کاش می شد عشق را فهمید و مرد
حيراني بود كه در وسعتي عظيم به سوي دل ما امده بود. شايد اين يك نشانه بود كه پيام روشني داشت كه او همتايي است بر زيبايي هاي احساست . عجيب بود كه من چيزي در جستجو مي كردم كه كه مكمل بازتاب خلوتم باشد. من به راهي قدم گذاشته بودم كه زيبايي هاي بيكراني را خلق مي كرد. از باران نيم شب ترنم اوازي را در دلم خلق كرده بودم تا نمازي در سحرگاهان . حالا دل به وسعت شكستگي خود به اسرار نيم شب ها نگاهي تازه انداخت بود. يك دنيا حرف در سينه من بود/ و كسي را مي خواستم كه به خلوتم بيايد و من با او از اين همه احساس كه هر لحظه در دلم ايجاد مي شود درد دل كنم . هدفم اين بود كه در مسيري از اخلاص هاي تازه قدم بردارم اين اموزه اي بود كه از يك دختر ازبك فرا گرفته بودم او وقتي حرف مي زد صداقت مانند موج از دهانش بيرون مي امد . همه صداقت و ايمان و عشق پاك در او بود. به دهنش كه نگاه مي كرد انگار در يك معبد مقدس باز شده است به من گفته بود كه زبان بستري است كه كلام خدا را جاري مي كند و عشق را و از چشمانم بسيار با ارزش تر است .. لب او كتابي بود از اسرار معرفت . چشمان او پاكي را معني مي كرد. وقتي حرف مي زد صداقت در وجودت جاري مي شد و من به سوداي اين همه پاكي حالا در سرزمين خود در اين ويرانه اي كه چيزي ندارد زيباتر از اين نبود كه دلبري بيابي كه ترا در بيكرانه هاي تازه از عشق و ايمان همراهي كند. اما به جايي رسيد كه گاهي يادش مي رود كه كسي هست . در باورم نمي گنجد كه كسي بيايد و چنان دم از عشق و صداقت بزند كه در عمل جز افسوس چيزي برايت نماند ... دلم به نازكي خود شكست در غم عشق ... دلم گرفت . سخت است كسي را باور كني كه تنها كارش اين بود كه از خود سيمايي از متانت عشق را عرضه مي كند و تو مي پنداري كه او خلوتي دارد مانند اصحاب كهف كه حتي نبايد به سوي او رفت تا به اين اميد باشي كه او خود را سرشار مي كند در اين خلوت و ترا اكنده از طراوتي مي كند.. مثل زائري كه از سفري مقدس مي ايد... اما هرچي چشم به راه ماندي خبري نشد و انگاه كه امد باور نمي كردي كه اين دلبر از كجا امده است و زميني شدن را . دردناك بود كه تو دروسعت سادگي دلت همه چيز را به پاي او واو انگار نه انگار. ديدي كه چيزي نداشت جز همان چهار جمله اي كه ياد گرفته بود وبه اهلش مي گفت تا اين خلق الله ساده دل باور كنند كه خبري تازه در راهست . هر روز كابوسي در ميانه بود. من به خلوت رفتم .و او خريدار نشد . همه چيز رنگ ديگري به خود گرفت . هزار جهد بكردم كه سر عشق.... اما لحظه ها و همه ان نگاه هاي من در وادي عشق جاودانه شد. ديدم در وجودم چيزي است كه در ديگران نيست انچه خود داشتم از بيگانه تمنا مي كردم و اما درس هاي بزرگ و عظيمي فرا گرفتم . درسهايي كه به من مرزهاي تازه رياكاري را اموخت . درسهايي از هزاران توجبهات . و اينكه نقاب ها در پس اين چهره ها به رنگي ديگر است . در همه لحظه هاي خلوتم به اين انديشه كردم كه چكونه مي شود به اين همه احساس زيبا بي اعتنا بود... از سرزمين عشق هنوز در حيرتم . از چشم او هزاران شعر مي شد سرود و از قدمانش سرودي در سايه سار سحر و اما و صدا افسوس بسان سبز پريشان شبم نيامدي كه مهتاب اين چمن باشي .
كاش مي شد عشق را فهميد و مرد
كاش مي شد اشك دل را ديد و
بر سجاده عشقم ، سحرگاهان .
وضويي ساخت .
كاش مي امد به بزم ما.
به شوقي در دل ما عطر نوري را.
چي مي شد هر سحر با ياد دل
با چشم مستي در نماز عشق
مي رفتم به سوي كلبه اي از نور .