سوگواران خموش حكايت دلي است كه مي پنداشت در وسعت مهرباني هاي تازه چون چكاوكي جان  مي گيرد. اما سراب پوچي بود

 آسمان ابري بود

دل من شوق نگاهي به دل غمزدگان

  بال و پر زد كه  رود سوي دلش.

 اشك خاموش دلم را تو نديدي؟

 به تمناي وصالي همه شب ناله كنان سوي تو آمد.

 تو چي كردي ؟

  يادم امد كه چون سيلاب سرشكم

 همه آن سيلي  بود

 چون كودكي  يتيم  اآده بودم سوي تو

 اي ساربان عاشقان .

 من  به سويت امدم بهر نياز

 من به سويت امدم 

اما تو سيلي بر صورتم

 نه

 كه بر دلم  زدي

 تا ان سوي اشك

من سوگوار خاموشي شدم 

 گريه ها كردم

 غروبي سرد و سوزان بود

 اين غروب سرد و

من چون گدايي بي نشان

 لرزيدم از سرما 

  شتابان امدم سويت

 چه لبخندي نثارم كرده بودي

 ناگهان سيلي زدي

بر من ؟

 به تيغ مي زدي  با سيلي سختت

به پايت مي فتادم

 دامنت را مي گرفتم

ناله كردم . فرياد جگرخراشم بود

كه رهگذران را به ترحم مي اورد

نو يه من لگد زدي

پايم درد مي كرد.

دست بردار نبودي

با مشت و لگد

چون جلادي بي رحم

حتي التماس رهگذران در تو

كارگر نبود.

فرياد زدم  كه من عطر

سلامي را از تو خواستم

چه صبح دردناكي بود.

چه خاطره تلخي بود در

دل رهگذران .

اي سنگدل بي رحم 

اين زمزمه ام را شنيدي  ؟

در ميان بغض گريه هايم

 دلم اتش گرفت

وقتي در عبور از

كوچه بن بستي مي گذشتتي

 نگاهت كردم

 دوباره فرياد زدم

 فريادم را رهگذران شنيدي؟

 دشنامت داد آن پيرزني كه

دست نوه اش را گرفته بود

 صدايش مي كرد ماهان !!!

نترس

اين ديوانه نيست

 اين مجنون عاشقي

است

 ماهان دامن مادر بزرگش را گرفته

بود.

 لحظه هايي به او نگربستم

دست درجيبش برد

 شكلاتي به من داد

اشك هايم را پاك كرد.

صدايش كردم  ماهان !

 اما ان سنگ دل مي رفت

تنها لحظه اي درنگ كرد

نگاهش  عبوسانه بود.

 من روي زمين نشستم

پايم ناي حركت نداشت .

به زمين خيره شدم  باز گريستم

 باز بر ناله دل ناله ها كردم  بر

 اشك دلم

 خيره در كوچه تنهايي 

 خيره  در متن قدمهاي تو رفتم

  كابوس نگاهت را ديدم

  اي كه ماه بودي

اي كه در هاله تور ديدمت

 خسرو خوبان  دلت  را 

ديدم

 مستانه مي رفتي به جايي

 دل ويران شدم بود  كه دلداري من را

همچون يك دوست .

 مرغ دلم بي تاب يود.

 جايي نبود كه لحظه اي به خواب بروم

 تا ازاين گرداب

 زورق صبرم  را .

ديگر شكوه نمي كنم كه شب

مي ايد

ديگر در فراف انكه هاله دلم بود  ضجه نمي زنم

 اشك هاي من بودند كه مرا دلداري مي دادند

 همدمم بودند و

من ارام شدم چون بودا

 من  به دست اين نامادري بي رحم سالها

بود كه سيلي خوردم و اهي نكشيدم

 اي پائيز ! مرغ دلم را اشيانه اي ده

 اي شكسته دل عاشق

صبوري كن  صبوري

 و در سحرگاهاني مي ايد  عاشق راستين

 كه  مهربان تو خواهد شد

 ان سحر هاله اي  از نور مي شود

 كه دولت عشق مي ايد

 ان خسرو خوبان از ديار مهرباني

  اي زمان از وسعت لحظه ها

بگذز

 كه من در ماتم دل سوختم

 اي زمان بنگر 

كه آتش زد به من

 اين دروغين عشق

 اين دجال بي وجدان

 مي روم در خلوتم 

تا بنگرم اين

 پليدي را

 دوباره مشق اين

 نامردي بي حد و حصر

 ان كسي كه در

لباس مهرباني امد

 خاكسترم كرد و 

و در وسعت تنهايي ام

 تنهايم گذاشت

من سوختم

چون پروانه اي

و او چون جغدي در

لانه اش به انتظار شكاري تازه

نشست .