راه دل كجا؟ سرابي بيهوده ...
ماجرايي بود كه مي توانست پر از درك هاي تازه باشد . يك چشم انداز از واقعيت ها و اين خوب بود كه من مي توانستم به يك ارامش تازه اي دسترسي داشته باشم .. ابهام ها به كناري رفته بود و پرده ها برداشه شده بود . مي توانستي بداني او داراي چه ماهيتي هست .... روزي به هواي او بر ديوار كلبه اي با عطري دلپذير مي نوشتم نام او را.. يك وسعت بي انتها از بيكرانه مهرباني ها .چه كسي مي ايد در نيمه شب باراني گلي از باغچه اي بچيند و سه شاخه گل كه رمزي بود . چه كسي در وسعت ايثار عشق مي امد در شب باراني كه در وسعت نيايش معبدي به راز اين گل به ياد كسي باشد /// ان زمان ابري سياه بود براسمان ما ۰ مي دانستم خبري هست .. كاسه اي زير نيم كاسه .... . او اسمان و ريسمان را به هم مي دوخت كه همه دين و دنياي من تويي ... زمان در وسعت نيمه شبي امد و چه جاي شكر و شكايت بود....در اين بيكرانه مهرباني ام بود كه خلوتي مي خواستم چندان كه او مدعي بود. اما هيچ نشانه اي نديدم .. همه چيز در وسعت يك ابهام ماند و من مانده بودم در وادي حيرتي كه اگر اين ادم مرا همه كس خود مي داند پس اين همه ابهام و دل من چرا اين همه ادمها را ديد و اين بار مدام هشدار داد و ناله ها كرد ؟ اينك زماني شده است كه پاسخ ان ابهام ها را كه دلم فرياد مي زد دريافتم ... دل من همه چيز راخوب مي دانست من خود را به سوي وادي ديگري بردم كه چيزي ندانم و نشنوم و چهار سال چي گذشت بر من ... در اين حالا نفس راحتي مي كشم وووو دلم خوش است وبه بانگ بلند مي گويم كه من نسيم حيات از پياله مي جويم . امروز صبح افق انديشه اي نازه در من جان گرفت و جاري شد مي خواستم از او كه برود به شرف حضور بر مزار خواجه حافظ.... انجايي كه پس از سال ۸۶ كه با هم رفتيم ديگر نرفت ... نمي دانم شايد رفته باشد اما اين مرقد چقدر در ميان اين مردم غريب و تنهاست ... اين را مي خواستم اما نه براي اين ادمها پوشيدن يك لباس تنگ با رنك بنفش از مدل سارافون با كفش پاشنه بلند و روسري بنفش و ..... و كرشمه اي ريختني و جواني بي سرو پا امدني كه اي واي من كجا ديدمت و اب وتابي از حرف هاي او كه او فكر كرد من دخترم و چه لذتي مي برند اين ادمها كه دو سيخ كبابي بخورند و انهايي كه اين را خريدند در نقشه فريب براي خلوتي هستند كه شيطان فريا زند از شادي . زماني بود كه من فكر مي كردم او از اعماق تاريخ امده است اين را ديروز هم گفتم به او كه شايد تاملي كند و قدر خود را بداند اما چه سود كه اين روزها بازار حراج داغ است و مشتري نيست و هر كسي امد به ثمن بخسي مي دهد همه دارو ندار خود را و ياد من مي ايد اين ايه شگفت انگيز كه قد افلح من زكيها و من خاب دساها .... همه چيز از وسعتي تازه خبر مي دهد/// در جاده بي انتهاي عشق زماني براي او اين شعر را مي خواندم ... خوشا دردي كه درمانش تو باشي ... خوشا ملكي كه سلطانش تو باشي ... غروب نزديك بود به كلبه خود به راه افتادم شعري بر سنگ قبري مرا به سوي خود خواند باران ريزي مي باريد شعري از حافظ بود: هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از يادمن ان سرو خرامان نرود.....!!!!!!!!!!!!!!! ان سوتر ديدم كه درويشي با كهنه دلقي زير درخت اقاقي نشسته است . بوي پشم هاي باران زده اين خرقه و. گل هاي سفيد اقاقي عطري شبيه كافور مي داد.... مرگ عشق ان زمان فرا رسيده بود .. ان زمان كه فريادي از دل شكسته اي برامد كه من بازامدم به وسعت بي نهايت مهرباني ها واين سرزمين سرشار از بركت عشق را قرباني ديكران نكن و كردي و امروز ببال از نگاه هوسرانان ... ان شب در سيماي تو من در اولين ديدار پيامي خواندم فكر مي كردم تو اهويي هستي كه از چنگال گرك ها و كفتار ها فرار كردي و به معبدي از يك دل مهربان پناه اوردي .. اين سيماي دروغيني بود كه من ان را جدي گرفته بودم ساعت چيزي به اذان مغرب نمانده است در ۲۶ ارديبهش ماه .و پرستوي دلم مي رود به سوي مدينه و به نخلستاني كه علي تنها بود.. دل شكسته ها تنهاييند و بايد تنها باشند وشب هاي غريبي شان را هيچ كسي جز اشكهاي سوزان محرم نيستند. شب هاي بي سحر وو شب هاي بي ستاره .و. و نيلوفران تب زده در بركه غم ووو و در ان ديار كسي داش مژه هاي خود را اماده مي ساخت تا از جواني هوس ران دل ببرد به بهاي گناهي بزرگ در دخمه سياهي ... ايا او يك بار دراين انديشه نرفت كه خداوند اين نعمت زيبايي را داده است تا در وسعت همان چيزي كه دران نيمه شب .و دران سحر جاري شد ان اشك پاك ان زيبايي بود كه قدسيان اسماني سرشار از شوق شدند. اينجا دخمه اي بود بك خرابه بود اما دلي كه دران بود از جنس مهرباني هاي اسماني بود.... خدا كندبازگردد به راه دل ... خدا كند درنگي كند پس از پايان هر قراري كه اين ادمها براي لحظه هاي هوس راني و تو اي هاجر اين قهرمان تاريخ اي كه همخانه خدا هستي به اين گمراهان كمك كن تا بدانند هاجر از تبار عشق به مرزي و مقامي رسيد كه خدا او را از ميان همه بندگان خود برگزيد و همسايه خود كرد تا زائران در طواف كعبه بر مزار او طواف كنند . هاجر اواره اي بي پناه بودكخه هيچ نداشت . اسيري در بيابان مكه.. كه نشان داد با تكيه بر عشق مي توان معجزه كرد و به مقامي رسيد كه خدا او را برگزيد ..... و باز شعري از حافظ كه : بگذار تا ز شارع ميخانه بگذريم ... از بهر جرعه اي همه محتاج اين دريم ....
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 19:31 توسط ناصر كاظمي
|