یار ما چون هاله ای خسرو خوبان عشق!!!
باران اشكم مي رفت چون جيحون . باران اشكي از سراچه دل ، باران سحرگاهي مي باريد و چكاوكي بر چشم اميد اشيانه اي داشت . اين پرده زيباي هستي و نگاهي پر از اميد كه بيكرانه دل ما را به جستجوي هاله اي از خسروي عشق جلوه گر مي ساخت .
ساكنان عالم بالا در وسعت قدمهاي خود به سوي عرش به طواف ايستاده بودند . باران عطر ديگري داشت. سحرگاهان اين زيبايي نگاه خداوند به هستي در تولدي تازه در متن خود به بيكرانه هاي دلي ارام و پر از اميد معنايي داشت .
آسمان به زيبايي سحرگاهان بيتابي خود را آشكار مي ساخت . خداوند تكيه داده بر عرش در بيكرانه نگاهش به سحرگاهان مي باليد وزمين در پرتوي از نور او عطري تازه مي گرفت . شب به پايان رسيده بود. در آنسوي بركه دل ، خواب معصومانه او در كلبه زادگاه .و نمازي كه مادرش در بامداد هرروز مي خواند . معصوميت او براي يك عمر در چهره اش ماندگار شد. اين داستاني است كه ما را به راهي مي برد براي صادقانه زندگي كردن / او درسي است براي همه كه مي توان با نداشتن و نخواستن به پارسايي رسيد و زندگي را عطري از معنويت داد. از او پرسيدم كه سالها زندگي در ميان روباها و كفتاران در كلانشهر با تو چي كرده اند . لبخندي زد و گفت خدا كمكم كرد. روزي پسر ا.و را ديدم در يك نمايشگاه نقاشي . گفتم رمضان اين رضا گذشته تو مي باشد. در سيماي اين نوجوان به وسعت يك ايمان و پاكي پي بردم . رمضان مردانه زندگي كرد و غمخوار همه بود. دل او را كسي نداشت . مردي بود كه همه ايمان بود با همان لهجه تركي كه خاص روستاهاي اطراف زنجان است . روستاي او قول توق نام داشت . يك بار با او به مسافرت رفتم انهم در شهر تبريز و اين مسافرت ها بهترين تجربه در شناخت ادمها سات و او وسعتي از مهرباني بود گاهي به شوخي به رمضان مي گفتم . اگر قرن هفتم هجري قمري زندگي مي كردي مي شد پس از وفات تو معبدي ساخت تا انبوه زايران در مرقدت دخيل ببندند ابراهيم در يك نگاه معناي عميق يك زندگي بود. صبوري مهرباني و عشق به انسانها. بي هيچ رياكاري . در اين زمانه رمضانها بسيار اندكند شايد انگشت شمار . صداقت در رفتارش موج مي زد . كتابي بودبراي خوب زندگي كردن . براي يادگيري خوب ماندن و عطر خدايي در همه لحظه ها داشتن .پر از مهرباني هاي صادقانه بود و درسي كه مي توان از او گرفت اين بود كه در پرتو اخلاص .و صداقت مي توان به بيكرانه هاي ارامش و بركت رسيد. او اينك بازنشسته شده است . اين را كه نوشتم شايد برگي از تحفه درويش باشد. رمضان نمونه اي از يك انسان با صداقت بود . دوران سربازي اش را در كردستان بود و او مي گفت : در اوج درگيري ها با گروه هاي شورشي كرد بودم و همه نگراني من اين بود كه اگر شهيد شوم سرنوشت مادرم و خواهرش چه خواهد شد. او از اين دو نفر نگه داري مي كرد و خواهرش از مادرش پرستاري مي كرد . براي من اين مهم بود كه سالها زندگي در تهران او را عوض نكرد . و بيشتر از همه اصالت انساني خود را حفظ كرده بود.
او در ايران خودرو از 16 سالگي شروع به كار كرد. جاي او خالي است . همين ديروز اخرين باري كه او را ديدم احساس كردم كه يكي از بهترين دوستان خود را از دست دادم . براي او مراسمي گرفته بودند و تقدير از سالهاي پر تلاش او در وسعت يك امانت داري و صداقت .
چندي پيش گفتم رمضان ! به حج برو تا سرشارتر شوي جوابي داد كه تاريخي از يك احساس مسئوليت بود. گفت نگه داري مادرم براي من مثل حج است . ارزو دارم مادرم به اين سفر روحاني بود و اين براي من از هر چيزي مهم تر است . و زيباتر از همه اين بود كه او به صراحت به اين موضوع اشاره مي كرد كه لياقت اين سفر را هرگز بدست نخواهد اورد.
شايد اين احساس قلبي من بود كه فرصتي ايجاد شود تا مادرش را ببينم و از او بپرسم كه چه رازي است كه رمضان مثل ماهي كه به همين نام است سرشار از خير و بركت است .
اين را هم بگويم كه رمضان در زماني كه من در بيمارستان ميلاد بستري بودم با همه وجودش مرا مورد لطف خود قرار داد و مكرر با من در ارتباط بود به خصوص در روزهاي اوليه كه دلت مي گيرد. و يادم امد در همان زماني از كسي كه سينه چاك دوستي با من بود خواستم مرا از صدايش ارام كند . بهانه اورد كه نمي شد و انتن نبود و در جاده بوديم و از اين حرفها كه براي توجيه مي توان رديف كرد و من گله كردم كه اين كار سختي نيست مي داني چه حوابم داد وقتي گفتم من درد شديدي دارم و نياز به صداي تو دارم ؟ گفت به درك كه عمل كردي . اين ادم داشت به عروسي مي رفت !!! اين همان كسي بود كه من در وسعتي از زيباترين احساس هميشه كوشش مي كردم تا نهايت هاي مهرباني براي باشم. اين حرف او براي من سمي مهلكي بود . غمي دلم را فرا گرفت و از خود پرسيدم اين بانويي كه مدعي مهرباني و مدارا بود كي بود؟ شايد در اينجا رمضان ها ارزش خاصي دارند . و اين ادم كه فكر مي كردم در هاله اي از نور مي تواند خسرو خوبان من باشد اين بانويي كه در وسعت هاله اي تداعي مي كرد اما نه ..... او ...... بگذار تا بگريم به پريشاني خويش ... كه به جان امده ام از تنهايي خويش .... رمضان ابراهيمي دلش چون هاله اي از نور بود و هست و خواهد بود. يادش گرامي باد در دل ما....
اين نوشته ادامه خواهد داشت قرار ما اين بود كه فرصتي ايجاد شود كه با او گپي طولاني بزنم و بخش مهمي از كتاب من با عنوان لبخند ابي كه براي ايران خودرو خواهم نوشت به حرفهاي خوب و ارزشمند رمضان اختصاص يابد .