همه چيز نشانه اين بود كه اين ادم دنبال چيز ديگري هست  اما انقدر نامرد بود كه ماهيت خود را پنهان مي داشت . در نهايت فريب امد و دل يه مهربونو برد. با چه عشوه هايي . مدعي شد همه كس من تويي .... اما نه اين يم عياش بود كه ادمهايي زيادي را اسير كرده بود.... حالا دل من نمي گيرد. اما براي خودم  افسوس مي خورم ... يك ادم تا اين حد سياه دل ؟  فرياد زدم كه داري بازي ام مي دهي . فرياد زدم كه داري حيانت مي كني . داستاني بود دلي سوخته نداشت .  اگر دل دردمندي داشت اين بود كه كركس مي دانست اين ادم دارد چپ و راست خيانت مي كند. و برخورد مي كرد. خوش بودن به هر قيمتي . گوش بري مودبانه .... انقدر گناه كرده بود كه هيچ حس پاكي را نمي فهميد..... اين ادم اسطوره من شده بود.. سرو جانم را برايش .... هدف اين بود كه بيايد در مسيري از يك نگاه تازه اسماني و اين همان چيزي بود كه در اين نگاه تازه مي توانست در راهي به سوي خدا برود. اهي مي كشم. يك دل اسماني مي ايد در كنار اين ادم اما خريدارش نبود... داشت فيلم بازي مي كرد.... همه چيز در وسعت تازه اي بود .و من حساب كار خودم را كردم راهي به سوي خلوت خود اين ادم بهره كشي مي كرد... اما پايش هم گير كرده بود. اينجا هم باخته بود.  حالا او هيچي ارزشي ندارد.. يك ادم فرصت طلب كه هر خدمتي براي او فرقي نمي كند. داستاني ايجاد شد تا به شفافيت تازه اي دست يابيم و گذشته سياه او پاك شود اما اما پس از چهار ماه از اين ماجرا.. همه چيز بر مبناي   فريب بود.... اين ادم بي سرو پا بود و به راحتي تن به هر كاري مي داد.....  تا لحظه اي خوش باشد .... خوش بودن به هر قيمت .. دست به هر كاري زدم تا او بيايد در مسيري از راستي ها و صداقت ها. خوب به چهره اش نگاه كردم .. هيچي نداشت .... اين ادم كسي بود كه مدعي بود اسماني هست . با هر كسي مانند خودش اما اشك هاي نيمه شب ما كار خودش را كرده بود..... اين ادم ارزش نداشت . مانند تكه اي كهنه كنار گذاشته شد .... حالا من هستم و دلي سرشار از نياز به خدا دلي كه در نيمه هاي شب به سجده مي رود وارامش اسرايي را درخلوتي عميق ... در سكوت اسرار اميز نيمه شب به خدا حرفهايي تازه اي مي زند ... درد دل .  كه تو شاهد بودي من با چه نيت پاكي به سوي اين ادم رفتم و اين ادم مرا در ليست ساير ادمهايش .... اضافه كرد. در ان شب كه قرار بود فردايش كرخه بيايد در ان شب اين كارهايي كرد كه من ماندم كه اگر كسي عاشق باشد براي .... تن به چنين كاري نمي دهد پس اين ادم........... همه را براي ..........مي خواهد . نيمه هاي شب  فرصتي بود تا من در متن يك هجرت تازه خود را پيدا كنم .......................... اين بازي تمام شده بود. بازي بي شرمانه اي كه مرا از دست يك شيطان رهايي داده بود.... ان سوي صحراي دل همه چيز عطر يك حس تازه مي دهد........................................  كسي كه به راحتي خود را در اختيار ..... اين و ان و مثل باران دروغ مي گويد .... مكر هم كه دارد اين ادم به درد كي ها مي خورد؟؟؟؟؟؟؟؟؟