غم زیبا در یک غروب
بدانسان كه دلم مي گيرد غروب از راه مي رسد. دلم به ياد عطر حضوري سرشار از غم شد. چقدر سخت است اين هجران فراق . چقدر سخت است كه در وسعت زيباترين احساس دور از گلي باشي كه همه وجودت در سيماي مهربان او شكل گرفته است. غروب در غم زيباي من وسعتي داشت تا من به عمق يك حس تازه بروم . اين دل شكسته در اين غروب بي كسي تنهاي تنها مي شود و دلش بي تاب خلوتي است . كه همه اميد من است . ارامشي در كنار فانوس . و يك قوري چاي . قران را مي گشايم . عالمي در برابر من گشوده مي شود.
دنياي تازه اي كه مرا به ارامش اسرايي مي برد. پرستوي خيالم مي رود تا متن ايات قران . نور كم سوي فانوس و دلت احساس مي كند كه در نهايت ارامش است . سكوتي اسرار اميز ترا نوازش مي دهد. غروب كه از راه مي رسد غم دل وسعت مي گيرد. گاهي اين غم ازار دهنده است و تو بايد صبر كني تا به خانه ات بازگردي . غم شام نيز هست . سخت است بي كسي در غربت يك شهر غريب . اينجا كسي نيست كه از سر اخلاص به كار تو بيايد. همه پر از نيرنگ و فريب . وچه خوب است كه وقتي اين همه نيرنگ ها را ديدي ناگزير خلوتي را انتخاب مي كني كه ترا بي نياز مي كند. از همه كس و همه چيز .
اما با صداي اذان ان هنگام كه به سوي نماز مي روي ارامش روحاني به سويت مي ايد و اين ارامش شوقي است براي بازگشت به خلوت شبانه ... ديگر كسي نيست كه اسير نيرنگ او شوي . چشم به راه كسي نخواهي ماند . هيچ صدايي را انتظار نخواهي كشيد. همه چيز در اين خلوت رنگ ديگري دارد. رنگي از ارامش و تو مي تواني به خدا بيشتر فكر كني . عطر او را در دلت . در اين خلوت نماز عشق ديگري دارد. همه چيز حكايت تازه اي است از مهرباني خدا...
درخلوت شبانه قدم به اقليمي مي گذاري كه اميد را در دلت زنده مي كند اميد به رحمت