در وسعت یک سراب
ان روز كه مرا به شوقي تازه از احساس خود فرا خوانده بود من سرخوش از اميدي تازه شده بودم . سرانجام در اين خراب اباد احساس و انديشه ها كسي امد كه مي دانست راز عشق را و انچه كه بر قلمم جاري شده بود. طراوتي تازه ترمكي بخشد . وسعت احساسم به بيكرانه هايي رسيده بود كه مخاطبي را طلب مي كرد. به خلوتي رفته بودم . از همه جهان بريده بودم . چون اهويي زخمي از چنگال گرگ ها و كفتارها رميده بودم . در كنار بوته اي در يك دشت بي اب و علف به اسمان خيره شده بودم . ايا فرياد رسي مي ايد و شب هاي من و. در همين خيال بود كه حافط اميدي داد كه از شب هجر مكن ناله وفريايد كه دوش زده ام فالي و فرياد رسي مي ايد .
ايا كسي مي امد أ درد بزرگي بود كه در ميان خيل ادمها زندگي كني كه زبانت را ندانند وو همه چيزشان در شهوت و پول و روزمزگي مس گذشت و من اميدي نداشتم كه كسي بيايد به خلوت ما . اما در ان غروب سرد اخرين روز اسفند همه چيز به يك بار دگرگون شد . مثل زلزله اي و تند بادي . ايا اين شهسوار عشق است ؟ همه چيز در زبان او رنگ متانت داشت . شايد اوليت تلاتش در من اين بود كه ايا من در مقابل اين وسعت احساس مي توانم بضاعاي داشته باشم .ژژ/ اين كسي كه امده بود گويي هاله اي از نور عشق است اين از اسمان مي گويد اين از زجر شيرين عشق . اين ايا پيامبر عشق است در وادي حيرت من اين سرزمين تشنه كه نيازمند باراني است . زمان كه گذشت من به وسعتي از حيرتي تازه كه اين سراب بود. اين بياباني بود كه حرفي نداشت . اين يك خواب بود؟ افسانه اي ؟ من به شيوه روستائيان دور افتاده در شهر كاتماندو در نپال به معبدي رفتم تا نيايش كنم خدا را كه كسي را به من هديه كرد/ شايد سوداي عشقي كه بر دل و جان من جاري شد بي انتها بود و من در يك شب باراني از راه دوري به زادگاهم رسيده بودم. چاي نوشيدم و در اين باران سرد جاده خاكي را در پيش گرفتم تا به معبدي برسم و شكري د ردل شب و خلوتي تازه تر . انسوي اين ديار لحطه به لحظه پيامي مي امد و مرا به ان سوي يك حس تازه مي برد .گوهر مقصودي بود كه من يافته بودم و اما دامي بود ايا؟ حالا مثلب سينوهه در كنار بركه اي مي نويسم و اينجا بركه چشم من .... و در حسرتي عظيم كه اين داستان ما چه حكايتي بود؟ وقتي سرزده به خانه دل رفتم كسي نبود. پر از غبار و انكه پرده دار حريم اين دل بود گويي تنها يك بار سري به ايوان ان زد و ديگر نيامد . لحظه هاي هولناكي بود/..من تنها تر شده بودم ... من در وسعتي از خلوت خويش به اسماني رفته بودم از تنهايي ام كه در اين وادي شايد خبري تازه بيايد . هيچ خبري نشد .و چرا اين كسي كه امده بود تنهايي ما را به هم ريخت . اما اين پايان ماجرا نبود من مي رفتم چون زائري كه منزل به منزل مي رود تا به سرزمين مناي عشق برسد. او انچه را كه گفت بود اگر چه من باور كردم اين دامي بود وفريبي . اما مشيت اين بود كه تنها بروم كه بايد تنها رفت به ديدار دوست بزرگ انسانها در روز ديدار . ميقاتي كه انتظارم را مي كشد و. انجا داستاني است كه در وسعت يك سرنوشت تازه افرينش ما شكل مي گيرد شعري از حافظ به دل ما امد :
قصر فردوس به پاداش عمل مي بخشند ما كه رنديم ما گدا دير مغان ما رابس