دلم به سودای عشق او امده بود چون ابر بهاری باران مهربانی وسخاوت بود . اما خبری نشد و هر چه زمان گذشت تنهایی من بیشتر شد و  چه ساده بودم که او را همراهی در وسعتی عظیم ترین عرفان عشق و او می گفت همه وجودم سرشار از عشق اسمانیست اما زمان خیره در چشم منتظرم گفت او نخواهد اما.  در شب سردی به من گرمای امید داد . گفت همراه تو می شوم تا بیکرانه های عشق و من اکنده از طرب شدم  و مانند کودکی سرشار از شوفی تازه که همراهی دارم و  از رازهای شب تنهایی من او مخاطب من است اما و اما نیامد و در خانه دلم پر از غبار شد و هاله ای از غم بر چهره این دل  و من انرا در وسعت اشکهایم شستم و چون معبدی در کنار رود جیجون به روی زائران گشودم اما هنوز چشم به راه بودم گه او شاید بیاید و در سحرگاهان من با دسته گل نیلوفر اما پایم های خشک شده از بس که چشم به راه ماندم و به تنه درخت اقاقی تکیه دادم برخاستم  ,وضويي ساختم از بركه چشم من و ن ماز در سحرگاهان و ناله كردم از نامردي هايش