-------------------------------------------------------

 ادم اينجا تنهاست انها كه عاشقند . رندان تشنه لب . انان كه  عشق را مي فهمند و در وسعتي به زيبايي همه هستي سرمايه اي جز عشق ندارند.  مي روند و در كوچه پس كوچه هاي اين زمين در اين  خرابه غم زده بي انكه بدانند در اينجا چشمي به انتظار نيست . مي روند ودل خود را در عظيم ترين صداقت عشق به كسي مي دهند. اين زنده دلان عاشق گاهي از وسعت خلوت خود  بيرون مي ايند  دلشان مي گيرد هرچه باشد زميني هستند. چه خون دلها خوردند تا سرشار از زيباترين عشق شوند وهمه هستي خود را جز اين عشق نمي دنند  انقدر سرشار و اكنده مي شوند كه گاهي به شوقي از برخورداري از  همدمي كه تنها مخاطب هزاران ناگفته هاي تازه شوند. يك همراه صادق مي خواهند به همه جا سر مي كشند . چون رهگذري خسته به دران سوي صحرا به هزار زحمت خود را به زير سايه سار درخت ناروني مي رسانند تا ارامشي را درپس اين سفر طولاني دركنار اين درخت تجربه كنند. ناگاه كسي از ان دور دست ها مي ايد . دامني پر از گل ياس و هر قدمش  بانگ جرسي است كه الهام بخش زيبايي هاي يك اميد است خوب كه خيره مي شوي دلت اكنده از شوقي تازه مي شود . جان تازه اي مي گيري . بر مي خيزي و خوبتر نگاه مي كني . همه ارزوهايت را دراين امدن اين رهگذر به رنگي از اميد و شوق مي بيني و چه احساسي داري كه همدمي باشد براي تو . لحظه ها پر از اضطراب  مي شود خدا كند همان باشد. از دوردست ها صدايت مي كند . انگار سالها با تو بود و  همدم لحظه هايت . صدايش سرشار از سخن عشق است واژه هاي تازه از او مي شنوي . براي اولين بار احساس مي كني مخاطبي داري ...  اين شهسوارعشق  كيست كه دلت ناگهان لرزيد. چرا تا اين حد دلت بي تاب او شده است . اين مسافر شايد به قصد تو نمي ايد . كاري با  تو ندارد... هزاران فكر به سويت هجوم مي اورند. اما نه نه او مي ايد كه دركنار تو باشد نزديكتر كه مي شود صدايت مي زند و فرياد كه من گمشده خود را يافتم و تو در شگفت مي ماني كه او براي بودن در كنارت مي ايد . عطري در صحرا پيچيده است .

همه چيز در اين نيمه شب رنگي ديكر دارد  اسمان نيز سرشاراز شوق شده است مهتاب مي خندد. ستارگان  گويي رقص سماعي را در پهندشت اسمان به شوق اين حضور برپا كردند. خدايا چه حادثه اي د رپيش است ؟ اين مسافر از كجا امده است . از شوق ديدن رويش گويي به مرز جنون رسيده اي .  اما نهيبي از درون دلت مي گويد هشيارباش اما من سرگشته كوي عشق هيچ كس جز اين مسافري كه مي ايد نمي شناسم . نزديكتر مي شود اولين جمله اي را كه بر زبان مي اورد اين است : سلام اي وسعت تنهايي !!! مي داني من كيستم ؟   من دچار حيراني شده ام و نمي دانم  دوباره با مهرباني كه در همه عمر نديده ام صدايم مي زند : حدس بزن و  من مي مانم ..... عجب داستاني است در اين دل شب  و صحرا هرگز چنين ماجرايي را به خود نديده است .  من خسته دل عاشق ايا درسايه سار زلف سياه اين مسافر به وسعتي از عشق قدم خواهم گذاشت. نگاهش مي كنم  عطري دارد. سيماي او عاشقانه ترين است . هزار دل به او مي بندم خيره در چشمان او مي شوم. اما دلشوره اي دارم كه نكند در مقابل اين عاشق سرشار از صداقت هاي بي نظير كم بياورم. خجالت زده دل او شوم كه در سيماي او نشاني ازدل سودازده اش مي دهد. انچنان غرق در جذبه سيماي او و سخن او ميشوم كه ناگهان نهيب صدايي مرا از خواب بيدارمي كند. من خواب مي ديدم ... به خود كه امدم ستاره ثاقب را در اسمان مي ديدم كه عزم رفتن داشت . وضويي ساختم و نمازي خواندم . به سجده رفتم به ياد اوردم كه خدا گفت : مرا بخوانيد تا در وسعت عظيم ترين احساس همراهت باشم . لحظه اي در خود فرو رفتم و به اين خواب شيرين فكر كردم .... اين خواب سرابي بود اما ان مسافر كي بود؟  انكه مست امد و دستي به دل ما زد و رفت   در اين خانه ندانم به چه سودا زد و  رفت

 خواست تنهايي ما را به رخ ما بكشد.    تنه اي بر در اين خانه تنها زد و  رفت .

 اي عزيز؟ انچه نوشتم  يادي بود از وسعت يك خيال .....    خلوت گزيده اي شدم . هاله اي  از نور را مي گويند مي توان در اين خلوت ديد اگر به مرتبه عشق نايل شوي  اما من كجا و اين جاده پر فراز و نشيب عشق  !!!  رسيدن به مرز اخلاص و پارسايي كاري بزرگست كه من درمانده ره به كجا برم. راستي ايا شده است كه در ان دور دست صحرا كلبه اي را در يك سحرگاه  ببيني و بداني كه مردي تنها در ان زندگي مي كند؟ ايا مي تواني خود را در وسعت لحظه هاي او قرار دهي ؟ اهي از ته دل مي كشم  و اين نوشته را پايان مي دهم . كاش مي شد ما به مرتبه اي از انچه حافظ گفت مي رسيديم ....  به اين عبارت فكر كن ....  غريب در راه عشق .......  چه لذت دردمندانه اي دارد كه كسي را كه فكر مي كردي مهربان تو بايد باشد از تو پيامي را دريغ كرد.... و به وداعي دل غم ديده ما را شاد نكرد؟ چرا در اين خرابه غم زده همه چيز رنگ فريب و ريا دارد . و چقدر سخت است پس از سالها  انچه كه او به سرت اورد را خوابي از جنس سراب فرض كني و  افسوس كه دلت رابه صاحبش ندادي گرچه او سينه چاكي مي كرد كه من  گمشده خود را يافتم اما و اماااااااااااااااااااااا !!! بگذريم از اين قصه تلخ .