اسمان ابرهای چندانی در این غروب نداشت . نسیمی دل انگیز می امد از متن جنگل ها در جایی از غرب پایتخت .... من در چشم انداز تازه ای از یک درد جسمی قرار داشتم....حرف هایی که شنیده بودم دشوار بود راهی را که باید طی می کردم .... مدتی بود یک کسی که هنوز لاف می زد که سیر وسری با من دارد نقشه تازه ای برای محدود کردن من ریخته بود ... شماره همراه خود را عوض و با شماره جدید که بیست هزار تومان خرج دارد و می ارزد که چنین کند داستان کهنه اعمال محدودیت از سوی قربان کرکس را ..... با چه اب و تابی و جالب بود که در ان تماس مخفیانه با زیدش با چه اه و ناله ای از این محدودیتش حرف می زد یعنی همه حرف ها با ادمهایش یک جور بود.... اما واقعیت این بود. که هر وقت دلش خواست با تو تماس بگیرد.. همین .. این ادم طرف حسابش ادمای زیادی بودند و بهترین راه همین بود..... به اسمان خوب نگاه کردم ... من دراوج درد جسیمی بود . و دست خالی از مطب پزشک معالجم برگشته بودم .. همه چیز را در ان روز در مورد اهمیت این لحظه ها را برایش گفتم ... عجیب بود ..... تا دوازده شب از او خبری نبود.... این پنهانکار حرفه ای که همه را گول می زد .... برایش مهم نبود كسي هنوز مي خواهد او را دوست داشته باشد و در انتظار بازتاب يك حس خوب است .همه حركات نمايشي او مقابل چشم من رژه مي رفتند اين ادم كسي نبود كه ارزش ان را داشته باشد كه با من به صداقت باشد و غمخوار من باشد . وقتي داستان او و س را ديدم با همه وجود درك كردم كه اين ادم بي سروپايي هست كه به راحتي با هركسي كه به او لبحند بزند پا مي دهد. اين چيزي ندارد. يك سيماي دروغين ازخود ساخته بود كه براي صداقت و رو راستي هست اما در عمل اين صد چهره بود..... او درمدت كوتاهي در كمار از سه ماه توانست مرا فريب دهد و باور كنم كه او دلي سرشار از درد و درعين حال تماميت يك حس اسماني هست . اما بنازم به دل هاي پاك و شكسته كه تا كجا از مهرباني خدا سرشار هستند. در ميانه كلام الان چيزي يادم مي امد. اين ادم انقدر در كارش حرفه اي بود كه وقتي دلت را مي شكست و مي رفتي چنان رفتار مي كردي كه احساس مي كردي او همه كسش تويي . اوايل دلم مي گرفت و دچار عذاب وجدان مي شدم .....كه نكند او دوستم دارد و مي رفتم زيباتر از گذشته به او احساس مي ورزيدم ...بعد به فرايند رفتارش فكر كردم ديدم اي دل غافل اين ادم تنها به دنبال اين است كه از دستت ندهدوو داشته باشد براي دوشيدن .. و بهره كشي .. اما يك فرق با همه هم كلاسي هاي خود داشت ....... چنان مخ زني مي كرد كه مانند حركت مورچه سياه در دل شب.... .... تنها اين را مي گويم كه چهار سال كه هر روز ان قرني بود نياز به زمان بود تا او را بشناسم و بدانم كه اين ادم داراي چه هدف هاي شيطاني هست ..... تجربه اي بس عميق از رفتارهاي بسيار مرموزانه ..
جنگ رواني عجيب و غريبي با تو راه مي انداخت تا تو دچار ترديد شوي . هركاري كه مي كرد جنان ان را توجيه مي كردي كه تو بر سر دوراهي مي ماندي .... حاشاگري او ديوانه ات مي كرد. حالا در اين سوي ديار كسي چون ما در نهايت مهرباني تنها هدفش اين بود كه كسي باشد كه صداقت داشته باشد وووو صميمت او واقعي باشد .بارها به خودم مي گفتم خدا يا چرا اين ادم كه اين همه خود را به اب واتش مي زد تا ترا پيدا كند چرا ده دقيقه بعد هيچ نشاني از او نيست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اين كه تا لحظاتي پيش خود را به در و ديوار مي زد حالا كجا رفته است . اين معما را او با دروغ هاي ................ بعد سر حساب شديم كه اي دل ؟؟؟؟؟؟؟ اين ادم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من مانند يك چكاوك بودم .. ارامشي داشتم ... خلوتي و دنيايي براي خودم .....
و اين ادم امده بود و سينه چاك بود كه در اسمان ها به دنبال دل پاكي بوده است كه دردهايش را باز گويد و هم دل و هم زبانش باشد اما اما در مدت كوتاهي ديدم اين ادم براي فريب ادمها . با هر كس مانند او مي شود.. وقتي پرده ها كنار رفت ديدم ..واي واي .... زماني بود زندگي اش در سايت هاي دوست يابي بود. گفت اخه اين جوانها نياز به مشورت دارند بحران روحي دارند و بايد كمك كنم .. انقدر با متانت حرف مي زد كه من فكر مي كردم راست مي گويد اما بعدها دستم امد كه اين شگرد او بود ... پروفايلش را هر كسي كه مي خواند فكر مي كرد يك خانم متين و سرشار از مهرباني هاي صادقانه در مقابلت قرار دارد... ..واي خداي من .. من نمردم و ديدم اين ...... چه كساني هستند.....................وقتي پرده ها كنار رفت سرم تركيد باورم نمي شد كه يك زن تا اين حد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شيطان واقعي در برابر من بود. دست به هر كاري زدم تا دست از اين كارها اما اما..... كسي كه ذات او اغشته به فريب . دروغ ...... عبرت عظيمي بود. اين ادم مي توانست مرا به دره هولناك تري از فلاكت ببرد..... اما اما شكر خدا كه پرده ها را كنار زد. دير زماني بوده است كه در نيمه هاي شب باران اشكم جاري مي شد و مدد از او .... وقتي دراين روزها به گذشته من و او نگاه مي كنم از زنده بودن من بدم مي ايد . اين جهان ننگ هاي عجيبي دارد اين ادم يكي از انها بود.. هزاران صفحه كم است از ترفند هايي كه به مغز خطور نمي كند و من از او ديدم وووو راستي اين كي بود. همين ديشب بود كه به او فكر مي كردم .وو روزهايي بدون او..... و ارامشي و اين ننگ از دامن من رفته بود.