نگاهی تازه به خلوت سحرگاهان
در غربتي مانده بودم انگاه كه ديدم زيباترين احساسم را به پاي كسي ريختم كه نيامد به ضيافت دل ما. اينجا وسعتي بود از زيباترين بركت عشق . همه را از باغ سحر آورده بودم . از جنس همان چيزي كه مي خواستم عطر و بوي سدره المنتهي را داشته باشد. من خبر داشتم كه دلم سرشار شده است از عطري كه از عالم بالا گرفته بود. من عطري تازه از عشق را در وسعت خلوتم دريافت كرده بودم . زجرها كشيده بودم مي دانستم انچه در دلم هست بايد كسي را كه لايق است به پاي او . باورم نمي شود. چرا فكر مي كردم او عطر و بوي ستاره را دارد ستاره مهرباني بود كه در سمرقند وسعتي از اخلاص بود مهرباني او را در بيكرانه اي عميق .. چرا به سادگي پذيرفتم راهي كه از سمرقند اغاز شده است در شهر عشق و گل وشراب به معراج مي رسد. چرا فكر مي كردم در جايي كه عشق و مهرباني هست هيچ كس انجا بد نمي شود به مكر روي نمي آورد و اخلاص در وسعت عظيم ترين صداقت در همه چيز او شكل مي گيرد و نمي دانستم كه اين باور درستي نيست كه من چنين انديشه كرده بودم. واي خدايا از ان شب باران .
شب سوختن . باران بود مي باريد. شب داغ دل . شبي كه يك لحظه اميد به هراسي عظيم تبديل شد. شب كابوس و باران مي باريد در وسعت زيباترين اميد. اشك شوق قدسيان بود كه جاري مي شد. دلم در ان سوي بركه بود. من سوخته بودم . دلم را از من گرفته بودند . ناگهان پايم ديكر قدرت ايستادن نداشت . به بركه اي نگاه كردم كه باران را به ضيافت نگاهش به دل سوخته ام فرا خوانده بود.
چقدر سخت است كه نيلوفران تب زده در بركه هراس ببيني . چقدر سخت است كه به دامن كسي پناه ببري كه درد ترا مي داند و خود را به حماقت مي زند و هنرش اين است كه به لباسي در ايد كه تو مي خواهي اما و اما نه؟ اين يك فريب بود. ومكري بي پايان ؟
چقدر سخت است كسي را كه فكر كني همه كس تو مي باشد از غيرت عشق بسوزي تا كجا مي سوزي اما ناگهان از اين سوختن نيلوفري لبخند مي زند . آن پريشاني شب هاي دراز و غم و دل همه در سايه گيسوي نگار آخرشد . ناگاه به جايي رفتي كه باورت نمي شود و هر بار كه مي روي نيز باورت نمي شود . انگاه كه با دو زانوي ادب بر اين سفره مي نشيني ارامش اسرايي را حس مي كني كه همه را گويي در خواب مي بيني . ان پريشاني ها و ان همه انتظار بي پايان و ان همه دلهره ها كه از تو پرنده اي درقفس كرده بود اينك ارام مي شوي در سايه سار دست هاي مهربان يار. اين يار كي بود كه تورا بخشيد سالها در سكوتي سرشار از صبري عميق نظاره گر تو بود دست به هرکاری زدی اما به روی خودش نیاورد. او ديد كه من بي نهايت مهر او را كنار گذاشتم و به سويي ديگر رفتم كه چيزي نداشت . او خون دلها خورد و لب فرو بست. چه صبري دارد اين خداي مهربان. مي بيند كه از او با اين همه مهرباني فاصله گرفتي و اين همه مهر بر تو جاري كرد و زباني بر نياورد به گله اي . من رفتم اما او مهرباني را بيشتر كرد و انگاه كه بازگشتم باورم نشد كه اين خداي مهربان چگونه با دسته گلي از نور به من لبخند زد مثل حج بود. اللهم لبيك گويان به سويش رفتم . اللهم لبيك 0 لبيك لاشريك لك لبيك . به دنياي پر رمز و راز سحر بازگشتم . به وسعتي از بيكرانه هاي مهرباني او . و درنگي كردم به انچه كه جز يك پندار نبود. من در اين خرابه غم زده عشق را جستجو مي كردم . دلم ارامش يافت . به خانه خود بازگشته بود. به نماز ايستاد و سجده اش را انقدر طولاني كرد تا شايد به شكري مبدل شود. دل كندن سخت نبود. اراده اي محتاج بود كه من از اين زنجير اسارت به اسمان بروم و به خانه دوست بروم .قدسيان اسماني با من راه نشين باده مستانه زدند از انجا به اين زمين كه نگاه مي كني وحشت سراپاي وجودت سايه مي افكند اينجا جهنمي از پليدي ها بود و من در وسعتي عظيم چه بيهوده فكر مي كردم كه عشق اينجا ست . به كسي تكيه كرده بودم كه وقتي از عشق اسماني سخن مي گفت احساس مي كردي او از جنس قدسيان اسماني است زماني بود كه ساعتها در التهاب او بيقراري مي كردم كه شايد پيامي از او بيايد . دست به هركاري زدم كه او عشق را بفهمد نشد كه نشد و حالا چون زايري كه در معبد دل به نماز ايستاده است به ان سوي اسمان نظري دوخته ام تا هميشه شكر او گويم كه دولت عشق او ست و مي بينم كه هاله از نور در ان سوي مشرق دلم نگاهم را به سويش مي خواند. اين سحرگاهان چه رازي در سينه خود دارد كه نگار ما به عشوه اي مارا از مكر زمانه ايمن ساخت . شعر حافظ زيباتر معني داشت
سحرگاهان كه مخمور شبانه گرفتم باده با چنگ و چغانه
نگار مي فروشم عشوه اي داد كه ايمن گشتم از مكر زمانه