غروب در دل تنگم دوباره خانه گرفت
غروب در دل تنگم دوباره خانه گرفت دلم هواي غم و گريه شبانه گرفت . به شهر خويش غريبم ولي چي خواهد كرد كبوتري به ويرانه اشيانه گرفت.
صداي پاي مغرب مي امد از دوردست ها چون سرو خرامان عشق و. خورشيد در وسعت زيباترن رنگين كمان افرينش ارام به ان سوي اين زمين باز مي گشت. درخت چناري بود كه مرا به سايه سار هزار رنگ خود د عوت مي كرد. نسيم سردي از ان سوي صحرا مي امد چوباني را ديدم كه با گله گوسفند خود باز مي گشت . دلم در هواي دم زدن از دردي تازه بي تابي مي كرد. با خورشيد همراه شدم . در بيكرانه مغرب گويي مشرق دلم افقي را نظاره گر بود. اسمان رنگي به زيبايي نخستين لحظه هاي افرينش داشت. دلم محو اين زيبايي اسرايي شده بود. دامن شب ارام از متن مغرب به سوي من امده بود. دلم اكنده از شوقي شده بود. دل تنهايان چقدر در غروب هواي خدا را مي كنند . عطر ياد او در دلم طراوتي داشت . دلم هواي كسي را كرده بود كه اين احساس خود را بازگو كنم و اين هميشه در نياز من بود. به سوي خانه اش رفتم . صدايش كردم انگار نمي خواست درخانه دلش را به سوي من باز كند. دوباره صدايش كردم اما خبري نشد. دلم غريبانه گرفت . به سوي تك درخت صحرا بازگشتم . وضويي ساختم و نمازي خواندم . هيچ خبري از او نشد. در وسعت زيباترين احساس مي خواستم زيبايي دلم را در اين كرانه مغرب و در چشم او خيره شوم و حرفي تازه بزنم. هيچ خبري نشد در اين كرانه غم ما و من ماندم در اين بغض مغرب و ديدم به چشم دل كه مغرب نيز همراه شد. اما من تنها نبودم . سرشار از شوقي تازه شدم . مغرب چون هاله اي از نور اميد به ميهماني دل ما امده بود. مثل يك روز بهاري شده بود اين دل ما. از دور دست ها بانگ جرسي مرا به سفري دور ودراز دعوت مي كرد كوله بار خود را برداشتم و در همه شب همراه با كاروان دل رفتم . به بركه اي رسيدم همه به نماز ايستاديم و اسمان غرق ستاره ها بود. به ان سوي صحرا نگاه كردم كلبه اي كه يار من گمان مي كردم در انجاست همچنان خاموش بود و كاروان دلي نبود كه در وسعت يك نياز در اين خانه را به اخلاصي بكوبد. من ارام مي رفتم همراه با كاروان دل و ساقي ما باده اي از شراب ناب به ما داد و ما به شوقي تازه تر عازم مقصدي شديم .
دل ما تنها نبود اما انكه مدعي بود يار ماست در كنار ما نبود. من هميشه در كنار دلم چشم انتظار او بودم و او انگار كسي به انتظارش نيست . شب ارام مي رفت و من نيز همره این قافله دل رفتم . لحظه ای به تخته سنگی تکیه دادم دوباره به ان سوی دشت نگاه کردم دیکر نشانی نبود. او کجا رفته بود. من چون یتیمی که دیگر امیدی به کسی ندارد و باید تنهای تنها این بار غم عشق را به منزل ببرد به اسمان نگاه کردم . ذکر خواندم . اسمان این وسعت بی انتهای اندیشه در دل شب برای زنده دلانی که توبه کار امده اند ایتی است از نهایت یک رجعت دوباره . چقدر زیباست این راه را تنها بروی و بی نیاز از دست های مهربانی باشی که عطری ندارند!!!!!!!!!!!!!