این دل نوشته را؟؟؟؟؟؟؟
اين دل نوشته را چي بنامم
خلوت شبانه دوباره امده بود در وسعتي تازه تر از يك عشق . يك مهرباني در دامن شب چقدر زيبايي دارد. نيايش ها جان مي گيرند . موج نگاهت در دل شب پنهان ميشود. دلت كسي را در همين زمين دوست دارد اما نيست . تنها مي ماني . به ياد او همه شب مانده بودم . اما خسته شدم و بازگشتم به خلوت خويش هرشب سفره اي اراستم كه ميهمانم از راه مي رسد هزلر شوق در دلت كه كسي مي امد اما حتي صدايت نمي كند. در دشت بيركان شب به راه افتادم دل به دريا زدم . ديدم سراب عشق بيهوده است . ديدم عشق در ان ان سوي دشت ها . از اوج اسمان او زمين امدم به سايه سار درخت توسكايي تكيه دادم . به ان سوي دشت نگاه كردم . هنوز دلم اميد ان داشت كه شايد در اين بيكرانه صحراي هستي او بيايد دامن كشان . شبحي را ديدم پنداشتم اوست در سايه سار مهتاب اما نه نمي دانم چي بود . بركه اي در انجا بود وضويي ساختم . به نماز ايستادم . شب بيكرانه هاي يك تامل را در من ايجاد كرده بود. من گمشده اي داشتم انرا در زمينه جستجو مي كردم . اما ايا اين راهي درست در برابرم بود. من در كوير لم يزرع يك احساس چيزي را مي خواستم . سراب هايي بي معنا. من در عميق يك خلوت به افقي چشم دوخته بودم سيماي اسماني را مي خواستم . و در اين اارمش ناگهان طوفاني از غم به سوي دلت مي ايد . مي ماني در براير اين هجوم بي رحمانه . خودت غرببانه به د لت نگاه مي كني و تاكي غم و اندوه . تاكي سوختن و تاكي به ياد كسي بودن كه در اوج اين درد تنهايي شبانه . هيچ نشاني از او نيست . يادي از اين عابر خسته نمي كند كه در باران نيمه شب به گرماي ديداري با او اميد بسته است . شانه هايش خيس باران شده است . همه جا به عطر او لحظه ها را سرشار از زيباترين احساس مي كرد. به اسمان به درختان و به شب و اين عاشق خسته دل تا كجا رفت انگاه كه لختي ارام شد در سايه سار درخت نارون در شب به ياد لحظه هايي انديشه كرد كه سرمست از باده عشق مي شد اما چرا او نيامد و دلي را كه اقيانوس عشق بود تنها گذاشت . به خلوت شبانه اي در ان دور دست ها در كنار تپه ماهوري و اين درخت نارون كه شاهدي بر درد بي پاياني است كه من بر زبان اورده بودم . شب در رنگين كمان لحظه ها و ابرها كه ارام مي روند ومهتاب گاهي در پس اين ابرها مي ماند و مي ايد به لبخندي و تو همچنان مي ماني تا در سحرگاهان به اوج خلوت خويش برسي . شب زيبايي عشق را در سوخته دلان به ارامشي مي برد. اشكي جاري مي شود. تنها و غريب مي ماني و خداوند در سيماي دلت مهرباني را در ارامشي تازه جاري مي كند. عطر ايمان و ارامش و پارسايي همه وجودت را مي گيرد. اندوه ا زتو دور مي شود . اين ارامش به معناي بازگشت به اصل خوبش است دلت چون هاله اي از نور عشق سرشار مي شود. بي نياز مي شوي از هر چه غير اوست و چه خوب است كه ادمي جز او به كسي دل نبندد كه خدا هميشه دركنار ماست اگر با همه وجود به سمت او بروي ارامش و خير را در تمام وجودت جاري مي كند . نگاهي به گذشته مي اندازي و خنده ات مي گيرد كه به كجا چنين شتابان مي رفتي و باز به سوي نهانخانه دل لسان الغيب مي رويم كه فرمود:
اگر ان طاير قدسي ز درم باز ايد عمر بگذشته به پيرانه سرم باز ايد.
اي عزيزان ! عالمي از عشق را در كوچه پس كوچه هاي اسماني جستجو كن و پرستوي دلم مي رود به سوي كلبه اي كه در ان دوران نوجواني در زادگاهم درست كرده بودم و چكاوكي همسايه من بود و بوي تمشكها بر پرچين باران زده و شكوفه هاي درخت به كه نمي دانم چرا در پائيز همه گل مي داد و بوي علف ها و صداي اذان مغرب و چه لذتي داشت كه سجاده ات همه چمن هاي هاي كنار لاجو( نهر كوچك شاليزار) چه لذت اسرايي داشت. . كاش مي شد هنوز ان كلبه را دوباره ساخت و در باران نيمه شب به نماز.