عطر اسمانی در وسعت سحرگاهان
دست هاي مهرباني بيدارم مي كند در متن يك سحر در سكوت و عشق به اين خلوت اسرايي چقدر مي تواند ترا به بيكرانه هاي يك ارامش عارفانه ببرد. اسمان در سكوتي وهم اور ابرهاي گرانبار را به تماشا نشسته بود/. برگ زرد اقاقي ها در سايه سار سروي خرامان چشم اندازي زيبا را تداعي مي كردند. از پشت پنجره كلبه ما اين وسعت يك هستي بود كه مرا به تاملي تازه فرا مي خواند . فانوس روشن مي شود و دل ما به بيكرانه ايات قران و اين بار سوره ابراهيم و اينجا بود كه غوغاي روحاني دل در وسعتي تازه به چشم اندازي از هستي انديشه كرد. چشم در وسعت ايات قران معناي را بسيار خوب مي فهميد و انديشه اي را در نگاهش سپري مي كرد. لحظه ها سرشار از عطري بودند كه گويي ميهماناني از سراپرده اسمان امده اند تا در بزم تو ارامش عشق اسماني را شاهد شوند. دل به سراچه غم هجران دوباره خو گرفته بود. ايات اسماني سرشارم كرده بودند و هستي رنگي از تدبري تازه داشت. عطر فانوس در فضاي كليه پيچيد. كسي صدايم كرد. صداي خمار الوده مهراوه اي كه صدايم مي كرد. عطري داشت در سلام و من سرخوش از باده مستي شدم . به سجده رفتم در ميعادي تازه با خدا و چون هدهدي شده بودم كه ارامش يك سفر اسرايي را تجربه كرده بود. لحظه ها نيز به ميهماني تو امده بودند. دوباره به اسمان نگاه كردم و به درخت سرو و حالا همه چيز رنكي ديگر داشت . خدا تا كجا سرشار از مهرباني هاي تازه شده بود. دلم را اكنده ازطربي كرد. من به ياد شعري از حافظ انديشه ها كردم كه فرمود: اي صبا نكهتي از خاك ره يار بيار ببر اندوه دل و مژده دلدار بيار. صداي اذان در كوچه باغ دلم به گوش رسيد به نماز ايستادم در اوج يك شكر او و تا كجا دل ما در اين وسعت ارامشي را حس كرده بود. سحري بود در بي نهايت يك حس تازه كه مي توانست مرا بي نياز از هر مهرباني كند اما صدايي كه مي شنيدم چون هاله اي نور در وسعت سرزمين عشق دلم جلوه گري مي كرد و من كوله بار خود را برداشتم و به راه افتاد و پيري را ديدم كه مرا مژده وصل مي داد كه در كوي عشق در تمناي وصل مي توان از بيكرانه هاي تازه اي با خبر شد.
اما تو اي عزيز در و.سعت اين سحرگاهان بكوش تا سرشار شوي تا بكوشي از اوج اسمان اگر مي خواهي با خبر شوي كه عشق در طواف عرش ترا در انتظار است . چقدر زيباست كه بيكرانه هاي اسمان در پرتو نگاه دلت چون عطر سدره المنتهي شود كه تو به ميعادي بزرگ اميدوار تر شوي
با مدعي مگوييد اسرار عشق و مستي تا بي خبر بميرد در رنج خود پرستي