست و گقتم  چرا چنين مي
ادامه نوشته

دلی که می شکند همچنان

هرگز فكر نمي كردم روزي بيايد كه در سجده ام انهم در ابهام يك سحر بغضم چون انفجار مهيب دهانه يك اتش فشان بتركد. اين نشانه خوبي براي من بود كه انگاه گه چشم در ايات سوره الحاقه دوخته بودم احساسي از غربت دلم و اينكه اين دل شقايق گونه را به دست كسي بدهم كه به چه احساسي به كن مي گفت من مالكمطلق او هستم مي دانم چگونه امانت دار ان باشم . من همه زندگي ام اين دل بود/ دلي كه همه هستي ان از خلوت شبانه الهام ركفته بود. دلش به فانوسي خوش بود. اقيانوسي از نهايت مهرباني بود و هر شب سرشار تر از مهري تازه بود/ به شوق يك همدم صادق بودم . سالها در همه جا گشته بودم و فكر مي كردم انكس كه امده است زيباترين مهرباني را در وسعت يك صداقت عظيم به دلم طراوتي تازه خواهد داد. سرشار از شوقي بي پايان شده بودم .
ادامه نوشته

ای عزیزان

  من در سيماي هر سحر دعا مي كنم در خلوت خويش با خدا كه درد دل مي كنم هميشه از خسته دلان عاشق ياد مي كنم و از خدا مي خواهم كمك كند به اين بندگان خوب . عزيزاني كه مرا در اين وبلاگ مورد لطف قرار دادند  اين شرمندگي من است و مرا مصمم مي كند تا با وسعت تازه اي از يك احساس خوب كه برگرفته از اسرار سحرگاهان است دل نوشته هاي خود را در اينجا به همه عزيزان عرضه كنم. گرچه بضاعتي جز يك دل شكسته ندارم و گوشه نشيني هستم كه به دل خود هجرت كردم
ادامه نوشته

به عشق نمي توان فرمان داد

چرا ناگهان هجوم بي رحمانه اين همه غم و اندوه به سوي دلم اغاز مي شود؟ چرا اين روزگار از اين گل شقايق دست بردار نيست . و چرا در اين وسعت بي انتهاي غم تنهاي تنها شده ام . نكند بازيچه شدي . نكند همه چيز يك ادعاي پوچ است . عشق كجا بود؟ از چه كسي . از كجا مي داني كه او در وسعت نگاهش دوستت دارد  در كدام شب هجرانت او صادقانه به سراغت آمد؟  در كدام شب اگر صدايت كرد از غم لحظه هايت پرسيد؟ از سوگ لحظه ها . اين شب تنهايان و بي كسان واين شام غريبان. او چيزي جز مشتي !!!!!!!! گفت  كه پس از پايان صحبت وقتي از تو خدا حافظي كرد حسرتي برايت ماند كه او براي چه به سويت در اين شب دردمندانه ات امد؟ دلش تنگ تو و نگرانت تو شده بود؟ ايا او انقدر نگرانت شد كه راه را در اين ديدكه اسيمه سر به سوي تو امد تا حس كني تنها نيستي ؟

ادامه نوشته

شوق سحر

 این چه شوقی است که مرا در این شب سرد به سوی بزم سحرگاهانم بی تاب تر می کند . این اشتیاق به خلوت شبانه هر شب وسعتی تازه تر می گیرد چقدر زیباست که در وسعتی از یک خلوت با عالم دل به تمنای وصل جانان هر بار سرشارتر از شوقی تازه تر شوی. شب در این بیکرانه خلوت و باران یک ریزی که می بارد من در هیاهوی خلق چون چکاوکی که از جنگلی دور باز می گردد با شوق بالهای خود به اشیانه اش بر می گردد و من انگار همه هستی را به من بخشیده اند. شب سکوت و تنهایی و این خلوت گویی مه رویی مرا به شوق بوسه ای انتظار می کشد. کلبه ای گرم و بی ریا و پر از سادگی و عشق . مهربانی این خلوت که زبان به وصف می گشاید همه چیز به حس تازه ای بروز داده می شود. سوز سرما در پشت پنجره و دلم در هوای ارامش ان چکاوکی است که در همسایگی کلبه ام به امید سحرگاهان لحظه شماری می کند. یک استکان چای . قران و دیوان خافظ و فانوس و عطر یاد مهربانی که بی نهایت های دوست داشتن است . راستی او چه کسی است که چون هاله ای از نور حرم دلم را پرتو افشانی می کند و کبوتران حرمم را به وسعت این نور به اوج اسمانها پرواز می دهد. سحرگاهان این نور در بزم یک عطر سکراور از مستی عشق و خدا می اید به این سفره بی ریای دل ما و من همیشه به این اندیشه کردم که اگر سحرگاهان نبود این زنده دلان عاشق به کجا پناه می بردند. دوباره شعری از عزیز خسته دلان :

رلفین سیاه تو به دلداری عشاق    دادند قراری و ببردند قراری

 

شوق سحر

 این چه شوقی است که مرا در این شب سرد به سوی بزم سحرگاهانم بی تاب تر می کند . این اشتیاق به خلوت شبانه هر شب وسعتی تازه تر می گیرد چقدر زیباست که در وسعتی از یک خلوت با عالم دل به تمنای وصل جانان هر بار سرشارتر از شوقی تازه تر شوی. شب در این بیکرانه خلوت و باران یک ریزی که می بارد من در هیاهوی خلق چون چکاوکی که از جنگلی دور باز می گردد با شوق بالهای خود به اشیانه اش بر می گردد و من انگار همه هستی را به من بخشیده اند. شب سکوت و تنهایی و این خلوت گویی مه رویی مرا به شوق بوسه ای انتظار می کشد. کلبه ای گرم و بی ریا و پر از سادگی و عشق . مهربانی این خلوت که زبان به وصف می گشاید همه چیز به حس تازه ای بروز داده می شود. سوز سرما در پشت پنجره و دلم در هوای ارامش ان چکاوکی است که در همسایگی کلبه ام به امید سحرگاهان لحظه شماری می کند. یک استکان چای . قران و دیوان خافظ و فانوس و عطر یاد مهربانی که بی نهایت های دوست داشتن است . راستی او چه کسی است که چون هاله ای از نور حرم دلم را پرتو افشانی می کند و کبوتران حرمم را به وسعت این نور به اوج اسمانها پرواز می دهد. سحرگاهان این نور در بزم یک عطر سکراور از مستی عشق و خدا می اید به این سفره بی ریای دل ما و من همیشه به این اندیشه کردم که اگر سحرگاهان نبود این زنده دلان عاشق به کجا پناه می بردند. دوباره شعری از عزیز خسته دلان :

رلفین سیاه تو به دلداری عشاق    دادند قراری و ببردند قراری

 

غروب در دل تنگم دوباره خانه گرفت

 غروب در دل تنگم دوباره خانه گرفت   دلم هواي غم و گريه شبانه گرفت . به شهر خويش غريبم ولي چي خواهد كرد كبوتري به ويرانه اشيانه گرفت.

 صداي پاي مغرب مي امد از دوردست ها چون سرو خرامان عشق و. خورشيد در وسعت زيباترن رنگين كمان افرينش ارام به ان سوي اين زمين باز مي گشت. درخت چناري بود كه مرا به سايه سار هزار رنگ خود د عوت مي كرد.  نسيم سردي از ان سوي صحرا مي
ادامه نوشته

این دل نوشته را؟؟؟؟؟؟؟

 اين دل نوشته را چي بنامم

خلوت شبانه دوباره امده بود در وسعتي تازه تر از يك عشق . يك مهرباني در دامن شب چقدر زيبايي دارد. نيايش ها جان مي گيرند . موج نگاهت در دل شب پنهان ميشود. دلت  كسي را در همين زمين دوست دارد اما نيست .  تنها مي ماني . به ياد او همه شب مانده بودم . اما خسته شدم و بازگشتم به خلوت خويش هرشب سفره اي اراستم كه ميهمانم از راه مي رسد هزلر شوق در دلت كه كسي مي امد اما حتي صدايت نمي كند. در دشت بيركان شب به راه افتادم دل به دريا زدم . ديدم  سراب عشق بيهوده است . ديدم عشق در ان ان سوي دشت ها . از اوج اسمان او زمين امدم به سايه سار درخت توسكايي تكيه دادم . به ان سوي دشت نگاه كردم .
ادامه نوشته

عطر اسمانی در وسعت سحرگاهان

-------------------

   دست هاي مهرباني بيدارم مي كند در متن يك سحر در سكوت و عشق به اين خلوت اسرايي چقدر مي تواند ترا به بيكرانه هاي يك ارامش عارفانه ببرد. اسمان در سكوتي وهم اور ابرهاي گرانبار را به تماشا نشسته  بود/.  برگ زرد اقاقي ها در سايه سار سروي خرامان چشم اندازي زيبا را تداعي مي كردند. از پشت پنجره كلبه ما اين وسعت يك هستي بود كه مرا به تاملي تازه فرا مي خواند .  فانوس روشن مي شود و دل ما به بيكرانه ايات قران و اين بار سوره ابراهيم و اينجا بود كه غوغاي روحاني دل در وسعتي تازه  به
ادامه نوشته

غم زیبا در یک غروب

غم زيبا در يك غروب.

   بدانسان كه دلم مي گيرد غروب از راه مي رسد. دلم به ياد عطر حضوري سرشار از غم شد. چقدر سخت است  اين هجران فراق . چقدر سخت است كه در وسعت زيباترين احساس دور از گلي باشي كه همه وجودت در سيماي مهربان او شكل گرفته است. غروب
ادامه نوشته

گداخت جان و کار دل تمام نشد

گداخت كار دل

در نهانخانه دل  تنهاي تنها نشسته بودم . باز شوق خلوتم دامن گرفت .  ساعت نه در وسعت سحرگاهان كه دل مي رود به بام عرش  كه ساعت اندگي از ساعت 14 گذشته بود. ديوان حافظ را باز كردم انچه امد همان بود كه در فضاي دلم به غوغاي روحاني خيره شده بود اين عالم دل چه بيكرانه اي دارد مثل يك درياي مواج كه هر ان مي ايد و گوهري دارد به ساحل مي دهد.  گداخت جان و كار دل تمام نشد. بسوختيم در اين ارزوي خام و نشد.. تمناي وصل دل انگاه كه سرشار از بغض غريبي مي شود
ادامه نوشته

کاش می شد عشق را فهمید و مرد

 حيراني بود كه در وسعتي عظيم به سوي دل ما امده بود. شايد اين يك نشانه بود كه پيام روشني داشت كه او همتايي است بر زيبايي هاي احساست . عجيب بود كه من چيزي در جستجو مي كردم كه كه مكمل بازتاب خلوتم باشد. من به راهي قدم گذاشته بودم كه زيبايي هاي بيكراني را خلق مي كرد. از باران نيم شب ترنم اوازي را در دلم  خلق كرده بودم تا 
ادامه نوشته

کاش می شد عشق را فهمید و مرد

 حيراني بود كه در وسعتي عظيم به سوي دل ما امده بود. شايد اين يك نشانه بود كه پيام روشني داشت كه او همتايي است بر زيبايي هاي احساست . عجيب بود كه من چيزي در جستجو مي كردم كه كه مكمل بازتاب خلوتم باشد. من به راهي قدم گذاشته بودم كه زيبايي هاي بيكراني را خلق مي كرد. از باران نيم شب ترنم اوازي را در دلم  خلق كرده بودم تا 
ادامه نوشته

در وسعت یک سراب

 ان روز كه مرا به شوقي تازه از احساس خود فرا خوانده بود من سرخوش از اميدي تازه شده بودم . سرانجام در اين خراب اباد احساس و انديشه ها كسي امد كه مي دانست راز عشق را و انچه كه بر  قلمم جاري شده بود. طراوتي تازه ترمكي بخشد . وسعت احساسم  به بيكرانه هايي رسيده بود كه مخاطبي را طلب مي كرد
ادامه نوشته

سرابی که بیکرانه نداشت

 ان روز كه مرا به شوقي تازه از احساس خود فرا خوانده بود من سرخوش از اميدي تازه شده بودم . سرانجام در اين خراب اباد احساس و انديشه ها كسي امد كه مي دانست راز عشق را و انچه كه بر  قلمم جاري شده بود. طراوتي تازه ترمكي بخشد . وسعت احساسم  به بيكرانه هايي رسيده بود كه مخاطبي را طلب مي كرد. به خلوتي رفته بودم . از همه جهان بريده بودم . چون اهويي زخمي از چنگال گرگ ها و كفتارها رميده بودم . در كنار بوته اي در يك دشت بي اب و علف  به اسمان خيره شده بودم . ايا فرياد رسي مي ايد و شب هاي من و. در همين خيال بود كه  حافط اميدي داد كه از شب هجر مكن ناله وفريايد كه دوش زده ام فالي و فرياد رسي مي ايد .

ادامه نوشته

دلی که بی رحمانه شکستند

دلم به سودای عشق او امده بود چون ابر بهاری باران مهربانی وسخاوت بود . اما خبری نشد و هر چه زمان گذشت تنهایی من بیشتر شد و  چه ساده بودم که او را همراهی در وسعتی عظیم ترین عرفان عشق و او می گفت همه وجودم سرشار از عشق اسمانیست اما زمان خیره در چشم منتظرم گفت او نخواهد اما.  در شب سردی به من گرمای امید داد . گفت همراه تو می شوم تا بیکرانه های عشق و من اکنده از طرب شدم  و مانند کودکی سرشار از شوفی تازه که همراهی دارم و  از رازهای شب تنهایی من او مخاطب من است اما و اما نیامد و در خانه دلم پر از غبار شد و هاله ای از غم بر چهره این دل  و من انرا در وسعت اشکهایم شستم و چون معبدی در کنار رود جیجون به روی زائران گشودم اما هنوز چشم به راه بودم گه او شاید بیاید و در سحرگاهان من با دسته گل نیلوفر اما پایم های خشک شده از بس که چشم به راه ماندم و به تنه درخت اقاقی تکیه دادم برخاستم  ,وضويي ساختم از بركه چشم من و ن ماز در سحرگاهان و ناله كردم از نامردي هايش