قدم در مرز مهربانی خدا

 

 

  جدال دشواري بود. مثل اين بود كه بايد با كابوسي در يك خواب اشفته با همه قدرت بجنگي  هدف اين بود كه از اين درياي توفاني به ساحل ارامش برسي . امواج سهمگين لحظه اي رهايت نمي كردند. مرگ و زندگي بود/ دراوج نا اميدي پر از چشم اندازي هاي  يك اشتياق بودم . اسمان چنان در تب و تاب رعد و برق مي لرزيد  كه من در اين هنگامه جدال به هر سو نگاه مي گردم وحشت بود. اما خدا خدا مي كردم . خدا با من بود كمك كرد و فرياد مي زدم با همه وجودم من در زورقي بودم كه اين توفان ان را شكسته  بود به شيوه دوران كودكي ام  يا جدا مي گفتم و نيروي تازه گرفته بودم مي خواستم تا سحر نشده به كلبه اي برسم كه در كنار درخت ناروني در ان سوي ساحل همه اميدم بود وارامشم را در انجا مي يافتم و فانوسي بود كه بي تاب حضورم بود
ادامه نوشته

نگاهی تازه به خلوت سحرگاهان

 

در غربتي مانده بودم انگاه كه ديدم زيباترين احساسم را به پاي كسي ريختم كه نيامد به ضيافت دل ما. اينجا وسعتي بود از زيباترين بركت عشق . همه را  از باغ سحر آورده بودم . از جنس همان چيزي كه مي خواستم عطر و بوي سدره المنتهي را داشته باشد.  من خبر داشتم كه دلم  سرشار شده است از عطري كه  از عالم بالا گرفته بود. من عطري تازه از عشق را در وسعت خلوتم دريافت كرده بودم . زجرها كشيده بودم  مي دانستم انچه در دلم هست بايد كسي را كه لايق است به پاي او .  باورم نمي شود. چرا فكر مي كردم او عطر و بوي ستاره را دارد ستاره مهرباني بود كه در سمرقند وسعتي از اخلاص بود مهرباني او را در بيكرانه اي عميق ..  چرا به سادگي پذيرفتم راهي كه از سمرقند اغاز شده است در شهر عشق و گل وشراب به  معراج مي
ادامه نوشته

 

در غربتي مانده بودم انگاه كه ديدم زيباترين احساسم را به پاي كسي ريختم كه نيامد به ضيافت دل ما. اينجا وسعتي بود از زيباترين بركت عشق . همه را  از باغ سحر آورده بودم . از جنس همان چيزي كه مي خواستم عطر و بوي سدره المنتهي را داشته باشد.  من خبر داشتم كه دلم  سرشار شده است از عطري كه  از عالم بالا گرفته بود. من عطري تازه از عشق را در وسعت خلوتم دريافت كرده بودم . زجرها كشيده بودم  مي دانستم انچه در دلم هست بايد كسي را كه لايق است به پاي او .  باورم نمي شود. چرا فكر مي كردم او عطر و بوي ستاره را دارد ستاره مهرباني بود كه در سمرقند وسعتي از اخلاص بود مهرباني او را در بيكرانه اي عميق ..  چرا به سادگي پذيرفتم راهي كه از سمرقند اغاز شده است در شهر عشق و گل وشراب به  معراج مي
ادامه نوشته

بازشگت به خانه محبوب

 

در غربتي مانده بودم انگاه كه ديدم زيباترين احساسم را به پاي كسي ريختم كه نيامد به ضيافت دل ما. اينجا وسعتي بود از زيباترين بركت عشق . همه را  از باغ سحر آورده بودم . از جنس همان چيزي كه مي خواستم عطر و بوي سدره المنتهي را داشته باشد.  من خبر داشتم كه دلم  سرشار شده است از عطري كه  از عالم بالا گرفته بود. من عطري تازه از عشق را در وسعت خلوتم دريافت كرده بودم . زجرها كشيده بودم  مي دانستم انچه در دلم هست بايد كسي را كه لايق است به پاي او .  باورم نمي شود. چرا فكر مي كردم او عطر و بوي ستاره را دارد ستاره مهرباني بود كه در سمرقند وسعتي از اخلاص بود مهرباني او را در بيكرانه اي عميق ..  چرا به سادگي پذيرفتم راهي كه از سمرقند اغاز شده است در شهر عشق و گل وشراب به  معراج مي