هرگز فكر نمي كردم روزي بيايد كه در سجده ام انهم در ابهام يك سحر بغضم چون انفجار مهيب دهانه يك اتش فشان بتركد. اين نشانه خوبي براي من بود كه انگاه گه چشم در ايات سوره الحاقه دوخته بودم احساسي از غربت دلم و اينكه اين دل شقايق گونه را به دست كسي بدهم كه به چه احساسي به كن مي گفت من مالكمطلق او هستم مي دانم چگونه امانت دار ان باشم . من همه زندگي ام اين دل بود/ دلي كه همه هستي ان از خلوت شبانه الهام ركفته بود. دلش به فانوسي خوش بود. اقيانوسي از نهايت مهرباني بود و هر شب سرشار تر از مهري تازه بود/ به شوق يك همدم صادق بودم . سالها در همه جا گشته بودم و فكر مي كردم انكس كه امده است زيباترين مهرباني را در وسعت يك صداقت عظيم به دلم طراوتي تازه خواهد داد. سرشار از شوقي بي پايان شده بودم . باورم نمي شد كه اين مهرباني در اين دنياي بي مروت به سوي من امده است . در ان روزهاي اول وقتي حرف مي زد چنان با لحن مهرباني توام بود كه من انگار در خواب مي بينم اين مهرباني را . حرفي كه زد اين بود: تو زماني امدي كه من به كسي چون تو نيازمند بودم . چنان از دردهاي خود سخن مي گفت كه من فكر مي كردم زماني است كه بايد در اوج صداقت همه وجودم را براي او در يك بيكرانه عشق و دوستي هديه كنم. جملاتي كه زيبا بود و نشان از درد او. لحنش چنان بود كه مي خواستي دست به هرايثاري دست بزني . اما همين ادم وقتي هر چه زمان گذشت باورم نشد كه او همان است كه چنين دردمندانه به سويت امده است و تازه متوجه شدم كه اين حربه او بوده است كه با شناخت از روحيه ادمها خود را چنان همدم و همدرد او جا مي زند كه تو تا مدتها بايد در وادي حيراني  سرگردان شوي كه داستان چي بوده است . داستان هولناكي است از انچه كه از او ديدم . همه چيز يك بازي بي شرمانه بود براي فريب دادن ادمها. به هزار قسم مدعي بود كه همه كس او هستي و جز تو كسي ندارد. اما در عمل داستان چيز ديگري بود. يك شم روان شناسي در او بود كه بعدها فهميدم اين ادم از بس با افراد مختلف اين روش را پياده كرده است به راحتي مي تواند ادمها را فريب دهد و مدتهاي مديدي او را سرگردان كند. اما حالا ياد وارد چهارمين سالي شدم كه او را مي شناختم و الان كه مي نويسم كار به جايي رسيده است كه بايد در هر سحر از خدا كمك بخواهم كه مرا نجات دهد. نمي دانم از كجا شروع كنم اما اين را فهميدم كه شيطان در هر لباسي مي ايد و چنان از راه بدرت مي كند كه بايد تنها در سحرگاهان از خدا كمك بخواهي . زماني بود كه در هاله از يك غم عشق او به جايي رسيده بودم كه بيش از يك سال به بحراني رسيدم كه هنوز ادامه دارد. خدايا چرا بادلي كه با همه وجود در عشق كسي مي تپد اين گونه بازي مي دهند. به راحتي يك ليوان اب خوردن چنان مرموزانه ترا مي پيچاند كه فكر مي كردي تو در اشتباه هستي . اما افسوس كه قدر اين دل را ندانست و باري از يك غم و حسرت را دل ما جاودانه كرد. من خلوت گزيده اي بودم . دلم به خلوتم خوش بود. دلي داشتم كه مرا بي نياز مي كرد از همه كس و اين زن امد و كاري كرد كه مانده ام از اين همه نيرنگ و فريب او. اما حالا نكرانم كه اين اه سحرگاهانم من  چه بر سر  او خواهد اورد. سخت است دلي را به درد اوردن . دلي كه صادقانه دوستش داشت . زيباترين نگاه را در هر وسعتي به او داشت اما زمان همه چيز را ثابت كرد. بهترين فضا را براي او در هر جنبه اي فراهم كردم اما بازهم فريب و نيزنگ . كارهايي برايش كردم كه هيچ كسي براي كسي نكرد اين هم اثر نداشت . گاهي فكر مي كردم شايد زمان او را به خودش بياورد اما نه و من شدم خوك بوگندويي كه او از من ؟ در اولين ديدار چنان عاشقانه ترا  بوسه باران مي كرد و از معرفت عشق سخن مي گفت كه در هيچ كتابي نوشته نشده بود. اين همه عشوه را ازكجا ياد گرفته بود. ديداري بود كه در وصف نمي ايد و من به خودم گفتم كه پس از اين فصل تازه اي اغار مي شود از بي نهايت هاي عشق اما اما از اينجا داستان اصلي شروع شد.  داستاني از رو شد ن ماهيت او و اينكه او چگونه ادمها را در اولين ديدار فريب مي دهد .

مثل هميشه شعري از حضرت مولانا /

باز هواي وطنم ، وطنم ارزوست      تكيه به كنعان زدنم زدنم ارزوست

شيشه به دست گير و بيا توبيا ساقيا      ساقي شيشه شكنم ارزوست .

 اي عزيزان أ شايد و بي ترديد انها كه خلوت نيشن سحرگاهان شده اند و در وسعت عطر يك احساس ارامش اسرايي دلشان در روياي يك شب باراني به انتظار سحرگاهان به شب زنده داري مي پردازند و چشمانشان نمناك از ايات قران مي شوند. و در عالم ذكر شبانه به بيكرانه اي مي رسند. اسماني شدن يك احساس زيبا مي شود . انگاه كه دلشان در وسعت اين همه دستاوردها هواي همدمي را مي كند اينجاست كه كسي مي ايد و ترا به بيراه اي مي كشاند . من دل عاشق را مثل عرش مي دانستم و دست به هر رياضتي زدم كه دلم سرشار از عطري تازه شود اما اين كس امد و به فريب مرا  به بيراه اي كشاند. او چنان رفتار مي كند كه شيطان نيز گمراه مي شود. اين كيميايي است در خلق نيرنگ . روز چهاردم اذر است و من در جدال با كابوسي به نام او در وسعت هاله اي از غم و اندوه دست به دامان فاطمه زهرا شده ام .