عصر دل انگيز با چون .

 پرستوي خيالم به آنجا نرفت كه من با پاهايم رفتم .  انجا رفتم كه جز اسمان ابي و زميني پر از مهرباني ها نيافتم . همه لحظه ها سرشار بود از عطري تازه تر از بهار . انجا چه خبر  بود كه دلم در وسعتي از بيكرانه هاي يك احساس چنانم كرد كه مشتي خاك را يادگار ان حضور كردم . باچون كجا بود. اينجا چه رازي نهفته بود كه مرا تا عظيم ترين احساس رهنمون مي ساخت . اينجا بهشت احساس من بود.. لحظه هاي احساس كردم در دره خيبر حضور يافته ام . اين نخلستان چه اسراري در دل خود دارند كه اين چنني خاموش در برابر چشم تو در نهايت ادب به شرف حضور ايستاده اند و اين راست قامتان چه رازي در سينه خود دارند. من به دنيايي تازه قدم نهاده بودم . در وسعت زيباترين احساس . من انجا مهرباني ها را در متن صداقتي ديدم كه هرگز نديده بودم . اينجا ميعادگاه عشق به هستي بود. اينجا نخلستاني ب