در آن سحر به پیامی دل ما ....
دردي بي پايان انجاست كه دلت بازيچه شود. يك بار مي ايي و در اين خرابه غم زده جغدي را مي بيني كه فكر مي كني هدهد است . يعني چنان رنك ولعاب به خود مي دهد كه درانديشه ات القا مي كنند مانند خناسان كه اين جغد شوم كه وي خواهد دلت را ويرانه اي كند و از طراوت دور كند هد هد مي بيني . شعبده بازي كرده بود؟ دل را مي دهي چون در يك سحرگاه در استانه بازگشت به زادگاهت بودي كه گويي همراه تو مي باشد پيام هايش عطر حضور داشت و تنها سه روز از اشنايي گذشته بود همه چيز را به رنك صداقت هاي بي شمار مي ديدي . تو دوباره متولد شده بودي . شهسوار عشق امده بود. ان شب گويي دلم به معراج دعوت شده بود. مثليك پرستو بودم . انقدر سرشار از اميد شده بودم كه فكر مي كردم حالا زماني است كه من به معجزه عشق ايمان بياورم . مي داني او چه پيامي داده بود: جمله اي كه بيكرانه دلي را در وسعت عشق عيان مي ساخت : به عشق نمي توان فرمان داد!!! اين پيام عميق بود . انهم از كسي كه وقتي زبان به سخن مي گشود وسعتي از زيباترين صداقت بود. صداقتي كه ترا به متانتي عيمق برخوردار مي ساخت . دل عاشقان به پيامي ارام مي شد و من هميشه به پيغام معشوق ايمان داشتم . مهم نبود كسي در كنارت باشد اما مي توانست چنان كند كه گويي در كنار تو قرار دارد . اين يار ما از اين جنس بود. انچه كه يك دل عاشق مي خواست نيازي نبود بر زبان بياورد كه او معلمي بود كه عشق را درمكتب دلش به سوخته دلان اموزش مي داد. اين حرفي بود كه او برزبان جاري مي كرد. نيمه شبي بود كه باران مي باريد باد سردي مي وزيد. يك ساعت به سحر مانده بود. در استانه ورود به خانه پدرم بودم كه اخرين پيام او اين بود . عزيز دلت از ان من است هر كسي هست بايد برود انجا معبدي است كه من پرده دار ان هستم به دست اهلش بده كه منم . گويي سالها در كنار هم بوديم . چه قدرتي داشت در ايجاد يك رابطه عاطفي انهم در سه روز . ان شب فقط پيام مي داد و هر پيامش عطري از نهايت يك احساس پاك و اسماني . چنان بود كه من وقتي به گوشي تلفن همراه نگاه مي كردم انگار دست هاي اوست . برايم من نبود اين ادم داراي چه خصوصيت ظاهري است اما مي دانستم دل او سرشار از عطري است كه در اقليم عشق مي تواند ترا به ملكوت ببرد اسماني ات كند و اين ارزوي من در دير زمانهايي بود كه هميشه از خدا مي خواستم كسي همراه من شود كه بال پروازم شود . مهربان باشد و غمخوار و صداقت و مهمتر از همه ايمان به خدا . چنان سرشار از اميد هاي تازه شده بودم كه كوله پشتي خود را گذاشتم و راخي معبدي در زادگاهم شد. مادرم گفت از راه رسيده اي و بسيار خسته اي نرو اما او از دلم كه خبر نداشت . مثل كودكي مشتاق شتابان به سوي معبد و نماز شبم را به شكر اين عشق خواندم و دولت عشق را جشن گرفتم به سجده اي همراه با اشك شوق و چه احساسي به خدا داشتم و شكر او را با چه قدرتي از ايمان . به ايوان معبد امدم گويي او را در زير باران در كنار درخت اقاقي مي ديدم كه خيره در من شده است انقدر اين روياي من قوي بود كه صدايش كردم .
ادامه اين نوشته را دنبال كنيد.