را با همه وجود دردمندش به اغوش گرفته است . ان جا ان معبد اسماني ان بيت المعمور همه خسته دلان عاشق ... و شرمنده نگاه اسماني خواجه مي شود كه ان روز با هراسي از سراب عشق ان دو را ديد و دو دل را ديد كه يكي در اتش عشق و ديگري ... به همه چيز جز تدس اين لحظه ها فكر مي كرد... دستي به گرماي عشق زبانه مي كشيد و دستي ديگر سرد و بي رمق ...  اما اين سوخته عشق بي امان تر از هميشه  در وسعت اين وادي حيراني هر روز عطري تازه داد. شكفته شد اما ديده نشد. يك سراب بود؟ درسايه سار درخت سروي تكيه داد. دران سوي دشت . در يك  واحه اي .... در كنارش جويباري بود..... شعري را زمزمه مي كرد كه

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود.......  هرگز از ياد من ان سرو خرامان نرود...

 اما اين شعر پيام سروش اسماني بود... پيامي از ان سوي اسمان بود.... كه در وسعتي بي نهايت از عشق شو///  سلام كن دوباره به عشق . سلام كن به دلت كه مردانه سوخت چون شمعي .... سلام كن بر اين معبد مقدس .... و به نماز شكر بايست .انرا كعبه كن.... به طواف ان معناي عشق را معطر كن .. در چشم انداز دلت صحراي عرفات چه زيبا ديده مي شوند.. و تو در اين لجنزار عفن وبيهوده خيمه شب بازي هاي يك //// اسير شده بودي ///  ديدي كه تنها يك هفته همه چيز بر باد رفت و چه اسان رفت در وسعت نگاه هاي هوس باز...  در ان لحظه ايا بياد نياوردي خسته دل عاشق ... چشم از اسمان نمي كند و دلش پر از غصه هست . چرا يك بار از او نخواستي كه چرا هزار بار مردي و زنده شد در اين روزهاي سياه .... ايا تو انكس نبودي كه اين جمله را شعار خود قرار مي دادي كه به عشق نمي توان فرمان داد!!!! نكند جاي عشق واژه ديگري بود كه دراين هفته سياه .... تو به فرمان او رفتي و به خود باليدي كه كسي هست كه دوستت دارد . سرخوش از بسته ناني شدي كه در داخلش تكه گوشت بود و تو افتخار كردي كه درجه يك بود.....

اما اين دل پاره پاره را نديدي ؟ اين دل را نديدي كه چون خرقه درويشي پاره پاره بر سر هر بازاري بماند ... اما چي كردي با من .

 مني كه لفظ شراب از كتاب مي شستم . زمانه مرا كاتب دكان ميفروشم كرد...

نيمه هاي شب زماني است كه گويي دوباره تولد يافته اي . گويي در وسعت يك افرينش تازه فرار داري ///  مي تواني در حريم اين سكوت اسرار اميز شب با عطر ي برگرفته از مهرباني خدا خوب بينديشي به راهي كه مي روي راز اين نيمه شب هايي كه مي تواني درنگ كني در انچه كه هستي اين سالهايي كه بر تو رفت .. شايد ان احساسي كه ترا از خواب ناز به حريم اين خلوت مي كشاند رازي سر به مهر است  اما هر چه هست رحمت و بركتي از سوي خداوند مهربان است . : سلام بر پيامران . سپاس خداوند.مهربان . و او  همه چيز است / همه چيز در وسعت اما عطري دارد / عشق اوست . مهرباني . غمخواري او / او هميشه در كنار توست . ترا به حريم  خلوت خود مشرف ساخته است و او ترا دعوت به خانه خود كرد. انجا رمي جمرات كردي  در ان صجراي عشق سرزمين منا.  سرزمين عرفات . ان همه افق هاي درك عشق ان را به ياد اور . ان را . خود را در ساحل عشق دوباره پيدا كن . دوباره چكاوك شو ..  از لانه خفاش سياه دور شو انجا لانه پرستويي نيست كه برايت غرل بخواند. انجا بيهوده به انتظار ننشين . انجا همان است كه در اين چهار سال سياه بر سرت  امد. از ان صجراي دل او جز خار و خاشاك خيانت و نفاق چه ديدي . كه در اين سايه سار سرو؟ همه چيز بر تو اشكار شده است . در اين تير ماه سياه چشم انداز تبه كاري ها بر ملا شد /. گفتي چون خدا به بخششي بزرگوارانه روي اوري كه او بداند خداگونه شده اي امدي به او نماز شبت را به او اقتدا كردي ... بيكرانه اي در دل سحر .. مي دانستم ملائك انگشت خود را به دهان مي برند مه اين