در ان عصر دل انگيز در شهر عشق و در دياري كه عطر دل انگيز مهرباني ها را مي توانستي حس كني من راه را دران ديده بودم كه با يكي از زيباترين تصنيف عارفانه حرف هاي دلم را ابراز كنم . در ميان خيل واژه ها كه سرشار از معاني بودند من نور پسنديده را انتخاب كرده بودم .در جمعي كه همه بودند من او را چون كبك خراماني ديده بودم و تصويري از نهايت مه رويي و ملاحت . دشوار بود در وصف او  حرفي بزنم كه اين تصنيف زبان گوياي من بود . شايد تلاش من خواسته بودم مكررا اين تصنيف خوانده شود نشانه اي از يك احساس در تمجيد او بود . اويي كه همه وجودم را در اين جاده خاكي زمين به او مرهون كرده بودم. نور پسنديده. دير زماني ذكر من اين بود و به او بارها ياداور مي شدم كه در خلوت عشق تو نور پسنديده هستي و او شايد فقط مي شنيد و به ان فكر نمي كرد . مثل همه نگا ه هاي من به او . وچه سخت است كه كسي مدعي زيباترين نگاه عاشقانه شود اما هيچ گاه انچه كه تو مي گويي حتي به ان فكر نكند بعدها زمان كه گذشت دو ريالي من افتاد كه اي بابا؟ من كجا و ان كجا ..اين متن را بخوانيد كه در يك سحر به انديشه امد و حالا نوشته ام:

پرستوي  خيالم بود كه به بيكرانه ان لحظه هايي سفر  مي كرد   دروسعت زيباترين نگاه بود كه من به بيكرانه اي سفر كرده بودم . در اين وسعت ايا اين نگاه مي توانست چشم انداز تازه اي باشد؟  لحظه ها را به شگفتي دعوت كرده بودم . من حرفي نمي زدم ...  اين  زيباترين شعري بود كه در ميان خيل اين همه انديشه هاي  عارفان يافته بودم مي خواستم انرا در بهترين لحظه ها  ابراز كنم .  در سيماي او نگاه مي كردم و  اين تصنيف خوانده مي شد /.  در اين تصنيف  عليرضا افتخاري زيباترين را احساس را  تجلي مي كرد .  سيماي روحاني وآسماني عشق را را در سيماي كسي كه معشوق تو شده است ابراز مي دارد. ايا اين نگاه تازه من مي توانست  نگاه تازه اي در او ايجاد كند؟  از سيماي روحاني تا جوشش مي . شكر مي  و  زيباترين وصف ها به اين اميد كه شايد او در افقي تازه خود را سرشار يك شان عارفانه كند. من همه اميدم اين بود كه او سرشار از سيماي اسماني شود ودل او در اين وسعت بيكرانه هاي تازه اي را سير كند .  حالا دو سال گذشته است و من در ارام شبي هستم در خلوت  خودو همه جا شميم عطري به مشام مي رسد . چه  خيال ها كه نكردم كه او در بيكرانه هاي تازه اي قرار گيرد مي خواستم شاهد بي نقصان باشد. همه غرور من باشد. چنان باشد كه وقتي به يادش مي افتم سرشار از ايماني تازه به خدا شوم . اي نور پسنديده . اين همان چيزي بود كه دوست داشتم اين صفت در سيماي او و در دل او جاري شود.  اما زمان گذشت و ديدم او خريدار اين نگاه من نيست و  هنوز در كشاكش هزاران توجيه است .  از او طرفي نبست دلم و  دوباره به خلوت خويش بازگشت  . شب ارامش اسرايي من در بيكرانه هايي از يك حس تازه بود. انهمه سراب بود كه من كسي را نور پسنديده ناميده بودم .... وقتي دوباره قدم به خلوت شبانه گذاشتم  ارامشي كه يافتم بي نظير بود.  لحظه ها با عطري تازه تر از بهار برفت. شايد كودكانه در وراي اين انديشه به انتظار صدايي پايش ماندم اما نه اين ؟؟؟؟؟؟؟؟  اين كي به ياد ماست . او و من و ياد ما كه ما در اين شب اسرايي خلوت ما  و او اينجا بيايد و به صدايي ؟ و پيامي ///  كارگر نشد كه نشد. او در گردابي گرفتار بود. و من بايد زنجيرها را پاره كنم اين غل و زنجير دير زماني بود كه مرا از رفتن باز مي داشت . من نيامده بودكه در زنجير او گريبان شوم كه بايد زائري مي شدم به سوي كعبه عشق و  از انجا به بيكرانه هاي يك اقليم  انجا بهار است و عطر هاله اي از نور ...  من دلي داشتم به سودايي همه رندان تشنه لب و اينك در جدال با اين انديشه بودم كه من و  اين اسارت عشق زميني . ؟  چرا من او را در وسعت يك احساس اسماني يافته بودم ؟ او چيزي نداشت . او حتي در دوست داشتن به تو عاري از صداقت بود چه ر سد به انكه او در بيكرانه راه تو به سوي اين اقليم نور همه كس د راين زمين باشد/  ملامتم نكنيد . هر كسي جاي من بود چنين مي پنداشت . وقتي حرف هاي او را به گوش جان مي سپارم خود را ملامت نمي كند . وسعتي از بيكرانه صدايي كه هرگز نشيده بودم و فكر مي كردم صدايي سخن عشق كه لسان الغيب گفته است اين است .  من چي مي دانستم انكه كه از داغ فراق  زيباترين  جمله ها را با بغضي تب الود مي گويد اينها نمايش است . عشق كجا بود؟ اين حربه بود براي فريب. اگر صداقت بود پس چرا در مدت كوتاهي ديگر هيچ نشانه اي از او نبود/ ؟ همه اين لحظه ها را مرور كردم سالهايي كه با او بودم . اما شكر خدا كه خلوتي دارم كه مرا از هر رياكاران بي نياز مي كند . وانها چه زود ماهيتشان برملا مي شود؟ جالب است كه دست به هر كاري زدم اما نشد و  ديشب در تاملي عيمق در خود خنده ام گرفت  كه حماقت هاي من فقط به درد شيطان خورد. انهمه احساسم به يك باره فرو ريخت و ازاد شدم و حالا من سرشار از اميدي تازه شدم  ديگر دغدغه اي ندارم از اينكه خود را اسير ادمهايي كنم كه فريبكاري را ياد گرفته اند و چه فكر بيهوده اي دارند كه فكر مي كنند اگر ترا پيچاندند در كارشان ره به جايي بردند . اگر نيتت پاك باشد و از يك طرف همه چيز رنگ ريا باشد و دلت بشكند خدا كمك مي كند و ترا نجات مي دهد . كاري كه براي من انجام داد و ورد شبانه و درس سحرگاه اثر كرد.  

 مرو به خواب كه حافظ به بارگاه قبول

از  ورد نيم شب و درس سحرگاه رسيد

 اي عزيزان ! در بيكرانه هاي دل هميشه به ان سوي افق ها بنگر و به جايي برو كه مي تواني به بصيرتي تازه برسي . بت عيار من بود در زماني  چون سرشار از احساس مي شدم و خلوتي را خواستار بودم اما هرچه زمان گذشت او به خلوت ما نيامد و  ديديم او را به اين بزم عشق كاري نبوده است . اگر حرفي زد براي ..... بود. و امان از دست اين شكسته دلان و اين سوگواران خاموش كه هر لبخندي را و هر صدايي را  به سادگي دلشان مي پذيرند و عقلشان پاره سنگ بر مي دارد كه گرگ ها را در لباس ميش نمي بينند. اندكي درايت مي خواست تا بداني همخانه گرگ شده بودي و فكر مي كردي اهوي دشت ختن با تو هم ساز و هم راه شده است . اي بابا.... سخت نگير .. با گرگ ها هم مي توان ساخت .  او اين بود..

 

چع

تو رفتی بهار مــــــــــــن برفـــــــت 

                                          باغ ســـــــــــــبز انتظار من برفت

خشک شد تمام شاخه های عشق

                                          بی تو عــــطر سبزه زار من برفت

چون ترانـــــــــــه ای که با عبور خود

                                          نغــــمه های پر غبار من برفـــــت

ای تمام   راز  نــــــــــور ماه شــــب

                                          بی تو شـــــعر نو بهار مـــن برفت

دیگر از کـــــــنار مــــــن تو رفته ای

                                           بی تو یار من بهار من برفـــــــــت

لحظه ها همیشه با تو سبز بود

                                           بی تو عشق هم از کنار من برفت

رفتی و فقط دلم به یاد توست

                                           بی تو قلب غمگســــار مــن برفت

رفتی و سکوت ماند و حجم شب

                                           خنده مثل تو ز روزگار مـــن برفــت