باران ريزي مي باريد... درخت توت سايه سار من بود..  يك وسعت تازه در ميان ما بود..  يك  ماجراي تازه بود . شايد اين يك فرصت بود تا روشنايي دل را نشان دهد/ اين كاري كرده بود. تا اخرش هم رفته بود.اما اگر اين كار تلاشي بود براي اينكه من در جريان ما شدن او قرار گيرم اينجا يك برداشت ديگري بود .  همين ديروز بود كه حرفي زده بود ... با اين ادم جديد كه به او گقتن در اين دو سه ماه نميشود يك شناخت كافي اما براي من داستان همان يك ماه بود يعني از اواخر فروردين ماه.... اينده نشان خواهد داد كه سناريوي او ادامه پيدا مي كند .اين ادم استاد فضاسازي هاي تازه است . قدرت ان را دارد كه كلاغي را رنگ كند و طاووس .... تحويل دهد. يك داستان تازه نيست . دير زماني بود كه در پوشش هاي...مختلف كارهاي خود را صورت مي داد... تجربه نشان داده بود كه بهترين راه اين است كه او در فضايي تازه مورد ارزيابي قرار گيرد.  او مهارت زيادي داشت تا نشان دهد كه در كنار تو خواهد ايستاد اما او يك ادم خاصي بود... نقش هاي مختلف را بازي مي كند تا تو در وادي حيرت بماني ..... اين روش اوست . امروز ساعت شانزده بود... كه بدون انكه متوجه شوم شماره طرفش را گرفتم و
ادامه نوشته

راه دل كجا؟ سرابي بيهوده ...

  عصر 26 اردييبهشت ماه نشان داد كه وي به شدت قصد دارد او را به سوي خودش بكشاند و اين چيزي است كه او مي خواهد ....

اينجا مي ايد و فضا سازي ... كه اره او ... مي گه اگه ت.و باشي من هستم

من همين امرزو صبح با خودم مي گفتم كه اين ادم همين عصر امروز برنامه ديدار و قرار دارد . .و اين شد و خواهد شد./.... پس داستان چيز ديگري هست و ان نيمه لبوان را به من مي گويد تا تصويري از يك اعتماد به نفس را ارايه دهد اما واقعيت چيز ديگري است .و بازار التماس ها داغ است . شايد زماني نه چندان دور نبود كه از او خواستم به مرحله صدق برسد ... اما او شايد صلاح را در اين ميداند كه بخش مهمي از كار خود را در زير سايه انجام دهد . وسعتي بود از يك بيكرانه از سرزميني كه مي شد به ديوان غزلي از ان عارف سوخته دل به جايي رسيد به عشق . و از اين بيكرانه به زيباترين گرمي دست ها و بوسه هايي كه شعر را خلق مي كنند . مي توانست در وسعتي باشد از يك اخلاص /. عطري باشد در سيماي او  اين دشوار نبود اگر به راه دل مي رفت ..

   چيزي كه من امروز برداشت كردم اين بود كه اين ادم حسادتش گل كرده بود براي او دشوار بود كه ساير زيردستان او كه او براي امتحان كردن طرف و محك زدنش جلو داده بود اين ادم هم همه اين ادم ها را برد در خلوت خودش و حال كرد و و خودش هم سنگ تمام گذاشت و ساك وو سوك زد و ساعتها معطل شد تا سر قرار بيايد و  از اين حرفها و فكر كرد تا اين ابزار را نشان دهد او مي شود يك ناسكا و كرخه و به جنون كشيده مي شود. او بر همين اساس رفت جلو و حار مي زد كه من جايي نمي  خوابم كه اب زير من برود و رفت و سيلي جاري شد . يه هو ديد كه همه چيز خود را داده است وطرف براي يك ساعت كه اين ادم مي خواست با هم باشند در ان خلوت نمي تواند كاري كند و عجز و ناله سرداد كه من اسير و گرفتارم ....  اين براي او يك حقارت بود. نقشه ريخت كه شبي در كنارش بماند و او بازهم نتوانست كاري كند زيرا ديگران هم بودند . دوباره رفت . ديد نه ... كاري نمي شه كرد  و اين ماند و با خبر شد كه همكاران گرامي اش گوي سبفت را برده اند او هم كه فراوان از ان ابزارهاي سوراخ داشت چه فرقي مي كرد كه اين باشد يا انها و به امتيازات نگاه كرد . در اولين محك از او حدود 500هزار تومان پول خواست و اين ادم ماند. و نداد اين را . و ديگران دادند و ماشين را هم دادند و اين ادم در حاشيه قرار گرفت . ندامت ماند براي او .... كه دو دستي غنچه ها را تقديم كرد و طرفي نسبت ..

راه را در ان ديد كه بگويد تو همه هندوانه ها را باهم بايد داشته باشي و جايي كه داري اصلا.... ان جا كجا بود . يك پاركنيگ خانه اي .

اما از نشانه هايي كه اين ادم در اين دو روز نشان داد اين طور مي توان برداش كرد كه مزه يك عمليات زير دندانش مانده است از او و اين ادمي كه فلسفه زندگي اش اين است كه از جوانان طراوت بگيرد اينجاي كار ماند ... ان طرف هم كار خودش را بلد است ديد اين ادم براي يك كار خوب است و همين يك ابزار براي زماني كه نياز به او دارد ان هم هر ساعتي كه او بخواهد . ختي در زمان هم نمي تواند نقشي داشه باشد . مانند ديشب كه بد جور ديدن او در جانش افتاده بود و او هم تحويل نگرفت ..   و امروز هم .... گله ها كه او به درد نمي خورد اما بي تابي او عصر امروز اشگار شد و اين ادم چه التماس ها كه بايد بيايم پيشت كه  انهم فعلا در حال پيجاندن كار است .... 

نشانه ها از اين حكايت داردكه طرف بدجور هواي ديدنش را دارد و او هم دارد باهاش بازي مي كند....

 شايد سناريوي ديگري جز اين ادم در راه باشد ولي اين ادم دست بردارنيست ... داستان غروب دييروز نشان دادكه مي تواند براي ادمهايي كه به دنبال شكار هستند يك سوزژه باشد ... اين هنر نيست كه جوري لباس بپوشي كه طرف فريادبزند من مي خواهم ... ان سيماي دل در وسعت مهرباني اسماني ها.... ان كجا تا اين كه ببالد به ان تيپ خودش ... كه جواني كم سن و سال مي ايد . 

 

/  ايا نشانه هاي تازه اي در راه بود؟ ايا او به يك چشمانداز تازه اي دست يافته بود؟

  او مدعي بود كه  دربحران روجي گرفتار امده است و از خدا دور شده است . اما اين يك هشدار دروني بود.. .وسعت هاي تازه اي

زمان تازه اي بود .  حرف هاي او بايد مورد واكاوي

ايا او هنوز مرموزانه  بود/// اما او دريافت كه براي ش اين خوب دست كه اين كارها را با نت من در يميانبگدازرد و  فايده هايي زيادي دارد .و  ايبجاد يك روند تازه براي اطمينان ازمن براي او دستاورد بسيار بزرگي بود... غروب ديروز نشان داد كه براي او اين ارزش دارد كه بيايد اين حرفهاي تزه و برخوردها...

به صراحت گفت كه اين ادم حديد براي شكار من امئه بود...  شايد اين يك ستاربوي تازه بود.. كه از اينجا شروع مي شد يم بستر از  يك جاي مبهم و بعد در متن جريان ....  اما دوست داشت  مرا محك بزند و حتي پاداش خود را بگيردو .. از يمك جهت اين مهم بود كه قدرت جاذبهخود را به رخ من ... كه مت ... امروز دوباره براي سنجش ديدگاه او در مورد حرف ان جوان  :

اره اره با جرارت حاصي گفت  كه اراخ فكر كرد من دختر هستم و.ووو اما او به صراحت اين موصوع  را مورد تاكيدقرا ردادكه اين ترفنتد  ادمهاي جوان است براي فريب

اه  اه من شمار را درجايي ديدم .............

اين شروع يم ماجرا است  اما ديروز اموحخت كه بايد برود بع سوي مجحافل عموينم و براي اين  كار خود شكارعهاي تازه اي در كارش باشد . اين را براي خوودش يك موفقيت مي دانست .... ديگر اسمي از مريم نبود.و مگر مي شود كسي بيايد و كار خود شرا اما جرا اين ها با هن حرف زده بدد اين كار تازه بواي بود كعه ردهمه چيز اين روند بوجوئذد دذاش

 ايا او مصمم بود كه دور ان را خط بكشد؟مالي نست . او مي خواهد همه را داشته باشد و اين خوب نيست و  كسي كه از رفي نمي تواند دل بكند .. من او را به چع دردي و براي قرارها نيز . دلايل را به او گفتم و او پذيرفت ...

أأأأأأأأأ ديداري باشد و ديگر مي توان به وسعتي تازه تر رسيد....

اما پروژه جديد در راه بوده است ...... اين كسي كه امد به وسعت يك غروب در ...يك كافي شاپ ....

ايا اين ادم چه كسي خواهد بود.  در زماني كه در كنارش بودم باره بودم ..... اين همان چيزي بود كه من بايد براي او يك پروندن

 در وسعتي از تمناي حضوري تازه 

امروز حرفي تازه زد ...كه مي خواهم طرف به در خماري من باشد .. ايا اين يك بازارياب بود/و دي وي دي كارت ... تماس تا امارش

كاربرد ها

اين كارت براي همين كار است . افررادي جديد كه شماره اش را  .....

 

 برخورد خوبي روز بيست و شش نكرد كه ساعت ده به او زنگ زدم . تا حرف نزدم گفت مي خواهد نهار درست كند مرا به هم ريخت كلي درگيري لفظي داشتم ....و به سشوخي گكفتم كه سارش او را نخورده است كه گفت هيچي به او نشان نمي دهم جريان ديشب را مطرح كردم . گفت  مي خوام تو كفش بزارم .. با دوي دي كارت زنگ خواهم زد.....  اين اجق و اجق ها مي ايند ... ظاهرا هدف داشت كه اينها را مي گفت .. شكار بعدي او ب.ود .و سروش در حاشيه بود وووو اما براي روز مبادا ... كار او

  ساعت چهارده و بيست دقيقهاست و  هيچ خبري حتي از يك پيام .... شايد از همين راه مدرسه رفته باشد و حالي به هو....

بهانه هم دارد .... پوشش كركس ..... و مي تواند همه كار كند.....

تاريحي از سياه كاري هاي او /// اين ذهنيت را ايجاد مي كند كه برودو  حتي ابهام او
ادامه نوشته

راز های سر به مهر سحرگاهان-جهانی به سوی دل

 در ان سوي بيكرانه دلم  قيامتي از يك دلهره در جريان بود. اين دل ما بود كه داشت مي سوخت . اين دل ما بود كه پس از چند سال كه هر روز و شبش به قرني مي ماند خون دل خورد. به پايي ان خار چه خون دلهايي كه نريخت .. دراين وسعت حق او بود كه بسوزد.  سخت است كه به چشم خوداين همه در نهايت بي كسي و غريبي به ياد كسي باشي .  در اين چهارمين روز ارديبهشت بود كه در سكوت ابهام اميزسحر .. بود كه در انديشه اي تازه فرو رفتم اسمان مه الود بود. باران ريزي مي باريد . انگار اين اسمان سوگوار است مانند دلم ....  ان مشت خاك را كه فرسنگ دور به ارمغاني براي دلم بود. از ان سوي صحرا بود. فكر مي كردم او اين پيام را خوب خواهد گرفت همه اينها به اين خاطر بود كه او درك كند وسعتي تازه تر از هر بيكرانه اي در دلم براي او ايجاد شده است . اما من در ان وادي عشق كه واحه اي سرسبز ساخته بودم  اين خاك نشاني بود
ادامه نوشته

آن قاصدک سرگردان

به  عشق كوشيدم كه در ان نه ماجراي وجودي نه وحشت عدمي مرا به هراسي بيهوده نخواند... من بريده بودم  بي پناهي دل شكسته شده بودم تا در دامن پاك عشق به مرزي تازه از عطر عشق او كه دم از وسعتي تازه مي زد قدم نهم ان كس يار ما نبود... اما خوب است كه تو درياي بيكراني از همه مهرباني ها شوي و پاهاي تاول زده ات خبر از اين شتاب هراس الود دهد در دشت سراب تمناي وصل او. زيباترين افق عشق ... و رستاخيزي در دل . همه چيز را فداي عشق مي كني حتي به مرحله اي برسي كه به چشم خود ببيني كه پاهايت فلج شده است  گاهي  دوستان من مانده بودند. اين چه رازيست كه تو با هزاران سوز بايد در و ديوار را بكيري راه بروي  هيچ چيزي جز او نبيني ... همه چيز را در او  و ايا او نيز چنين است  يادت مي ايد كه تا نيمه هاي شب چشم به راه يك پيام او بودي و او دريغ كه باديگران بود؟ اما دلت چون قاصدكي سرگردان هنوز بر شاخسار ان درخت سرو در بهتي عظيك به ان جايي خيره شده است كه روزي دستاني به بيعتي اسماني بر مزار خواجه لسان الغيب بر روي هم قرار گرفت . اين قاصدك دير زماني است كه خيره شده است . دير زماني است كه زانوي غم
ادامه نوشته