-------------------------------------------------------

 سحرگاهان پر از شوقي مي شود مثل ان است كه رند تشنه لبي را مي ناب مي دهند از ساغر هستي . فانوس را كه روشن مي كنم  انگاه كه چشمم به ايات نوراني قران خيره مي شود مثل انست كه انگار پنجره اي به سوي چشمان من باز شده است به سوي باغي پر از گل و گياه و عطر دل انگيزي كه از سراپرده اين چشم انداز زيباي هستي .  ارامشي همراه با شوقي سرشار از عشق . اما اينجا همه چيز در و.سعت سحرگاهان عطري دارد اينجا  ديگر تو نيستي كه كسي به ياد تو بيايد  اينجا جايي است كه زنده دلان عشق خود مي ايند به ايوان خاطره ات . اينجا در اين سكوت اسرار اميز جايي نيست كه تو اختياري از خود نشان دهي مثل حج است و تو در گرداب اين موج عظيم قطره اي سرگردان به شمار مي ايي . اينجا ميعاد گاهي است از عط رخوبان و اينجا اخلاص د روسعتي عظيم تر از هميشه شكل مي گيرد. من چندان سرشار نبودم از عشق . من خاك نشيني بودم در بيكرانه هزاران تمناي وصل . من كجا عشق از كجا . من چي مي دانستم ازاين راه بي نهايت . من سرگشته كوي عشق به كجا چنين شتابان امده بودم . مرا به چه لطفي سرشار كرده بودند  چه رحمت عظيمي است اين درياي بي پايان مهرباني حضرت جانان . مئن به ضييافت سحرگاهان دعوت شده بودم؟  من چون بيد بر سر ايمان خويش مي لرزيدم انگاه كه به سوي ميعاد گاه سحر به راه افتادم . من خجالت زده چم مهرباني بودم كه مرا از رنجي عظيم رهايي داد و مرا به سفره اي از ضيافت عشق فرا خوانده بود. من از خود خبر داشتم  دلقي كهنه داشتم از بضاعت ايمان . من گدايي در ميخانه عشق بودم . چقدر اين خداوند مهربان است ..زيبايي عطر سحرگاهان انگاه كه مشام دلت را مست كند ديگر باره سرمست از باده حضور مي شوي . ديگري از زمينيان نمي نالي از دو رنگي ها  از بهانه ها و از همراه نبودن ها درراه شعق نمي نالي و ديگر چشم و دلت هواي ديگري در سر دارد . هوايي ديگر از انچه كه ترا به ماندن در زمين سرگرم مي كرد- احساس ميكني  اين تارهاي به هم تنيده يكي پس از ديگري از تو جدا مي شوند. ازاد و سبكبال مي شوي . پرواز را دوباره سر مي گيري  ذاسماني مي شوي . چون پرستويي مي شوي. از قاب اين پنجره قران كريم اين زيبايي ارامش پارسايي بيكرانه اي براي دلت مي شود. ديگرخود را احساس نمي كني. چقدر اين سحرگاهان شبيه حج است . به اسمان كه نگاه مي كني مي بيني كه قدسيان اسماني به سوي عرش باز مي گردند . انها ان مقربان امين خدا از كجاي اين خرابه غم زده بر مي گشتند كه چون هاله اي از نور شتابان مي رفتند تا در محضر نور عظيم شرفياب شوند. من به چشم خود مي ديدم كه اسمان  رنگي ديگر داشت . رنگي با عطر ملائك . وه خدا چقدر اين سحر عظيم است . سحرگاهان بيكرانه اي از بي نهايت هاي مهرباني خداست . چقدر دلت مي خواهد اين سحر به يلدايي لحظه ها باشد. سكوتش چقدر معنا دارد و لحظه ها عطري هدايت و رحمت و تو فقط اين را مي فهمي كه اگر مي خواهي به بيكرانه نداشتن و نخواستن و به پارسايي برسي و جز او كسي را در خانه دلت ميهمان نكني اين وسعت سحرگاهان است كه راهي را به سوي دلت باز مي كندو شوق سحر و خدا مي ايد در خانه د لت و همراه مي شود تا بداني او هست و جز او نيست. خدا كند كه هر سحرگاهان در حريم اين نورانيت عظيم همه ما سرشار از باده عشق شويم.

 سحر با باد مي گفتم حديث ارزومندي     خطاب امد كه واصل شو به الطاف خداوندي

 دلم بي تاب شده است و در تمناي وصل او. چقدر زيباست كه از خدا بخواهي از هر زنجيري در اين زمين رها شوي . اين تارهاي عنكبوتي كه ترا به ماندن وادار مي كنند. مددي كن كه به وسعت عشق و به نيروي عظيم عشق خدايي شوي  و خدا تا كجا مهربان است و چقدر سرشار از لخندي عيمق مي شود انگاه كه مي بيند تو به اميد رحمت او به بارگاه قبولش در سحر پناه بردي .