... دلم غريبانه مي گيرد. انچه كه ارامم مي كند همان جايي است كه زيباترين وسعت يك حس تازه است يك بهار تازه و بهتر از بهار .... انجا گويي همدم زيبايي به صد شوق در انتظار توست . ان خلوتگه راز من . ان كلبه من ... بي تاب شده ام كه با قران خلوت كنم ووو بوي حصير... عطر يك سكوت و درنگي در كسي كه زماني در وسعت عميق ترين نگاهم.... شب و روزم را براي او . خود را فراموش كرده بودم ... شعري نديدم كه او را تجلي سازم . تار موي او را ساعت ها گشتم تا يافتم و مي بوسيدم مانند كودكي مشتاق. ذكر من نام او بود... شعري مي سرودم .  نيمه هاي شب به سوي شهرش نماز مي خواندم . اما اينك د روسعتي تازه او داشت براي خود دنيايي مي ساخت . دوست داشتم مهري تازه دراو حس كنم . انديشه ام اين بود كه او بيايد چون اهوي رميده از چنگ گرگي هار... بي انكه حتي كلامي بگويد من از اين احساس او بدانم كه او تا كجا در وسعت تعهد عشق پايبند است . يك هفته زمان زيادي نبود  تا كسي بيايد دست هاي ترا حس كند و تو در متن همه خواسته او .... سخت بود باور كردن اين ماجرا...  درنگي تازه كردم ... به فانوس خوب نگاه كردم ... فانوس عطري داشت . داشت با من حرف مي زد. ارامم مي كردد.  مرا به بيكرانه به مشرق اسمان برد.. در اسمان ستاره اي نبود. هوا سرد بود سوزي از ان سوي پنجره مي امد .. غريبانه به سجده رفتم ... سخت است كه تو با همه وجودت خون گريه كني كه كسي كه امام عشق تو بود اينگونه رفت .  دير زماني بود كه من در بيكرانه دلم  ديدم كه نيامده است . براي هجرتي تازه تر از عشق بايد همه تلاشم را به اين خلوت مي بردم . با خدا درد دل كردم/ يادم امد از نيلوفران تب زده در بركه غم . يادم امد كه كسي به ياد نياورد كه سوخته عشقي در اين سالها سوخت و او در كاري ديگر بود... كاري كه تنها يك هفته زمان مي خواست ... درياي بيكران مهرباني من كاري نكرد.... انها وقتي به هم رسيدند و اين يار ما  خنده هاي شوق او /. سر ازپا نمي شناخت و گويي همه دنياي او شده است . من غريبانه نماز عشايم را خواندم  . در روياي خود به اين كابوس فكر مي كردم .... دلم خوش است كه كبوتر حرمم .... و ان سوي اسمان سروش عشق مي امد........و در کوچه پس کوچه های شهر در زیر تیغ نگاه ادمها کسی هراسان است  نگاه های اشکار و دزدیده ازارش می دهد التهابی از یک دیدار در دلش هست . دلش می خواهد چون سروش عشق کسی بیاید و او را در جاذبه نگاهش جاری کند. گویی لحظه ها پایان ندارد و با خود غوغایی دارد شوق دیدار او در دل و جانش هران بیشتر می شود. اما در نهانخانه دلش هراسی شکل می گیرد. از خود می پرسد نه نه... ندایی از درون به او نهیب می زند . راستی تو از این کسی که منتظرش هستی چی می خواهی . ؟ تو که سینه چاک عشق اسمانی بودی و چه فریادی  سر می دادی که در زمین نمی توانم بمانم .... زمانی در رویای خود اسمان سوم و قدسیان اسمانی در ان دشت به نماز تو رشک می بردند . قنوت تو در ان زیبایی ایات سوره مبارکه طاها دران شب میعاد /  و اینک قهقه های مستانه ای از دهنت می اید که کسی را دیدی که همه وجودش را در وسعت یک نیاز حیوانی می بیند.....