وسعتی از یک خیال ....

چه حسرتی در دل می ماند . در ان نیمه های شب عاشقانه چشم به راه بودی . دلت خوش بود که دراین وسعت عشق کسی هست که در کنار تو می ماند گاهی به لهجه لاتی عشق می گفت / کرتیم به مولا غمت نباشه .. من هستم ......اما همه اینها همه درحد حرف بود و فریب  ته دل هیچ خبری نبود. دلم خوش بود که زمانی می رسد که سرشار خواهم شد از عشق .ا.و  زمانه شد و من در وسعت بی کسی ماندم . ان زمان دلم می گرفت که چرا این ادم این همه زیبایی ها را نمی فهمد. چش م اندازهای تازه  ای ایجاد کرد. هر جور دلش می خواست که هیچ کس چنین کاری برای هیچ کس نکرد. زمانی فکر می کردم از اسم قران شرم می کند اما دیدم این ها یک ابزار فریب است .  و جالب بود که تو به کسی همه جور ازادی بدهی در نهایت مهربانی اما او بخواهد بازهم به فریب و نیرنگ روی بیاورد . اسیر خیابانها شوی و اواره شوی با تنی دردمند که دل گرگ به رحم می اید اما برای او هیچ ..... یادم نمی رود که می گفت اگر اجازه بدهی ........... من یه عمر نوکرت می شم اما وقتی امد و رفت و دیدم  ان داستان را ... .و باز هفته دیگر امد . برای چی .... من می دانستم این پوشش است که او با استفاده از ان می خواهد کار خودش را کند. با چه خونسردی از برگزاری بسیار مهم نشست ذر مورد فلان لوازم ارایشی باشد. با چه احساسی .... اما اما وقتی سر حساب شدم دیدم این ادم همه  صداقت نمی شناسد در ان بهمن ماه وقتی  او را درکنار کسی دیدم  باز گفتم شاید بداند داستان انسانیت در وسعت درک تازه ای است ./ یم کثلث طلایی برای  دوستی های پایدار و ان کرخه چه جوری کرحه به یک دوستی عیمق .... اما همه اینها فیلم بود... من دیگر حتی صدای او را ..... این ادم هم............................... این داستان بود. می داستم این ادم پنهانکاری می کند.... گفنم هر کاری می خواهی بکن اما صداقت داشته باش. از این کار بسیار خوشحال شد... گفت ین  یعنی نهایت ما شدن ... اما دلم شور می زد..رگ خواب را هم داشت .  این فرصت تازه می تولنست به همه این دلشوره هایم پایان دهد. او گاهی دست به شفاف سازی می زد در جایی که هیچ چیزی در ان نبود اما ته دلم می گفتم خدایا این ادم دارد سر مرا شیره می مالد سه سال جنک داشتیم سر این کار و حالا او که عاشق این بود که ازاد و رها بماند.... در این کار رفت اما وقتی دران روز صدایش را شنیدم که داشت با کسی مانند س حرف می زد همه حرف هایی که به من زده بود برعکس از اب درامد..... شاخ دراوردم .. این ادم ما سیر و سری داشت با این کس ... . باورم نشد .. او دیگر درمتن نگاه دلم نبود. اما برای من این مهم بود که این حور ادم ها برای عیاشی و گناه ساخته شده اند...وقتی خبر دار شدم که در وقت اداری انهم در یک مدرسه کار را رها می کرد و سراغ تفریح و عیاشی می رفت  یاد اشک هایش افتادم که کارش را از دست داده بود و گفت مگر من چه گناهی کردم ...........  کسی در وسعت مهربان ترین احساس امده بود اما این ادم ...................................  حالا وقتی به او فکر می کنم برای من دشوار است که کسی تا این حد به عمد بخواهد سر کسی را...  سی چهل هزار تومان کچا و یک میلیون تومان و ان هم با دادن اندام خود به ادمی هرز ..... این داستانی بود که او داشت . ساعت یازده شب کانون گرم خانواده و این ادم با بچه کلاس دومش ...... در .......... کافی شاپی .. این دردناکاست / او زمانی با خون خود با من پیمانی را امضا کرده بود که ................. اما اما ماندم یک انسان تا کجا سیاه بازی می کند اما از ان بالا غافل است و این داستانی است که در دل شب به خدا حرف های خود را می زنم که من با چه نییت پاکی رفتم به سویش و او با چه هدف شومی  با این دل شکسته بازی کرد و این شد... کاش عشق را می فهمید.... به خودش می امد فریب ادمها کاری ندارد مهم این است که در ان بالا خدا هست و انتقام ....یک دل مهربان و شکسته چیز زیادی از تو نمی خواست یک صداقت و شفافیت که در ذات تو نبود و خاک باچون برای همیشه بر باد رفت

دست های خالی

دست های خالی از یک نگاه تازه . وقتی به این وسعت سال های دوست داشتن فکر می کنم . همیشه در دلم بود که بیکرانه عشق مرا چرا او نمی فهمد و خود را به تجاهلی گسترده می زند. زمان هر چه گذشت خدا کمک کرد. می دانستم این ادم برای فریب هزاران برنامه دارد . برای هر کسی . به رنگ او در می اید اما نمی دانستم این ادم همه وجودش نیرنگ و دروغ است . وقتی قرار شد در وسعت یک شفافیت باشد تا کار ما دوباره جان بگیرد با اشتیاق وارد میدان شد. همه چیز به سادگی بود. کسی سر راه او سبز می شد اره مزاحم من است و به هر قیمتی ول کن نیست . من چی کار کنم با این ادم: این حرف برای من ارزش داشت که او در مسیر یک صداقت تازه قدم بر می دارد در دلم تردیدی بود که این ادم با این ماهیت واین گذشته سیاه یعنی در حال تغییر است ؟ از کار او حوشم امد و گفتم تنها کاری که می کنی بیشتر در متن تلاش او قرار بگیر انهم از طریق تماس تلفنی .......اما اتفاقی که افتاد این بود که این ادم وقتی دران عصر گفت باید سر قرار بروم باورم نشد که این ادم دارد کار دیگری می کند. باز در اینحا بهانه اورد که می خواهم با دیدار حضوری در یک مکان عمومی در متن هدف های او قرار گیرم .. من تردید کردم گفتم این ادم با ر دیگر مرا سوار موجی کرده است که از مدت ها پیش کار خودش را کرده بود....... این را بعدا فهمیدم ........... که یک ماه پیش اینها کار خودشان را کرده بودند. این یک بره رام بود  ادم فرصت طلب که فکر می کرد می تواند در شهر خودش کسی را داشته بشد که باریش خرج کند.  همه چیز در این برنامه برای من بازشناسی ماهیت او بود . که رفتارش دارای چه ماهیت هایی می باشد... اندکی حمایت های های مادی و معنوی از او که کردم سر از پا نمی شناخت یکی دوبار هم دعوای ساختگی راه انداخت که تو موجب شدی که در این دام اسیر شوم ...  اما باز شک کردم که اینها سیاه بازی است . و عجیب است که همه چیز در این راه که من حدس می زدم بسیار درست بود..... اول خرداد که امد راه رفتن او را که دیدم که چه قری می داد فهمیدم  داستان چی هست . توسل به عشوه ها و ادا ها ... این ادم جز این چیزی نداشت . ظاهری نداشت که بتواند کسی را فریب دهد . از این ادم های عادی هم کمتر بود......اما من کوشش می کردم سیمایی یک عاشق اسمانی را از او بسازم  برای یک بار هم که شده بود از همه بریده بودم تا او در نظرم جلوه کند......اما برای اخرین بار که امد خوب براندازش کردم این ادم .... یک ............ بود.  چهره اش کبود و زیر چشمانش هم که نگو..... دود بیچاره اش کرده بود..... بسیار به ناف خود می بالید اما سه سال پیش ناگهان روده اش پاره شد.... .و حرفی که یکی از ...... نش زد این بود که ادم حالش به هم می خورد وقتی ان شکم افتاده و بخیه هایش را می بیند........ اما من در زمان هایی بود که انجا را می بوسیدم اما برای این ادم فرقی نمی کرد ................... یک هوس باز و. عیاش که به خوشی های موقت فکر می کند این ادم هیچی ندارد..... تا می توانست سرها را شیره مالید ... اما داستان چیز دیگری بود . هر چی که این گفت بر عکس بود. کسی که می اید به یک پیشنهاد ساده به خانه یک جوان می رود.. این ادم که می اید حدود یک میلیون پول هم به او . وای خدای من .. چهره اش دران مغرب در فردیس چرا به هم ریخته بود وقتی پول خواست ؟ من این برداشت را کردم که این ادم از این جهت نگران است وبه هم ریخته شده است که از کجا بیاورد پول را... اما به من گفت . ببین این ادم را ؟  همه چیز از چهره اش اشکار بود....که این ادم باید خرج طرف را بدهد تا داشته باشد برای ...... وقتی در ان روز داشت دل و قلوه می داد بهانه اش این بود که من عادت دارم مهربان و متبن حرف بزنم......!!!!! اما اما ماهیت حرف های او نشان می داد که این ادم پست وبی شرف دارد سرمرا کلاه می گذارد این سیاه دل . . برای او یک ظاهر مهم بود... اره خوش تیپ است ..... اما .... بار دیکر پرده ای دیگر کنار رفت و رسوا شد.....پوشش روانشناسی در کار برای فریب درکلوب دوست یابی .....کسی که صاحب داشت و دوتا فرزند..... این ادم در ان روز که در دی ماه ۸۶ دیدمش اولین برداشت من ای بود که سر سوزنی به بچه هاش نمی رسد .... یک تاپ قهوه ای رنگ و رو رفته  در تن این ادم بود.... و. خاک بر سر شدن این گ.ونه است ... پست مدیریتی خود را از دست دادو دیگر بچه اش نمی اتواند پز بدهد که من بچه مدیر هستم .... . همه چیز دروغ دروغ و ریا و فریب و این ادم چی دراد که او یک ........... است . و من حالا به روزهایی فکر می کنم که این ادم هر بار که می خواستم ببرم می امد وبا هزار کلک مرا با خود ............... اما هر چیز عمری دارد و عمر او این بود که دروغ سرش را برباد دهد.................................. من به خانه دلم بازگشتم ... خودم شدم ...  این ادم پست تر از ان بود که ادم دوستش داشته باشد. ادمی فرصت طلب که با احساسس اسمانی ادمها بازی می کرد......  این ادم زمانی بود که مدعی بود در اینجا در وسعت یک تازه همه کس او هستم اما او یک ابلیس بود.......................................

همه چيز نشانه اين بود كه اين ادم دنبال چيز ديگري هست  اما انقدر نامرد بود كه ماهيت خود را پنهان مي داشت . در نهايت فريب امد و دل يه مهربونو برد. با چه عشوه هايي . مدعي شد همه كس من تويي .... اما نه اين يم عياش بود كه ادمهايي زيادي را اسير كرده بود.... حالا دل من نمي گيرد. اما براي خودم  افسوس مي خورم ... يك ادم تا اين حد سياه دل ؟  فرياد زدم كه داري بازي ام مي دهي . فرياد زدم كه داري حيانت مي كني . داستاني بود دلي سوخته نداشت .  اگر دل دردمندي داشت اين بود كه كركس مي دانست اين ادم دارد چپ و راست خيانت مي كند. و برخورد مي كرد. خوش بودن به هر قيمتي . گوش بري مودبانه .... انقدر گناه كرده بود كه هيچ حس پاكي را نمي فهميد..... اين ادم اسطوره من شده بود.. سرو جانم را برايش .... هدف اين بود كه بيايد در مسيري از يك نگاه تازه اسماني و اين همان چيزي بود كه در اين نگاه تازه مي توانست در راهي به سوي خدا برود. اهي مي كشم. يك دل اسماني مي ايد در كنار اين ادم اما خريدارش نبود... داشت فيلم بازي مي كرد.... همه چيز در وسعت تازه اي بود .و من حساب كار خودم را كردم راهي به سوي خلوت خود اين ادم بهره كشي مي كرد... اما پايش هم گير كرده بود. اينجا هم باخته بود.  حالا او هيچي ارزشي ندارد.. يك ادم فرصت طلب كه هر خدمتي براي او فرقي نمي كند. داستاني ايجاد شد تا به شفافيت تازه اي دست يابيم و گذشته سياه او پاك شود اما اما پس از چهار ماه از اين ماجرا.. همه چيز بر مبناي   فريب بود.... اين ادم بي سرو پا بود و به راحتي تن به هر كاري مي داد.....  تا لحظه اي خوش باشد .... خوش بودن به هر قيمت .. دست به هر كاري زدم تا او بيايد در مسيري از راستي ها و صداقت ها. خوب به چهره اش نگاه كردم .. هيچي نداشت .... اين ادم كسي بود كه مدعي بود اسماني هست . با هر كسي مانند خودش اما اشك هاي نيمه شب ما كار خودش را كرده بود..... اين ادم ارزش نداشت . مانند تكه اي كهنه كنار گذاشته شد .... حالا من هستم و دلي سرشار از نياز به خدا دلي كه در نيمه هاي شب به سجده مي رود وارامش اسرايي را درخلوتي عميق ... در سكوت اسرار اميز نيمه شب به خدا حرفهايي تازه اي مي زند ... درد دل .  كه تو شاهد بودي من با چه نيت پاكي به سوي اين ادم رفتم و اين ادم مرا در ليست ساير ادمهايش .... اضافه كرد. در ان شب كه قرار بود فردايش كرخه بيايد در ان شب اين كارهايي كرد كه من ماندم كه اگر كسي عاشق باشد براي .... تن به چنين كاري نمي دهد پس اين ادم........... همه را براي ..........مي خواهد . نيمه هاي شب  فرصتي بود تا من در متن يك هجرت تازه خود را پيدا كنم .......................... اين بازي تمام شده بود. بازي بي شرمانه اي كه مرا از دست يك شيطان رهايي داده بود.... ان سوي صحراي دل همه چيز عطر يك حس تازه مي دهد........................................  كسي كه به راحتي خود را در اختيار ..... اين و ان و مثل باران دروغ مي گويد .... مكر هم كه دارد اين ادم به درد كي ها مي خورد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هزاران افسوس

همان شد كه هميشه فكر مي كردم . باورم نمي شد. مانند ان روزهاي اوليه تيرماه ۸۷ كه ان فاچعه رو شد. دوباره همان داستان . اينجا اول و اخر كار بر مبناي دروغ بود.  كار خدا را ببين  كه چه مي كند با فريبكاران ....نه نه مريم بود . گفت اگر نياز به پول داري بهت بدم .. اره اره . اما نه نمي خواستم ....  اما داستان چيز ديگري بود.... اين داشت با زيدش حرف مي زد . مرحله اي از خوار شدن و نهايت ذلت ...  همه حرفهايش درست بود ان پسره .... راست مي گفت .تا دست مي زدم مي خوابيد اما قلب واقعيت كردن و ان را بسيار خونسردانه جلوه دادن هم هنري بود كه اين ادم  اموخته بود. اره ... سي چهل هزار تومان پول بهش دادم ... مي گفت كارتم همراه من نيست ..... من هم اين را به او دادم .... اما از فحواي كلام او اشكار بود كه موضوع بيش از اين هاست . خيلي دشوار بود كه از كسي اين پول را مي گرفت كه شبانه روز صادقانه با پاي دردمندش و دل شكسته اش كار مي كرد...اما حدود يك ميليون به او داده بود.. باورم نمي شد  كسي مانند اين ادم تا اين حد خودباخته باشد كه خود را قرباني هوس كند.. اين ادم هچي نداشت يك ادم هوس باز امد و همه جور از او بهره كشي مي كرد...  بارها تن خود را عرضه كرد .... و حسابي هم پول به او مي داد  . اين كسي بود كه قرار بود اسطوره من شود.. اما وقتي در متن اين ماجرا از اول تا اين جريان پول قرار گرفتم همان حرف من بود كه مي دانستم اينها با هم سر و سيري دارند. داستان عجيبي بود. اين ادم با چه نيرنگي داشت واقعيت ها را وارونه جلوه مي داد... نه نه كسي براي من خرج كند من برايش .... اما اينجا بارديگر نشان دادكه اين ادم هچي ندارد......يك زن هوس باز كه عاشق اين است كه برود با كسي حال كند و به راحتي مي رود و تن به هر ذلتي مي دهد. روزهايي بود كه امد اينجا خوب به او نگاه كردم چهره اش داد مي زد .كه در لجنزاري غرق است ...هر بار كه ديدمش بدتر از هميشه بود. تن فروشي او را به اين روز انداخته بود. ماجرايي كه با اس داشت همه چيز را نشان مي داد اين ادم ارزشي نداشت ..... در مدت كوتاهي مي توانست كسي را فريب دهد اما ماهيت او به سرعت اشكار مي شد..... عجب ماجرايي بوده است اين ادم ... باورش سخت است كه اين ادم براي اينكه لذتي ببرد از نوع گناه يك ميليون تومان هم مي دهد. اره اره از ر... پول گرفت است .... ماشين او را .. به من گفت تا اخر عمر تامين هستي ... .و از اين حرفها اما .... طرف وقتي گفت حالم از اندامش به هم مي خورد و  اين ادم تا پيشنهاد كردم امد خانه من..... و اين ادم چي خالي بندي هايي كه نكرده بود كه او مي كفت واي تو كجا بودي . اين ادم هم دارو ندارد خود را به او داد و مست دو سيخ كباب شدو ووووو نفرتي كه از او مي توان داشت . روزهاي اواسط مرداد ماه امد و مانند هميشه سنگ تمام بودم اما نمك نشناسان ..... اما خوب شد براي شناخت چنني ادمهايي مي توان كارهايي كرد..... اين يك پليد بود..... كه خودش را بدبخت كرد.... به درد يك كار مي خورد همين ..... حالا احساس اارامش مي كنم .... به يقيين تازه اي رسيده بودم .. ان هم در زماني كه در اين شب هايي كه اينجا بود همه تلاش خود را كه به او بكويم ارزش انساسن و عفت و خوداگاهي ارزش زيادي دارد و تو قدر خود بدان اما انگار اواز در گوش خر بود حرف هاي من ............. اين ادم فرصت طلب بود به بهاي حراج كردن همه چيز خود.... شب هايي درخلوت خود به خدا مي گويم تو مي داني كه نيت من چي بود و اين ادم..............................................

این بار عمیق تر از همیشه ....

اسمان ابرهای چندانی در این غروب نداشت . نسیمی دل انگیز می امد از متن جنگل ها در جایی از غرب پایتخت .... من در چشم انداز تازه ای از یک درد جسمی قرار داشتم....حرف هایی که شنیده بودم دشوار بود راهی را که باید طی می کردم .... مدتی بود یک کسی که  هنوز لاف می زد که سیر وسری با من دارد  نقشه تازه ای برای محدود کردن من ریخته بود ... شماره  همراه خود را عوض و با شماره جدید که بیست هزار تومان خرج دارد و می ارزد که چنین کند داستان کهنه اعمال محدودیت از سوی قربان کرکس را ..... با چه اب و تابی و جالب بود که در ان تماس مخفیانه با زیدش با چه اه و ناله ای از این محدودیتش حرف می زد یعنی همه حرف ها با ادمهایش یک جور بود.... اما واقعیت این بود. که هر وقت دلش خواست با تو تماس بگیرد.. همین .. این ادم طرف حسابش ادمای زیادی بودند و بهترین راه همین بود.....  به اسمان خوب نگاه کردم ... من دراوج درد جسیمی بود . و دست خالی از مطب پزشک معالجم برگشته بودم .. همه چیز را در ان روز در مورد اهمیت این لحظه ها را برایش گفتم ...  عجیب بود ..... تا دوازده شب از او خبری نبود.... این پنهانکار حرفه ای که همه را گول می زد .... برایش مهم نبود كسي هنوز مي خواهد او را دوست داشته باشد و در انتظار بازتاب يك حس خوب است .همه حركات نمايشي او مقابل چشم من رژه مي رفتند اين ادم كسي نبود كه ارزش ان را داشته باشد كه با من به صداقت باشد و  غمخوار من باشد . وقتي داستان او و س را ديدم با همه وجود درك كردم كه اين ادم بي سروپايي هست كه به راحتي با هركسي كه به او لبحند بزند پا مي دهد. اين چيزي ندارد. يك سيماي دروغين  ازخود ساخته بود كه براي صداقت و رو راستي هست اما در عمل اين   صد چهره بود.....  او درمدت كوتاهي در كمار از سه ماه توانست مرا فريب دهد و باور كنم كه او دلي سرشار از درد و درعين حال تماميت يك حس اسماني هست . اما بنازم به دل هاي پاك و شكسته كه تا كجا از مهرباني خدا سرشار هستند. در ميانه كلام الان چيزي يادم مي امد. اين ادم انقدر در كارش حرفه اي بود كه وقتي دلت را مي شكست و مي رفتي  چنان رفتار مي كردي كه احساس مي كردي او همه كسش تويي . اوايل دلم مي گرفت و دچار عذاب وجدان مي شدم .....كه نكند او دوستم دارد و مي رفتم زيباتر از گذشته به او احساس مي ورزيدم ...بعد به فرايند رفتارش فكر كردم  ديدم اي دل غافل اين ادم تنها به دنبال اين است كه از دستت ندهدوو  داشته باشد براي دوشيدن .. و بهره كشي .. اما يك فرق با همه هم كلاسي هاي خود داشت ....... چنان مخ زني مي كرد كه مانند حركت مورچه سياه در دل شب.... .... تنها اين را مي گويم كه چهار سال كه هر روز ان قرني بود نياز به زمان بود تا او را بشناسم و بدانم كه اين ادم داراي چه هدف هاي شيطاني هست .....  تجربه اي بس عميق از رفتارهاي بسيار مرموزانه ..

جنگ رواني  عجيب و غريبي با تو راه مي انداخت تا تو دچار ترديد شوي . هركاري كه مي كرد جنان ان را توجيه مي كردي كه تو بر سر دوراهي مي ماندي .... حاشاگري او ديوانه ات مي كرد. حالا در اين سوي ديار كسي چون ما در نهايت مهرباني تنها هدفش اين بود كه كسي باشد كه صداقت داشته باشد وووو صميمت او واقعي باشد .بارها به خودم مي گفتم خدا يا چرا اين ادم كه اين همه خود را به اب واتش مي زد تا ترا پيدا كند چرا  ده دقيقه بعد هيچ نشاني از او نيست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اين كه تا لحظاتي پيش خود را به در و ديوار مي زد حالا كجا رفته است . اين معما را  او با دروغ هاي ................ بعد سر حساب شديم كه اي دل ؟؟؟؟؟؟؟ اين ادم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من مانند يك چكاوك بودم .. ارامشي داشتم ...  خلوتي و دنيايي براي خودم ..... 

و اين ادم امده بود و سينه چاك بود كه در اسمان ها به دنبال دل پاكي بوده است كه دردهايش را باز گويد و هم دل و هم زبانش باشد اما اما در  مدت كوتاهي  ديدم اين ادم براي فريب ادمها . با هر كس مانند او مي شود.. وقتي پرده ها كنار رفت ديدم ..واي واي .... زماني بود زندگي اش در سايت هاي دوست يابي بود. گفت اخه اين جوانها نياز به مشورت دارند بحران روحي دارند و بايد كمك كنم .. انقدر با متانت حرف مي زد كه من فكر مي كردم راست مي گويد اما  بعدها دستم امد كه اين شگرد او بود ... پروفايلش  را هر كسي كه مي خواند فكر مي كرد يك خانم متين و سرشار از مهرباني هاي صادقانه در مقابلت قرار دارد... ..واي خداي من .. من نمردم و ديدم اين ...... چه كساني هستند.....................وقتي پرده ها كنار رفت سرم تركيد باورم نمي شد كه يك زن تا اين حد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شيطان واقعي در برابر من بود. دست به هر كاري زدم تا دست از اين كارها اما اما..... كسي كه ذات او اغشته به فريب . دروغ ...... عبرت عظيمي بود. اين ادم مي توانست مرا به دره هولناك تري از فلاكت ببرد..... اما اما شكر خدا كه پرده ها را كنار زد. دير زماني بوده است كه در نيمه هاي شب باران اشكم جاري مي شد و مدد از او .... وقتي دراين روزها به گذشته من و او نگاه مي كنم از زنده بودن من بدم مي ايد . اين جهان ننگ هاي عجيبي دارد اين ادم يكي از انها بود.. هزاران صفحه كم است از ترفند هايي كه به مغز خطور نمي كند و من از او ديدم وووو راستي اين كي بود. همين ديشب بود كه به او فكر مي كردم .وو  روزهايي بدون او..... و ارامشي و اين ننگ از دامن من رفته بود. 

و اما اسمان عشق

خاک نشینان عشق  می روند به تولای کسی خوش که در وسعت لحظه ها سرشار از تمنای وصل. بی هچ تکیه گاهی در این دنیا . تنها به یاد او وبرای او .  این در افق دل ما هر روز زیباتر می شود که او هست و خدا می تواند جایی را برای همه زیبایی ها ایجاد کند. چه ارامشی دارم  . دلم سرشار از عطری تازه می شود بار سنگینی از دوشم برداشته شده است .  رهیدن از دام ها و در این میان من اسیری شده بودم که وصف نمی اید گرفتار صدها نقشه و نیرنگ های شیطانی . هر بار به صداقتی تازه پیام می دادم که به راه دل بیا . اما دیدم کاروان نور می رود به سوی عشق و من همراه شدم و در ان دور دست ها او را دیدم که به دخمه سیاهی می رفت تا در گناهی دیگر بار خود را سنگین تر کند. من در گذر زمان همیشه به سوی ارمانی بلند پیش می رفتم . خدا امتحانم کرد و کسی امد که  هنوز  مانده ام که چگونه می شود یک زن تا این حد مکر و فریب داشته باشد . این همه برایت ببافد و گنجشک را به جای نه قناری که یک پرنده بهشتی ....  گاه چنان دم از اسمانی شدن می زد که می دانستی دارد نقش بازی می کند.. اما شکر ا.و که به مدد ذکرهایم از دام این .... بریدم و به دولت کریمه عشق و معراج تنهایی ....  عابری خسته بودم که در شب باران می خواستم کسی مرا صداکند که دلی اکنده از بیکرانه های عشق  داشته باشد اما شانس ما این بود که کسی امد که سیاه بازی را در استاندارد جهانی فراگرفته بود تا در دل سیاه خود لشکری از هوس بازان را .. . برای ........ ادمهایی هرزه ........ و شکر که به خلوت عشق باز امدم تا خدا باردیگر مهربانی اش را بر من ارزانی دارد

ارامش چکاوک ها

ساعتی دیگر به اذان مغرب نمانده است . چکاوک ها به اشیانه خود می روند. من دراینجا به شوق یاد دلم هستم . من و دل و من ارامش لحظه ها. روزگاری بود که من در وسعت بی تابی ها بودم برای کسی که می پنداشتم تکیه گاه من است . اما اینک در مرز تازه ای هستم . ارامشی اسرایی در دل و جانم هست . حالا دیگر امیدی عبث ندارم که بیهوده به انتظار صدایی باشم . ان هم کسی که انگار دنیا را از او می گیرند به صدایی . دوست داشتم خلوتی از بیکرانه های مهربانی باشد. عشق در سراپرده دل ما اما و اما نمی توان با کسانی که عمری در پنهانکاری بودند و هنرشان این است که با مکر و نیرنگ همه چیز را رنگ کنند  انها همراهان دل تو نیستند. نمی ارزند که دلت را به انها بدهی . دیر زمانی است که دلم را باز پس گرفتم . من و دل و بی نیازی ها .  اما این ادمها ابلهانه فکر می کردند می توانند کسانی را اسیر خود کنند و هر طور دلشان بخواهد بازی کنند. یک تکیه گاه بزرگ را از دست دادی به  قیمت دروغ هایت . ان روز لبخند سرد تو نشانه ای بود که باختی وقتی که راهی جز اعتراف نداشتی . روزهای متمادی بود که سیمای دیگری از س ارایه داده بودی . چنان فریب داده بودی مرا که باورم شده بود اما وقتی کرشمه های صدایت را شنیدم و تو چه بی شرمانه داشتی صورت مساله را پاک می کردی که نه نه مریم بود. .وقتی در ان روز به تو. گفتم که این تویی که او را به سر قرار ها می کشانی و تو مانند همیشه سیاه بازی کردی که ای وای . نه نه ... من از این ادم متنفرم /.. اما دیدی رسوا شدی ؟ دراوح مهربانی های من بود که تو با او قرار و تن به هر ذلتی دادی....  خیانت راه و رسمی بود. که اینک تاوان انرا را گرفته ای دیر زمانی بود به ان شب خرمدشت فکر کردم و سیاه دل تر از این ادم ندیدم ... بیماری درمانده و غریب . بی کس در خیابانها اواره شده بود تا کسی چون او برود درکنار کسی دیگر .... سه روز که بودند درکنار هم حرفی زده بود که ووای عزیزم خیلی برات گریه کردم فکر کنم منظورش این بود که خیلی شاشیده است . یادی از ما نکردی و مست گناه شدی . یک هفته بعدامدی و دوباره در نهایت سیاه دلی همان داستان تکرار شد.  این ادم یک فاسق بود که در رنگ ...  ظاهر شده بود . و چه جگری داشت این ادم /// از پوشش لباسش  .. و چقدر به او برخورد که گفتم ....ماجراییی بود که من حدس ان را زده بودم.....این ادم برای خودش حیات خلوتی داشت و خیل ادمها . همین داستان اس را دیدم و سرشار شدم که این ادم چی می کند ..................... ایا این بود تکیه گاه دل ما.... در ان غروب که دلم گرفته بود اسمان هزاران لاله عشق را در برکه ای که نیلوفرم بود هدیه کردم... به خانه دلم بازگشتن دشوار نیست . مهم این است که تو قد رخودت را بدانی .و در طمع لحطه های پوچ نباشی که به هوسی برود یا به خوردنی ./ انچه که این ادم را بیچاره کرد این بود که برای او هرکسی به کاری می اید ...... اگر تیغ ببارد جز از مهر نگوییم .... و این ادم وقتی صادقانه از او خواستم توضیح دهد که چرا به این جو.ان هوس ران پول داده است براشفت و بر درد دو ساله پای ما نفرینی کرد که الهی درمانده تر بشی ......................... ایا این ادم که هنرشان فریب دیگران است به درد دل های شکسته و مهربان می خورد این همان کسی بود که چهارده ماه پیش وقتی از او خواستم تماسی با من بگیرد براشفت و گفت به درک که عمل جراحی کردی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! این ادم  وسعت بی پایان خیانت ها بود اما خیانتکاران همیشه می بازند و رسوا می شوند............

مشق تازه

انگار هرگز نبوده است . در ان غروب دردناک مثل همیشه انتظار من بیهوده بود. می دانستم او کسی نیست که نگران باشد . که چی بر سر این اواره تنها امده است . تا پاسی از شب بود که از او هیچ خبری نشد. به یاد اوردم ده روز پیش او از ته دل فریاد می زد که درد من بدتر شود. دوباره پنهانکاری کرده بود و حاشاگری ان . عجیب بود این ادم در هر شرایطی باید مرموزانه کار می کرد اما این بار با اینکه همه چیز را من شنیده بودم اما داشت همه را توجیه و دروغ . نه نه   به مریم زنگ زدم /// می دانستم این ادم دارد چی می کند...... سر همین داستان س می دانستم این ادم که سینه چاک بود که نهایت شفافیت شده است مانند روز روشن بود که دارد توجیه می کند و داستان چیز دیکری است . دران غروب در حال خوردن پیتزا بودیم در برمودا پیامی امد و او را به هم ریخت و طرف او پول می خواست . در دل من در ان زمان حسی ایجاد شد. معلوم بود که این ادم نگران طرفش بود که چرا پول ندارد اما برای من فیلم بازی می کرد که من عصبانی هستم که چرا پول از من می خواهد . بعدها معلوم شد که این ادم همه خودش را می داد و هم پول را و مهم این بود که پول از من می گرفت و به او می داد . جالب بود........... وقتی ده روز پیش گفتم ... در مکالمه ات از پول ... گفت اره ... او گفت پول می خواهی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اما با هزار ترفند اعتراف کرد که به او پول داده است ....  درعمق کار او که رفتم دیدم این ادم س را ول نمی کند واین  ادم باید همه راداشته باشد /  این ادم با ان دل سیاه و گمراهش کی می تواند از مهربانی ها بداند. همین دو روز پیش بود که به التماس از او خواستم از گل ما از نیل ما  خبری ... ان هم برای یک تماس و یک پیام ..................  این بود داستان  این ادم که دران روز اشک تمساح می ریخت  که ای وای .... چرا نگفتی این راز را ..  .. . این ادم برای دامنه دادن به این حرف باید انرا به کسانی دیگر می گفت . و ان دو مزدورشان که در تبریز درس می خواندند درجریان  قرار  و جالب است که این دو گوز قوطی انگار که یک خبرنگار سوژه ای تازه یافته است چنان سئوال پیجم که ... چنان پوزشان را زدم که خفه خون گرفتند.  گفتم ... مثل اینکه شکر خنده تان وسعت تازه ای یافته است سئو.ال دیگری ندارید .؟ قصدتان چی هست؟ جا خوردند...  اه اه ببخشید ناراحت شدین؟ منظوری نداشتیم ....  

و خوب شد شماره ان گل را به انها ندادم ...  این ادم  اصلی شان که رید به خودش . در همه چیز ... دران روز گفتم که تو  درهمین دو سه روز یه حسی و بعد فراموشی . داشت خودش را جر می داد.. گفتم  اینده را خواهیم دید و همین هم شد... الان چنان شده است که تا ده تا جغال دوز به او نزنی این ادم تک هم به گل ما/  هدف من بازشناسی این ادم بود ..  که هدف او داشتم ادم ها و حفظ انها بود .و اما با من خیلی جلو امده بود اما با این حال  بسیار بسیار نامرد تر از همیشه // اره اره باید برای من خرج کند تا......... اما با این راز تازه دیدم که به یک دوره گرد بستنی فروش باج می دهد تا زیرش بخوابد و ساک هم می زند براش ............ این ادم دو روز پیش اشک تمساح می ریخت که من اسمانی نیستم دیگر...  من از خدا دور شدم ... یادش رفت که دراین ده سال دست به چه کارهایی زد تا دو ساعت کسی از او ..... ان هم به بهایی اندک . زمانی فکر می کردم اصالتی دارد اما سر جریان س حکمت بزرگی بود که دریافتم این ادم از همه این زن های عادی کمتر است از هر جهت از ظاهر ... حالا یکی می اید برای فریبش دو تا تعریف می کند و یکی مانند من از ته دل می اید برایش فضایی از زیبایی های .....  اما بوته ای که ندارد . اصالتی نیست . یک کلاش حقه باز......  از هر جهت یک مکار . که با تبانی کرکس دست به هر کاری می زند....... مانند گربه .... هر جور بیندازیش با چا دست و پا ........ دیشب یاد فریب کاری و مکر او در مورد کرخه ....  در ان سوتی بیشرمانه  چنان داشت نقش بازی می کرد که کیمیا تویی ...وقتی راه را بسته دید به جای دیگری چپه شد و درانجا نیز با نامردی تمام باز دروغ که .....  اره  اره  راستشو بگم؟ این خواهر رضا بود.. مژده ...  که در ... کیمیا نام دارد....  اره عزیزم همین بود...  بعد ها اشکارتر شد که کیمیا کی بود... چند روزی است که دور از او شدم و ارام . دیدم بی او بهتر است و پوزه اش را به خاک که فکر می کرد می تواند کسی مانند مرا اسیر کند.... اما خودش به حقارت تازه ای رسید و  دریافت که پشیزی هم ارزش ندارد ومزد خیانت ها و نامردی های خود را گرفت .و این روز های اخیر دوباره شماره جدیدی . ادعای محدودیت از سوی کرکس //// خنده ام می گیرد... ان ادم بی اجازه این زن نفس نمی کشد اما این ادم برای دور کردن ادمها از اوا امپراتور ساخته است و گاهی در فکر فرو می روم از روستای دور افتاده ای به نام باچون .....کسی مانند این ادم می اید و  کارش این می شود که ادمهایی را فریب دهد تا خوش باشد و راحت تر از .... خود را عرضه کند .... ان اصالت و شرم عشایر سر سوزنی در این ادم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اما وقتی می خواد کسی را فریب دهد دراوایل اشنایی چنان سرشار از مهربانی ها و ایثار می شود که در ذهن کسی ؟؟ همان کاری که با این پسره بیست و چهار ساله کرد کسی که پانزده سال از او کوچکتر است .. شکار هایش را با دقت انتخاب می کند.... و با مهارت نقشه های خود را .....   ادمی هم دارد که همه گزارش ها را به او می دهد اما دراینجا با توسل به دروغ و  مکر ... ان طرف خیلی زود دریافت که این زن بی شرم و حیایی هست که حتی در این جا نیز دروغ می گوید..... در ان عصر دیماه ۸۹دراین روستای زادگاهش .... هیچ چیز نشانه عطر او نبود..  در این وسعت بود که من زنی را دیدم که داشت گوسفند ها را به اغل می برد... نخل های خرما دراین روستا دیده می شدند.....  در ان دور دست روستا درخت اکالیپتوسی دیده می شد که خانه ویران شده و.الدین این زن بود.... من مشتی خاک را برداشتم به نشانه حرمت یک عشق اما سه ماه بعد ان را دور ریختم !!!!!!!!!!!