به عشق نمي توان فرمان داد
چرا ناگهان هجوم بي رحمانه اين همه غم و اندوه به سوي دلم اغاز مي شود؟ چرا اين روزگار از اين گل شقايق دست بردار نيست . و چرا در اين وسعت بي انتهاي غم تنهاي تنها شده ام . نكند بازيچه شدي . نكند همه چيز يك ادعاي پوچ است . عشق كجا بود؟ از چه كسي . از كجا مي داني كه او در وسعت نگاهش دوستت دارد در كدام شب هجرانت او صادقانه به سراغت آمد؟ در كدام شب اگر صدايت كرد از غم لحظه هايت پرسيد؟ از سوگ لحظه ها . اين شب تنهايان و بي كسان واين شام غريبان. او چيزي جز مشتي !!!!!!!! گفت كه پس از پايان صحبت وقتي از تو خدا حافظي كرد حسرتي برايت ماند كه او براي چه به سويت در اين شب دردمندانه ات امد؟ دلش تنگ تو و نگرانت تو شده بود؟ ايا او انقدر نگرانت شد كه راه را در اين ديدكه اسيمه سر به سوي تو امد تا حس كني تنها نيستي ؟
اگر دل او سرشاراز غم عشق بود بغض صدايش را مي توانستي حس كني . صداي مويه هاي او را . كه اين حس را مي شد به ارامش لحظه هاي بيكسي ات تبديل كني . اينجا خبري نيست. بيهوده به چه كسي دل بستي . نكند تو تنها مخاطب او هستي كه وقتي كسي را ندارد با تو حرف بزند و خدا نكند اين باشد كه وقت خود را پركند . در ان سحرگاهان ديو.ان عشق خبري تازه داد : اي كه با سلسله زلف دراز امدي ...... اما خبري نشد. اين دل سودا زده حتي درسحرگاهان نيز تنهاي تنها بود. دلم مي سوزد. اما اين مغرب دل هميشه مي گيرد. مي داني چرا؟ كسي نيامد به صداقت دل خود با تو همراه شود. داغ هجرانه نيلوفرانه دل ما. چشم به زمين مي دوزم . از مغرب خجالت مي كشم. اين مغرب از ما جز غم و اشك چيزي نديد. دست به هركاري هم زد كه دل ما را شاد كند كه نشد و من اسيري دل شكسته در حسرت نيلوفر تب زده اي در بركه غم . به كوچه خلوتي مي روم كه تاريك است . در خود فرو مي روم . كسي نيست كه در وسعت صداقت دلش همراه ما شود. در اين سراي بيكسي دل ما كسي به سوي ما نمي ايد. كسي نشاني نمي گيرد. در اين گورستان تاريك انگار جز خودت هيچ كسي نيست اين شبح هاي ادم نما مثل مترسكها مي مانند. و تو تا بيكرانه زيباترين احساس رفتي . زيباترين سيماي عشق را در دلت ايجاد كردي اما خبر نداشتي كه اينجا خريداري نيست . همه چيز رنگ ريا و مكر است . دل سوخته اي نيافتيم و جز دل خود همدمي نبود ونيست . دل ما خوش بود كه شايد كسي بيايد اما خبري نشد. چنان زيبايي كلامش به عطر متانت توام بود كه دير زماني در وادي حيرت ان مانده بودم . در شوق خود سر از پا نمي شناختم كه گمشده خود را يافته بودم .و د رهمه عمر همين را كه كسي بفهمد كه اين دل ما وسعتي دارد از خلق زيباترين نگاه كه باران ريزي كه در هر شب مي ايد سروده اي بر زبان جاري مي كند. دلش براي يتيمي مي سوزد. اسمان وسعت نگاه اوست . دلش مي خواهد به جايي برسد كه چشمانش سرشار از بصيرتي شود كه قدسيان اسماني را ببيند كه به سوي عرش مي روند. دلش هواي محمد ان رسول اعظم را ميكند . كجاست اين مرد صداقت ها وامانت ها. ابراهيم اين پير عاصي تاريخ و هود و ان ويرانه قوم لوط كجاست . جغدها در ان ويرانه مي دانند كه اين ويرانه با خرابه هاي ديگر تفاوت دارد؟ اين دل ما بود كه هر لحظه در بيكرانه هايي اين چنين سير مي كرد و مي خواست انر ا براي كسي بازگو كند . اما نه اين دنيا براي اين ساخته نشده است . اگر خدا مي نالد از اين همه مرده هاي متحرك پس من به اميد چه احساسي زنده ام . ايا به عشق مي توان فرمان داد. ايا كسي كه اين جمله را مي نويسد در عالمي از صدق و معرفت زندگي مي كند و. چه زيباست كه ترا برگزيده است و تو ديكر تنها نيستي اما زمان كه گذشت. زانوي غم تو مي شود همدم تو و در خيالت مي روي به ان سوي انديشه ات كه خبري نيست و تو تنها مي شوي .ارام و خاموش دلي شكسته مي شود. چون زورق شكسته اي در امواچ طوفان بلا و شب در همان نهانخانه دلت تنها ببال كه معراج تنهايي نيز يك رحمت بزرگ است و تو چي مي داني كه دور روزگاران كه ترا تنها كرد به معناي مهرباني خداست كه مي خواهد تنها با او باشي كه او بهترين است .