عطر خدا را حس می کنی؟
وقتي عطر خدا را حس مي كني
در اين سراي بي كسي كسي به در نمي زند به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند .
در ويران ترين نگاه دلم ، سكوتي وهم آور در دلم ابهام نگاهي را زنده مي كند- شوقي نيست . اميدي دراين ساحل كه همه قايق ها شكسته و به گل نشسته اند نيست . كجا مي فروشند مي صوفي افكن كه در تابم از زهد ريايي و اينجا هزاران رنگ ريا در لجنزار هاي اين كوچه زمين ترا به فغاني وا مي دارد . دلتنگ مي شوي و هجران بلاي دل ما مي شود نه در اين زمين و به جستجوي مهرباني كه در آن سوي آسمان و شب در متن سحر ارام و خاموش دل به فانوس مي بندي و دل و جانت مي شود اين فانوس اين شمع هستي دل و اين زيبايي يك حضور و دنياي تو اين مي شود كه لختي در سايه سار فانوس آرام شوي و بينديشي و تدبر كني در عالم دل .
خبر تازه اي نيست . دل در وسعت فانوس مي تواند انتظار را معنا كند؟ اگر دل به كسي بستي اين لحظه هاست كه بي خبر مي آيد چون به جستجوي تو بود. قاصدك ها را ديدي ؟ ديدي چگونه در هواي وصل حيران و سرگشته مي رود در هر كوي و برزن |؟
انكه ترا دوست دارد بلاتر از قاصدهاك مي تواند سرگشته باشد.
و بي ترديد قاصدكها هنور در اندر خم يك كوچه اند كه در سراي عشق اين وسعت بي انتهاي دل در بيكرانه چشم معضوم عشق هر لحظه تولدي دوباره مي شود.
در همه شب و روز چون پروانه اي سرگشته مي رود تا گل عشق را در متن بوسه هاي خود عطري تازه دهد و خود نيز سرشار شود. از بغض، خنذه ام مي گيرد كه اين انتظار عبث وبيهوده از زمينيان ؟ اين زمينيان كاش از جنس شفافيت ها بودند و بي پرده بر دل و زبان خود يكسان مي شدند. اما در وسعت خلوتي در سحرگاهان است كه مي تواني دوباره نظر كني و حتي شب نمي تواند به اين بيكرانه احساست پاسخي دهد و خدايا اين سحر چه معجزه اي است كه دل عاشقان خسته دل سرشار از نيرويي تازه مي شود. طراوتي به وسعت باران بهاري و تو با ارامشي به زيبايي نجوايي دو قو در مردابي مي تواني به وسعتي تازه تر قدم نهي . چون هاله اي از نور مي شود دلت اگر بخواهي . انجا مرزهاي تازه عشق به رويت گشوده مي شود. معبر رفح عشق جان مي گيرد و تو همه چيز را در متن نگاه خدايي زيباتر و عميق تر مي بيني . دلت كه در ان شب پر از اندوه بود ارام مي گيرد. دل سودا زده تو انگاه كه همراه با فانوس به قران مي نگرد خدا را حس مي كند كه در كنار تو نشسته است . با تو همراه شده است . وسعتي نيست كه خدا هست و خدا در بيكرانه هايي بي انتها به سوي تو امده است كه اي بنده من با بار گران گناه هم اگر امدي من سبكبارت مي كنم دلت را سرشار از نوري و ارامشي مي كنم . نترس و نا اميد نشو. زمانه ترا به مرزهاي بيهوده ياس و نا اميدي نكشاند . اگر دلت را شكستند اين ادميان عاشق نما هر گز ياس به خود راه مده. من امده ام با كوله باري از بخشش و رحمت امدم . من معشوق تو مي شوم و سرشار از احساسي تازه براي دلت مي شوم . تو اگر شكسته دل شدي من امده ام كه همدم دلت باشم. و تو اي بنده من سحر در وسعت دلت مرا به سوي تو كشانده است .
من با چشم دل خدا را مي ديدم به سجده كه رفتم دست هاي مهربان خدا بر شانه هايم بود چه د ست هاي گرمي و اكنده از مهرباني . هيچ دستي تا اين مهرباني بر شانه هايم را جس نكرده بودم . و من به خود امده بودم دوباره متولد شدم و بصيرتي در دلم جوانه زند. من خدا را داشتم و در زمين چه عبث به جستجوي عشق بودم . در ميانه اين حرف هاي زميني چقدر دردتاك بود كه پس از سالها حرفي زد كه ماندم و گفت به من بگو چي مي خواهي و چه كنم و تنها اين را گفتم كه ايا در اين سالها تو هنوز نمي داني من چي مي خواهم؟ اين كسي بود كه سينه چاكي مي كرد در وسعت عشق و اسماني بودن راه او بود . او براي من همراهي بود در بازگشت به اصل عشق . راهي به سوي اسمان اما زمانه نشان داد كه همراهي نبود كه تكيه گاهت باشد .
اما هر چي هست دلم ارام مي شود. دلم به بيكرانه اي مي رود كه هيچ كس به انتظار نيست . كران تا كران اقليمي تازه به سويت گشوده مي شود. هر ايه اي از فران را كه مي خواني به طراواتي تازه تر مي رسي . اين ايات شگفت انگيز قران و سوره اعراف . دلت سرشار از حسي تازه مي شود. چه خوب است كه به درك تازه اي رسيدي كه تنهاي تنها بروي . در كاروان دلت كسي نيامد به شوق كعبه . گاهي سرشار از درك تازه اي مي شود در اين بيكرانه و به سايه ساري تازه مي رسي اما كسي نيست كه به او بازگويي كني كه در اين سحر به زيبايي هاي تازه اي از ادراك هستي رسيدي . اين حس تازه را در نهانخانه دلت مثل هميشه نگه مي داري تا به اهلش بدهي . شايد هيچ ترديدي ندارم كه اينجا در اين سراب دروغين هيچ و هيچ خبري نيست . اينجا قرار هم نيست كه خبري باشد. ناله هاي دردمندانه خدا را كه از دست اين مخلوقات به جان امده است را در قران خواندي ؟ پس دلت را به هيچ چيز و هيچ كس خوش نكن و دلت را همه چيز خود بدان . براي يك بار هم كه شده است خودت باش و تكيه گاهت را در دلت بجوي . اخرين ايه سوره اعراف زييايي سجده اي را در دلت ايجاد مي كند و هاله اي از نور را در وسعت سجده ات تچسم كن . و با اين نگاه به غريبانه هاي حضورت جاني تازه ببخش . از كوي مغان روي بر مگردان كه انجا فروشند مفتاح مشكل گشايي ..... ايا در اين طريق عشق ، اين اسمان نمي تواند در هر سجر سرشار كند كه بي نياز از هر كسي شوي ؟
غزوب در دل تنگم دوباره خانه گرفت دلم هواي غم و گريه شبانه گرفت .
نيم ساعت از اذان ظهر گذشته بود در سيزدهم ابان ماه 88 – هواي ابري دلم چون اسمان ابري بود.