قدم در مرز مهربانی خدا
جدال دشواري بود. مثل اين بود كه بايد با كابوسي در يك خواب اشفته با همه قدرت بجنگي هدف اين بود كه از اين درياي توفاني به ساحل ارامش برسي . امواج سهمگين لحظه اي رهايت نمي كردند. مرگ و زندگي بود/ دراوج نا اميدي پر از چشم اندازي هاي يك اشتياق بودم . اسمان چنان در تب و تاب رعد و برق مي لرزيد كه من در اين هنگامه جدال به هر سو نگاه مي گردم وحشت بود. اما خدا خدا مي كردم . خدا با من بود كمك كرد و فرياد مي زدم با همه وجودم من در زورقي بودم كه اين توفان ان را شكسته بود به شيوه دوران كودكي ام يا جدا مي گفتم و نيروي تازه گرفته بودم مي خواستم تا سحر نشده به كلبه اي برسم كه در كنار درخت ناروني در ان سوي ساحل همه اميدم بود وارامشم را در انجا مي يافتم و فانوسي بود كه بي تاب حضورم بود
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم دی ۱۳۸۸ ساعت 8:57 توسط ناصر كاظمي
|