بازشگت به خانه محبوب
در غربتي مانده بودم انگاه كه ديدم زيباترين احساسم را به پاي كسي ريختم كه نيامد به ضيافت دل ما. اينجا وسعتي بود از زيباترين بركت عشق . همه را از باغ سحر آورده بودم . از جنس همان چيزي كه مي خواستم عطر و بوي سدره المنتهي را داشته باشد. من خبر داشتم كه دلم سرشار شده است از عطري كه از عالم بالا گرفته بود. من عطري تازه از عشق را در وسعت خلوتم دريافت كرده بودم . زجرها كشيده بودم مي دانستم انچه در دلم هست بايد كسي را كه لايق است به پاي او . باورم نمي شود. چرا فكر مي كردم او عطر و بوي ستاره را دارد ستاره مهرباني بود كه در سمرقند وسعتي از اخلاص بود مهرباني او را در بيكرانه اي عميق .. چرا به سادگي پذيرفتم راهي كه از سمرقند اغاز شده است در شهر عشق و گل وشراب به معراج مي
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم دی ۱۳۸۸ ساعت 19:46 توسط ناصر كاظمي
|