به سرعت قطع كردم ....بلافاصله طرف ما زنگ زد و به بهانه اينكه اين يارو مرا دعوت كرده است با او بيرون بروم  ثابت كرد كه اينها با هم هستند و كارشان حساب كتاب دارد و مرتب با هم در ارتباطند و ان بازي هايي كه براي ساختن اس م اس ها اين ادم د راورده بود يك نقشه بود..... نقشه اي كه در ان سعي مي شد اين طور نشان داده شود كه از او بدش مي ياد و با دلايلي از جمله در اختيار داشتن ادمهاي متعدد به دردش نمي خورد اما واقعيت چيز ديگري بود...  انها بارها در اين روزهايي كه طرف سينه چاكي مي كرد كه نه نه ازش بدم مي ياد به در نمي خورد و مالي نيست در خلوت خود رفتند و چون هر دو طرف هدفشان اين است كه بروند دركار خودشان و همين و كسي هم كار به كار ديگري نداشته باشد.... سياه بازي براي من بود كه من فكر كنم اين ادم داراي اعتماد به نفس است و داراي يك نگاه جدي هست ..... اما واقعيت  اين نبود...  انها در مدت دو هفته بكوب دراوج بودند چه طور ناگهان همه چيز به هم خورد؟ اين ادم گرچه ديد كه مفت  مفت خودش را عرضه كرده است .براي كسي كه همه را باهم مي خواد... او براي محك زدن طرف  ادمهاي ديگري را فرستاد ان طرف هم نامردي نكرد و انها را هم داشت و دارد  و همه جور محبت به اين ادم مي كنند و اين زورش امد ....چون خودش را بالاتر از همه مي دانست و سرشار از غرور ... زماني كه اين ادم در ان غروب به طرف زنگ زد كه مي خواهد باهاش بره بيرون طرف تحويل نگرفت . اين ادم  فكر كرد اين يار تازه او مانند ديگران است كه به يك كرشمه اش بنده او شوند. نه اين طور نبود... حالا حس مي كرد بدجور تحقير شده است . همه نشانه ها حكايت داشت اين دونفر مدتها در كنار هم بودند..... اما ناشيانه نقشي بازي كرد كه همين  سه چهار روز با او اشنا شده است .. . به همين مدت رفت همه جور محبت كرد و چه جور هم شنگول بود ... شب و روز ش تمجيد از طرف بود . با اب وتاب مي گفت اين ادم اخر مرام و منطق و  احساس است . خاله او شده بود. انگار دستاورد بزرگي كرده است . امكانات زندگي اش چشم اين ادم را گرفت ... همه چيز دارد سايد باي سايد و لپ تاپ و جاي دنج . ارامش و حسي خوب .. از چشماش خوندم كه دوستم دارد خودش را به حماقت مي زد كه اره طرف مي گه بعد از برنامه ما من با هيچ كس  كاري نكردم ...... اين هم مانند خر  باور مي كنه و.  امروز مي گه برام افت داره .... كه اون با كساني ديگر باشد . گفتم برو به ديدارش . گفت حوصله ندارم بعدا.... اما وقتي گفتم  چرا اين طوري مي كني نه مثل ان روزهاي اول و نه الان ... باهاش حرف بزن و.... خنده اي كرد و گفت باشه // اما ظاهرا شايد اين يك نشانه باشد .كه داره ناز مي كنه ....از شيوه خنده اش پيدا بود كه مي خواهد برود .. داستان چي بود...  تماس گرفتم ديدم شماهر اش  اشغال است با طرف گرم حرف زدن

وقتب گفتم  اين جوري تو كف گذاشتن گناه دارد چيزي نگفت ... و نشان مي داد كه اين ادم هم توكف اون هست.... مي خواهد اين را القا كند كه من ميلي به او ندارم ..... سخت است كه ادم به اين راحتي برود همه كار كند و او هم با چرب زباني خرش كنه كه اي بابا تو كجا بودي ؟  من ديكه خسته شدم از اين ادمها و بااين حرفها  اين هم گل كرد ... رگ غيرت ش و با حس خاصي گفت از اين بهتر نمي شه اين جوان با انرژي و دست و دل باز كه دلستر انار هم  خريده و گل رز ... . ومن هم كه هركسي عشوه منو ديد از دنيا و هستي مي بره و ديد نه اين تو بميري از ان تو بميري نيست و  جريان به جاهاي باريك رسيد .  فكر مي كرد اين جوان برده طرف است . غير از ادمهايي بيروني . از دوستانش دو نفر ديگر را به مسلخ شهوت طرف برد.... خوب هركسي باشد حس حسادت ... كه پس من چي ؟ بار اخر خدا مي داند چي ديد در ان دخمه سياه كه اسمشو يارو مي ياره اين تنش مي لرزه.... سخت است ادم بره تو چننين جايي و در مقابل نگاه كشنده و سئوال بر انگيز زن صاحبخانه كه صدها ابهام و سئوال كه اين زن كيه با اين جوان راه افتاده مي ره اونجا و ديواري كه گوش دارد و اين هم ادمي كه بايد له له بزنه از كار خاص ... اينجا نفس نمي شه كشيد و //// با ترس و لرز هم كه حال نمي ده ....  روزها كذشت و از طرف مي خواد بره خونه اش اما او اسير ادمهاي ديگر است كه اين ادم برده انهاست ... كمم كم يارو مي گه اي بابا من سه سوت مفتي هعمه چيزمو دادمو حالا دستم تو حناأ. حقارت به اين شكل بسيار سخت است و ان هم اين با ان يال و كوپال ....  عاقبت پنهانكاران ايا چيزي جز اين خواهد بود و در ان عصر گريه كردم ... وقتي جريان يك ديدار در كافي شاپي سر از خانه خلوت و و رفتن در برنامه اغوش ووو   و اين خواهد شد و طرف هم گفت اين ادم كه مست منه پس با ديگران بماند.

  عصر 26 اردييبهشت ماه نشان داد كه وي به شدت قصد دارد او را به سوي خودش بكشاند و اين چيزي است كه او مي خواهد ....

اينجا مي ايد و فضا سازي ... كه اره او ..  و خدا مي داند در انجا داستان واقعي چي هست .و  الله اعلم