شوق سحر
این چه شوقی است که مرا در این شب سرد به سوی بزم سحرگاهانم بی تاب تر می کند . این اشتیاق به خلوت شبانه هر شب وسعتی تازه تر می گیرد چقدر زیباست که در وسعتی از یک خلوت با عالم دل به تمنای وصل جانان هر بار سرشارتر از شوقی تازه تر شوی. شب در این بیکرانه خلوت و باران یک ریزی که می بارد من در هیاهوی خلق چون چکاوکی که از جنگلی دور باز می گردد با شوق بالهای خود به اشیانه اش بر می گردد و من انگار همه هستی را به من بخشیده اند. شب سکوت و تنهایی و این خلوت گویی مه رویی مرا به شوق بوسه ای انتظار می کشد. کلبه ای گرم و بی ریا و پر از سادگی و عشق . مهربانی این خلوت که زبان به وصف می گشاید همه چیز به حس تازه ای بروز داده می شود. سوز سرما در پشت پنجره و دلم در هوای ارامش ان چکاوکی است که در همسایگی کلبه ام به امید سحرگاهان لحظه شماری می کند. یک استکان چای . قران و دیوان خافظ و فانوس و عطر یاد مهربانی که بی نهایت های دوست داشتن است . راستی او چه کسی است که چون هاله ای از نور حرم دلم را پرتو افشانی می کند و کبوتران حرمم را به وسعت این نور به اوج اسمانها پرواز می دهد. سحرگاهان این نور در بزم یک عطر سکراور از مستی عشق و خدا می اید به این سفره بی ریای دل ما و من همیشه به این اندیشه کردم که اگر سحرگاهان نبود این زنده دلان عاشق به کجا پناه می بردند. دوباره شعری از عزیز خسته دلان :
رلفین سیاه تو به دلداری عشاق دادند قراری و ببردند قراری
+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر ۱۳۸۸ ساعت 19:56 توسط ناصر كاظمي
|