گداخت كار دل

در نهانخانه دل  تنهاي تنها نشسته بودم . باز شوق خلوتم دامن گرفت .  ساعت نه در وسعت سحرگاهان كه دل مي رود به بام عرش  كه ساعت اندگي از ساعت 14 گذشته بود. ديوان حافظ را باز كردم انچه امد همان بود كه در فضاي دلم به غوغاي روحاني خيره شده بود اين عالم دل چه بيكرانه اي دارد مثل يك درياي مواج كه هر ان مي ايد و گوهري دارد به ساحل مي دهد.  گداخت جان و كار دل تمام نشد. بسوختيم در اين ارزوي خام و نشد.. تمناي وصل دل انگاه كه سرشار از بغض غريبي مي شود. مي تواني احساس تازه اي را در وجودت حس كني . ايا من از بيكرانه عالم ديگري بودم كه بدينجا امده ام / چرا  اين همه احساس دل تنگي مي كنم  چرا هر روز دلم در هواي دم زدن از چشم اندازي تازه از رمز هستي بي تاب تر مي شود من چي مي خواهم كه هر روز را به اميد شبي و شب را به اميد سحري و هر بار تشنه تر مي شود. پنجره هاي دل يكي پس از  ديگري باز مي شوند واين خراب اباد رنگي ندارد .اين جهان اين .وادي پر از وحشت و تنهايي و  در اين حالت است كه به ديوان عشق پناه بردم. اين كوي عشق را بايد تنها رفت . دلم مي خواست در مخمل سبز شبي او مهتاب من شود و مرا همراه شود. در بيكرانه هاي بي پايان احساسم. صداي مرغ شب از درون جنگلي مي ايد و تو در زير درخت بيد نشسته اي و به افق اسمان خيره مي شوي / جسمت اينجاست و تو مي روي دران سوي اسمان و با ستاره ها همراه مي شوي . در ان زمان كه او را در وسعت اسمان سوم در روياي خود ديدم در زيباترين وصف چنان سرخوش از باده عشق شدم كه قدسيان را ديدم كه به او اقتدا كردند . وقتي در يك سحر به نماز ايستاديم او امام من شد.  انقدر زيبا بود كه پس از يك سال هنوز در انديشه ان زيبايي ها هستم . من در وسعت عشقم او را امام خود خواندم يك سال گذشت  لحظه هايي كه عطر مي دادند . عطر پاكي و  اخلاص و عشق /  اين ايمان من بود كه پاي دل او مي ريختم .  هنوز نمي دانم چرا اين مقام را براي او درنظر گرفتم اما هر چي بود اين به معناي  ان بود كه دلم مي تواند به كسي تكيه كند كه شايد در اين وسعت خود را بيابد . او خود را گم كرده بود. او همه چيز داشت اما سرگشته بود و نمي دانم چرا اين همه فريادهاي من دراو اثر نداشت . مي خواستم به او بگويم از اين همه تعلقات ببر و اسماني شو. شعري از حافظ با صداي همايون شجريان در لحظه اي كه نماز شب ما جاري شده بود خوانده مي شد.  هر انچه كه خوانده مي شد هشداري بود و حرف تازه اي . از عشق به او كه مي گفت در زلف چون كمندش اي دل مپيچ ... تا بيت  از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيفزود.............    انگار حافظ دركنار ما ايستاده است و محو تماشاي اين مستي سحرگاهان ماست .  اما اين كار ما نيز در مدت زماني به فراموشي سپرده شد . اين مايه عرفان عشق مي شد.. عشق در وسعت نماز شب عاشق و معشوق. پس از برايش نوشتم در وصف اين زيبايي ها اما او انگار تنه خشك درختي است كه هيچ حسي را از يك باران نمي گيرد.  من ماندم و  همه اين لحظه ها را به وسعت نهانخانه دلم بردم... دلم مي گيرد كه در اين حرابه غم زده  هيچ خبر تازه اي نيست و  تو ماني و عشق د رخلوت خود و ديدم اينجا همه چيز رنگ اخلاص دارد و عطر خدا ... و حالا درهر سحر در وسعت اين خلوت بيكرانه هايي د ربرابر دلم گشوده مي شود

بكوي عشق منه بي دليل قدم     كه من به خويش نمودم صد اهتمام و نشد

دريغ و درد كه درجستجوي گنج مقصود       بسي شدم به گدايي بر اكرام و نشد

هزار حيله برانگيخت حافظ از سر فكر         در ان هوس.....   

 اي عزيز ! اين نوشته را به پايان مي برم باشد كه در بيكرانه دل همه زنده دلان اسمان عشق جلوه اي تازه تر به خود گيرد.