باورم نمي شد مي توان در وسعت يك نگاه تازه جهان را زيباتر از هميشه ديد و اين همه اثار صنع . ظاهرا گره كار در ان بود كه اين ادمي زاد اين شير خام خورده گاهي چنان خود را مي بازد و در چنبره تار عنكبوتي يك احساس كاذب گرفتار مي شود كه گاهي در خلوت خويش وقتي سرش را بر مي گرداند و به اين احساس خود نگاه مي كند از ته دل خنده اش مي گيرد. داستاني  مضحك  از يك احساس دوست داشتن. شايد هم به نوعي چندان به ملامتم نيارزد كه درنهانخانه دل  هميشه راهي را داشتم كه مرا به سوي يك تدبر و تامل تازه دعوت مي كرد يعني اين راه به من نجات بخش بود.  به سادگي و با بي ريايي مي ايي و در برابر خود كسي را مي بيني كه عاشقانه جلوه مي كند و احساس پاك ترا مي ستايد و مي گويد اي عزيز تو همان كسي هستي كه من سالها در پي ان بودم . اولين حرفش اين بود كه ايا اين نوشته ها از ان توست؟ يا نه از ديگران اقتباس كردي؟ اما وقتي دقايقي مي گذرد اعتراف ميكند كه اين نوشته ها قطره اي از درياي بيكران يك احساس هدفمند اسماني است و اينجا بود كه  چنان احساسي از خود نشان مي دهد كه خود سرشار از شوق مي شوي.. اين به معناي اغاز يك روند بود كه من  دركنار خود براي اولين بار كسي را  داشتم  انهم براي چه چيزي؟ يك مخاطب صادق و دردمند و مهمتر از همه صداقت . چيزي كه او بيش از من مي خواست . شما به من حق بدهيد ايا شما جاي من بوديد چه مي كرديد؟  اين ادم از شهري بود كه من از زماني كه خود را شناختم  همه ارزوي من اين بود كه روزي اين شهر روياهاي خود را ببينم و با مردم اين ديار از مهر و وفا و صميميت صادقانه انان خود را سرشار كنم و حالا اين ارزو در بهترين شكل ممكن تحقق يافته بود. من سر از پا نمي شناختم . اگر ان ترك شيرازي بدست ارد دل ما را؟  اين مصرع از ديوان حافظ نيز به عطش بي پايان من دامن مي زد.

 مدتي در وادي حيرت بودم باورم نمي شد كه از ان ديار كسي امده است كه در افق دلم چون ستاره اي ثاقب مي درخشد و هر انچه كه من مي خواستم در او تجلي داشت . صداي او با عطر صداقت و مهرباني ها زيباترين سمفوني بود. هر بار كه صدايش را مي شنيدم احساس من بيكرانه هاي تازه اي را ايجاد مي كرد. من حتي تصويري از او نداشتم دلم به صدايش خوش بود . من به جستجوي صداقت و مهرباني بودم .  سارا!!!!!!1 اين نام او بود و عكسي برايم فرستاد  به نوعي مبهم و سايه روشن سياه و سفيد كه شبيه عكس هاي گرافيكي بود . اين عكس را وقتي من ديدم از انجا كه احساس بسيار خوبي به او داشتم بسيار ارزشمند جلوه گر مي كرد  شايد ساعتها به اين عكس نگاه مي كردم و چه شوري بود در دلم و چه رويايي بود كه پرستوي خيالم مي رفت به ان سوي بيكرانه ها. طراواتي در دلم شكل گرفت  . لحظه ها در نهايت يك اميد و ارامش صوفيانه سپري شد . من خود را در متن احساسي ديدم كه برگرفته از  احساسي بود كه به او داشتم . سالها در اسياي مركزي تلاش خبري كرده بودم . در اين جا با كساني اشنا شدم كه وقتي با تو حف مي زدند عطر صداقت و مهرباني را حس مي كردي انها پنهانكاري را نمي دانستند. ساده و بي ريا انقدر صداقت داشتند كه مي ماندي از اين همه انسانيت .. و من در ايران  ايا با چنين انسانهايي مي توانستم برخورد كنم .  اينجا جامعه طاعون زده بود كه بسياري از ارزش هاي انساني و معنوي در سايه قرار گرفته بودند و رياكاري و فريب و بسياري از صفات پليد جاي انها را گرفته بود. به خصوص عده اي در لباس عشق و مهرباني  جادوگري مي كردند . من احساس غرور مي كردم كه كسي را برگزيدم كه اهل دلي را دارم كه مرا از همه چيز بي نياز مي كند اين مهم بود كه عشق را د راين وسعت از نهايت صداقت ها تجربه كنم .  گاهي دچار دلهره مي شدم  نكند من اشتباه مي كنم . اگر اين ادم اني نباشد كه فكرش را مي كند چه خواهد شد ؟ اما هميشه با اين احساس به شدت مبارزه مي كردم  وبه نوعي به من برمي خورد كه چرا در مورد او اين احساس را دارم . يك الهه مقدس براي من جلوه گر بود.  مثل اين بود كه پنجره جديدي به سوي دلم باز شده است و شايد در اين نوشته من شما مي توانيد حس كنيد كه نمي توانم از جايي شروع كنم و مرتب از اين شاخه به ان شاخه مي روم . و از طرف ديگر اعتراف مي كنم كه قلمم نمي تواند در متن اين جريان خود را قرار دهد. ماجرايي بود. مي خواهم اين را بگويم كه يك انسان چگونه مي تواند نقشي را بازي كند كه تو دراين فكر باشي او بهترين است . چنان همراه شود با انديشه هايت كه همه تلاشت اين باشد كه در او ذوب شوي .  شما فكر كنيد اين جمله چقدر مي تواند تاثيرگذار بر روي انديشه ما باشد كه : به عشق نمي توان فرمان داد!  كسي كه مي گويد همه فلسفه زندگي و انديشه من اين است بسيار مهم مي باشد كه چنين انساني انهم يك زن  برخوردار از يك چنين فهم عارفانه اي باشد و بي ترديد او داراي قلبي سرشار از اخلاص و معنويت است . برداشت هاي من از اين جمله به عنوان يك خبرنگار كه به متن و فرايند يك نگاه و رفتار قرار مي گيرد از اهميت بسيار زيادي برخودار است . اين جمله از نگاه من نشانه ان بود كه اين انسان قدم در وادي پاك عشق گذاشته است و مي توان از دامن پاك چنين انساني بهره هاي زيادي در معنويت وپارسايي برد. حالا چند سال از ان ايام مي گذرد ومن وقتي خوب به اين دوره نگاه مي كنم مي مانم  كه اين ادمهاي كهنه كار در فريب ادمها هيچ مرزي را نمي شناسند . مثل بوقلمون خودشان را به رنگ تو تا چپاولت كنند. به عبارتي ديگر انچه كه دلت مي خواست بهتر از ان انجام مي دادند. خوشحال بودي كه چقدر خوب شد كه اين ادم به اين سرعت روحيه و نيازهايت را شناخت .و جالبتر اين بود كه او دركنارت نبود هزار كيلومتر دور تراز تو اما چنان مي كرد كه گويي در كنار تو. و سرش را بر روي شانه هايت گذاشته است . اما يك چيز مرا به ترديد وا داشت . او مدعي بود كه اين رفتار ها و انديشه ها را من ياد گرفته است  درحالي كه من اين همه ظرافت هاي عاشقانه را در خواب هم نديده بود و باز مهمتر زماني كه به ديدارم امد همين بوسه . به قول كوچه بازاري ها  ماچ را چنان انجام مي داد كه تعجب كردم ... سرش را همراه با عشوه اي به چپ و راست خم مي كرد و با نگاهي عاشقانه دست هايش را روي شانه هايت و بعد لب هايش را مي گزيد و با كرشمه خاصي گونه هايت را نشانه مي گرفت و بهتر از حالت اولي چنان اه عاشقانه مي كشيد و  با تنوع ديگري تكرار مي كرد و اغوشش  كه وسعتي عجيب چيزي كه من مانده ام كه اين ادم اينهمه زيبايي عشوه هاي عاشقانه ... و  تمجيدي كه از نگاه عاشقانه من به خودش ميكرد و اما هنگامي كه بازگشت مي ماندي كه اين ادم همان ادم قبلي بود؟  دچار سردرگمي مي شدي و ناچار بايد صبوري پيش كني كه نه  اين يك انسان متفاوت است و مي ارزد صبوري كني اين به خلوت دلش رفته است تا ؟؟؟؟؟؟؟    ادامه ماجرا را برايتان خواهم نوشت .  هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود....