اتش درون
بنماي رخ كه واله شوند و حيران .
اين شعري است از حافظ است غرلي براي دل شكسته گان عاشق كه هميشه تنهايان . دل شكسته نه از ان روي كه در مصاف با كسي در اين زمينه شكست خورده است كه غريب در راه عشق دلش شكسته مي شود. چون اگر عاشق دل شكسته را با خود نداشته باشد در اين وسعت بي پايان تمناي وصل اتشي در درون زبانه نمي كشد. بغض غريبي است كه ترا به ان سوي بيكرانه ها مي برد. مست و سرگشته شب هاي بي پايان انتظار شدن را با دل و جانت تجربه كرده اي . اوارگي را . سوختن را . اين راه عشق عجب طريقي است كه ادمي را چون موجي سركردان مي كند و انقدر به صخره مي كوباند كه كويي پايان ندارد. اين خدا را ببين كه با عاشقان چي مي كند . در خيل عشق بازان انگاه كه دلت شكسته شد انگاه مي داني كه اين سرمايه بزرگ را رحمت عظيم خدا مي داني . دل بايد بسوزد. بريدن ازاين زمينيان و تنها سفر كردن . چقدر زيباست كه انگاه كه به خلوت مي روي اين خلوت ارامشي در دل و جانت مي دهد. اشك هايت چون اب كوثر مي شود. بر پهندشت گونه هايت چون رودي جاري مي شود. مثل جيحون . اينجا مرز تازه ايست . مثل مرزي كه ترا د ر سرزمين عرفات به فضايي از سلوك عرفاني مي برد. سرزمين روشنايي عشق . و دلت سرزميني است كه دران همه اين وسعت عرفان و معرفت جاي دارد. خلوت دريچه است و خانه اي است كه ترا به انتظاري جاودانه براي تمناي وصل ميهمان مي كند. خلوت گزيده اي مي شوي كه به صحرايي ترا حاجت نيست . دنيايي تازه به رويت گشوده است . اين دنيا ترا بي نياز از هر چيزي مي كند . يك دل . يك فانوس و صداي نم نم باران .و قران اين همه نياز تو را براورده مي كند.
واي از دست اين پرستوي خيالم كه لحظه اي ارام نمي شود گاه به كلبه من به جنگل زادگاهم . ان سرزمين سبز من در لاهيجان . و ان لحظه هاي سرشار از مهرباني هاي اين جنگل مهربان كه هنوز عطر تشمكهايش مشامم را به بوي خوش نگاهم جاودانه تر مي شود واز انجا به سايه روشن نيزارها كه بوتيماري بر بركه اي خلوت كرده است . از انجا به كوير اين هيچستاني كه چشم انداز خلقت را زنده مي كند و به سرزمين وحي و سمرقند و از انجا به ساحل اقيانوس اطلس و از انجا به خانه اي در حلبي ابادي در حومه سليمانيه كردستان عراق و در باميان افغانستان و كودكان يتيم و لحظ هايي پيوند ما با مهربان عزيزي بر مزار حافظ و نگار مي فروش ما در هر سحر به عشوه اي ما را از مكر زمانه رهايي بخشيد . اتشي در نيستان دل ...... و اين وسعت عظيم ادراك عشق . دل بود و من و فانوس و سجده اي كردم . باران ارام بر روي درخت سروي مي باريد مثل بوسه هاي عاشقانه بود. اين درخت ارام به عشوه اي خود را در نوازش باران نشان مي داد. من در انجمني بودم از خلوتيان راز . من بودم و دلم ... من سوخته راهي بودم در غربت تنهايي كوله باري را برداشتم وبه راه افتادم پايم درد مي كرد اما مي رفتم و اهنگ درايي از انسوي دشت مي امد . چقدر زيباست كه تنها و بي اميدي جز مهرباني او به بيكرانه ها بروي و چه كسي مي داند كه يك شب خلوتيان به چه رااز و رمزي مي گذرد. گاه اشكي جاري مي شود. به سجده مي روي . گاه در اين درس شبانه واژه هايي بر زبانت جاري مي شوند كه مداني از عالم بالا امده است . اين عظيم ترين عشق خاوت چقدر سرشار از رحمت و ارامش است .