چه حسرتی در دل می ماند . در ان نیمه های شب عاشقانه چشم به راه بودی . دلت خوش بود که دراین وسعت عشق کسی هست که در کنار تو می ماند گاهی به لهجه لاتی عشق می گفت / کرتیم به مولا غمت نباشه .. من هستم ......اما همه اینها همه درحد حرف بود و فریب  ته دل هیچ خبری نبود. دلم خوش بود که زمانی می رسد که سرشار خواهم شد از عشق .ا.و  زمانه شد و من در وسعت بی کسی ماندم . ان زمان دلم می گرفت که چرا این ادم این همه زیبایی ها را نمی فهمد. چش م اندازهای تازه  ای ایجاد کرد. هر جور دلش می خواست که هیچ کس چنین کاری برای هیچ کس نکرد. زمانی فکر می کردم از اسم قران شرم می کند اما دیدم این ها یک ابزار فریب است .  و جالب بود که تو به کسی همه جور ازادی بدهی در نهایت مهربانی اما او بخواهد بازهم به فریب و نیرنگ روی بیاورد . اسیر خیابانها شوی و اواره شوی با تنی دردمند که دل گرگ به رحم می اید اما برای او هیچ ..... یادم نمی رود که می گفت اگر اجازه بدهی ........... من یه عمر نوکرت می شم اما وقتی امد و رفت و دیدم  ان داستان را ... .و باز هفته دیگر امد . برای چی .... من می دانستم این پوشش است که او با استفاده از ان می خواهد کار خودش را کند. با چه خونسردی از برگزاری بسیار مهم نشست ذر مورد فلان لوازم ارایشی باشد. با چه احساسی .... اما اما وقتی سر حساب شدم دیدم این ادم همه  صداقت نمی شناسد در ان بهمن ماه وقتی  او را درکنار کسی دیدم  باز گفتم شاید بداند داستان انسانیت در وسعت درک تازه ای است ./ یم کثلث طلایی برای  دوستی های پایدار و ان کرخه چه جوری کرحه به یک دوستی عیمق .... اما همه اینها فیلم بود... من دیگر حتی صدای او را ..... این ادم هم............................... این داستان بود. می داستم این ادم پنهانکاری می کند.... گفنم هر کاری می خواهی بکن اما صداقت داشته باش. از این کار بسیار خوشحال شد... گفت ین  یعنی نهایت ما شدن ... اما دلم شور می زد..رگ خواب را هم داشت .  این فرصت تازه می تولنست به همه این دلشوره هایم پایان دهد. او گاهی دست به شفاف سازی می زد در جایی که هیچ چیزی در ان نبود اما ته دلم می گفتم خدایا این ادم دارد سر مرا شیره می مالد سه سال جنک داشتیم سر این کار و حالا او که عاشق این بود که ازاد و رها بماند.... در این کار رفت اما وقتی دران روز صدایش را شنیدم که داشت با کسی مانند س حرف می زد همه حرف هایی که به من زده بود برعکس از اب درامد..... شاخ دراوردم .. این ادم ما سیر و سری داشت با این کس ... . باورم نشد .. او دیگر درمتن نگاه دلم نبود. اما برای من این مهم بود که این حور ادم ها برای عیاشی و گناه ساخته شده اند...وقتی خبر دار شدم که در وقت اداری انهم در یک مدرسه کار را رها می کرد و سراغ تفریح و عیاشی می رفت  یاد اشک هایش افتادم که کارش را از دست داده بود و گفت مگر من چه گناهی کردم ...........  کسی در وسعت مهربان ترین احساس امده بود اما این ادم ...................................  حالا وقتی به او فکر می کنم برای من دشوار است که کسی تا این حد به عمد بخواهد سر کسی را...  سی چهل هزار تومان کچا و یک میلیون تومان و ان هم با دادن اندام خود به ادمی هرز ..... این داستانی بود که او داشت . ساعت یازده شب کانون گرم خانواده و این ادم با بچه کلاس دومش ...... در .......... کافی شاپی .. این دردناکاست / او زمانی با خون خود با من پیمانی را امضا کرده بود که ................. اما اما ماندم یک انسان تا کجا سیاه بازی می کند اما از ان بالا غافل است و این داستانی است که در دل شب به خدا حرف های خود را می زنم که من با چه نییت پاکی رفتم به سویش و او با چه هدف شومی  با این دل شکسته بازی کرد و این شد... کاش عشق را می فهمید.... به خودش می امد فریب ادمها کاری ندارد مهم این است که در ان بالا خدا هست و انتقام ....یک دل مهربان و شکسته چیز زیادی از تو نمی خواست یک صداقت و شفافیت که در ذات تو نبود و خاک باچون برای همیشه بر باد رفت