عصر دل انگيز با چون .

 پرستوي خيالم به آنجا نرفت كه من با پاهايم رفتم .  انجا رفتم كه جز اسمان ابي و زميني پر از مهرباني ها نيافتم . همه لحظه ها سرشار بود از عطري تازه تر از بهار . انجا چه خبر  بود كه دلم در وسعتي از بيكرانه هاي يك احساس چنانم كرد كه مشتي خاك را يادگار ان حضور كردم . باچون كجا بود. اينجا چه رازي نهفته بود كه مرا تا عظيم ترين احساس رهنمون مي ساخت . اينجا بهشت احساس من بود.. لحظه هاي احساس كردم در دره خيبر حضور يافته ام . اين نخلستان چه اسراري در دل خود دارند كه اين چنني خاموش در برابر چشم تو در نهايت ادب به شرف حضور ايستاده اند و اين راست قامتان چه رازي در سينه خود دارند. من به دنيايي تازه قدم نهاده بودم . در وسعت زيباترين احساس . من انجا مهرباني ها را در متن صداقتي ديدم كه هرگز نديده بودم . اينجا ميعادگاه عشق به هستي بود. اينجا نخلستاني بود كه در بيكرانه نگاهت تاريخي بود كه مي توانستي در متن يك جغرافيا نظاره گر آن باشي / اينجا مهرباني ها معناي ديگري داشت . حتي نسيمي كه از ان سوي صحرا مي امد عطر ديگري داشت / اينجا چه نيرويي بود كه مرا به وسعتي از بيكرانه هاي يك حس مقدس مي خواند . اين خاك قدمگاه چه كسي بود. اينجا در كوچه پس كوچه هاي با چون روستايي كه هنوز من در متن خاطره ان شباني هستم كه رمه هاي خود را از چراي روزانه به روستا برمي گرداند كه اصالت قشقايي داشت . عطر سلام او نيز مثل ان خاك بي ريا بود. در چهره ان زن سالخورده كه يك سال داغ هجران شوهرش را با سختي سپري  كرده بود نيز صداقت و بي ريايي و رنجي كه ساليان دراز كشيده بود. همه اينها سيماي يك ايل را در نظرم مجسم مي كرد. هميشه ارزو داشتم روزي در ميان اين مردم ساده و بي ريا بروم . هميشه در حسرت روزي بودم كه در ميان اين مردم حضور يابم و  رفتم و ديدم دراينجا عشق و مهرباني در وسعتي بي انتها خيمه زده است . سياه چادرها   زيبايي هاي يك زندگي را تداعي مي كردند. اما من به شور عشقي به اين سرزمين مقدس پاي نهاده بودم . در چشم انداز صحرا همان احساسي داشتم كه در شبه جزيره عربستان داشتم . عطر شهر مدينه و اينجا چه خبر بود و چه نيرويي مرا بر ان داشت كه يك مشت خاك را ارمغان اين سفرم كنم . رازي ايا د راين نگاهم وجود داشت /. اينجا همه چيز به سادگي بود و  در چهره اين مردم رنج را و دلت تا كجا در كنار دل انهابود. مي خواستي در انها ذوب شوي . مثل ساكنان ده بالا. سرشار از مهرباني ها بود. اما من از دل خود خبر داشتم // اين سپاه عشق در دل من كار خود را كرده بود.  من از اين سپاه كه در دل مم خيمه زده بودم باخبر بودم وان نيروي عظيم بود كه مرا به اين بيكرانه دشت دعوت كرده بود به ضيافتي تازه تر از شكوفه هاي سيب در يك پگاه. عشق در اين بيكرانه حضور يافته بود. من به خود نيامده بودم كه نيرويي مرا به اينجا دعوت كرده بود. من مي ديدم كه دامن كشان از صحرا مي ايد با همان قداستي كه در سيماي او موج مي زد با همان لباس ابي رنگ زنان ايل و من در حسرت ان بودم كه كاش حافظ بود و ديواني از غزل را مي سرود.   شعري تازه تر از ديوان خود و شايد هرگز حق اين همه زيبايي ها يك حس عظيم را ادا نمي كرد . در چهره مهراوه من شعر ترانه ناتمامي بود. در زلف سياهش تاريخي از بيكرامه هاي يك احساس اسماني موج مي زد. خدايا اين چه سرزميني بود كه مرا از هزار كيلومتر به اينجا كشاند. در كوچه هاي خاكي باچون من قدرت ان را نداشتم گشتي بزنم پايم درد مي كرد . اما چشم من هنوز در سايه سار ان درخت سروي است كه زماني عزيز دل ما انجا بود . من در روياي صادقانه ام به ان دوران رفتم . مادر او هميشه مهربان بود و رنج زندگي در سيماي او نشاني بود از يك تلاش براي زندگي . خدا اين باچون چه رازي را به دلم منتقل كرده بود كه من گويي به ميقات عشق امده ام . نخلستان ارام در ترنم نسيم دل انگيز عصري زيبا مي خراميد. دست هاي مادر بزرگ را به بيعتي تازه در دستان خود حس كردم . دوباره به ان درختان سرو نگاه كردم .  دستي مهرباني مرا بدرقه مي كرد. تنديس پاكي هاي او در همه وجودم حس مي شد. زني داشت در كنار سياه چادر گليم مي بافت . مردان از صحرا باز مي گشتند . من همراه قافله دلم به ميهماني چشم زيبايي مهربانم رفتم . باچون با عطر تقدس يك امامزاده  جاي مقدس تري برايم بود. من به وسعت دلم رسيده بودم . مهم اين بود كه جايي در زمين براي من ايماني به سوي خدا شد . اسم ان زن سالخورده را از كساني خواسته بودم در اوج اين دل نوشته منتظر ماندم و جوابي نيامد . من در وسعت خلوت خود اينها را نوشتم . كاش مي شد وسعت زيبايي احساس ما را اهل دلي بداند . اما اين شهر چه سخت است كه ما بمانيم با همان اصالت خويش . گم نشويم و خود را نبازيم من از شاليزارهاي خزر امده بودم . مي خواستم بهانه اي براي دوست داشتن اين چادرنشينان داشته باشم گرچه حق اين احساس را ادا نكرد انكس كه بهانه اين احساس ما شد كه به قول حافظ:

در شمار ارچه نياورد كسي حافظ را .... شكر كان محنت بي حد و شمار آخر شد.