راز های سر به مهر سحرگاهان-جهانی به سوی دل
. دلم مي خواست تا ان سوي كوچه ها بروم نشاني بيابم به هر جايي كه رفت دوست داشتم هم بازي هاي او را پيداكنم . در پستوي خانه نشانه اي بيابم.... امروز دوست بزرگوارم رضا حرفي زد . او از روحيه من خبر داشت حرفي زد: گفت « خدا در دلت هست عطر او را حس كن ... اين حرف بزرگي بود .. من بنده او بودم هر سحر به سجده مي رفتم . هر روز گلي مي چيدم گل رز/ و در متن قران قرار مي دادم تا يادي از ان سوگند ما باشد. همه را هم به گفتم . و اما ان ديار . مي خواستم عصر دل انگيزي باشد دران ديار هر ثانيه اش براي من ارزشي داشت . من به قدمگاه كسي رفته بودم . اما چهار ماه بعد ان خاك در نظرم جلوه اي ديگر داشت . اين خاك داشت با من حرف مي زد. حكايت هايي از ان ديار ... اما بايد دل من بسوزد . هر چي صداقت نشان دادم عكس انرا ديدم . هرچه ناليدم كه راه عشق ايناست بيشتر به مكر و فريب روي اورد / چقدر دردناك است كه تو. دراين .وسعت بايد خون دل بخوري / ايا دلش مي امد اين بيكرانه عشق را به ثمن بخس هوسي بفروشد؟ در اين ميانه كار مي خواستم در فناي عشق عطري از مهرباني خدا را در اين چشم انداز ايجاد كنم ... جز اين سحر هيچ سلاحي نداشتم و به غير اين خلوت .... من به مردي سرشار از مهرباني دو روز پيش حرفي زدم از درد خود و او هر لحظه تماس گرفت . اما در اين ميان كار ما همه چيز اين شد كه كسي بيايد كه جز نيرنگ .... و تو در اين روش خناسانه او بماني ... بازي خوردن چقدر سخت است ازكسي كه فكر كني همه وجودت براي اوست . و بدتر از ان به اين فكر كني كه او زماني كه سينه چاك اخلاص در عشق به تو بود داشت خيانت مي كرد. داشت با كسان ديگري .... . .ولي نمي خواست مرا از دست بدهد. روز ها گذشت و زماني امد كه او از كسي حرف زد . از يك ادم بي سروپايي كه بر سر راه ظاهر مي شد. به تماس نه به حضور .... . و ما كه محرم راز او بوديم مانديم كه چه زيباست شفافيت و صداقت او كه حتي اين كار را نيز مي گويد وووو در اوج همه اين حرفها بود كه ناگهان ديدم كه قراري ... است و عجيب بود.. انها به سرعت به خلوتي رفتند و دو روز بعد نيز . چقد رسخت است كه تو كسي را دراوج حرمت و پارسايي بداني اما اين داستان چي بود... ايا كاسه اي زير نيم كاسه بود؟ بدترين ادم در اين مدت كوتاه به جايي نمي رود كه هيچ شناختي ندارد... داستان ديگري بود نمي دانم چرا برخي ادمها فكر مي كنند مي شود كسي را فريب داد اما خدا را چي مي توان كرد.................... حالا حسرت اهي در دل مانده است . هميشه دوست داشتم وسعتي از خير و مهرباني باشيم هر رابطه اي رنگ خدايي داشته باشد .. اما در وسعت يك روند با ارزش . ولي ديديم و شنيديم كه اين ادم داستان ديگري دارد . زاغچه اي بود كه خود را به جاي هد هد عرضه مي كرد.. زمان كه گذشت ديديم او همين بود ... عشق ؟ اين سوز و ان خلوت سحرگاهان و ان دامن پاك .و زماني ا.و بود كه مي كفت زمين در زير پاي من مي لرزد//. او را مي خواستم تا در اين بيكرانه نگاهم او چون تك درختي باشد در سايه سار دلم در اين دشت بي اب و عللف .و دوست داشتم او درخت اقاقي دلم باشد كه عطر شكوفه هايش مستي عشق را به خدا تداعي مي كند .. دلم براي فانوس خلوتم تنگ شده است . شب هايي به وسعت دركي تازه كه خداوند تا كجا باز دلش سوخت و مرا به خود اورد و هشدار داد كه اين منم كه همه جاكنار توام و تو به كسي دل بستي كه من در وسعت پروردگاري خويش مانده ام از اين همه فريب و رياكاري .... خدا نگران او بود و من اين حرف خدا را كه شنيدم به سجده رفتم و از او طلب امرزش خواستم براي اين گمراه ... اينكه چند صباحي مي توانست كساني را فريب دهد . ارامش دل انها را به هم بزند...... همه چيز خداست / مهم اين است كه صادقانه از او مدد خواهيم .... روز چهارم ارديبهشت است عصري باراني در اين شهر . من اين را نوشتم ..
زماني بود كه من در وسعت ذكر خدا نام او را نيز جاري مي كردم . دولت عشق امد و نام عشق جاي او را گرفت .امان از دست اين خناسان . كه چون خفاشان سياه بر دل و جانت پنجه مي اندازند وبي رحمانه دلت را مجروح مي كنند و مي ماني دراين كار .. كه خداوند چقدر صبور است ... ايا اين ادمها درختان اقاقي را نمي بيند؟ نارون را . ياس سفيد . گل محمدي را ؟ خدايا بصيرتي به من عطا كن تا از دام پر رنگ و رياي اين خناسان رهايي يابم.... دوباره غروب از راه رسيده است باران مي بارد در روز چهارم ارديبهشت و در اين ميانه من به ان بهاري مي انديشم كه ارزو مي كردم در ان باغ درختان شكوفه هاي درخت به در زادگاهم سرشار شوم از همان حسي كه ان بلبل داشت ... عطر شكوفه هاي اين درخت در بهار بيداد عشق است . زماني گذشت و اينك من بهاري داشتم كه خزان شد بدست ان كسي كه امده بود تا غارت كند دل ما را به فريب... ارزو داشتم در خلوت سحرم او اشتياقي چون بي تابي چكاوكي در شب باران داشته باشد كه به اميد صبحي ..... چه بر سر اين عشق امد؟ چرا اين بهار ما خزان شد.... چرا او در سايه سار شب به سحر ما نيامد.... شهسواران عشق هميشه مي مانند. چون كوه ... اما اين دوران ما بود كه او ؟ ايا روزي او باز خواهد گشت با دامني پر از گل نيلوفر؟