چرا این همه طراوت درنوشته هایم
دشوار است بریدن از بسیاری ادمها و در خود رفتن و به سرزمین دل خود قدم نهادن .... سخت است که خواب نیمه شب را بر خود حرام کردن و به خلوت ذکر نیمه شب رفتن . همیشه دوست داشتم در متن یک حس تازه باشم... اولین کار من این بود که از غیر و نامحرمان بریدم . به درون خود بازگشتم .... دران زمان که کودکی بیش نبودم .... عطر باران را بر روی پرچین های پر تمشک برایم بسیار ارزش داشت ... عطر پونه ها و باران ریزی که درهر بهار می امد من در کلبه ای که در جنگل پدر بزرگم ساخته بودم می رفتم و همیشه با پرنده ها وگل ها و برکه بودم .... حس غریبی مرا به سجده می کشاند... روی علف های نرم پیشانی خود را می گذاشتم... روزها به اشیانه ساختن یک بلبل خیره می شدم که درکنار کلبه من امده بود و مرا محرم خود می دانست . من مانع می شدم که گربه ها به بچه هایش اسیب برسانند.... این دنیا ی من بود... از ادمها خوشم نمی اید در انها ریا می دیدم.... صداقت نبود ... من در متن طبیعت زندگی کرده بودم ... پدرم کومه ای داشت که پرنده ها را شکار می کرد انجا در میان یک تالاب بزرگ ... گویی صدها سال از این جهان دور شده ای ...صدای پای باران .....فانوس... صدای پرندگان وحشی .... و سادگی کومه که از بوته های مرداب ساخته شده بود ... صدای ناله های نیزار ها ... این دنیای من بود این کومه هنوز هست و هنوز برایم جایی است برای ارامش اسرایی وووو در این میان دلی دارم که شکستندو گل پامچال انرا لگد مال کردند ... ان نیز سرمایه ای شد که از این سرمایه بزرگ به سوی خدا بروم .... ارزو داشتم یک خبرنگار شوم و شدم ووو در کار خود به توانایی گسترده رسیدم به بسیاری از کشورها سفر کردم یک چیز را خوب فهمیدم . که اکر دلی سرشار ازمهربانی و صداقت داشته باشی همه جای جهان از ان توست وو و تلاش تو این باشد که خدا را همیشه همراه خود داشته باشی ... و بیش ازهمه به فردایی بیندیشی که باید در مقابل او حاضر شوی و نامه اعمالت را ... اما با همه اینها داغی در دلم هست و وسعتی از نیلوفرانه تب زده در برکه غم دل ما یاد اور خاطره ای هستند که در یک بهار سیاه هستی مرا به ویرانی کشیدند وچون تندبادی مرا اواره کردندو اتشم زدند و من دروییشی سرگردان شدم . فصلی تازه بود تا در متن یک حریم تازه باشم... شب هایی در قبرستانی اسیر بودم و بر مزاری می نشستم در کویر وحشت و این قبرستان و به اسمان نگاه کردم و مهتاب را دیدم که متحیرانه به من نگاه می کردند . گاه در رویش شالیزارها در کنار برکه ای به نماز می ایستادم و به مرحله ای رسیدم که حز او هیچ نخواستم . و سرشار از دردی شدم که انرا به هیچ کسی ندهم.... سوختم و از این سوختن من گل عشق روئید و من به بیکرانه هایی رسیدم .و اینک در هر نیمه شب صدایی مرا به ضیافت خلوتی دعوت می کنند و من با نگاهی پر از شرم عاشقانه می روم به ان سوی این اسمان و پرستوی خیالم می رود...
می دانی که اگر به مرحله شوق وصل او نائل شوی کجای کاری؟؟؟؟ می دانی هر مرحله ای بعد از این جهان یعنی سعادت و خوشبختی؟ بهار پیامی دارد درمتن شکوفه هایش وو این درختان این گل ها. اینها ایات قراننند . چه کسی می داند که شاید این کتاب مبین همین نیلوفران و لاله ها هستند وووو هاله ای از نور می خواهی ؟؟؟؟ اره؟ بیا با ما به خلوت دوست . انجا خبر هایی هست . هد هد جان را به سوی سلیمان خویش فرا خوان....
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 17:54 توسط ناصر كاظمي
|