من جز خلوت عشق هيچ نمي دانستم و جز نهانخانه دل جايي نبود كه وسعت يك دل شكسته را در بيكرانه هاي نگاهم در هر غروب به نجوايي غريبانه دعوت كنم . ان غروب در زادگاهم را به ياد اوردم . چه غريبانه تر از كبوتري بي اشيان بودم ! به جايي رفتم و به درخت بيدي تكيه دادم  خورشيد در حال غروب كردن بود. دلم پر از غم بود. چه سخت است در زادگاهت غريب باشي . چشمم از لحظه هاي وداع خورشيد كنده نمي شد. نسيمي از ان سوي شاليزار مي امد.  به همه جا نگاه كردم تا كسي مرا نبيند. خجالت مي كشيدم كسي اشكهايم را ببيند . اين شك مقدس تر از اب زمزم بود. اين اشك حكايت سوختني را داشت .سوختني كه اتش به دلت مي زند.  غروب از راه رسيده بود و اشك من چون جيحون جاري شده بود.  زمين نمناك شاليزار به شميم عطري از اذان مغرب معنايي ديگر داشت . لذتي بود  كه همراه با صداي الله اكبر به سجده بروي . گونه هايم سيلاب اشك خونباري بود. دوباره به اطرافم نگاه كردم . خدا يا كسي نيايد ،اين نامحرمان ! دلم چون قلب پرنده  اسيري به تپش افتاده بود. خدا را حس مي كردم . در سايه روشن مغرب نمازم را خواندم . من امشب كجا بروم .  من در نزديكي جايي بودم كه در يك بامداد سياه زاده شده بودم . وقتي نگاه كردم  گويي قلعه مخوفي بود. دلم هواي جايي را كرده بود. با غروب همراه شدم و به امامزاده رفتم . تكه نان خشكي شام من بود . دوباره به جاده شاليزار برگشتم . حالا شب بود و خيالم راحت كه نجواي شبانه مرا محرم اسراري به نام شب دارد . هر گام خود را به سرعت بر مي داشتم به جايي رسيدم كه مرداب بود و سايه سار نيزار ها در پرتو مهتاب واي خداي من اين شب واين بيكرانه هاي اشك و اين ني ها و جدايي ها . درختان صنوبر خودنمايي مي كردند. زوزه شغالان از دوردست ها مي امد. صدايي مانند هجوم ارواح خبيثه را در دل شب تداعي مي كردند اسمان ناگهان بر هم ريخت ابرهاي سياه و باران و من به كومه پناه بردم فانوسي بود. نيمه هاي شب بود من خيس باران شده بودم . اشكم امانم نمي داد صداي باران و صداي هق هق گريه هاي من و دلم مي خواست خيس تر در باران شوم . احساس ارامش اسرايي مي كردم . خدا در اين نزديكي ها همراه من بود؟ اما عطر حضور ان دو ملائك را حس مي كردم . چون بودا سرشار از پارسايي شده بودم گويي در رودخانه مقدس براهما غسل كردم . به نداشتن و نخواستن رسيده بودم شب معراج دلم بود. دلي كه نامردانه به اتش كشيده بودند اما هنوز جوانه اي در ميان خاكستر اين اتش به اين جهان قدم مي گذاشت و من در عمق لحظه ها در زير باران چون ديوانه اي گريزان از اهريمنان جن و انس به سجده افتادم . سجاده ام خاك نمناك بود.  صدايي مرا به سوي خود خواند اما كسي را نديدم  صدايي اشنايي بود . مي دانستم چه كسي هست  من خلوت نشيني شده بودم در گريز از اهريمنان به دوردست هاي اين بيكرانه دل پناه برده بودم. سگي به سوي من امد . ترسي به خود راه ندادم .  احساس كردم گويي در غار كهف هستم  اين حيوان مي خواست چيزي را به من بگويد . نيمه شب همه چيز ترسناك است اما من در وسعت يك احساس قرار گرفته بودم. وقتي به كلبه تكيه دادم مقابل نشست . احساس امنيت كردم. در استانه سحر بود اسمان در هجوم ابرهاي سياه بود. مهتاب گاه به گاه با چشمان من همراه مي شد. به نماز ايستادم و عشق را باتمام وجود حس كردم . ايا من به مرزي از پارسايي رسيده بودم؟ دير زماني نگذشت كه خود را در دامي اسير ديدم .و  دام هولناك فريب و ريا .من پنداشته بودم كه همرهي صادق يافتم اما زمان كه گذشت در دام فاجعه اي اسير شدم . چه داستان تلخي بود كه تنم مي لرزد من به كجا مي رفتم . شيطان چگونه در لباس عشق مي ايد و تو بايد هميشه رمي جمرات كني . حكايتي بود اين دام پر فريب . چون تارهاي عنكبوت تنيده در روح و جسم من . اين شيطان كه هزار جان داشت و دارد و كاري بالاتر از رمي جمرات ! راستي چه بايد كرد . من رسته از اين هم دام در ان شب به مرزي تازه از هجرت به درون رسيدم اما دامي ديگر پهن شده بود. من چون زاهد خلوت نشين بازيچه اي شده بودم .و نيستان جانم بانگ جرسي را در دلم جاري كرد و من به راه افتادم . بايد دل مي كندم از اين دام شيطاني . و  شيطان را مي ديدم كه انگشت حيرت به دهان گرفت و شگفت از اين ادمها كه شيطان را شرمنده كردند. از سرزمين عشق كسي امده بود چون دجال دروغين . ايا مي توانم دوباره به نيستان جانم برگردم . مي خواهم به زبان ساده بگويم ان روز حساب را نمي خواهم خجالت زده خدا بشم و محمد(ٌص). و اين شعر را در لوح دلم حك كردم كه : مني كه لفظ شراب از كتاب مي شستم    زمانه مرا كاتب دكان مي فروشم كرد.

 روزي زمزمه غزل حافظ جلوه گاه رخ كسي بود . كه : هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود   هرگز از ياد من ان سروخرامان؟؟؟؟؟؟؟؟  اما سرابي بيش نبود.  اما اي كه تو اين را مي خواني ترا مي گويم . انكه دامي شد بر دل پاك و تنهاي من . اينجا جايي هست كه عذاب وجدان بگيري كه چه كردي ؟ ميهمان سراي من شدي به سراپرده دل خوب و مهربانم چرا بي رحمانه تاختي و ان را به روز سياه نشاندي؟ راستي چرا؟ تو گل دشت نور باران بودي ؟ تو همراه هر سحرم بودي ؟ تو هاله اي از خسرو عشق بودي؟ يادت مي ايد ترا به امامت نماز سحرم برگزيدم ؟ ان اشكي كه برگونه هايت جاري شد اشك اخلاص بود؟ يا ريا؟ خدا ترا مي بيند و ايا در اين لحظه اشك ندامت جاري مي شود يا نه ؟ پوزخندي خواهي زد و خواهي گفت ؟ چاركرتيم به مولا بي خيال  عشق و صفا!!!!!!!1 بريم توي ... خرابات و مستي  در وسعت چه احساسي.