دست های خالی
هزاران افسوس
این بار عمیق تر از همیشه ....
جنگ رواني عجيب و غريبي با تو راه مي انداخت تا تو دچار ترديد شوي . هركاري كه مي كرد جنان ان را توجيه مي كردي كه تو بر سر دوراهي مي ماندي .... حاشاگري او ديوانه ات مي كرد. حالا در اين سوي ديار كسي چون ما در نهايت مهرباني تنها هدفش اين بود كه كسي باشد كه صداقت داشته باشد وووو صميمت او واقعي باشد .بارها به خودم مي گفتم خدا يا چرا اين ادم كه اين همه خود را به اب واتش مي زد تا ترا پيدا كند چرا ده دقيقه بعد هيچ نشاني از او نيست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اين كه تا لحظاتي پيش خود را به در و ديوار مي زد حالا كجا رفته است . اين معما را او با دروغ هاي ................ بعد سر حساب شديم كه اي دل ؟؟؟؟؟؟؟ اين ادم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من مانند يك چكاوك بودم .. ارامشي داشتم ... خلوتي و دنيايي براي خودم .....
و اين ادم امده بود و سينه چاك بود كه در اسمان ها به دنبال دل پاكي بوده است كه دردهايش را باز گويد و هم دل و هم زبانش باشد اما اما در مدت كوتاهي ديدم اين ادم براي فريب ادمها . با هر كس مانند او مي شود.. وقتي پرده ها كنار رفت ديدم ..واي واي .... زماني بود زندگي اش در سايت هاي دوست يابي بود. گفت اخه اين جوانها نياز به مشورت دارند بحران روحي دارند و بايد كمك كنم .. انقدر با متانت حرف مي زد كه من فكر مي كردم راست مي گويد اما بعدها دستم امد كه اين شگرد او بود ... پروفايلش را هر كسي كه مي خواند فكر مي كرد يك خانم متين و سرشار از مهرباني هاي صادقانه در مقابلت قرار دارد... ..واي خداي من .. من نمردم و ديدم اين ...... چه كساني هستند.....................وقتي پرده ها كنار رفت سرم تركيد باورم نمي شد كه يك زن تا اين حد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شيطان واقعي در برابر من بود. دست به هر كاري زدم تا دست از اين كارها اما اما..... كسي كه ذات او اغشته به فريب . دروغ ...... عبرت عظيمي بود. اين ادم مي توانست مرا به دره هولناك تري از فلاكت ببرد..... اما اما شكر خدا كه پرده ها را كنار زد. دير زماني بوده است كه در نيمه هاي شب باران اشكم جاري مي شد و مدد از او .... وقتي دراين روزها به گذشته من و او نگاه مي كنم از زنده بودن من بدم مي ايد . اين جهان ننگ هاي عجيبي دارد اين ادم يكي از انها بود.. هزاران صفحه كم است از ترفند هايي كه به مغز خطور نمي كند و من از او ديدم وووو راستي اين كي بود. همين ديشب بود كه به او فكر مي كردم .وو روزهايي بدون او..... و ارامشي و اين ننگ از دامن من رفته بود.
و اما اسمان عشق
ارامش چکاوک ها
مشق تازه
و خوب شد شماره ان گل را به انها ندادم ... این ادم اصلی شان که رید به خودش . در همه چیز ... دران روز گفتم که تو درهمین دو سه روز یه حسی و بعد فراموشی . داشت خودش را جر می داد.. گفتم اینده را خواهیم دید و همین هم شد... الان چنان شده است که تا ده تا جغال دوز به او نزنی این ادم تک هم به گل ما/ هدف من بازشناسی این ادم بود .. که هدف او داشتم ادم ها و حفظ انها بود .و اما با من خیلی جلو امده بود اما با این حال بسیار بسیار نامرد تر از همیشه // اره اره باید برای من خرج کند تا......... اما با این راز تازه دیدم که به یک دوره گرد بستنی فروش باج می دهد تا زیرش بخوابد و ساک هم می زند براش ............ این ادم دو روز پیش اشک تمساح می ریخت که من اسمانی نیستم دیگر... من از خدا دور شدم ... یادش رفت که دراین ده سال دست به چه کارهایی زد تا دو ساعت کسی از او ..... ان هم به بهایی اندک . زمانی فکر می کردم اصالتی دارد اما سر جریان س حکمت بزرگی بود که دریافتم این ادم از همه این زن های عادی کمتر است از هر جهت از ظاهر ... حالا یکی می اید برای فریبش دو تا تعریف می کند و یکی مانند من از ته دل می اید برایش فضایی از زیبایی های ..... اما بوته ای که ندارد . اصالتی نیست . یک کلاش حقه باز...... از هر جهت یک مکار . که با تبانی کرکس دست به هر کاری می زند....... مانند گربه .... هر جور بیندازیش با چا دست و پا ........ دیشب یاد فریب کاری و مکر او در مورد کرخه .... در ان سوتی بیشرمانه چنان داشت نقش بازی می کرد که کیمیا تویی ...وقتی راه را بسته دید به جای دیگری چپه شد و درانجا نیز با نامردی تمام باز دروغ که ..... اره اره راستشو بگم؟ این خواهر رضا بود.. مژده ... که در ... کیمیا نام دارد.... اره عزیزم همین بود... بعد ها اشکارتر شد که کیمیا کی بود... چند روزی است که دور از او شدم و ارام . دیدم بی او بهتر است و پوزه اش را به خاک که فکر می کرد می تواند کسی مانند مرا اسیر کند.... اما خودش به حقارت تازه ای رسید و دریافت که پشیزی هم ارزش ندارد ومزد خیانت ها و نامردی های خود را گرفت .و این روز های اخیر دوباره شماره جدیدی . ادعای محدودیت از سوی کرکس //// خنده ام می گیرد... ان ادم بی اجازه این زن نفس نمی کشد اما این ادم برای دور کردن ادمها از اوا امپراتور ساخته است و گاهی در فکر فرو می روم از روستای دور افتاده ای به نام باچون .....کسی مانند این ادم می اید و کارش این می شود که ادمهایی را فریب دهد تا خوش باشد و راحت تر از .... خود را عرضه کند .... ان اصالت و شرم عشایر سر سوزنی در این ادم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اما وقتی می خواد کسی را فریب دهد دراوایل اشنایی چنان سرشار از مهربانی ها و ایثار می شود که در ذهن کسی ؟؟ همان کاری که با این پسره بیست و چهار ساله کرد کسی که پانزده سال از او کوچکتر است .. شکار هایش را با دقت انتخاب می کند.... و با مهارت نقشه های خود را ..... ادمی هم دارد که همه گزارش ها را به او می دهد اما دراینجا با توسل به دروغ و مکر ... ان طرف خیلی زود دریافت که این زن بی شرم و حیایی هست که حتی در این جا نیز دروغ می گوید..... در ان عصر دیماه ۸۹دراین روستای زادگاهش .... هیچ چیز نشانه عطر او نبود.. در این وسعت بود که من زنی را دیدم که داشت گوسفند ها را به اغل می برد... نخل های خرما دراین روستا دیده می شدند..... در ان دور دست روستا درخت اکالیپتوسی دیده می شد که خانه ویران شده و.الدین این زن بود.... من مشتی خاک را برداشتم به نشانه حرمت یک عشق اما سه ماه بعد ان را دور ریختم !!!!!!!!!!!